تبليغاتX
حقوق

حقوق

ارسال مطالب به صورت روزانه براى اعضا

 
امير عظمتى
weblog@azemati.Com
امروز در اكثر وبلاگ ها بخشى با عنوان ثبت اى ميل (و يا عناوين مشابه) وجود دارد كه از شما درخواست مى كند كه اى ميل خود را در آن بخش ثبت كنيد تا مطالب روزانه وبلاگ به طور مرتب و خودكار برايتان ارسال شود.
اين امر مزاياى بسيارى دارد، به عنوان مثال بازديدكننده لازم نيست كه هر روز به چندين وبلاگ كه آپديت نشده اند سر بزند، بلكه آپديت شدن وبلاگ و حتى مطالب آن وبلاگ ها به طور خودكار به اى ميل بازديدكننده ارسال مى شود. اين امر براى خود وبلاگ نويس ها نيز مزيت هايى دارد كه از آن جمله مى توان به جمع آورى تعدادى عضو ثابت كه از طريق اى ميل، آنها را از به روز شدن وبلاگ مطلع مى كنند، اشاره كرد.
يكى از سرويس هاى رايگان و بسيار مطمئن براى انجام اين كار، سرويس Bloglet است. اين سرويس در آدرس www.bloglet.com قابل دسترسى است. شما به سادگى مى توانيد در اين سايت ثبت نام كنيد. پس از ثبت نام در سايت بايد تنظيمات مربوط به وبلاگ خود را انجام دهيد. سرويس بلاگ لت از سرويس هاى Blogger ، Movable Type و... و مهمتر از همه از RSS پشتيبانى مى كند. به اين معنا كه اگر وبلاگ شما توسط بلاگر اداره مى شود و يا اينكه خودتان وبلاگتان را توسط موويبل تايپ ساخته ايد، مى توانيد از سرويس بلاگ لت استفاده كنيد.
همان طور كه اشاره شد بلاگ لت از RSS هم پشتيبانى  مى كند، به اين معنى كه اگر سرويس دهنده اى كه به شما وبلاگ داده است يك خروجى RSS از مطالب وبلاگ را هم ارائه دهد، شما نيز به راحتى مى توانيد عضوى از بلاگ لت شويد و از خدمات اين سرويس دهنده استفاده كنيد. شما پس از اينكه در سايت تنظيمات مربوط به وبلاگ را انجام داديد، بايد كد هاى مربوط به دريافت اى ميل از بازديدكننده را نيز، از داخل اكانت خودتان در سايت BlogLet دريافت كرده و در جايى مناسب از قالب وبلاگتان قرار دهيد. (اين كد ها شامل چند جمله در خصوص دريافت اى ميل از بازديد كننده و همچنين باكسى براى دريافت اى ميل از بازديدكننده است.)
لازم به ذكر است كه در بخش تنظيمات وبلاگ شما بايد با توجه به سرويس دهنده وبلاگ خود، موارد را پر كنيد. مثلاً اگر از بلاگر استفاده مى كنيد يوزرنيم و پسورد اكانت خود در بلاگر و ديگر اطلاعات مورد نياز را وارد كنيد و از بخش weblog type نيز Blogger را انتخاب كنيد. به همين ترتيب اگر از ام تى براى اداره وبلاگتان استفاده مى كنيد نياز به يوزر نيم، پسورد و آى دى وبلاگ موردنظر هست كه آنها را نيز بايد در محل مربوطه قرار دهيد. در بخش email setting نيز مى توانيد نوع مطالب ارسالى را تعيين كنيد. اگر گزينه Donصt send post را انتخاب كنيد، فقط تيتر مطلب و لينك آن براى خواننده ارسال مى شود.
به طورى كه خواننده براى خواندن مطلب بايد روى لينك كليك كند و به صفحه  وبلاگ شما ارجاع داده خواهد شد. اگر گزينه Send first 100characters ... را انتخاب كنيد، تيتر، لينك مطلب به اضافه ۱۰۰ كاراكتر اوليه از مطلب براى اعضا ارسال مى شود كه اين عدد ۱۰۰ قابل تغيير است. ( اكثر وبلاگ نويسان اين قسمت را انتخاب مى كنند تا علاوه بر تيتر و لينك مطلب قسمتى از مطلب نيز ارسال شود و خواننده را ترغيب نمايد كه بر روى لينك كليك كند) و در پايان اگر گزينه Send entire post را انتخاب كنيد، در هر سرى ارسال، تمام مطالب نوشته شده را براى اعضا ارسال مى كند. توضيح دقيق چگونگى پركردن فرم هاى بخش تنظيمات و ديگر مسائل مربوط به اين سرويس دهنده را در يك مقاله ديگر به طور كامل مورد بررسى قرار خواهيم داد. تا لحظه نوشته شدن اين مقاله تعداد ۱۶۱۴۶ سايت يا وبلاگ در اين سايت ثبت نام كرده اند و مى توانند از خدمات آن استفاده كنند.
يك روش ديگر براى انجام اين كار استفاده از خود سرويس Movable Type است. به اين معنى كه ام تى اين امكان را در خود جاى داده است كه شما توسط فرم مربوطه اى ميل افراد را دريافت كنيد و سپس تيتر، لينك مطلب و... را به اى ميل افراد عضو ارسال كنيد.
براى اين كار پس از نوشتن مطلب خود در ام تى و Save كردن آن، در همان صفحه و در بخش Send a notification مى توانيد عبارت دلخواه خود را بنويسيد و با زدن دكمه Send آن را ارسال كنيد.
اگر در كنار عبارت Include entire entry body تيك خورده باشد، مطالب نوشته شده در قسمت Entry Body يعنى مطالب اصلى نيز به اى ميل اعضا ارسال مى شود. تفاوت ارسال مطالب توسط ام تى و ارسال توسط سرويس بلاگ لت در اين است كه در ام تى شما پس از پايان هر مطلب بايد به صورت دستى عمليات ارسال را انجام دهيد، در صورتى كه سرويس بلاگ لت هر روز در زمان مشخصى وبلاگ شما را به طور خودكار چك مى كند و درصورت وجود مطالب جديد، آنها را (براساس تنظيمات اكانت شما) به اى ميل اعضا ارسال مى كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 14:17  توسط حمید  | 

حقوقدانان و لوايح بي نتيجه


 

 

 

چندي پيش جمعي از بزرگان حقوق کشور که در ايام معاونت حقوقي و پارلماني با ما همکاري مي کردند و براي اولين بار در اين حوزه اين ارتباط با آنها توسط معاونت رئيس جمهور برقرار مي شد، جلسه اي تشکيل داده بودند که به قول آنها از زحمات من تشکر کنند. اين نشانه لطف آنها بود. اين حقوقدانان موفق شده بودند در دوران سه ساله گذشته حدود 60 لايحه جدي که براي تحقق اهداف جامعه مدني بود را با کمک مجلس ششم تهيه کنند. اگرچه تقريبا هيچ يک از آنها نتوانست به نتيجه نهايي برسد و مصوب شود ولي در همان جلسه گفتم که اينها اسناد ملي افتخار آفرين براي همه ما خواهد ماند و بالاخره روزي خواهد رسيد که مباني جامعه بخواهد مدني باشد و آن روز اين کار آماده مي تواند پاسخگوي زحمات شما باشد.

يکي از اساتيد حقوق نامدار گفت ما در کشوري هستيم که 1400 سال حقوق فقهي داريم و 100 سال حقوق عرفی.

و در حال حاضر 72 دانشکده حقوق و طبعا فارغ التحصيلان فراوان اين دانشکده ها. ولي او مي گفت که عليرغم وجود اين مجموعه غني، کمترين چيزي که حتي در محاکم قضايي به آن توجه مي شود مباني پخته حقوقي است. نمونه اش اينکه اين لوايح با اينکه از نظر حقوقي هيچ شبهه اي در آن وجود نداشت، اما به دلايل سياسي مقبول نيفتاد. شايد مي خواست به تلاش من و دوستانمان که بي صدا اين کار بزرگ را کرده بوديم دلداري دهد.

اين نکته نيز قابل ذکر است که عنصر مهم موفقيت اين کار اين بود که در کنار اساتيد بزرگ حقوق، فارغ التحصيلان جوان نيز همراهي خوبي کرده بودند.

من هم قبول داشتم و دارم که اين افسوس هاي امروزين ما حتماً يک روز جامه عمل خواهد پوشيد. باشيم يا نباشيم، جامعه ایرانی لذت آن را خواهد چشيد!

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 20:53  توسط حمید  | 

بررسي نظام آيين دادرسي و قانون گذاري در تمدن ايران (۲)

 
اميركبير، نخستين بنيانگذار قانون منع شكنجه در ايران

گروه اجتماعي _ ۹۰۰سال پس از سقوط امپراطوری ساسانی ، صفویان یک دولت متمرکز ایرانی را بنیان نهادند .گزینش مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی کشور ایرانیان را از مسلمانان اهل سنت مستقل کرد و احکام قضایی و دادرسی که تا پیش از این زمان مبتنی بر فقه اهل سنت بود با تعیین مذهب رسمی شیعه در ایران بر محور فقه امامیه تنظیم شد .روند تغییر در نظام قضایی کشور در این دوره تا مرحله ای پیش رفت که شرع و عرف در نظام قضایی که همواره تا پیش از تشکیل ساختار عدلیه بر نظام قضایی ایران حاکم بود، در این دوره از یکدیگر تفکیک شد. «دیوان بیگی» در مقام وزیر دادگستری بر دادگاه های عرفی یا حکومتی و «صدر الصدور» در مقام فقه شیعی بر دادگاه های شرعی یا اسلامی نظارت داشتند .
از میان دولت های مختلف در طول تاریخ ایران صفویان بیشترین توفیق را در متمرکز کردن امر قضاوت داشتند .در این دوره توجه به دادگاه های عرفی بیش از دادگاه های شرعی رواج داشت به گونه ای که اداره قضایی به طور عمده در دست شاه و دادگاه های حکومتی باقی ماند. این امر به ویژه در دروان سلطنت شاه عباس کبیر با جدیت بیشتری دنبال شد و روحانیان از مداخله در مواردی که در محدوده قضاوت دستگاه های دولتی بود، به کلی منع می شدند. الگوی عمومی نظام دادگستری در دوران صفویه نظام قضایی دوگانه متشکل از قضات غیر مذهبی و روحانی از یک سو و قضات مذهبی از سوی دیگر بود. دراین دوره کشور به چندین منطقه قضایی تقسیم شده بود که شعاع هر منطقه بیش از 60 تا 70 کیلومتر نبود.
در این دوره رسیدگی به دعاوی جنایی زیر نظر قضات شرع با همراهی قضات مذهبی صورت می گرفت اما به طور کلی قضات شرع در این زمینه دارای نفوذ بیشتری نسبت به قضات غیر مذهبی بودند .اما در عین حال قضات غیر مذهبی در رسیدگی به دعاوی تجاری مستقل از قضات شرع عمل می کردند.
منصب های دیوان بیگی به عنوان بزرگترین مقام قضایی کشور، صدر خاصه، صدر عامه و قضای ویژه پایتخت به عنوان قاضی اصفهان در این دوره شکل گرفتند که به ترتیب از نفوذ و اقتدار در حوزه قضاوت و دادرسی برخوردار بودند. همچنین منصبی به نام قاضی عسکر در این دوره شکل گرفت که مسوولیت رسیدگی به جرایم سربازان را بر عهده داشت. از سوی دیگر داروغه به عنوان پاسدار شهر و محتسب با مسئولیت نظارت بر ارزاق و تعیین نرخ آذوقه رسیدگی به مشکلات مردم را بر عهده داشتند.
شاه عباس که 500 جلاد داشت ، در مجازات مجرمان ، دزدان و حاکمان ستمکار بسیار بی رحم بود و این قساوت تا اندازه ای ادامه یافت که حاكمان از بيم اجراي احكام خشن و بي رحمانه وي بر مردم از محاكمه افراد چشم پوشي مي كردند. اما مجازات های شاه عباس نسبت به افرادی که مورد خشم او واقع می شدند ، از جمله آدم خوارانی که به دستور او مجرمان را زنده زنده می خوردند، از برگ های شرم آور تاریخ داد رسی در ایران است .چنانچه شواهد تاریخی گواهی می دهد زمانی که شاه عباس با لباس مبدل ، نان و کبابی در اصفهان خرید و پس از وزن کردن آن در دیوان خانه به کم فروشی نانوا و کبابی آگاه شد ، دستور داد که نانوا را در تنور افکنند و کبابی را به سیخ کشند.
نظام دوگانه شرعی و عرفی صفویان در اواخر عصر صفوی با اقتدار نظام دادرسی شرعی به تدریج به تضعیف نظام عرفی انجامید .اما نتیجه نهایی این رفتار موجب زوال حکومت صفویان و سقوط اصفهان شد .
در فاصله سقوط اصفهان تا پادشاهی نادر ، محمود و اشرف افغان ، اصول فقه حنفی را برای دادرسی مورد توجه قرار دادند اما با ظهور نادرشاه ، روند قضاوت مبتنی بر شرع و عرف همانند دوران صفویه ادامه یافت .اما این امر در دوران نادرشاه با توجه ویژه به قوانین عرفی و در دوران شاه سلطان حسین بر قوانین شرعی متمرکز شد.
• زندیان عدالت پیشه
در دوران زندیه نیز دادرسی در کشور مبتنی بر اصول جاری در دوران صفویان بود تنها با این تفاوت که این امور در سازمان قضایی با نام امیردیوان اداره می شد.علاوه بر فعالیت این سازمان کریم خان خود نیز به دعاوی و مشکلات مردم در این حوزه رسیدگی می کرد و شاید ازهمین روست که ایرانیان در دوره کریم خان زند تا اندازه ای از عدالت بهره مند شدند.
از سوی دیگر روند دادرسی در شهرهای کوچک و روستاها با سایر نقاط کشور متفاوت بود . در این دوره علما و فقها درخارج از شهر و به ویژه دراجتماعات ایلی و عشایری با نظر روسای ایل و با توجه به سنت های قومی به رفع مشکلات قضایی می پرداختند .
نهاد قضاوت ودادرسی در دوران قاجار با تفکیک صلاحیت های شرعی و عرفی دنباله نهاد های عصر صفوی بود.منصب امیر دیوان در دروه قاجار معادل دیوان بیگی دوره صفوی و منصب صدر دیوان یا صدر الممالک و نمایندگان او در ولایات که «نایب الصدر» خوانده می شدند نیز در این دوره به نوعی دیگر روند فعالیت های جاری در نظام دادرسی را ادامه دادند .در راس نظام دادرسی در این دوره شاه قرار داشت که مسوولیت عزل و نصب ها در مورد مقامات قضایی را شخصا اداره می کرد.
در دوره قاجار ، عباس میرزا دیوان خانه ای مستقل در تبریز ایجاد كرد. در اين دوره به رغم راه اندازی این دیوان خانه و انتصاب مسئولان قضایی در سایر ولایات مردم از امنیت قضایی بهره مند نبودند.
چنان چه قتل قائم مقام به دستور محمد شاه و قتل ميرزا تقي خان اميركبير به دستور ناصرالدين شاه يعني كشتن دو صدراعظم خدمتگزار ايران بدون هيچ محاكمه قانوني، از جمله بي عدالتي در اين دوره محسوب مي شود. در دوره قاجار و پس از عزل ميرزا آقاخان نوري در 1275 ق به راهنمايي سيد جعفرخان مشيرالدوله ملقب به مهندس باشي كه تحصيل كرده انگلستان بود، «دارالشوراي دولتي» با عضويت شش وزير تشكيل شد و يكي از آنها كه در راس وزارت «عدليه اعظم» قرار گرفت. عباس قلي خان معتمد الدوله جوانشير نخستين وزير دادگستري ايران _ بود. به علاوه تقسيم حوزه صلاحيت قضايي بين حكمرانان دولتي و مجتهدان محلي در اكثر موارد وابسته به قدرت، سياست و مديريت شخصي حكمران در برابر مجتهد محل بود.
در سال 1277 ق ناصرالدين شاه با تشكيل ديوان مظالم، رسما به مثابه عالي ترين مرجع دادرسي عرفي به رسيدگي حضوري به شكايت افراد عليه ماموران دولتي پرداخت.
در دوران قاجار روند صدور احكام ناحق به دليل پرداخت رشوه از سوي شاكيان به شدت رواج يافت. يكي از مهم ترين رويدادهايي كه در دوران قاجار بر نظام دادرسي و قضاوت كشور، تاثيرگذار بود را بايد شكست ايران از روسيه و انعقاد قرارداد تركمنچاي دانست.
بر اساس فصل هفتم معاهده صلح تركمنچاي صلاحيت دادگاه ايران بر حق قضاوت كنسولي در كشور به رسميت شناخته شد و اتباع بيگانه به كلي از رسيدگي و محاكمه در دادگاه هاي ايران مصون شدند.

• اصلاحات قضايي
قوانين دادرسي و نظام قضايي كشور در دوران ناصرالدين شاه، در سه مرحله مورد اصلاح و بازنگري قرار گرفت. اين اصلاحات براي نخستين بار پس از صدارت اميركبير در سال 1265 هجري قمري صورت گرفت. اميركبير كه در ابتدا خود برخي از احكام دعوي را رسيدگي مي كرد، به دنبال بروز اشتباهي، در يكي از احكام و صدور حكم، خويش را از بررسي محاكمات تخصصي برحذر داشته و پرونده هاي پيچيده را به محضرهاي شرعيه ارجاع كرد. در دوران اميركبير «ديوان خانه» اي كه زمان عباس ميرزا شكل گرفته بود با نام «ديوان خانه بزرگ پادشاهي، تقويت و احيا شد. صلاحيت اين ديوان خانه در برابر صلاحيت عام محاضر شرع كه مستقل زير نظر مجتهدان شيعه اداره مي شد، محدود به مسايل كيفري و دعاوي مدني و تجاري ايرانيان غير مسلمان بود.» در دوره اميركبير روند تازه اي از اصلاحات دولتي بر فعاليت هاي حاكمان شهري رواج يافت. اميركبير همچنين شكنجه متهمان را به كلي ممنوع كرد و رسيدگي به پرونده ايرانيان غير مسلمان را در صلاحيت اعضاي ديوان خانه مركزي در تهران قرار داد.
شيوه صدارت اميركبير و اهتمام او در ايجاد يك نظام قانوني ديواني در كشور منجر به قتل وي در محرم 1268 قمري شد. اما چرخه اصلاحات قانوني پس از قتل وي ادامه يافت. به گونه اي كه ناصرالدين شاه با صدور چند فرمان تخطي از قوانين ديوان خانه را در حكم مخالفت با شخص شاه اعلام كرد.
در دوره ناصرالدين شاه، ديوان «تظلمات عامه» تاسيس شد و نظميه جديد به سبك اروپايي نيز در اين دوره شكل گرفت و ناصرالدين شاه دستور داد در تمام شهرها صندوقي با نام «صندوق عدالت» نصب شود.»
• اصلاحات قزويني
در دوره ناصري علاوه بر اصلاحات اميركبير و ناصرالدين شاه، ميرزا حسن خان مشيرالدوله قزويني مقام وزارت عدليه اصلاحات ديگري را در عرصه دادرسي انجام داد.
وزارت عدليه در اين دوره شامل «مجلس تحقيق دعاوي»، «مجلس خيانت»، محكمه تجارت و محكمه املاك بود.
قانوني شدن رسيدگي به شكايت ها به دنبال حدود فرمان هاي جديد ناصرالدين شاه، هر چند در تهران تا اندازه اي قانونمند شد اما در ساير شهرهاي كشور بي عدالتي همچنان ادامه داشت. واقعيت اين است كه اصلاحات متعددي كه در عصر قاجار به ويژه در عهد ناصرالدين شاه در زمينه تشكيلات و آيين دادرسي به عمل آمد، اثر محسوس در انقلاب مشروطيت نداشت. اما سه موج عظيم اصلاحات در اين دوره به ويژه تاسيس ديوان خانه اهميت خاصي دارد. اما وجود كاستي هايي در اين نظام موجب شد كه بعدها در انقلاب مشروطه يكي از مهم ترين خواسته هاي مردم ايجاد «عدالت خانه» باشد.
منبع:
1. دادرسي و نظام قضايي در ايران نوشته سيد حسن امين
2. دادگستري در ايران نوشته محيط طباطبايي
3. تاريخ و فرهنگ ايران نوشته محمد ملايري

http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=287

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:52  توسط حمید  | 

سابقه نظام دادرسي و قانون گذاري در ايران (1)

 
داريوش، نخستين نظام دادرسي را بر پهنه گيتي گستراند

جوامع انساني در شكل و شمايل قبيله اي هم بي قانون نزيسته اند. زندگي قبيله اي نيز مانند ساير زندگي هاي اجتماعي انساني مبتني بر ضوابط و اصول تعيين شده اي كه مورد احترام اعضاي قبيله بود اداره مي شد. انسان ها در قبيله يا در جوامع كوچكتري كه پيش از زندگي قبيله اي در تاريخ زندگي اجتماعي انسان ها شكل گرفته بودند، مبتني بر قانون و با تكيه بر اصولي كه نظم عمومي را ايجاد كردند ادامه حيات مي دادند. هر چند قوانين موجود در اين جوامع اغلب به صورتي شكل مي گرفت كه تنها بر آورنده نيازهاي قومي و قبيله اي افراد بوده و تامين منابع عمومي يا رعايت حقوق ساير قبيله ها را در بر نمي گرفت اما روند حل اختلاف در بسياري از نظام هاي بدوي و اجتماعي وجود داشته است.
در جوامع كوچك تر همانگونه كه گاهي قانونگذاري با مشاركت مستقيم فرد فرد اعضاي يك دهكده يا قبيله به تصويب مي رسيد، شكايت ها و اعتراض افراد نسبت به شرايط و امكانات نامطلوب زندگي نيز مطرح شده و در حضور تمام ساكنان يك دهكده به اين مشكلات رسيدگي مي شد. هر چند در برخي موارد زعيم يا رييس دهكده به صورت خصوصي مشكلات افراد قبيله را بررسي مي كرد اما در هر صورت هر دهكده يا قبيله به مثابه يك نظام سياسي خود مختار داراي نظام قضايي مستقل بود كه همين امر موجب وقوع جنگ هاي قبيله اي و منطقه اي مي شد كه اغلب در جريان زندگي چندين نسل ادامه مي يافت.
تاريخ دادرسي را اما در تمدن شش هزار ساله ايراني مي توان در دوره هاي متفاوتي بررسي كرد. نگاهي گذرا به روند پژوهش هاي صورت گرفته در تحولات زندگي مدني و اجتماعي انسان ها در دوره هاي مختلف تاريخ ايران نشان دهنده سابقه تاريخي قابل توجه نظام قضايي كشور است. به گونه اي كه نظام قضايي ايران نيز همپاي ساير تحولات اجتماعي و سياسي رشد يافته و در جريان اين تحول قواعد و اصول ديگري به آن اضافه شده است.
«سيد حسن امين» پژوهشگر و صاحبنظر در حوزه تاريخ در اين باره معتقد است كه نظام قضايي ايران بر اثر تاسيس دولت هاي پادشاهي جديد در تاريخ ايران همانند هخامنشي، ساساني و صفوي ها، حمله نظامي بيگانگان مانند حمله هاي اسكندر، عرب و مغول و انقلاب هاي خودجوش مردم ايران مانند انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي به شدت دگرگون و بارها اصلاح شده است. به اعتقاد اين محقق هر چند در گذشته هاي دور، تغييرات بنيادين نهاد دادرسي در ايران نتيجه مستقيم تسلط بيگانگان به ويژه تازيان و مغول ها بود اما در قرن هاي اخير روند تغيير اين تحولات تحت تاثير مشاركت سياسي مردم و تاسيس نظام عادلانه مبتني بر خواسته هاي اهالي كشور بوده است.

دادرسي در فرهنگ كهن ايران
در فرهنگ هاي كهن ايران يعني تا پيش از تاسيس دولت هاي پارس و ماد، مفاهيم حقوقي و آيين هاي قضايي متداول در جوامع انساني با باورهاي ديني همخوان بوده است. نكته حايز اهميت در اينجا، اعتقاد به انتقام جويي الهي در ميان مردم و پيوند اين عقيده با آيين ها و ضوابط جاري جامعه است.
شواهد اين ارتباط پيش از تاسيس دولت هاي عظيم و نيرومند ايراني در آموزه ها و باورهاي عيلامي از يك سو و آيين مهر (ميتراييسم) از سوي ديگر بارز است. اين نوع نگرش بعدها و در دوره هاي ديگر با پشتوانه حكومت هاي متمركز به صورت امري عرفي پذيرفته شد.
عيلامي ها نخستين قومي بودند كه در ايران زمين، حدود چهار هزار سال پيش از ميلاد، نظام هاي حقوقي تاسيس كردند و ضوابط اين نظام حقوقي را در سراسر قلمرو خود كه علاوه بر خوزستان و سواحل خليج فارس، لرستان، پشتكوه، بختياري و ايلام امروز را نيز در بر مي گرفت، رواج دادند.
نظام حقوقي و اداري عيلامي ها در شوش كه پايتخت بود، بيش از ساير نقاط اجرا مي شد. تاكنون نزديك به 300 لوح سنگي متعلق به 2300 تا 1700 سال پيش از ميلاد، در شوش كشف شده است كه نشان مي دهد اجراي قراردادها در اين زمان با سوگند به اسم خداي شوش تضمين مي شده است.
اگر چه در سال هاي بعد تمدن عيلامي ها به رغم مقاومت هاي طولاني در برابر اقوام نيرومندي چون سومري ها، اكدي ها، آشوري ها و بابلي ها دوام آورده اند. با پيروزي حمورابي، پادشاه بزرگ بابل، قوانين و نظام حقوقي بابل به ويژه قوانين حمورابي در زمينه هاي گوناگون زندگي اجتماعي انسان ها مانند زراعت، آبياري، ازدواج، ميراث، دروغ، خانواده، حق الزحمه پزشك و معمار به اجرا در آمده و بر فضاي زندگي ايرانيان حاكم شد.
در تصاوير باقي مانده از اين دوران در سنگ نبشته هاي حمورابي كه بخشي از آن در حفاري هاي شوش به دست آمده و در حال حاضر در موزه لوور فرانسه نگهداري مي شود، حمورابي قوانين را از خداي خورشيد دريافت مي كند.
در دوراني كه آيين (ميتراييسم) به عنوان وجه مشترك انديشه ايرانيان حاكم شد روند اجراي قوانين تغييرات قابل توجهي به خود ديد. مهر يا ميترا به معني «پيمان» است و مهر، هميشه چهره قضايي داشته است، اقدام ؟؟ روي الواح گلين كه قدمت آنها به چهارده قرن پيش از ميلاد مي رسد، متن عهدنامه اي را نوشته اند كه براي استواري آن از ميترا مدد خواسته اند. در آيين مهر، مهم ترين اصل ثابت ديني، اخلاقي و حقوقي، پايبندي به قول، وفاداري به پيمان و كتمان اسرار و رموز معرفت مهري است. چنانچه در مراسم تشرف به كيش مهر با نشان دادن دشنه اي خون آلود به سالك نوآموز هشدار مي داده اند كه كيفر فاش كردن اسرار مهري، مرگ است.
در هر حال از ادله اثبات دعوي نزد آرياييان به جز سوگند به مهر و ميترا و ديگر ايزدان، اطلاعات موثق ديگري در دست نيست. تنها ابعاد تاريك و پنهان اين بخش تا اين اندازه روشن است كه قرن پيش از ظهور زرتشت «اشخاص باگذر از ميان آتش، از گناهي كه مرتكب شده اند و از لكه اي كه تهمت ايجاد كرده است، پاك و مبرا مي شوند.»

داياكو رهبر عدالت
قوم ماد مردمي آريايي نژاد و در آغاز فاقد قدرت مركزي و نظام حقوقي بودند و بي قانوني بر سراسر خاك آنها حاكم بود. داياكو يا ديوكس كه رهبر تيره اي از مادهاي شمال كشور بود، بر آن شد كه عدل و داد را در ميان مردم برقرار كند.
در تاريخ هرودوت به نقل از كتاب دادرسي و نظام هاي قضايي در ايران نوشته سيد حسن امين، اهالي دهكده اقامتگاه داياكو، اين فرد را براي رفع اختلاف هاي خود به داوري برگزيدند. «داياكو» در سال هاي بعد و به دنبال حمايت مردم به پادشاهي رسيد و دادخواهان و شاكيان شكواييه هاي خود را براي او مي فرستادند تا براساس انصاف در مورد آنها داوري كند. اگر چه دولت ماد از نظر داخلي مستقل بود اما در عرصه هاي بين المللي و به منظور جلوگيري از حمله بيگانگان به دولت آشور خراج و ماليات مي داد.
مادي ها به اندازه اي به اجراي قوانين خود پايبند بودند كه قانون را لايتغير و انعطاف ناپذير مي دانستند و به همين دليل در يونان باستان هر قاعده و حكم عامي را كه لازم الاجرا بود به قوانين ايران تشبيه مي كردند به گونه اي كه اين امر به صورت مثل به زبان هاي اروپايي راه يافت و تاكنون نيز اين مثل در افواه جاري است. نظام قضايي ايرانيان با روي كار آمدن هخامنشيان نيز با تغييرات قابل توجهي مواجه شد. در دولت هخامنشي كه قلمرو آنها در اوج قدرت از رود نيل تا هندوستان گسترده بود، شورايي هفت نفره به نام «قاضيان شاهي» فعاليت مي كردند و عزل و نصب قضات و نيز رياست هيات دادرسان به ويژه در امور جزايي با شخص پادشاه بود. پس از فتح بابل به دست كوروش كبير، هخامنشيان در زمينه حقوق عمومي، نشر نخستين اعلاميه حقوق بشر مراحل آزادي اديان، تكثر ديني و با به رسميت شناختن حقوق خصوصي منتشر شد. اما چنانكه از كتيبه بيستون بر مي آيد در زمينه حقوق قراردادها و معاملات قواعد، رسوم بازرگاني به دستور كوروش قانون مدوني به نام «قانون شاهي» براساس قوانين كشورهاي تابع به خصوص قوانين بابليان كه نظامي پيشرفته بود،‌ تدوين شد و بعدها پايه كار قانونگذاران رم قرار گرفت.
صورت جلسه بسياري از دادرسي هايي كه از عصر هخامنشي در تاريخ ثبت شده است. محاكمات سياسي و موضوع آن خيانت به شاه است. نمونه ديگر محاكمه داريوش، فرزند اردشير دوم است كه متهم به سوء قصد نسبت به پدر شده بود و قضات او را به اتفاق آرا محكوم كردند.
با نفوذ اسكندر در ايران، اسكندر ايرانيان را با مردم يونان برابر دانست و به همين دليل بسياري از ايرانيان از او به مثابه يك فاتح بزرگ استقبال كردند. شهرها در اين دوره داراي شوراي ملي دموكراتيك و كارمندان ديواني مسئول بوده است حال آن كه چنين ساختاري در ايران پيش از اسكندر و مشاركت ملي و عام در نظام سياسي و حقوقي سابقه نداشته است.
حدود سال هاي 261 تا 246 پيش از ميلاد يكي از ساتراب هاي پارتي تبار كه بعدها «اشك اول» خوانده شد در برابر جانشينان اسكندر سربرداشت و دولتي مستقل تشكيل داد.
از وضعيت دادرسي و قضاوت در دوران اشكاني، اطلاعات زيادي در دست نيست اما در زمينه حقوق خانواده، زنان از حقوق قابل توجهي برخوردار نبوده اند. همچنين در زمينه حقوق خصوصي، نمونه چند قرارداد اجاره متعلق به اواسط عصر اشكاني كشف شده است كه نشان مي دهد از همان زمان، ايرانيان قراردادهاي مهم را كتابت مي كرده اند.

اتحاد دين و دولت
شاهنشاهي ساساني را اردشير بابكان بنيان نهاد. اردشير در مراسم تاجگذاري خود گفت: «خاطر آسوده داريد كه قوي و ضعيف يا دني و شريف همگان را از عدالت بهره مند خواهيم داشت و عدالت را رسمي پسنديده و آييني متبع خواهيم كرد.»
در دوره ساساني با اتكا به دين ايراني تمهيد همه محاكمه ها و تصميم گيري مورد پيمان ها به دست روحانيان زرتشتي سپرده شد. به گونه اي كه هيچ امري به زعم ايرانيان در اين دوره وجهه شرعي نداشت مگر آن كه يك مغ آن را تصويب كند.
در اين دوره مجموعه قوانين ساساني در كتاب اوستا با عنوان ويديو داد (قانون ضد ديو) مشتمل بر 22 فصل مدون شد. ضمن اين كه بخشي ديگر از قوانين با عنوان «ويسپرد» به معناي همه خداوندان و كتابي با نام «ماتيكان هزار داتستان» كه از منابع مهم حقوقي مدون عصر ساساني است، گرد هم آمد. علاوه بر اين كتاب ها و كتاب «داتستان دنيك» كه بعدها تاليف شد.
سازمان قضايي و آداب قضا كه در دست موبدان زرتشتي بود به طور رسمي و بنا به قانون «ماديان هزار دادستان» فعاليت كرد. به گونه اي كه دادگاه هاي متعدد زير نظر يك موبد به شكايت ها رسيدگي مي كردند.
افزون بر دادرسي مذهبي كه در دوره ساسانيان در انحصار موبدان زرتشتي بود، نوعي محاكمه نظامي نيز در ايران عصر ساساني رواج داشت. معيارهاي اساسي حقوقي و اخلاقي، اصول سه گانه «پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك» بود.
در هر حال در ايران باستان از زمان عيلامي ها و آريايي هاي كهن، تا عصر ساساني نظام قضايي و آيين دادرسي همپاي تحولات اقتصادي رشد يافته و به تكامل رسيده است. آنجه مسلم است اين كه نظام هاي حقوقي در تمام اين دوره ها بازتابي از باورهاي مذهبي بوده است. نظام دادرسي و حقوقي ايران در دوره هخامنشي دچار تحولات قابل توجهي شد به گونه اي كه پس از اتحاد اقوام پارس و ماد تحت نفوذ اين دولت، نظام حقوقي سراسري جديدي در ايران جايگزين نظام هاي حقوقي قومي شد. پس از غلبه ايران به كشور هاي همجوار، نظام قضايي كشور از حقوق ملل تاثيراتي پذيرفت و داريوش كه بزرگ ترين قانون گذار ايراني بود قانوني جهان شمول برگزيد كه تا دوره هاي بعدي و حتي پس از حمله اسكندر نيز در ايران اجرا مي شد اما پس از ظهور ساسانيان و پذيرش دين زرتشت اين قانون از صحنه قوانين رسمي كشور خارج شد.

منابع:
_ محمدي ملايري، محمد، 1372، تاريخ فرهنگ ايران. تهران: يزدان.
_ امين، سيد حسن، 1381، دادرسي و نظام قضايي در ايران. تهران: دفتر پژوهش هاي فرهنگ.

http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=284

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:51  توسط حمید  | 

اميركبير و خليج فارس

خليج فارس (بخش دوم)
 

گروه اجتماعي _ با فتح قسطنطنيه در سال 857 قمري (1453 ميلادي) و فتوحات ديگري كه نصيب عثمانيان شد و تضاد و كشمكشي كه در پي آن طي سه قرن حكومت تركمانان و صفويان در ايران به وجود آمده راه هاي تاريخي تجارت شرق و غرب دچار ناامني و اغتشاش شد، از اين رو بازرگانان اروپايي و ماجراجويان مغرب زمين به دنبال راه هاي جديد، پس از كشف دماغه اميرنيك، سرانجام خود را به خليج فارس رساندند تا از آن طريق ابريشم، ادويه و ديگر كالاهاي شرقي را به قاره خود برسانند.
در سال 921 قمري برابر با 1515 ميلادي، يعني زماني كه توجه كانون هاي سياسي ايران به بخش هاي شمالي كشور معطوف بود، پرتغاليان جزيره هرمز را تصرف كردند. از آن پس رقابت هاي استعماري ميان اسپانيايي ها، انگليسي ها، هلندي ها و فرانسوي ها و به مرور، روس ها، آلماني ها، بلژيكي ها، سوئدي ها، نروژي ها و ترك هاي عثماني، منطقه خليج فارس را چند قرن پايگاه زد و خوردها و معاهداتي كرد كه در همه ماجراها، مرجع تصميم گيري قدرت سياسي و نظامي استعمار بود.
استعمارگران اروپايي به ظاهر براي تجارت و كسب منافع اقتصادي وارد خليج فارس شدند اما از همان آغاز، با سود جستن از نيروهاي نظامي پيشرفته، راه را براي برقراري سلطه سياسي خود باز كردند. به ويژه كه در درون «متروپل ها»، تحولات اجتماعي و صنعتي رو به گسترش بود و قدرت هاي فني و اقتصادي به دست آمده، تسلط بر سرزمين هاي ديگران را ضروري مي ساخت.
در سراسر منطقه اسلامي آسيايي غربي، از حلب تا بصره و از بصره تا بندرعباس و هرمز و از آن جا تا هند، همه جا رقابت وجود داشت، اما تنها قدرت نامشروعي كه از بطن بورژوازي مسلط اروپايي سر بر آورد، انگلستان بود كه مي توانست همه رقيبان را كنار زده و خود حاكم مطلق خليج فارس شود.
حضور اين دولت استعماري در همه جاي جهان به ويژه در سرزمين هاي مسلمان نشين، فرجامي نامبارك داشت. در دوره صفويه، سياستگران بي سياست ايران به دستور شاه عباس اول، بي آن كه به چگونگي و عواقب شوم همكاري با بيگانگان چندان كه بايد، آگاهي داشته باشند، مقدمات ورود انگليسي ها را به بهانه سركوبي و بيرون راندن پرتغالي ها فراهم آوردند اما بر اساس مستندات تاريخي، اين قدرت تازه نفس و برخوردار از انقلاب صنعتي اروپا، با تجهيزات دريايي و نظامي جديد، پس از بيرون راندن رقيبان، همانند «قدرت برتر»، در منطقه حاكميت يافت. به طور كلي در بخش جنوبي خليج فارس، دوران تحت الحمايگي آغاز و در بخش شمالي، پس از تفوق هلندي ها راه براي انگليسي ها هموار شد.
در دوره ضعف و آشفتگي شاه سلطان حسين صفوي در ايران، قبيله هاي عرب در خليج فارس با كمك عاملان استعمار، افزودن بر راهزني و مشكل آفريني، بر سواحل ايران نيز دست اندازي هايي كردند. البته، به نظر مي رسد كه نادرشاه به اين موضوع و خطرات ناشي از آن آگاه بوده و با خريد كشتي هاي جنگي و ساختن كشتي هاي جديد به دست كاردانان ايراني در بوشهر خواسته است تا قواي بحريه ايران را نيرومند كند و تا اندازه اي هم در اين كار توفيق يافته است. اما پس از قتل نادرشاه و در اوايل حكومت كريم خان زند، كارگزاران استعماري دولت هاي انگلستان و هلند در سال 1173 قمري برابر با 1759 ميلادي، كشور فرانسه در خليج فارس و آب هاي ساحلي بندرعباس حضور يافتند و براي برقراري تجارت، مذاكرات و اقداماتي كردند كه در حيات كريم خان مخاطرات چشمگيري ايجاد نكرد، اما پس از مرگ وي در سال 1193 قمري برابر با 1779 ميلادي، دوران آشوب و هرج و مرج ايران و آشفتگي بي حد و حصر خليج فارس آغاز شد. از سال 1215 قمري (1800 ميلادي)، با ورود سرجان ملكم به ايران براي انجام ماموريت هاي سياسي، نفوذ استعماري انگلستان افزايش يافت. تنها در دوره كوتاه زمامداري ميرزا تقي خان امير كبير بود كه دولت ايران توانست در امور خليج فارس استقلال نشان دهد به طوري كه در برابر دسيسه هاي استعماري پايداري كرده و تسليم مطامع بيگانگان نشود.
در هر حال انگلستان با تاسيس شركت هند شرقي بريتانيا و گسترش فعاليت آن توانست حل و فصل همه امور خليج فارس را به بهانه هاي گوناگون در دست گيرد و با ايجاد سلطه بر سراسر منطقه خاورميانه عربي، بدون گذر از دماغه اميرنيك، با اروپا ارتباط برقرار سازد. البته در همه فعل و انفعالات استعماري، روند فرهنگي تاريخ ساخته خليج فارس كه در آغاز از آن سخن به ميان آمد، در هم ريخت و بيشترين زيان ها متوجه ساكنان شمالي منطقه يعني ايرانيان شد.
استعمار انگلستان با اين كه تلاش كرد تا از خليج فارس نخست، به عنوان گذرگاه استفاده كند، اما در حقيقت مستعمره ساختن ايران را در انديشه مي پروراند. در چارچوب موازنه هاي امپرياليستي، ملت ايران هم گاهي با مقاومت هاي ضد استعماري رو به رو مي شد اما، در ناحيه جنوبي، مستعمره سازي مستقيم هم صرفه اقتصادي نداشت و هم در احساس ضد بيگانه ساكنان با ديدنشين تسهيلاتي به وجود نمي آورد. پالمرستون، وزير خارجه انگلستان و از مغزهاي متفكر استعمار آن كشور در سال 1838 ميلادي عنوان كرده است.»
«ما وظيفه داريم خليج فارس را زير سلطه نيروي دريايي خود درآوريم به طوري كه هيچ قدرتي نتواند با ما به رقابت برخيزد و در اين راه بايد روشي اتخاذ كنيم كه از لحاظ مالي گران نباشد.»
اين برنامه كه براي ساكنان خليج فارس به ويژه ايرانيان، بس گران تمام شد، از زبان «سرآرنولد ويلسن» از تاريخ نويسان مشهور چنين آمده است:
«مدت يك قرن است كه، انگلسي ها خليج فارس را به زور اسلحه و شمشير خود مبدل به منطقه اي امن و آرام ساختند مي توان گفت هيچ يك از عمليات ما در نقاط ديگر جهان مثل اقداماتي كه در خليج كرده ايم مفيد و رضايت بخش نبوده است. از جمله كارهايي كه ما در اين منطقه كرده ايم، اين كه آشيان دزدان دريايي خليج را ويران ساختيم، قلاع و استحكامات آنان را متصرف شديم و مجازات آنان را نابود ساختيم و برده فروش را منع كرديم و از آوردن كنيز و غلام از سرزمين آفريقا به شدت جلوگيري نموديم و ميان آنان عهد نامه هاي مودت منعقد ساختيم و آنها را ناگريز به رعايت اين معاهدات كرديم، تا جايي كه امروز مشايخ مزبور به نام «مشايخ صلح طلب» عمان معروف شده اند.
پس از اين كه شيوخ عرب را با هم آشتي داديم و صلح را تا مدتي مدير ميان آنها برقرار ساختيم، آن گاه معاهداتي با آنها منعقد نموديم كه به موجب آن حمايت و سيادت دولت انگلستان را بر خود به رسميت شناختند. پس از اين بحرين را تحت الحمايه كرديم و روابط مخصوص با كويت برقرار نموديم. ما قرا و قصاب بوميان را در موقع چيدن خرما از دستبرد و غارت مصون ساختيم و امنيت و آرامش را در هنگام صيد سالانه مرواريد برقرار داشتيم و قيمت اعظم نواحي خليج را مساحي و نقشه برداري كرديم.»
ساكنان عرب تبار خليج فارس نسبت به ايرانيان، حتي در دوره شكوفايي تمدن اسلامي، بسيار اندك بودند. استعمار انگلستان در آغاز، با تشويق و ترغيب شيوخ و به مرور با قدرت نمايي هاي اقتصادي و سياسي كه گاهي با توسل به نيروي نظامي بود، در دگرگوني سيماي دموگرافيك و اجتماعي منطقه، موفق شدند.
توده هاي ساكن منطقه در همان ساختارهاي كهن و رفتارهاي سنتي و انديشه هاي قديمي باقي ماندند و آمد و شد خارجيان در آنان تاثيري نگذاشت و حتي در دوره اي كه پيدا شدن نفت و غارت آن، مراودات را بيشتر كرد، باز هم تغييرات در خلق و خوي آنان بطئي بود و اين امر شايد در دنياي استعمار زدگان بي نظير باشد.
ساكنان جنوبي خليج فارس كمابيش، در همان زندگي قبيله اي و زد و خوردهاي عشيره اي و اختلافات سلف، روزگار مي گذراندند. به تبار، عشيره و خانواده خود تعصب داشتند و مانند اكثر باديه نشينان، مغرور، حساس و اميدوار بوده، به خود اتكا داشتند و با طبيعت خشك و حيوانات گزنده و درنده، جسورانه نبرد مي كردند. يعني در هماهنگي كامل با طبيعت به سر مي برند. حتي نام هايي كه برگزيده بودند، مثل كويت (مصغر كوت به معناي قلعه)، دبي (ملخ كوچك)، فجيره (فجر كوچك)، دحلان (فرورفتگي ها) و سنجه (شوره زار) نشانگر اين هماهنگي بود.
آنان نسبت به بيگانان، بدگمان بوده و از آنان دوري مي كردند، زندگي را در جماعت خود جست و جو مي كردند و شيخ، نماينده فرهنگي، ديني، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي آنان در سراسر جنوب خليج فارس به شمار مي رفت.
اگر در بحرين، تبعيت از شيخ ضعيف است، به سبب ترويج تشيع در ميان ساكنان آن، اعم از عرب ايراني از يك سو و نفوذ زياد ايرانيان و پيشينه اقامت آنان در آن جزيره از سوي ديگر و آشنايي ساكنان آن جا با نظام هاي كشاورزي و نيمه صنعتي است.
روي هم رفته، اعراب منطقه، از كويت تا راس الخيمه، وحدت و اشتراك تاريخي نداشتند. به رغم تحرير در قانون اساسي امارات، كارگزاران استعماري بريتانيا و گاهي فرانسه و ديگر كشورهاي سلطه گر اروپايي، با سياست استعماري خود با ساكنان اين منطقه به طور جداگانه يا متحد، روابط گوناگوني برقرار كردند و به همين منظور، در ارتباط با هندوستان و در مبارزه با «دزدان دريايي»، گاه شيخي را به كلي از صحنه خارج كرده شخص مطمئن ديگري را به شيخي برگزيدند. برقراري ارتباط با ساكنان جنوبي خليج فارس براي كارگزاران استعمار بريتانيا، حياتي بود چون در غير آن صورت، هيچ گاه از حملات آنان در امان نبودند.
اواخر قرن هجدهم كه دوران رشد بورژوازي استعمارگرانه انگلستان و رويارويي آن با فرانسه است، اعراب فقير جنوب، در راهزني، بيش از گذشته جسور شدند به گونه اي كه انگلستان مجبور شد تا به حفظ منافع خود بينديشد و با كنار آمدن و تقويت كردن و به رسميت شناختن شيوخ حاكم منطقه، رقيبان خود را از ميدان رقابت استعماري دور كند.
استعمار بريتانيا در همين منطقه، واحدهاي كوچك را بر واحدهاي بزرگ ترجيح مي داد و به اختلاف هاي پيچيده و حل ناشدني واحدهاي كوچك با يكديگر، علاقه مند بوده و در گسترش آنها كوشش مي كرد به طوري كه سياست استعمار در دوره اي، بر ضد عربستان سعودي كه واحدي قوي تر بود، شكل گرفت و وهابيت براي مدت كوتاهي سركوب شد.
شيوخ عرب كه آشكارا با هم اتحاد كردند، همواره، در رقابت و اختلاف زندگي داشتند كه ريشه در ساخت نظام قبيله اي داشته گاهي استعمار انگلستان به صور گوناگون آن را به وجود مي آورد يا در بزرگ كردن آن كوشش مي كرد. شيخ بر كل قبيله حاكميت نام داشت و هر نوع سازش او با بيگانه، افراد قبيله را به اطلاعات وا مي داشت.
تنها پس از مرگ شيوخ بر سر جانشيني، رقابت هايي به وجود مي آمد. در تمامي اين مدت، اگر شيخي از خود استقلال نشان مي داد و به تبعيت از استعمار تن در نمي داد، در همين تحريكات مستقيم يا غير مستقيم نابود و شيخ يا مطيع تري جانشين وي مي شد.

http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=324

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:50  توسط حمید  | 

حقوق مالكيت فكري در ميراث معنوي -۱

نويسنده :نويسنده: بهروز وجداني

حوزه هاي فولكور و دانش سنتي
 

سازمان جهاني مالكيت فكري(WORLD INTELLECTUAL PROPERTY ORGANIZATION)

در سال 1970 تاسيس شده است. گسترش و تعميق حمايت و استفاده از حقوق مالكيت فكري در سرتاسر جهان رسالت اساسي اين سازمان است. مقر اين سازمان در ژنو قرار دارد. كاركنان اين سازمان بين المللي هستند. عضويت در سازمان جهاني مالكيت فكري تنها براي دولت ها امكان پذير است. حدود 180 دولت يعني بيش از 90% كشورهاي جهان عضو اين سازمان هستند. اين سازمان چهارچوبي رسمي جهت بحث و تبادل نظر پيرامون تمهيدات و قوانين و مقررات و رويه هاي هماهنگ و مسايل حمايت از حقوق مالكيت فكري را براي اعضا خود فراهم آورده است. سازمان فوق در سال 1974 به يكي از سازمان هاي تخصصي وابسته به سازمان ملل متحد تبديل يافت.
قدمت نظام هاي حمايت از حقوق مالكيت فكري در برخي از كشورهاي صنعتي جهان به بيش از يك قرن مي رسد و هم اكنون با توجه به شرايط جاري بين المللي اين ضرورت (حمايت از حقوق مالكيت فكري يا معنوي) در كشورهاي در حال توسعه و حتي كشورهاي كمتر توسعه يافته نيز محسوس به نظر مي رسد. ظهور و گسترش فرايندهايي چون جهاني شدن اقتصاد و گره خوردن بيش از پيش منافع اقتصادي كشورها به هم از جمله دلايل عمده پيدايش نياز به تدوين و اعمال قوانين و مقررات مربوط به حمايت از مالكيت فكري در كشورهاي گوناگون دنيا تلقي مي شود. از ديگر سو، سازمان جهاني مالكيت فكري با بهره گيري از شيوه ها و ابزارهايي نظير مذاكره، عقد پيمان، ارايه مساعدت هاي فني و حقوقي و همچنين اشاعه فرهنگي مقررات مربوط به مالكيت فكري در كشورهاي جهان در راستاي ايفاي وظايف محوله اقدام به عمل مي آورد. سيستم هاي جهاني «ثبت و ابداعات و اختراعات»، «علايم تجاري» و «طرح هاي صنعتي» از جمله خدمات و تسهيلات ارايه شده توسط سازمان جهاني مالكيت فكري است.
اهداف سازمان جهاني مالكيت فكري عبارتند از: 1_ پيشبرد حمايت مالكيت فكري در سراسر جهان با توسل به همكاري در ميان كشورها و در صورت لزوم همكاري با سازمان بين المللي ديگر
2 _ تامين همكاري هاي اداري ميان اتحاديه ها ٭

_ وظايف سازمان: سازمان جهاني مالكيت فكري به منظور دستيابي به اهداف فوق از طريق ارگان هاي صلاحيت دار و با حفظ صلاحيت هر يك از اتحاديه ها (پاريس و برن) به شرح زير عمل مي نمايد: 1 _ توسعه معيارها براي تسهيل حمايت موثر از مالكيت فكري در سراسر جهان و هماهنگي قوانين ملي 2 _ تامين خدمات اداري اتحاديه پاريس، اتحاديه هاي مخصوص كه در ارتباط با اين اتحاديه و اتحاديه برن تاسيس شده اند.
3 _ قبول يا شركت در مديريت هر گونه توافق بين المللي كه به منظور بالا بردن حمايت از مالكيت فكري باشد. 4 _ تشويق انعقاد قراردادهاي بين المللي مربوط به ارتقاي حمايت از مالكيت فكري.
5 _ پيشنهاد همكاري به كشورهايي كه خواهان كمك هاي حقوقي _ فني در زمينه مالكيت فكري اند. 6 _ جمع آوري و انتشار اطلاعات مربوط به حمايت مالكيت فكري و همچنين انجام و توسعه مطالعات در اين زمينه و مبادرت به چاپ نتايج حاصله.
7 _ تسهيل خدمات، حمايت بين المللي مالكيت فكري و در صورت لزوم اقدام به ثبت در اين زمينه و انتشار اطلاعات مربوط به آنها.

_ عضويت در سازمان: الف: هر كشوري كه عضو يكي از اتحاديه هاي پاريس و برن باشد مي تواند به عضويت سازمان در آيد. ب: هر كشوري كه عضو يكي از اتحاديه هاي پاريس و برن نباشد، مي تواند به عضويت سازمان در آيد مشروط بر آن كه:
1 _ عضو سازمان ملل متحد يا هر موسسه وابسته به سازمان مزبور، يا آژانس بين المللي انرژي اتمي و يا عضو اساسنامه ديوان داوري بين المللي باشد، يا 2 _ از طرف مجمع عمومي به منظور عضويت در اين كنوانسيون دعوت شده باشد.

_ مفهوم مالكيت فكري: مالكيت فكري يا معنوي خلاقيت هاي ذهني و فكري انسان در زمينه هاي گوناگون از قبيل ابداعات هنري، ادبي، صنعتي، علمي، فناوري و علامت هاي مورد استفاده از توليد و تجارت را در بر مي گيرد. به طور كلي مالكيت فكري به دو گروه عمده زير قابل تفكيك است:
1 _ مالكيت صنعتي:
شامل اختراعات و ابداعات در عرصه طرح هاي صنعتي و علايم تجاري و جغرافيايي 2 _ حق نسخه برداري (كپي رايت) از آثار ادبي و هنري مثل اشعار، داستان ها، نمايشنامه ها، آثار موسيقي، تنديس ها، عكس ها، نقاشي ها و همچنين طرح هاي معماري، حقوق مربوط به نسخه برداري به منافع توليد كنندگان نوارهاي صوتي، بازيگران و همچنين گويندگان راديو و تلويزيون دلالت دارد.

_ ماهيت حقوق مالكيت فكري
از نظر قضايي ماهيت حقوق مالكيت فكري يا معنوي با ساير حقوق مالكيت ها مشابهت دارد. بر اين اساس، مخترع يا مالك حق ثبت، حق نسخه برداري (كپي رايت) يا علامت تجاري قانونا مجاز است كه از اثر يا ابداع يا سرمايه گذاري خود به منظور انتفاع بهره برداري به عمل آورد. به موجب مفاد ماده 27 اعلاميه جهاني حقوق بشر، مولف و توليد كننده آثار علمي، ادبي يا هنري محق به بهره برداري از منافع مادي و معنوي آثار خود مي باشد.
_ اهليت قانوني، امتيازات و مصونيت ها
الف: سازمان در سرزمين هر كشور عضو، به موجب مقررات آن كشور از اهليت قانوني لازم براي رسيدن به هدف و اجراي وظايف خود بهره مند مي شود.
ب: سازمان در مورد استقرار خود با كنفدراسيون سوييس و يا هر كشور ديگري كه ممكن است بعدا مقر مزبور در آنجا تعيين شود، موافقت نامه تنظيم مي نمايند.
ج: سازمان مي تواند به منظور استفاده از امتيازات و مصونيت هاي لازم براي رسيدن به هدف و اجراي وظايف خود، موافقت نامه هاي دو جانبه يا چند جانبه با ديگر كشورهاي عضو و كارمندان و نمايندگان كشورهاي مزبور، تنظيم نمايد.
د: مديرعامل مي تواند پس از تصويب كميته هماهنگي٭، موافقت نامه هاي پيش بيني شده در بندهاي ب و ج فوق الذكر را به نام سازمان منعقد و امضا نمايد.
_ ارتباط با سازمان هاي ديگر:
الف: سازمان جهاني مالكيت فكري بنا به صلاحديد خود روابط كاري را با سازمان هاي ديگر بين الدولي برقرار نموده و با آن همكاري مي نمايد. هر توافق كلي با سازمان هاي مزبور در اين زمينه پس از تصويب كميته هماهنگي توسط مدير عامل صورت مي گيرد.
ب: سازمان مي تواند در مورد صلاحيت خود جهت مشاوره با سازمان هاي ملي بين الدولي يا غير بين الدولي و همچنين براي هرگونه همكاري با سازمان هاي مزبور، مقررات مناسبي را تنظيم نمايد. چنين تصميماتي پس از تصويب كميته هماهنگي توسط مدير عامل اتخاذ مي شود.
_ اهميت عضويت در سازمان:
اشاعه و حمايت از اين گونه حقوق در راستاي دلايل گوناگون منطقي، اخلاقي و اقتصادي قابل تبيين و توجيه است. از جمله اين كه خلاقيت و نوآوري در عرصه هاي گوناگون زندگي فردي و اجتماعي انسان ها يكي از پيش زمينه هاي تامين رشد و پيشرفت محسوب مي شود. حال آن كه يكي از پيش شرط هاي بروز خلاقيت وجود حقوق مالكيت فكري است.
به اين لحاظ انگيزه هاي خلاق و توانايي انسان ها در زمينه هاي فرهنگي، صنعتي و فناوري به منظور تقويت بيشتر اين انگيزه ها و توانايي هاي خلاقه مي بايد مورد حمايت نهادهاي رسمي ملي و بين المللي قرار گيرد تا اشخاص حقيقي و حقوقي از تضمين حفظ و صيانت از حقوق توليدات فكري خود و بهره گيري مشروع و قانوني از اين توليدات اطمينان حاصل كنند. اين امر به نوبه خود موجد ابداعات و نوآوري هاي بيشتر مي شود. ديگر آن كه اشاعه و حمايت موثر قانوني از مالكيت فكري يكي از عوامل موثر تامين كننده و تضمين كننده يك توسعه اقتصادي همه جانبه و پايدار در جوامع بشري است كه در نتيجه آن سرمايه گذاري هاي نوين، ايجاد فرصت هاي شغلي جديد و ارتقاء كيفيت فرهنگي و معنوي زندگي بشر از آن عايد مي شود.
براي مثال رشد تنوع و ارتقا كيفيت توليدات و كسب عوايد لازم جهت تامين بودجه هاي تحقيقاتي از جمله ثمرات حمايت از حق ثبت است و فعاليت مثمر ثمر صنايع جهاني انتشارات و توليد نرم افزارهاي گوناگون در سراسر جهان مرهون اعمال حقوق مربوط به نسخه برداري يا كپي رايت است. مضافا تامين حقوق مصرف كننده از طريق جلوگيري از تقلبات و سرقت توليدات اصيل را مي توان از ديگر فوايد اجرا و نظارت دقيق بر حقوق مربوط به علامات تجاري به حساب آورد.
علاوه بر موارد فوق، پيش شرط عضويت و الحاق در بسياري از سازمان هاي تجاري از قبيل سازمان تجارت جهاني، پذيرش استانداردهاي حداقل در رابطه با حقوق مالكيت فكري در قانون ملي هر كشوري است. بنابراين عدم توجه به حقوق مالكيت فكري مانع مهم در عضويت كشورها در اين قبيل سازمان ها است و در دراز مدت كشورها را از حيث حضور در بازارهاي منطقه اي و بين المللي با چالش هاي اساسي و جدي رو به رو مي سازد.
_ الحاق جمهوري اسلامي ايران به سازمان:
اگرچه تصويب قانون ثبت علايم تجاري و اختراعات در ايران به تيرماه 1310 برمي گردد و اصلاحيه آيين نامه آن نيز در سال 1337 با تغييرات كلي مصوب گرديد. اما ايران در زمره، 36 كشور اوليه اي است كه به كنوانسيون پاريس ملحق شده اصلاحيه آن را با اصلاحيه ليسبون در سال 1958 پذيرفته است.
لايحه عضويت ايران در سازمان جهاني مالكيت فكري در تاريخ 7/5/77 با پيشنهاد وزارت امور خارجه به تصويب هيات وزيران رسيد بعد به مجلس شوراي اسلامي ارايه گرديد كه نهايتا در مجلس ششم به تصويب رسيد. متعاقب اين امر، سند الحاق دولت جمهوري اسلامي ايران به سازمان جهاني مالكيت فكري توسط هيات نمايندگي ايراني شركت كننده در «دومين اجلاس كميته بين المللي مالكيت فكري در خصوص منابع ژنتيكي، دانش سنتي و فولكور» كه از تاريخ 23 – 19 آذر 1380 (14 – 10 دسامبر 2001) در مقر دايمي اين سازمان در ژنو برگزار شده بود تحويل دبيرخانه وايپو شد و پس از طي مراحل قانوني و ضوابط وايپو در تاريخ 23/12/80 دولت جمهوري اسلامي ايران رسما به عضويت كنوانسيون فوق در آمد.
لازم به ذكر است كه تعداد 22 كنوانسيون زير نظر اين سازمان بين المللي اداره مي شوند كه از اين تعداد، 16 كنوانسيون در رابطه با حقوق مالكيت صنعتي و 6 كنوانسيون مربوط به حقوق مالكيت ادبي و هنري است. تا قبل از رسميت جمهوري اسلامي ايران به عنوان عضو وايپو، كشورمان از طريق كنواسيون پاريس براي حمايت از حقوق مالكيت صنعتي با وايپو ارتباط برقرار مي كرد. ايران در سال 1337 به كنوانسيون پاريس ملحق شده بود و در سال 1377 نيز اصلاحات اين كنوانسيون را پذيرا شد.

http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=63

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:48  توسط حمید  | 

نظام قضایی و دادرسی در تمدن ایران

(بخش سوم و پاياني )
محکوميت دکتر مصدق، نظام قضايي ايران را به چالش کشيد

گروه اجتماعي ـــ تا کنون دو نوشتار در باره بررسي سابقه نظام دادرسي در تمدن ايران باستان تقديم خوانندگان شد. اينک بخش سوم و پاياني اين مجموعه نوشتار تقديم مي شود.
اصلاحات عصر ناصری به منظور تدوین قوانین جدید یا اصلاح نظام دادرسی کشور هر چند در سه مرحله صورت گرفت اما نتیجه این اصلاحات اثری در کیفیت اجرای عدالت بر کشور نداشت بلکه در زمان سلطنت مظفرالدین شاه در 1313 هجری قمری رسیدگی به شکایت های مردم در شرایط آشفته تری ادامه پیدا کرد.
ادامه این روند موجب انقلاب مشروطه و به تبع آن تدوین قانون اساسی و عدالت خانه شد. هر چند مشروطیت برابر اصل متمم قانون اساسی سال 1325 با آرمان خواهی و امیدهای بزرگ شروع شد اما بر اثر ضعف در برابر نیروهای شرع گرا در حیطه قضایی با روندی کند پیش رفت و در 20 سال اول پس از مشروطیت، از حد اصلاحات ناقص و محدودی در سطح قواعد دادگستری در نگذشت.
تا پیش از انقلاب مشروطه، حکام و رجال سیاسی، روسای عشایر و افراد با نفوذ به طور شخصی به حل و فصل دعاوی و شکایت های مردم می پرداختند. اما پس از مشروطیت و تدوین قانون اساسی عدالت خانه به طور رسمی تاسیس شد. در این دوره اصل 27 متمم قانون اساسی، قوه قضاییه را قوه ای مستقل اعلام کرد اما اصل 71 تفکیک صلاحیت محاکم شرع و عرف را که سنت قضایی از دوران صفوی بود همچنان به رسمیت شناخت. براساس این اصل «وزارت دادگستری» و دادگاه های عرفی مسئول رسیدگی به شکایت های همه ایرانیان شناخته شدند. همچنین براساس اصل 72 رسیدگی به جرایم سیاسی نیز در صلاحیت دادگاه های عام قرار گرفت.
از سوی دیگر اصل 80 این قانون مقرر کرده بود که قضاوت محاکم براساس قانون انقلاب و با فرمان شخص شاه منصوب شوند ضمن این که دادستان کل کشور را باید شاه با مشاوره با حاکمان شرع منصوب می کرد. اما در عمل شرط مشورت کردن با مراجع مذهبی، اغلب در طول رژیم مشروطه سلطنتی نادیده انگاشته شد و این امر تحت تاثیر روابط بین روحانیان عالی مرتبه با مقامات حکومتی قرار می گرفت.
نخستین وزیر عدلیه پس از مشروطیت، احمدخان مشیرالسلطنه بود که تنها 48 روز از این مقام مشغول فعالیت بود و پس از این زمان جای خود را به عبدالحسین میرزا فرمانفرما داد. در زمان فرمانفرما چهار محکمه، ابتدایی، جزایی، استیناف و محکمه تمیز فعالیت خود را آغاز کردند. اما برای رسیدگی به دعاوی در این محاکم قانون قابل اتکایی وجود نداشت.
در سال های بعد و با حضور مشیرالدوله پیرنیا در وزارت عدلیه برای نخستین بار اداره مدعی العموم و دیوان تمیز بر تشکیلات عدلیه افزوده شد و قانون جدیدی برای تغییر سازمان قضایی کشور به نام «قانون موقت تشکیلات عدلیه» در کمیسیون وزارت عدلیه مجلس به تصویب رسید و براساس آن داده های رسمی کشور براساس سلسله مراتب اهمیت به سه دسته، صلح، استیناف و تمیز تقسیم شدند.
قوانین «اصول محاکمات حقوقی»، «اصول محاکمات جزایی» و «اصول محاکمات تجاری» نیز در همین دوران به تصویب کمیسیون عدلیه مجلس رسید. اما با وجود این اجرای این قوانین به دلیل ادامه صلاحیت عمومی حکام شرع، کاپیتولاسیون، اعمال نفوذ اعیان و اشراف و همچنین روسای ایلات و عشایر به سادگی امکان پذیر نبود، تا آن که سرانجام محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) در سال 1290 هجری قمری به مدت شش ماه و پس از آن در سال 1292 هجری قمری به مدت 17 ماه به وزارت عدلیه رسید و با توجه به سوابق تدریس خود در مدرسه علوم سیاسی از یک سو و سابقه قضایی در مقام ریاست دیوان از سوی دیگر، موفق شد روند اجرایی شدن این قوانین را تا اندازه زیادی فعال کند.
در هر حال به رغم اقداماتی که پیش از این در زمان وزارت مشیرالدوله بر عدلیه صورت گرفته بود، دادرسی در ایران همچنان در دادگاه های صنعتی و قدیمی انجام می شد و در نبود دادگاه های متمرکز دولتی، دولتمردان محلی و افراد صاحب نفوذ بر آیین دادرسی و صدور احکام به نفع خود اعمال نفوذ می کردند.
تا پیش از روی کار آمدن رضاخان در ایران نه تنها در امر دادرسی و قضاوت بلکه در اکثر زمینه های اداری و کشوری تمرکزی وجود نداشت.

دادگستری نوین
قوانین عرفی در طول سلطنت رضاخان و پسرش با کم توجهی به ضوابط و معیارهای شرعی تدوین می شد. یعنی قوانین مصوب، حتی هنگامی که قانون اسلامی را نقض می کردند، با زور اجرا و به روم تحمیل می شد. مثال روشن این تضاد، قوانین مربوط به اجازه فروش، مشروبات الکلی، کشف حجاب و بسیاری از جنبه های قانونی جزای عمومی بود. برای مثال در این دوره براساس قانون 1310 هجری شمسی هر روحانی که عقد ازدواجی را براساس شیوه های معمول شرعی بدون ثبت در دفتر ازدواج اجرا می کرد، مشمول پیگرد کیفری می شد. همچنین در دوران محمدرضا شاه برابر قانون حمایت از خانواده مصوب سال 1246 قمری، هر فردی که بیش از یک همسر بدون کسب اجازه از همسر اول اختیار می کرد، به زندان محکوم می شد.
در هر حال به رغم آرمان های عدالت خواهی و درخواست تاسیس عدالت خانه که مهم ترین «پیام انقلاب مشروطیت» بود، نظام حقوقی و قضایی حاکم بر ایران در نخستین دهه پس از مشروطیت تفاوت چندانی با عصر استبداد نداشت.
در دوره پهلوی اول جلد نخست قانون مدنی مشتمل بر 955 ماده در مورد مالکیت، اسباب تملک، حقوق قراردادها با استفاده از کتاب هایی همچون شرح لمعه، شرایع، مکاسب برای تدارک الغای کاپیتولاسیون در سال 1307 ش تصویب شد. جلد های دوم و سوم این قانون که تابعیت، احوال شخصیه و اقامتگاه را در بر می گرفت با توجه به قوانین مدنی فرانسه، بلژیک و سوییس تنظیم شد.
آیین دادرسی مدنی، نیز که در سال 1290 شمسی با نام اصول محاکمات به اقتباس از قانون فرانسه به تصویب مجلس وقت رسیده بود، بار دیگر در سال 1318 هجری شمسی اصلاح شد.
همچنين در اين دوره قانون جزاي عمومي كه در دوره قاجار به طور كامل تعيين حدود آن با فقها بود، با عنوان «قانون جزاي عرفي» اصلاح شد. به گونه اي كه به شكل يك نظام متقابل با قانون جزاي شرعي عمل مي كرد. اين قانون جزاي عرفي كه به پيشنهاد نصرت الدوله فيروز به مرحله اجرا درآمد، نخستين قدم در راه شريعت زدايي از حقوق جزايي ايران در دوره مشروطيت بود اما چون پايه اي در فقه سنتي نداشت با بيم و اميد و تاكيد بر عرفي بودن آن مطرح مي شد. به گونه اي كه مخالفت مردم منجر به برگزاري تظاهراتي در مسجد جامع تهران شد.
«علي اكبر داور»، وزير دادگستري در دوران پهلوي اول، در بهمن سال 1305 براي پايه گذاري تشكيلات جديد دادگستري اقدام كرد. به دنبال اقدامات وي عدليه سابق 20 بهمن همان سال منحل شد و مجلس لايحه اصلاحات در نظام قضايي كشور را با دو فوريت در 27 بهمن همان سال تصويب كرد.
در اين دوره كاپيتولاسيون اتباع روسي لغو شد و تشكيلات قضايي در ايران فعاليت رسمي خود را از 1306 آغاز كرد. علي اكبر داور كه در سوييس تحصيل كرده رشته حقوق بود و از دانشگاه ژنو فارغ التحصيل شده بود. سازمان جديد دادگستري ايران را بر اساس همان الگوهاي اروپايي طرح ريزي كرد. وي با انحلال عدليه و ايجاد دادگستري جديد، فعاليت روحانيان صاحب مسند را از نظام قضايي ايران كوتاه كرد. تصويب قانون مدني و قوانين ديگر به ويژه آيين دادرسي مدني و كيفري كه به معناي عرفي كردن ساختار و نظام دادرسي در ايران بود از تحولات مهم در زمان صدارت داور محسوب مي شود.
همچنين تهيه و نگهداري اسناد رسمي در سازمان هاي دولتي براي جلوگيري از دعاوي در دادگستري امري الزامي بود. چرا كه بيش از آن احكام قضايي را بايد هر كس شخصا حفاظت مي كرد و به همين دليل اعتماد و اعتباري به قطعيت اسناد نبود اما در اين دوره مسئولين جمع آوري و نگهداري اين اسناد به فخرالسلطنه هدايت سپرده شد. سازمان مهم ديگري كه در تشكيلات دادگستري جاي گرفت. «پاركه» يا همان دادسرا بود كه تحت نظر مدعي العموم فعاليت مي كرد. در دوران وزارت داور يكي از مشكلات مهم نظام كيفري كشور كه جلاد زندان هاي منظم و بهداشتي بود، سامان گرفت. كه اين امر بيش از هر چيز به منظور جلوگيري از دفاع دولت هاي اروپايي از اتباع خود در ايران و جلوگيري از ادامه كاپيتولاسيون بود. به همين دليل در سال 1306 زنداني نو در تهران ساخته شده و در پي آن در تاريخ 20 ارديبهشت 1307 كاپتولاسيون اروپاييان ملغي شد.
در طول سلطنت پهلوي، دادگاه هاي عرفي به رياست قضايي كه وزارت دادگستري منصوب مي كرد تنها مرجع قوانين جديد بودند. ضمن اين كه لزوم ثبت ازدواج و طلاق در دفترهاي مخصوص كه مجوزهاي آن را دولت صادر مي كرد آخرين صلاحيت سنتي روحانيان را نيز تحت تاثير قرار داد و از اين زمان به بعد تمام موارد ازدواج و طلاق در سراسر كشور توسط كساني كه دولت به آنها مجوز داده بود، ثبت مي شد. در اين دوره قضات دادگستري بر اساس قانون استخدام قضات به كار مشغول مي شدند كه از جمله مهم ترين شرايط اين استخدام مدرك تحصيلي حقوق از دانشگاه تهران يا دانشگاه هاي خارج از كشور بود.
با وجود اين و اصلاحاتي كه در دوره پهلوي اول در نظام دادرسي و آيين قضايي كشور رخ داد، دولت استبدادي و اقتدارگر رضاشاه به استقلال قوه قضاييه آسيب هاي جدي وارد كرد و به رغم وجود قوانين رسمي براي دادخواهي حال و جان افراد در برابر اراده شخصي پادشاه مصون نبود.

اصلاح مجدد ساختار قضايي و آيين دادرسي كشور
هر چند نظام قضايي کشور و يك بار در دوره پهلوي اول به طور كامل مورد بازنگري و اصلاح قرار گرفت اما در دوران پهلوي دوم و پس از حمله متخصصين و با روي كار آمدن مصدق، بار ديگر اين قوانين مورد بازنگري قرار گرفت.
دكتر محمد مصدق كه خود تحصيل كرده رشته حقوق و پيش از كودتاي 1299 وزير عدليه بود، ارديبهشت 1230 نخست وزيري را پذيرفت و نسبت به اصلاح قوانين دادرسي كشور اقدام كرد. اين اصلاحات در دو زمينه شامل اصلاح قوانين و اصلاح ساختار سازمان قضايي صورت گرفت.
از نظر اصلاح قضايي و تصفيه قضات نخست، علي هيات و سپس شمس الدين امير علايي را به وزارت عدليه منصوب كرد. مهم ترين داستان دادرسي در دولت مصدق، پيروز آمدن ايران در دادگاه لاهه در پي شكايت انگليسي از ايران و مشاركت دكتر مصدق و دكتر سنجابي در آن است.
قبل و پس از نخست وزيري مصدق، وظايف دادگستري شامل، حل و فصل اختلافات، تعقيب مجريان، محاكمه و مجازات مجريان، نظارت بر اجراي قوانين، ثبت اسناد و مالكيت هاي خصوصي بود. اما پس از كودتاي 28 مرداد، با رشد و گسترش نظام هاي استحفاظي و امنيتي به ويژه با اعدام دكتر «حسين فاطمي» و محكوميت دكتر «مصدق» ، از نظام قضايي کشور كاسته شد. عباس قلي خان گلشانيان كه در سال 1335 همزمان با تجديد نظرخواهي دكتر مصدق از راي دادگاه نظامي، به وزارت دادگستري رسيد ديوان كشور را كه علي هيات وزير دادگستري دكتر مصدق بر آن رياست داشت، منحل كرد.
قانون تشكيل سازمان اطلاعات و امنيت كشور در همان سال از تصويب مجلس گذشت و تيمور بختيار به رياست اين سازمان منصوب شد. از سوي ديگر كاپيتولاسيون كه اكثر قدرت هاي استعماري اروپايي يعني انگلستان، فرانسه، آلمان و تركيه به دنبال معاهده تركمنچاي بر ايران تحميل شده بود و در زمان رضاخان لغو شد بار ديگر در دوره پهلوي دوم به نفع اتباع آمريكايي احيا شد، كه تقديم اين لايحه به مجلس، منجر به ترور حسنعلي منصور و مخالفت امام (ره) و تبعيد ايشان به تركيه شد.

http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=289

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:40  توسط حمید  | 

شوراهای حل اختلاف ؛ بایدها و نبایدها

قضات و اعضای شوراهای حل اختلاف بابت فعالیت خود در این شوراها حقوقی دریافت نمی کنند و تنها هر از گاهی از سوی روسای دادگستری استانهای مربوطه خود پاداشی می گیرند ، در حالی که عدم پرداخت حقوق و دستمزد برای اعضای شورا می تواند موجب کمرنگ شدن تدریجی همکاری اعضای این شوراها ، کاهش کیفیت کاری آنان در صدور حکم و در نهایت عدم تمایل مردم برای مراجعه به این شوراها شود.

به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری مهر احیای شورا های حل اختلاف در سال 81 و در راستای اجرای ماده 189 قانون برنامه سوم توسعه فرهنگی صورت گرفته است که به دستگاه قضایی اجازه داده تا اختلافاتی که دارای ماهیت قضایی پیچیده ای نیستند در این شوراها و بدون پیچ و خم های آیین دادرسی کیفری و مدنی رسیدگی کند تا مردمی که حقی از آنان به هر نحوی ضایع شده است هر چه سریعتر به نتیجه و خواسته مطلوب خود برسند .

بر اساس ماده 189 قانون برنامه سوم توسعه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ایران و آیین نامه اجرایی ماده مذکور هدف از تشکیل شوراهای حل اختلاف سبک کردن بار دادگستری از پرونده هایی است که رسیدگی به آن از پیچیدگی کمتری برخوردار است اما در صورتی که قضات این شوراها صلاحیت رسیدگی به دعاوی را نداشته باشند و تجربه کافی در امور حقوقی را نداشته باشند کماکان مردم در حل مشکلات حقوقی خود سرگردان خواهند بود.  

شوراهای حل اختلاف به دنبال ایجاد توافق مابین طرفین هستند و در زمانی که طرفین به توافقی نرسند  پرونده به دادگاه ارسال می شود در واقع شوراهای حل اختلاف به  پرونده هایی که در حیطه کاری خود نباشد  رسیدگی نکرده و آنها را به دادگاه ارسال می کند.

اولین شورای حل اختلاف در مهر ماه سال  گذشته در رباط کریم تهران و همزمان با آن  در یکی از شهرستانهای هر استان در سراسر کشور راه اندازی شد و  این در حالی است که در حال حاضر 15 هزار شعبه حل اختلاف در کشور افتتاح شده که به گفته سخنگوی قوه قضاییه تا پایان سال به 20 هزار شعبه افزایش خواهد یافت.

ضرورت تصویب قانون شوراهای حل اختلاف

نبود قانون جامع در خصوص شوراهای حل اختلاف یکی از مشکلات شوراهای حل اختلاف است که در صورتی که در این خصوص فکر اساسی صورت نگیرد گستردگی و توسعه این شوراها در کشور امکان پذیر نخواهد بود.

با وجود اینکه ماده ای در قانون توسعه پنج ساله در خصوص شوراهای حل اختلاف  گنجانده  شده که یکسری مسوولیتهایی را به صورت مبهم برای شوراها پیش بینی کرده اما باید با تصویب قانونی جامع اختیارات و وظایف این شوراها  به صورت دقیق و شفاف مشخص شود چراکه  به نظر می رسد فعالیت این شوراها بدون قانون مشخص غیر قانونی باشد.

گرچه به گفته معاون اول  قوه قضاییه 40 درصد  ورودی پرونده ها به دادگاهها دراثر احیای دادسراها و تشکیل شوراهای حل اختلاف کاهش یافته و این امر به  نوبه خود خود آمار قابل توجهی است اما به دلیل عدم وجود قانونی جامع در این خصوص هنوز درصد بسیاری از مردم نسبت به این شوراها اعتماد کافی ندارند و ترجیح می دهند مسیر رسیدگی به پرونده آنان در دادگاه طی شود.

اعضای شورا حقوقی نمی گیرند

عدم پیش بینی حقوق برای اعضای شوراها یکی از مواردی است که می تواند منجر به کمرنگ شدن تدریجی مشارکت اعضای شوراها شود در واقع این گونه نگریستن به این مقوله که افراد بدون اینکه چشمداشتی داشته باشند حاضر به همکاری مداوم و مستمر در شورا هستند بینشی آرمانگرایانه بیش نیست،  چون اگر واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم متوجه می شویم که با توجه به اوضاع اقتصادی مردم در جامعه برخی مجبورند چندین شغل داشته باشند تا بتوانند گذران زندگی کنند و این چندان با عقل و وضعیت اقتصادی خانواده ها سازگار نیست بنابراین باید توجه داشت که عدم پرداخت حقوق و دستمزد برای اعضای شورا می تواند موجب کمرنگ شدن تدریجی همکاری اعضای شوراها شود .

با توجه به اینکه احیای دادسراها وشوراهای حل اختلاف و حمایت از اعضای آن نیازمند بودجه مناسب است بنابراین به نظر می رسد مجلس باید فکری برای بودجه قوه قضاییه که بارها از سوی رییس قوه  قضاییه و دیگر مسئولان این دستگاه تاکید شده است کند تا درصد حمایت دستگاه قضایی از کارکنان خود در جهت بالارفتن کیفیت کار افزایش یابد.

در صورتیکه بخواهیم طبق گفته رییس قوه قضاییه در آینده ای نزدیک 90 درصد دعاوی  و اختلافات حقوقی و مدنی را در شوراهای حل اختلاف رسیدگی کنیم و تنها 10 درصد  پرونده ها به محاکم و دستگاه قضایی ارجاع گردد باید این شوراها مورد حمایت جدی تری قرار گیرند و با حمایت مالی اعضای آن در جهت گسترش و توسعه آن تلاش کنیم.

طرح های قضایی بدون تصویب قانون نباید اجرا شود

دکترغلامرضا اخلاقی در گفتگو با خبرنگار اجتماعی خبرگزاری مهر با بیان این مطلب می گوید : در کشور ما طرح هایی همچون شوراهای حل اختلاف اجرایی می شود بدون اینکه قانونی برای آن تعیین شود و چنین امری به خصوص در امر قضا امری غیر منطقی است .

وی می افزاید : تا زمانی که قانون جامعی در خصوص شوراهای حل اختلاف تصویب نشود ، گستردگی و توسعه شوراها قطعا با تاخیر انجام خواهد شد .

وی در ادامه تصریح می کند : در حال حاضر سیستم دقیقی در خصوص شوراهای حل اختلاف وجود ندارد و عمده افرادی که برای این شوراها انتخاب می شوند از تخصص لازم قضایی برخوردار نیستند که این امر به طور حتم بر نحوه عملکرد این شوراها تاثیر منفی خواهد داشت.

اخلاقی با اشاره به آموزش قضات شوراهای حل اختلاف می گوید :  امروزه حتی افرادی که چندین سال سابقه قضاوت  دارند دچار اشتباه و خطا می شوند حال آنکه کسی که به هیچ عنوان کار قضاوت نکرده باشد فعالیت او  در شوراهای حل اختلاف نمی تواند موثر واقع شود و چنین امر حساسی را نمی توان به این افراد بی تجربه  سپرد.

مستشار قضایی معاونت آموزش قوه قضاییه خاطر نشان می کند : پیش نویس لایحه قانونی شوراهای حل اختلاف توسط کارشناسان  و معاونت آموزش  قوه قضاییه بررسی شده و به اداره کل شوراهای حل اختلاف منعکس شده است تا اقدام لازم در خصوص تصویب این قانون صورت گیرد.

عدم حمایت مالی باعث کمرنگ شدن همکاری قضات با شوراهای حل اختلاف می شود

قاضی دیوان عالی کشور نیز در این خصوص می گوید :صلاحیت های پیش بینی شده و قانون آن باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد و کلیات آن نیازمند بحث جداگانه است .

دکتر بهرامی بهرامی  با بیان اینکه قضات شوراهای حل اختلاف باید مورد حمایت مالی قرار گیرند ادامه می دهد : عدم پرداخت حقوق به قضات و اعضای شوراهای حل اختلاف باعث می شود تا این افراد پس از مدتی تمایل و علاقه خود را نسبت به ادامه فعالیت در این شورها  از دست بدهند .

وی تصریح می کند : عدم پرداخت حقوق به اعضا و قضات شوراهای حل اختلاف در جامعه کنونی که مردم با مشکلات اقتصادی مواجه هستند چندان منطقی نیست  و همین امر می تواند باعث کمرنگ شدن تدریجی همکاری آنان به شوراهای حل اختلاف شود بنابراین این امر باید مورد توجه مسئولان قضایی قرار گیرد.

 تصویب قانون اعتماد مردم به شوراهای حل اختلاف را افزایش می دهد

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی نیز در این خصوص  با اشاره به اینکه طرح هایی همچون شوراهای حل اختلاف نیازی به مصوبه مجلس ندارد می گوید :  با وجود اینکه تصویب قانون جامع می تواند در توسعه فعالیتهای این شوراها موثر واقع باشد اما باید در نظر داشت که طرح های همچون شوراهای حل اختلاف  بدون تصویب مجلس  می توانند فعالیت کنند .

 سید یونس موسوی سرچشمه  می افزاید : برخی  موارد جزء اختیارات و امور داخلی قوه قضاییه است که نیازی به مصوبه مجلس ندارد و بر اساس وظایفی که مسئولان دستگاه قضایی تعیین می کنند فعالیت می کنند اما تعیین وظایف و اختیارات این شوراها در فعالیت و عملکرد آنان می تواند تا حد بسیاری تاثیر گذار باشد.

وی با اشاره به  ضرورت حمایت از قضات شوراهای حل اختلاف می گوید : قضات و اعضای شوراهای حل اختلاف حقوقی  از دستگاه قضایی دریافت نمی کنند  و تنها  دستگاه قضایی به عنوان تقدیر هر از گاهی حقوق ناچیزی  به قضات پرداخت می کند .

وی تصریح  می کند : قضات شوراها باید مورد حمایت جدی تری قرار گیرند چراکه عدم رسیدگی به این اعضا می تواند کیفیت  کاری آنان را کاهش دهد و در نهایت اعتماد مردم را به این شوراها تا حد بسیاری کاهش دهد .

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی  خاطر نشان می کند : شوراهای حل اختلاف در حال حاضر به صورت آزمایشی در حال فعالیت هستند اما در صورتیکه عملکرد مثبتی را از خود نشان دهد به طور حتم قانون مدون و جامعی در خصوص آن  در مجلس شورای اسلامی تصویب  خواهد شد تا به نوعی حمایت از قضات و اعضای این شوراها نیز افزایش پیدا کند.

گرچه قضات و اعضای شوراهای حل اختلاف با پذیریش شرایط و تمایل خود و بدون چشم داشتی به این کار روی آورده اند اما باید توجه داشت که قوه قضاییه با حمایت مالی این افراد ، بکارگیری قضات باتجربه و بالابردن امکانات شوراهای حل اختلاف می تواند در جهت رضایتمندی مردم از این شوراها بکوشد .

 
http://mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=148667

خبرگزاري مهر
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:37  توسط حمید  | 

چند وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 3:20  توسط حمید  | 

بررسى فقهى - حقوقى وضعيت متفاوت زن و مرد در طلاق

 

 دكتر حسين مهرپور (1)

چكيده:

وضعيت طلاق در حقوق ايران، شايد مانند بسيارى از كشورها، فراز و نشيبهايى را طى كرده است و هنوز هم آن گونه كه بايد و شايد، وضع تثبيت‏شده و كاملا مشخص و روشنى ندارد. بحث ما در اين بخش بررسى همه ابعاد و احكام طلاق نيست‏بلكه در مورد تفاوتهايى كه در خصوص توسل به اين وسيله براى برهم زدن عقد نكاح در حقوق ايران وجود دارد و مبانى آن كه همانا موازين اسلامى فقه جعفرى است مختصر بحث و تجزيه و تحليلى خواهيم داشت و شايد نتيجه‏گيرى و نظر قطعى هم ارائه ندهيم بلكه نفس شرح و تحليل و شكافتن موضوع را براى بهره‏گيرى خوانندگان و علاقمندان اين مباحث مفيد و مطلوب مى‏دانيم.

ابتدا سيرى اجمالى در قوانين مختلف موضوعه در حقوق ايران و ساير كشورهاى اسلامى در مورد طلاق خواهيم داشت و آنگاه به شرح چگونگى اختيار و حق مرد و زن در توسل به اين طريق پرداخته و مقدارى پيرامون مباحث فقهى آن بحث مى‏نماييم.

وضعيت زن و مرد نسبت‏به طلاق در قوانين موضوعه ايران

طبق قوانين موضوعه و معمول فعلى على‏الاصول اختيار طلاق در دست مرد است، يعنى مرد هر وقت‏بخواهد مى‏تواند اقدام به طلاق دادن زن خود بنمايد يعنى ملزم نيست جهت‏خاصى را براى تصميم خود نسبت‏به طلاق دادن ذكر كند ولى اين محدوديت‏براى مرد وجود دارد كه اگر بخواهد طلاق دهد حتما بايد به دادگاه مراجعه نمايد و دادگاه به اميد رسيدن به سازش و منصرف كردن مرد از طلاق موضوع را به داورى ارجاع مى‏نمايد و طبعا براى مدتى مانع اجراى تصميم او مى‏شود; اما به هر حال اگر مرد مصمم بر طلاق باشد و كنار نيايد سرانجام دادگاه گواهى عدم امكان سازش صادر مى‏كند و با در دست داشتن آن مى‏تواند رسما طلاق را واقع و ثبت نمايد.

بنابراين اختيار مطلق و غير محدود مرد براى طلاق دادن طبق ماده‏1133 قانون مدنى، مطابق آخرين قانون مصوب در مورد طلاق فقط از لحاظ شكلى تا اين حد محدود شده كه مرد نمى‏تواند راسا اقدام به طلاق دادن همسر خود نمايد بلكه بايد به دادگاه رجوع كند و طبعا مدت اعمال اين اختيار اندكى به عقب افتد. همچنين با توجه به نحوه تعبير ماده واحده مصوب سال 1371 و مذاكرات جانبى هنگام بررسى و تصويب به نظر مى‏رسد اگر مردى ريسك واقع ساختن طلاق به صورت غير رسمى را بنمايد و بدون مراجعه به دادگاه با ملاحظه شروط ماهوى صحت طلاق طبق قانون مدنى زن خود را طلاق دهد; طلاقش صحيح و معتبر است. ولى البته امروزه كمتر كسى ريسك اين عمل و تبعات آن را مى‏پذيرد و حاضر به واقع ساختن طلاق به صورت غير رسمى مى‏شود.

با اين ترتيب مى‏توان گفت در حقوق ايران، عملا، محدوديتى در اعمال اختيار طلاق براى مرد ايجاد شده است، زيرا براى ثبت طلاق ناگزير بايد به دادگاه مراجعه و اجازه دادگاه را كه همانا گواهى عدم امكان سازش است دريافت نمايد.

ولى زن اگر متقاضى طلاق باشد، علاوه بر آن كه بايد به دادگاه مراجعه نمايد، درخواست طلاق خود را نيز بايد در قالب يكى از موارد خاص پيش‏بينى شده در قانون مدنى، يعنى ترك انفاق يا عسر و حرج مطرح نمايد و آن را ثابت كند يا در ضمن عقد بر شوهر شرط يا شروطى كرده و وكالت گرفته كه در صورت تخلف از آن شروط خود را مطلقه نمايد و در دادگاه، گرفتن وكالت و تخلف از شرط را اثبات نمايد تا موفق به اخذ گواهى عدم امكان سازش شود.

همچنين زن مى‏تواند با بخشيدن مهريه يا بذل مال ديگرى به شوهر، موافقت او را براى طلاق جلب كند و در اين صورت با توافق از دادگاه درخواست طلاق نمايند.

بررسى فقهى - حقوقى وضعيت متفاوت ...

به هر حال، در اصل درخواست طلاق، اين تفاوت بين زن و مرد، در حال حاضر وجود دارد. تفاوت ديگر اين كه پس از گرفتن گواهى عدم امكان سازش نيز اگر زن به موقع در دفترخانه حاضر نشد، مرد مى‏تواند با حضور در دفتر طلاق، صيغه طلاق را جارى و آن را به ثبت‏برساند. ولى اگر مرد حاضر نشد، زن بايد روند جديدى را طى كند و به دادگاه مراجعه نمايد و از نو حكم دادگاه را بر اجراى صيغه طلاق بگيرد.

تفاوت ديگر بين زن و مرد در مورد طلاق، مساله حق رجوع است كه همچنان طبق ماده واحده قانون طلاق مصوب سال 1371 نيز براى مرد شناخته شده است و جز در موارد طلاق بائن، مرد اين حق را دارد كه در ايام عده يك طرفه تصميم به برگرداندن وضع به حال اول يعنى برقرارى وضع نكاح نمايد و در واقع طلاق را منتفى سازد و موافقت زن هم شرط نيست.

تقريبا مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه در حقوق ايران و طبق مقررات موجود فعلى اگر مردى از زن خود به هر علت و جهتى خوشش نيايد و مايل به ادامه زندگى زناشويى با او نباشد، مى‏تواند با طرح درخواست‏خود در دادگاه و مؤثر واقع نشدن نصايح دادگاه و مساعى داوران، گواهى عدم امكان سازش دريافت و زن را مطلقه نمايد. فقط طبق تبصره‏6 ماده واحده قانون اصلاح مقررات طلاق سال 1371 اگر وقوع طلاق به خاطر سوء رفتار و قصور زن نبود شوهر به حكم دادگاه ملزم است‏به تناسب سنوات زندگى زناشويى و وضع مالى شوهر و نوع خانه دارى زن، مبلغى را به زن بپردازد.

ولى اگر زن از شوهرش كراهت دارد و خوشش نمى‏آيد، در صورتى مى‏تواند از دادگاه، گواهى عدم امكان سازش دريافت كند كه يا بتواند ثابت كند وضعيت‏به گونه‏اى است كه ادامه زندگى زناشويى با شوهر عادتا غير قابل تحمل است و طبعا براى اين كار بايد امورى از قبيل بيمارى خطرناك، يا اعتياد مضر يا سوء رفتار غير عادى شوهر و امثال آنها را ثابت نمايد. و يا بايد با دادن مالى به شوهر نظر و موافقت او را جلب كند و در واقع شوهر را حاضر به دادن طلاق بنمايد (از طريق خلع يا مبارات) و طبعا اگر شوهر حاضر نشد با گرفتن مال، زن را طلاق دهد، گواهى عدم امكان سازش صادر نخواهد شد. اين معنى در قانون پيش‏بينى نشده كه اگر زن به هر علت از شوهر، خوشش نيامد و با انصراف از مهريه خود، خواستار طلاق بود، دادگاه بتواند گواهى عدم امكان سازش صادر كند و به تعبيرى مرد را ملزم به طلاق نمايد. البته اگر مبناى فقهى اين مساله حل شود، شايد بتوان با تفسير موسعى از ماده واحده قانون طلاق سال 1371، اين معنى را برداشت نمود. در بحث مبانى فقهى مربوط به طلاق خلع متعرض اين مساله خواهيم شد.

اشاره‏اى به وضع طلاق در قوانين ديگر كشورهاى اسلامى

قوانين خانواده و احوال شخصيه عمده كشورهاى اسلامى نيز على‏الاصول طلاق را در اختيار مرد مى‏دانند ولى بسيارى از آنها از يك سو سعى كردند با الزام مراجعه به دادگاه و يا بيان علل و موجبات درخواست طلاق محدوديتهايى در اعمال اين اختيار ايجاد كنند و از سوى ديگر تلاش كردند تسهيلاتى براى درخواست طلاق و جدايى از جانب زن در مواردى كه ادامه زندگى زناشويى برايش دشوار و موجب ضرر است فراهم آورند، به عنوان نمونه اشاره‏اى به كشورهاى زير كه قوانين آنها در اختيار ما قرار داشت مى‏نماييم:

مصر: از ملاحظه مقررات مربوط به نكاح و طلاق و تفسيرهاى آن اين گونه برمى‏آيد: على‏الاصول طلاق ايقاع است و مرد مى‏تواند مستقلا طلاق را واقع سازد ولى زن هم مى‏تواند براى دفع ضرر از خود از دادگاه درخواست طلاق نمايد. (2) از ماده 5 قانون‏اصلاحى طلاق مصوب سال 1985 چنين مستفاد است كه حتى ممكن است‏شوهر، زن را طلاق دهد بدون اين كه زن از آن مطلع گردد ولى البته آثار و حقوق مالى مترتب بر طلاق از زمان اطلاع زن حاصل مى‏شود. (3) به هر حال طبق ماده‏6 قانون مزبور كه در بحث فسخ هم‏به آن اشاره شد، (4) زن مى‏تواند در صورتى كه مدعى باشد ادامه زندگى زناشويى براى اوزيان‏آور است درخواست طلاق نمايد.

سوريه: طبق قانون احوال شخصيه سوريه نيز اختيار طلاق در دست مرد است و ماده 85 قانون مزبور مصوب سال‏1953 مردى را كه داراى 18 سال تمام باشد داراى اهليت كامل براى طلاق دادن مى‏داند. زن نيز طبق ماده 105 در دو مورد يكى در صورت وجود عيوب مانع از عمل زناشويى و ديگرى در مورد حدوث جنون شوهر بعد از عقد.

البته غيبت غير موجه بيش از سه سال و محكوميت‏به حبس بيش از سه سال و ترك انفاق نيز از موجبات درخواست طلاق از جانب زن مى‏باشد. (مواد109 و 110) و طبق ماده‏117 در صورتيكه پس از وقوع طلاق از ناحيه مرد، معلوم شود كه مرد بدون جهت موجهى زن را طلاق داده و زن از اين جهت دچار سختى معيشت‏شده است، دادگاه مى‏تواند مرد را با توجه به اوضاع و احوال به پرداخت مبلغى تا حد نفقه يك سال در حق زوجه محكوم نمايد. (5)

الجزاير: طبق قانون خانواده الجزاير (6) نيز على‏الاصول طلاق در دست مرد است ولى‏زن هم در مواردى مى‏تواند درخواست طلاق نمايد. ماده 48 قانون مزبور مصوب سال 1984 مى‏گويد: «طلاق عبارت است از انحلال عقد ازدواج و اين امر يا به اراده زوج و يا با توافق طرفين و يا با درخواست زوجه در حدود مقررات مواد53 و 54 صورت مى‏گيرد، طبق ماده‏49 طلاق بايد پس از گرفتن حكم از دادگاه صورت گيرد.

ماده 55 اين قانون پيش‏بينى كرده است كه نشوز هر يك از زوجين مى‏تواند موجب صدور حكم طلاق از ناحيه دادگاه گردد. (7)

لبنان: قانون احوال شخصيه مصوب سال‏1917 با اصلاحات سال 1362، (8) طلاق رادر اختيار شوهر مى‏داند (ماده 102: الزوج المكلف اهل للطلاق) و او را ملزم مى‏داند كه پس از واقع ساختن طلاق، مراتب را به اطلاع دادگاه برساند. (ماده 110) (9) عراق: طبق قانون احوال شخصيه عراق مصوب سال‏1959 كه در سال 1978 و سالهاى بعد اصلاحات عمده‏اى مخصوصا در زمينه طلاق در آن بعمل آمده (10) و دامنه‏درخواست طلاق قضايى افزايش يافته است، على‏الاصول طلاق در دست مرد است و ممكن است‏با وكالت‏به زن واگذار شود و يا با حكم قاضى صورت گيرد. (ماده 34).

ماده‏39; مراجعه به دادگاه احوال شخصيه و گرفتن حكم از دادگاه را براى دادن طلاق لازم مى‏داند و در عين حال مقرر مى‏دارد كه اگر مراجعه به دادگاه براى مرد ميسور نبود مى‏تواند طلاق دهد ولى لازم مى‏داند در زمان عده به دادگاه مراجعه كند و طلاق را ثبت نمايد.

در همين ماده پيش‏بينى شده كه اگر مردى زنش را طلاق داد و براى دادگاه روشن شد كه در اين امر بر زن ستم روا داشته و زن دچار ضرر شده است‏به درخواست زن، دادگاه شوهر را به پرداخت مبلغى كه مى‏تواند تا حد نفقه دو سال زن باشد، محكوم نمايد.

قانون احوال شخصيه عراق تحت عنوان تفريق قضايى، مواد مختلفه‏اى را كه هر يك از زوجين و بخصوص زوجه مى‏تواند درخواست طلاق كند بر شمرده است (ماده‏43)كويت: طبق قانون احوال شخصيه كويت نيز اصولا طلاق در اختيار مرد است و ماده‏97 قانون مزبور مى‏گويد: «طلاق عبارت است از انحلال عقد نكاح صحيح به اراده زوج يا قائم مقام او به لفظ مخصوص‏». (11)

در اين قانون از لزوم مراجعه به دادگاه و گرفتن حكم محكمه براى واقع ساختن طلاق از ناحيه مرد سخنى نرفته است ولى تحت عنوان تفريق قضايى مواردى كه زن مى‏تواند از دادگاه درخواست صدور حكم طلاق نمايد مانند ترك انفاق، ايلاء (12) ضرر، غايب بودن، و محبوس بودن ذكر شده است.

اندونزى: قانون ازدواج اندونزى مصوب سال (13) 1974 دف ايجاد اصلاحات و بهبودوضعيت‏حقوق زن در امر نكاح و طلاق و به تعبير مقدمه قانون ملاحظه مقررات اسلامى و مقتضيات زمان و تحولات عصر حاضر تنظيم و تصويب شده و در مورد طلاق ديدگاهى متفاوت - از بسيارى از قوانينى كه به آنها اشاره كرديم - دارد. به هرحال طبق قانون طلاق، الزاما بايد طلاق در حضور دادگاه و پس از انجام مساعى لازم براى اصلاح و سازش صورت گيرد. هنگامى اجازه طلاق داده مى‏شود كه دلايل كافى و موجهى بر عدم امكان ادامه زندگى زناشويى وجود داشته باشد (ماده‏39) درخواست طلاق نيز حتى اگر از سوى زوج باشد بايد ضمن داد خواستى تقديم دادگاه گردد و موجبات در خواست طلاق در آن ذكر گردد (ماده 14 آيين نامه اجرايى قانون ازدواج سال 1975). ماده‏19 همان آيين نامه موجبات درخواست طلاق از قبيل ارتكاب جرم، اعتياد به الكل و مواد مخدر، قمار، ترك زندگى خانوادگى، محكوميت 5 سال به زندان، سوء رفتار و امثال آنهاست در چندين بند ذكر شده است.

تقريبا قانون ازدواج اندونزى در قسمت طلاق نظير قانون حمايت‏خانواده مصوب سال‏1353 ايران است.

مالزى: با اين كه مالزى يك كشور بزرگ اسلامى است كه اكثريت‏سكنه آن را مسلمانان تشكيل مى‏دهند و دين رسمى و يا به تعبير قانون اساسى مالزى، (14) دين دولت،دين اسلام است، ولى اقليت‏بزرگ و معتنابهى غير مسلمان نيز در آن زندگى مى‏كنند، مالزى داراى دولت فدرال است كه مركب از سى ايالت مى‏باشد. برخى از قوانين و مقررات تابع حكومت فدرال است و در بعضى از زمينه‏ها هر ايالت مقررات خاص خود را وضع و اجرا مى‏نمايد. در زمينه مسائل مربوط به نكاح و طلاق در مالزى يك سلسله مقررات عرفى و مربوط به فدرال وجود دارد و در عين حال در ايالات مختلف مقررات مذهبى اسلامى در دادگاهها رايج و قابل اجرا است. (15)

در ارتباط با طلاق، قانون ازدواج و طلاق سال‏1976 و اصلاحات بعدى آن بطور كلى حاكم است كه طبق آن قانون، طلاق بايد با حكم دادگاه صورت گيرد و درخواست طلاق قبل از انقضاء دو سال از تاريخ ازدواج، در دادگاه پذيرفته نمى‏شود.

درخواست طلاق از سوى هر يك از زوجين ممكن است مطرح شود و در صورتى دادگاه حكم طلاق مى‏دهد كه ادعاى متقاضى طلاق، بر غير قابل تحمل شدن ادامه زندگى زناشويى با دلايل و رسيدگيهاى لازم ثابت‏شود. مواردى چون ارتكاب زنا، سوء رفتار شديد، ترك زندگى خانوادگى براى مدت دو سال، از جمله علل موجه، درخواست طلاق مى‏باشد.

در صورتى كه پس از گذشت‏حداقل 2 سال از تاريخ ازدواج، زوجين متفقا متقاضى طلاق باشند و درخواست مشترك خود را به دادگاه تقديم نمايند و دادگاه مطمئن شود كه طرفين آزادانه بر درخواست طلاق، توافق كردند، حكم طلاق را صادر مى‏نمايد. (16)

در ايالات مسلمان نشين على‏الاصول طلاق تابع مقررات اسلامى است و عمدتا شوهر حق دارد زن را وفق موازين اسلامى طلاق دهد ولى هر يك از ايالات، برخى مقررات خاص خود را دارند كه شبيه مقرراتى است كه از قوانين ديگر كشورهاى اسلامى نقل كرديم. در بعضى از ايالات، شوهر مجاز است طبق موازين مذهبى زن خود را طلاق دهد ولى بايد مراتب را به ثبت محل اقامت‏خود گزارش دهد كه به ثبت‏برسد. در بعضى از ايالات طلاق بايد حتما در حضور قاضى و پس از بررسى و رسيدگى او و سعى در اصلاح و سازش صورت گيرد. طبق مقررات برخى از ايالات (سلانگر (selangor درخواست طلاق بايد در فرمهاى مخصوص به دادگاه تقديم شود و جز با موافقت زن و تاييد دادگاه، طلاق صحيح نيست. (17)

با ملاحظه تعدادى از قوانين كشورهاى اسلامى و مقررات مختلف آنها در مورد طلاق، چنين به نظر مى‏رسد كه قوانين مزبور نيز عمدتا اختيار طلاق را در دست مرد مى‏دانند ولى در بسيارى از آنها سعى شده موارد درخواست طلاق از سوى زن نيز افزايش يابد و محدوديتهايى هم براى اعمال مطلق اين اختيار از سوى مرد پيش‏بينى شده كه حداقل آنها الزام مراجعه به دادگاه و گرفتن حكم يا اجازه طلاق از سوى دادگاه است. طبيعتا برداشت كلى اين است كه از لحاظ موازين اسلامى حق طلاق با مرد است كه بدون رضايت و موافقت زن مى‏تواند طلاق را واقع سازد و در موارد خاص و استثنايى، زن مى‏تواند با مراجعه به دادگاه طلاق بگيرد.

قوانين موضوعه كشورهاى مختلف اسلامى عمدتا با توجه به اوضاع و احوال و مقتضيات زمانى و مكانى و تحولات پيش آمده در روابط اجتماعى زن و مرد و سوء استفاده مردان، در عمل، از اين اختيار و با تكيه بر دستورات اخلاقى اسلام و روح عدالت‏خواهى و انصاف، سعى كردند با حفظ اساس اين نظر به تناسب، تلطيفى در آن به وجود آورند. و حال بايد وضعيت طلاق را در مبانى اسلامى و فقهى بررسى كنيم.

طلاق در مبانى اسلامى و فقهى

در اين بخش ابتدا نگاهى اجمالى به نظر فقها در خصوص وضعيت طلاق از لحاظ ارتباط آن با مرد و زن و حدود اختيار هر يك از آنها در استفاده از اين حق مى‏افكنيم و سپس وضعيت آن را در قرآن و سنت مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

استنباط عمومى فقيهان از مبانى اسلامى بر مطلق بودن اختيار مرد در طلاق

برداشت عمومى و مورد اتفاق فقها و مفسرين اين است كه از ديدگاه اسلامى، اختيار طلاق در دست مرد است و على‏الاصول مرد هر وقت‏بخواهد، اعم از اين كه جهت موجهى داشته باشد يا نه، مى‏تواند زن را طلاق دهد، و همانطور كه در صفحات پيش در مورد وضعيت طلاق در قانون مدنى ايران اشاره شد، شرايط محدود كننده‏اى كه وجود دارد تعدادى از آنها مربوط به اهليت مرد به عنوان اجرا و استيفاى اين حقى كه قانون براى او شناخته، مى‏باشد از قبيل داشتن بلوغ، اختيار و يا نحوه اجراى صيغه طلاق و يا شرايط و وضعيت مربوط به حالات زن از قبيل بودن در طهر غير مواقعه مى‏باشد. البته از لحاظ اخلاقى هم توصيه‏هايى براى پرهيز از طلاق و در واقع عدم استفاده غير موجه از اين حق شده است. ولى به هر حال با قطع نظر از محدوديتها و ممنوعيتهاى اخلاقى، از لحاظ فقهى، و حقوقى، برداشت فقها از احكام قرآن و مبانى اسلامى اين است كه طلاق حق مرد و در اختيار اوست. شايد بتوان گفت صريح‏ترين و جامع‏ترين بيان در اين خصوص از قاضى ابن البراج طرابلسى، فقيه و قاضى شيعى قرن پنجم هجرى است كه در كتاب المهذب در ابتداى بحث طلاق با نقل آيه شريفه: (يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن...) (18) مى‏گويد:

«خداوند طلاق را در اختيار مرد قرار داده نه زن و آن را براى مردان مباح كرده است. بنابراين اگر مردى، خواست زنش را طلاق دهد، او را مى‏رسد كه چنين كند، خواه علتى براى اين كار داشته باشد يا بدون علت‏بخواهد طلاق دهد، زيرا طلاق دادن براى او مباح شمرده شده است. البته طلاق دادن زن بدون جهت مكروه است. بنابراين اگر بدون جهت اقدام به طلاق نموده ترك افضل كرده است ولى گناه و خطايى به حساب او نمى‏آيد.» (19)

نحوه بيان مطلب از سوى ساير فقيهان نيز هر چند به اين صراحت و شفافيت نباشد ولى به هر حال همين تلقى را از حكم اسلامى و آيات قرآنى از جانب آنها نشان مى‏دهد، اغلب آنها با مفروغ عنه دانستن حق و اختيار يك طرفه مرد، در مورد طلاق مبحث طلاق را با بيان شرايط مربوط به طلاق دهنده (مرد) و اجراى صيغه طلاق و حالت و وضعيت مورد طلاق يعنى زن و اقسام طلاق، آغاز كرده‏اند. همين تلقى و برداشت، در مورد رجوع در ايام عده نيز وجود دارد، يعنى وقتى از جانب مرد، طلاق واقع شد، غير از موارد ششگانه‏اى كه طلاق باين محسوب مى‏شود و حق رجوع براى مرد وجود ندارد. اصولا مرد اين حق انحصارى را دارد، كه در ايام عده رجوع كند يعنى همان اراده‏اى كه به تنهايى نكاح را بر هم زده است، مى‏تواند، طلاق را نيز از اثر بياندازد و باز وضعيت را به حال نكاح درآورد، بدون اين كه عقد جديد و موافقت و رضايت زن لازم باشد، و همانطور كه در بحث پيشين به آن اشاره شد هر لفظ و هر نوع عملى كه از مرد سرزند و نشان دهنده قصد رجوع باشد، حالت نكاح مجددا برقرار مى‏شود.

از بيان بعضى از فقها بر مى‏آيد كه ارتكاب برخى از اعمال در دوران عده از سوى مرد ولو معلوم نباشد كه همراه با قصد رجوع است، رجوع به حساب مى‏آيد، البته براى رجوع، بر خلاف طلاق، حضور شاهد نيز لازم نيست‏بلكه مستحب است. در اين قسمت هم بد نيست، به عنوان نمونه، بيان «قاضى ابن البراج‏» را نقل كنيم. وى پس از اشاره به برخى آيات كه دلالت‏بر حق رجوع مرد در طلاق دارد مى‏گويد:

«زنى كه به طلاق رجعى، مطلقه شده است، بوسيدن و آميزش با او براى مرد، حرام نيست، و اگر مرد، اقدام به اين اعمال نمود، همين امر، رجوع محسوب مى‏شود، شاهد گرفتن نيز، شرط صحت رجوع نيست ولى مستحب و مطابق با احتياط است. و هرگاه مرد به زن بگويد: به تو رجوع كردم اگر تو بخواهى، اين رجوع، صحيح نيست، زيرا خواست زن در مورد رجوع، اعتبارى ندارد». (20) شيخ طوسى نيز در كتاب نهايه رجوع را حتى با انكارطلاق، از سوى مرد يا با تقبيل و تماس با زن در ايام عده، (21) محقق مى‏داند و گرفتن شاهد را لازم نمى‏داند ولى آن را مستحب مى‏داند و مى‏گويد: بودن آن در صورت اختلاف در وقوع رجوع كارساز خواهد بود. (22)

فقهاى اهل سنت نيز عموما طلاق را حق مرد و او را مالك طلاق مى‏دانند و همه بحثها در كتب فقه و تفسير در مورد چگونگى و شرايط استفاده از اين حق است. (23) البته درطلاقهاى رجعى، در مورد رجوع نيز، خواست و رضايت زن، شرط دانسته نشده و صرفا حق مرد شناخته شده است. (24)

در دوره‏هاى اخير بعضى از فقيهان مخصوصا فقهاى عامه در مقام توجيه و بيان حكمت قرار ندادن اختيار طلاق در دست زوجه برآمده‏اند و دو چيز را علت عمده قرار گرفتن اختيار طلاق در دست مرد دانسته‏اند يكى عقلانى‏تر بودن رفتار مرد كه موجب مى‏شود سريع تصميم نگيرد و زوجيت را به هم نزند و ديگرى مساله تبعات مالى كه طلاق براى مرد دارد از قبيل دادن مهريه و نفقه ايام عده و در نتيجه عنايت او به حفظ علقه زوجيت‏بيشتر از زن است كه طلاق اين پيامدهاى مالى را براى او ندارد. آقاى «وهبه زحيلى‏» در كتاب «الفقه الاسلامى و ادلته‏» تحت عنوان «علت قرار گرفتن اختيار طلاق در دست مرد»، مى‏گويد: «اين كه اختيار طلاق در دست مرد قرار دارد على رغم اين كه زن در عقد نكاح شريك مرد است، علتش حفظ كانون ازدواج و جلوگيرى از گسستن سريع آن است، زيرا مرد كه مهريه داده و ملزم به دادن نفقه است معمولا بيشتر عاقبت انديش و نگران از بين رفتن نكاح است تا زن و بنابراين به دو جهت‏سزاوارتر است كه حق طلاق به او داده شود;

اول اين كه زن اغلب عاطفى‏تر از مرد است و زودتر تحت تاثير قرار مى‏گيرد و بنابراين اگر حق طلاق به دست او داده شود ممكن است‏به اندك رنجشى بساط زندگى زناشويى را برچيند.

دوم اين كه طلاق پيامدهاى مالى از قبيل پرداخت مهر و نفقه زمان عده و پرداخت مهر المتعه (به تعبير امروزى حقوق ما، اجرت المثل) دارد و اين تكاليف مالى كه به دوش مرد قرار دارد موجب مى‏شود كه او در مورد طلاق بيشتر بيانديشد و بر حفظ علقه زوجيت علاقمندتر باشد ولى زن كه در اثر طلاق زيان مالى نمى‏كند، طبعا چنين عاقبت انديشى ندارد و ممكن است زود تصميم گيرى نمايد. (25)

«وهبه زحيلى‏» در مورد گرايش صاحب نظران امروزى به اين نظر كه خوب است امر طلاق و تصميم گيرى در مورد آن به دست قاضى باشد مى‏گويد: «اين نظر درست نيست زيرا: اولا اين امر مغاير شرع است و ثانيا چون مرد معتقد است‏شرعا حق طلاق با اوست‏بنابر اين پيش از اين كه منتظر حكم قاضى شود طلاق مى‏دهد و در نتيجه رابطه نكاح گسسته مى‏شود و زن شرعا و طبق عقيده مذهبى مرد بر او حرام مى‏گردد. و به علاوه بودن اختيار طلاق در دست دادگاه به صلاح خود زن نيز نمى‏باشد زيرا ممكن است تصميم به طلاق به خاطر برخى دلايل مخفيانه باشد كه علنى كردن آنها به صلاح خود زن هم نباشد و وقتى تشخيص و تصميم گيرى در مورد طلاق به عهده دادگاه گذاشته شد همه اسرار زندگى زناشويى بر ملا مى‏شود و اين به مصلحت نيست. (26)

به هر حال با تتبع در كتب مختلف فقهى و ملاحظه نظر فقها از متقدمين و متاخرين و معاصرين اعم از شيعه و سنى، چنين به نظر مى‏رسد كه اصل وجود اين تفاوت، بين زن و مرد در مورد طلاق محرز است. يعنى مرد، اختيار طلاق را در دست دارد و بدون اجازه و موافقت زن و بدون الزام مراجعه به دادگاه و گرفتن اجازه مى‏تواند زن را طلاق دهد و حتى به تعبير بعضى از فقها، اطلاع زن از اجراى صيغه طلاق نيز لازم نيست چه رسد به آن كه موافقت او لازم باشد. (27) و طبيعتا اين نظر فقهى به عنوان نظر متخذ از قرآن و سنت و حكم مسلم اسلامى تلقى مى‏گردد.

طبعا در اين بينش، زن از يك سو در معرض مطلقه شدن از مرد و الزام به ترك زندگى زناشويى قرار دارد بدون آن كه خود خواسته باشد - و چه بسا بدون اين كه تقصيرى از او سر زده باشد - و از سوى ديگر اگر زن به هر علتى بخواهد از شوهر جدا شود و ادامه زندگى مشترك را نخواسته باشد، در موارد محدود و با پيمودن راه دراز و دشوار جلب ضايت‏شوهر با دادن اموالى به او و يا گرفتن اجازه از دادگاه اين امر، براى او ميسر است.

بعضى از فقيهان مكاتب سنت‏با توجه به سرزنشهايى كه نسبت‏به طلاق در احاديث آمده و تقبيحى كه از طلاق غير موجه شده است، اصل را بر ممنوعيت طلاق گذاشته و گفته‏اند وقوع طلاق بدون داشتن علت موجه از سوى مرد جايز نيست و نه تنها مكروه و مذموم بلكه حرام و ممنوع است و براى جواز آن، بايد توجيه قابل قبولى داشت.

«وهبه زحيلى‏» از «ابن عابدين‏» نقل مى‏كند كه گفته است اصل در طلاق، ممنوعيت است مگر اين كه جهت‏خاصى آن را مباح نمايد، خود «وهبه زحيلى‏» نيز اين نظر را مى‏پسندد. (28) دكتر يوسف القرضاوى نيز در كتاب: «الحلال و الحرام فى الاسلام‏» از همين‏نظر پيروى كرده و مى‏گويد: طلاق بدون وجود ضرورتى كه آن را توجيه نمايد، حرام است و از نظر اسلام ممنوع مى‏باشد، زيرا هم ضرر به خود و ضرر به زوجه است و هم باعث از بين بردن منافع حاصله از ازدواج براى زوجين مى‏باشد و بنابراين همانند اتلاف مال، حرام است و قاعده «لاضرر و لاضرار» را نيز مؤيد نظر خود دانسته است. (29)

البته بسيارى از فقها و از جمله فقهاء اماميه، به اين ترتيب طلاق را حرام نمى‏دانند بلكه طلاق بدون توجيه صحيح را مكروه قلمداد مى‏نمايند. آقاى شيخ حسن جواهرى نيز كه بر كتاب «القرضاوى‏» تعليقاتى زده و ديدگاههاى فقه شيعه را بيان كرده در رابطه با اين نظر «قرضاوى‏» مى‏گويد: اين كه طلاق بدون علت موجه حرام است صحيح نيست، زيرا دليلى بر حرمت وجود ندارد بلكه از خود قرآن نيز مى‏توان فهميد كه حتى در صورت وجود توافق اخلاقى بين زوجين، شوهر مى‏تواند زن را طلاق دهد; (30) زيرا خداوند در سوره نساء آيه 20 فرموده است: اگر خواستيد به جاى زنى كه داريد زن ديگرى بگيريد (يعنى زنى را كه در حباله نكاح داريد طلاق دهيد) مهريه‏اى را كه به زن داديد هر چند خيلى زياد باشد نبايد از او بگيريد. (و ان اردتم استبدال زوج مكان زوج و آتيتم احداهن قنطارا فلاتاخذوا منه شيئا...).

در هر صورت با فرض حرام بودن طلاق بدون علت موجه از سوى شوهر اين امر مانع از وقوع طلاق نمى‏شود، زيرا اگر فرضا شوهر مرتكب اين عمل حرام شد يعنى بدون علت موجه طلاق داد، هر چند گناه كرده ولى طلاق او صحيح است (31) و زن از او جدامى‏شود، يعنى حتى اعتقاد به حرام بودن اين نوع طلاق فقط مى‏تواند از نظر اخلاقى مانع سر راه طلاق ايجاد كند ولى ضمانت اجراى حقوقى بر آن بار نيست. و اين امكان همچنان براى مرد باقى است كه بى هيچ علت‏يا به هر علتى كه فقط براى خودش موجه است زن را طلاق دهد ولى در مقابل، زن در موارد معدودى مى‏تواند با جلب رضايت مرد يا مراجعه به دادگاه و گرفتن حكم قضايى به طلاق دست‏يابد.

حكم طلاق در قرآن و سنت

با توجه به اين كه نظر فقهى ارائه شده از سوى فقها در مورد طلاق و بودن آن در اختيار مرد مستند به آيات قرآن و روايات است، مناسب است در اين قسمت نگاهى به آيات قرآنى كه حكم طلاق را بيان مى‏كنند بيافكنيم و مفاد آنها را تحليل نماييم، همچنين سيرى در بعضى روايات وارد شده در باب طلاق بنماييم و نحوه دلالت آنها را بر مدعاى فقيهان بنگريم، ابتدا سيرى در آيات قرآن و سپس نگاهى به اخبار و روايات مى‏افكنيم.

الف - قرآن - قبل از ورود در بحث راجع به آيات مربوط به طلاق، بايد اشاره‏اى به محيط نزول قرآن بيافكنيم.

محيط نزول قرآن و نوع نگرش به زن در آن محيط

قرآن مجيد در اوايل قرن هفتم ميلادى در سرزمين حجاز بر پيامبر اسلام نازل شد. طبق آيات قرآنى، پيامبر اسلام، خاتم النبيين است كه پس از او پيامبرى نمى‏آيد و وحى وجود نخواهد داشت. دعوت پيامبر(ص) اسلام، جهانى و آئينش فراگير است ولى به هر حال، طرف خطاب آيات قرآنى عمدتا همانا مردم شبه جزيره عربستان در آن مقطع تاريخى بودند. مفاد برخى از آيات قرآنى ناظر به موارد خاص و قضاياى ويژه‏اى است كه در آن زمان و آن محيط اتفاق افتاده است. به گفته علامه طباطبايى در تفسير الميزان، محيط نزول قرآن، شبه جزيره عربستان بود كه مردمى عرب زبان و عمدتا مركب از قبايل بدوى دور از تمدن و شهرنشينى در آن زندگى مى‏كردند. بطور غالب آداب و رسوم وحشى گرى بر آنها حاكم بود اندكى هم متاثر از عادات و رسوم روم و ايران و هند و مصر قديم بودند. به هر حال اين مردم براى زن حرمت و شرافت و استقلال در زندگى قائل نبودند، به آنها ارث نمى‏دادند، تعداد زوجات براى مرد بدون هيچگونه حد و حصرى مجاز بود، دختران را زنده بگور مى‏كردند و اصولا شنيدن خبر تولد دختر براى آنها شوم بود. (32)

زن، وزن و ارزش اجتماعى نداشت، اگر هم در رديف انسان به حساب مى‏آمد، انسانى ضعيف كه مرتبه انسانيت او پايين بود شناخته مى‏شد. و در هر صورت طلاق هم در دست مرد بود. (33)

مرد، هر وقت مى‏خواست زن را طلاق مى‏داد و اگر مايل بود در ايام عده رجوع مى‏كرد و گاه بارها اين عمل طلاق و رجوع را تكرار ميكرد، بگونه‏اى كه با توجه به ضوابط و رسوم حاكم بر همان جامعه كه پس از طلاق و گذشت ايام عده، زن مى‏توانست‏به ديگرى شوهر كند، با اين ترتيب نه مرد با او زندگى ميكرد و نه او را رها مى‏كرد كه بتواند با مرد ديگرى ازدواج نمايد و زندگى زناشويى داشته باشد. تقريبا عموم مفسرين در شان نزول آيه‏229 سوره بقره كه طلاق قابل رجوع به دو طلاق محدود شده است (الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان...) گفته‏اند عرب جاهلى طلاق و رجوع در ايام عده را داشت و حد و حصرى براى طلاق و رجوع نمى‏شناخت وگاه ممكن بود براى آزار زن، صدبار طلاق دهد و رجوع كند و به زن مى‏گفت، نه طلاقت مى‏دهم كه رها شوى و نه تو را پناه مى‏دهم و با تو زندگى مى‏كنم; بدين ترتيب كه تو را طلاق مى‏دهم و همين كه نزديك به پايان عده رسيد رجوع مى‏كنم و اين كار را مرتب ادامه خواهم داد، تا اين كه زنى از اين موضوع نزد پيامبر(ص) شكايت‏برد و در پى آن آيه فوق نازل شد (34) و طلاق قابل رجوع به دو طلاق محدود گشت و در طلاق سوم زن بر شوهر حرام گشت مگر اين كه با مرد ديگرى ازدواج كند و از او جدا شود.

دو روش ناپسند ديگر نيز در بين اعراب جاهلى و محيط نزول قرآن وجود داشت كه با اين دو طريق نيز مرد از زن جدا مى‏شد يا عملا از او كناره‏گيرى مى‏كرد. يكى عبارت بود از: ايلاء يعنى مرد سوگند مى‏خورد كه با زن خود هم بستر نشود اين سوگند را در حال عصبانيت و يا به قصد اذيت و آزار زن ادا مى‏نمود و در نتيجه به حكم سوگندى كه خورده بود از نزديكى با زن خوددارى مى‏نمود، و گاه براى مدت طولانى مثل يك سال يا بيشتر مدت اجراى اين سوگند بود و عملا زن در حالى كه در اين مدت در حباله نكاح مرد بود، از آثار زوجيت‏برخوردار نبود و سرانجام هم جدا مى‏شد. (35) و ديگرى عبارت بود از: ظهار.

كلمه ظهار از ظهر بفتح ظاء به معناى پشت گرفته شده، از اين جهت كه در جاهليت، هرگاه مرد مى‏خواسته از زن دورى كند و رابطه زناشويى با او را بر خود حرام نمايد، او را به يكى از زنان محرم خود تشبيه كرده و مثلا مى‏گفت: «پشت تو مثل پشت مادر من يا خواهر من است‏». (ظهرك على كظهر امى...) و بدين ترتيب چون حكم مادر يا خواهر پيدا مى‏كرده، به هر حال نزديكى با او برايش حرام مى‏شد. در هر حال ظهار هم در جاهليت نوعى طلاق و يا جدايى جسمانى محسوب مى‏شده ولى در عين حال، زن نمى‏توانست‏با ديگرى ازدواج نمايد و در واقع در اثر «ايلاء يا ظهار» كه در جاهليت رواج داشته، زن نه داراى شوهر و بهره مند از روابط زوجيت‏به حساب مى‏آمده و نه رها بوده است كه بتواند با ديگرى ازدواج نمايد. (36) در مورد هر يك از اين دو عادت نيز قرآن كريم اصلاحاتى بعمل آورد واحكامى بيان كرده كه به آن خواهيم پرداخت. همچنين مستفاد از آيات اوليه سوره نساء و نقل مفسرين اين است كه در بين اعراب جاهلى در زمان نزول قرآن، رسم چنين بود كه اگر مردى فوت مى‏كرد و زنانى از او به جاى مى‏ماندند نه تنها از اموال شوهر ارث نمى‏بردند، بلكه خود، همانند اموال متوفى سهم الارث قرار مى‏گرفتند و پسر متوفى مى‏توانست زن پدر را (غير از مادر خود) به نكاح خويش درآورد يا با گرفتن مهريه او را به عقد ديگرى درآورد يا مانع ازدواجش شود، يا ممكن بود كسى با زنى ازدواج كرده و بعد او را رها نمايد ولى مانع ازدواجش با ديگرى شود و يا در قبال رفع ممنوعيت از زن پول بگيرد و يا مردى پس از مدتى زندگى زناشويى با زنى از او خوشش نيايد، او را طلاق دهد و به جاى او زن ديگرى بگيرد و هنگام طلاق دادن زن مهريه يا هدايايى را كه به او داده است از او بگيرد. (37)

اين اجمالى از نوع نگرش به زن و رفتار با او در محيط نزول قرآن بود كه به نحوى در خود آيات قرآنى هم انعكاس پيدا كرده است.

در بين ساير اقوام و ملل ديگر هم اعم از متمدن و غير متمدن، نظير همين ديدگاه و رفتار وجود داشت.

در چنين اوضاع و احوال و زمان و مكان و محيطى قرآن نازل شد و در ضمن بيان اصولى اعتقادى و اخلاقى مقرراتى هم در زمينه روابط اجتماعى و از جمله مسائل مربوط به خانواده، ازدواج و طلاق و زن بيان نمود. آيات قرآنى از يكسو، براى زن و هويت و شخصيت او اعتبارى هم وزن اعتبار و ارزش مرد قائل شد و از سوى ديگر در زمينه احكام و مقررات و اختيارات و امتيازات، موقعيتى در حد نصف موقعيت مرد را براى او اثبات كرد. بدين صورت كه او را مستحق ارث بردن دانستند ولى سهم الارث او نصف سهم الارث مرد، مقرر داشتند، (38) و براى شهادت او در امور مالى نيز ارزشى معادل نصف ارزش شهادت مرد بيان شد. (39) و در مورد طلاق هم دامنه اختيار مطلق مرد محدود شده و به رعايت‏حقوق و حدود زن توجه داده شد.

اينك مرورى بر آيات مربوط به طلاق مى‏نماييم.

بيان حكم طلاق در آيات قرآن

قرآن مجيد در سوره‏هاى بقره، نساء، احزاب و طلاق، آياتى مربوط به طلاق دارد.

سوره طلاق كه آن را سوره نساء كوچك ناميده‏اند (40) مشتمل بر 12 آيه است و درواقع از آيه يك تا هفت آن مربوط به طلاق و احكام زوجه است.

در اين آيات، مساله وقوع طلاق از سوى مردان به صورت اخبار، و حكم عده، رجوع در ايام عده، شاهد گرفتن هنگام طلاق و رجوع، مقدار عده زن حامله، اسكان و انفاق زن در ايام عده رجعى و عده زن در دوران حمل بيان شده است.

در آيه اول اين سوره خطاب به پيامبر(ص) و از طريق او خطاب به عموم مسلمين آمده است كه هر وقت زنانتان را طلاق داديد يعنى خواستيد طلاق دهيد در زمانى كه عده مى‏توانند بگيرند طلاق دهيد يعنى در زمانى كه پاك باشند و با آنها نزديكى نشده باشد (طهرغير مواقعه) و حساب عده آنها را نگه داريد تقواى خدا را پيشه كنيد، آنها را از خانه‏هايى كه در آن ساكن هستند بيرون نكنيد و خود آنها هم نبايد از خانه خارج شوند مگر اين كه مرتكب گناه آشكارى شوند. اينها حدود خداست و هر كه از آن حدود تجاوز كند برخود ستم كرده است چه مى‏دانى شايد خداوند بعد از اين امرى و وضعى را ايجاد كند. مفسرين گفته‏اند منظور اين است كه شايد مرد كه زن را طلاق داد، در طول ايام عده، تغيير وضعى بدهد و خداوند دل او را به سوى زن بگرداند و رجوع كند. (41)

در اين آيه با اخبار و بيان شرح واقعه كه بطور معمول مردان مبادرت به طلاق دادن زنانشان مى‏كنند، خداوند، احكام مترتب بر اين امر و احيانا تكاليف لازم را كه در جهت تعديل وضع آنان و رعايت‏حقوق آنها مى‏باشد بيان كرده است و خلاصه اين كه وقتى شما مى‏خواهيد طلاق بدهيد، اين امور را بايد رعايت كنيد. اول در زمانى كه مى‏تواند براى عده مبدء قرار گيرد، طلاق دهيد يعنى در «طهر غير مواقعه‏» بايد طلاق زن واقع شود. (آنگونه كه مفسرين از عبارت: «فطلقوهن لعدتهن‏» فهميده‏اند) و ثانيا حساب زمان عده و مدت عده را داشته باشيد، و در ايام عده زن از حق سكنى برخوردار است و نبايد او را از خانه خارج كرد. در اين آيه اول، مدت عادى و طبيعى عده ذكر نشده ولى در آيه 228 سوره بقره عده طلاق سه قرء (ثلثة اقراء) يعنى سه دوره طهر و پاكى ذكر شده است: (و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قروء). يعنى زنان مطلقه بايد سه دوره پاكى عده نگهدارند و از شوهر كردن خود دارى نمايند.

امضايى بودن حكم طلاق در قرآن

بخوبى از نحوه بيان آيات قرآنى مستفاد مى‏شود، كه در زمان نزول قرآن و محيطى كه قرآن نازل شده و مردمى كه در زمان نزول مستقيما طرف خطاب بودند، يك سلسله مقررات و ضوابطى بر روابط نكاح و چگونگى گسستن آن حاكم بوده است كه به حكم قرآن همان ضوابط و مقررات با اصلاحاتى كه در آن به عمل آمده و عمدتا در جهت محافظت از حقوق زن كه كمتر مورد توجه بوده و به هر حال در راستاى اجراى عدالت تثبيت گرديده و كمتر حكم مستقل ابتدايى در اين زمينه در قرآن اعلام شده است.

در خصوص اقدام به گسستن علقه زوجيت و واقع ساختن طلاق، رويه جارى و جا افتاده و مقبول اين بوده كه مرد مى‏توانسته زن را طلاق دهد، پس از طلاق، زن، مى‏بايست مدتى را به عنوان عده، انتظار بكشد و تا آن مدت پايان نيافته حق ازدواج با ديگرى را نداشته و در واقع بطور كامل رها نبوده است و مرد مى‏توانسته در ايام عده رجوع كند و بدون رضايت و موافقت زن وضعيت قبل از طلاق را ادامه دهد. علاوه بر آن رويه جارى بر اين بوده كه مرد هنگام طلاق و در واقع بيرون راندن زن از خانه و خانواده، مهريه و يا اموال ديگرى اگر به زن داده باز پس مى‏گرفت و يا او را تحت فشار قرار مى‏داده كه آنچه را در اثر ازدواج از شوهر گرفته پس دهد، مرد در ايام عده مى‏توانسته رجوع كند و باز طلاق دهد و بارها و بارها اين امر را تكرار نمايد. علاوه بر آن مرد با سوگند خوردن بر عدم انجام عمل زناشويى با زن (ايلاء) و يا با تشبيه كردن همسر خويش به مادر و خواهرش (ظهار) كه عمدتا در اثر عصبانيت و براى آزار زن و تحقير او صورت مى‏گرفته موجب جدايى خود از زن مى‏شده است.

قرآن مجيد در آيات مربوط جايى تصريح ننموده كه اختيار طلاق در دست مرد است و يا ايلاء و ظهار، حق و درست و از حقوق مرد مى‏باشد. بلكه با در نظر گرفتن رويه جارى و معمول و بدون رد و ابطال آن، اغلب در پى مطرح شدن موضوع خاصى و تظلم زنان، در واقع حكمى اصلاحى بر رويه جارى و معمول و در جهت تحديد اختيارات مطلقه مرد و حمايت از رعايت‏حق زن وارد كرده است. در مورد طلاق نمى‏گويد مردان هرگاه بخواهند مى‏توانند زن خود را طلاق دهند ولى خطاب به پيامبر اكرم(ص) و مسلمين مى‏گويد وقتى مى‏خواهيد طلاق بدهيد بايد مساله عده و زمان وقوع طلاق را در نظر بگيريد و در ايام عده زن را از محل سكونتش بيرون نكنيد و مدت عده را هم مشخص مى‏كند. (سوره طلاق) و در پى شكايت زن از شوهر خود كه مكرر طلاق مى‏دهد و رجوع مى‏نمايد، طلاق قابل رجوع را به دو طلاق محدود مى‏نمايد و در عين حال امر به حسن معاشرت و عدم اضرار به زن مى‏نمايد. (الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان) ايلاء را كه رسمى جاهلى بوده و اجرا مى‏شده صريحا رد و يا تثبيت نمى‏كند ولى مقرر مى‏دارد اگر اين رويه را پيش گرفتيد پس از انقضاء ضرب‏الاجل چهار ماه بايد كفاره دهيد و از عمل كردن به مفاد سوگند خود دست‏برداريد و يا زن را طلاق دهيد; يا وقتى شكايت زنى بينوا از عمل جاهلى شوهرش به انجام ظهار مطرح مى‏شود، اين عمل را تقبيح مى‏كند و ارائه طريق مى‏نمايد كه با دادن كفاره با زن خود تماس برقرار نمايد و اثر ظهار را از ميان بردارد. و با وجود اين كه رويه قطعى و جارى جامعه بر اختيار مطلق مرد در امر طلاق و رها كردن او به وسايل مختلف بوده، و اين اختيار هم از سوى قرآن رد نشده است مع ذلك مساله طرح اختلاف و مخاصمات زن و شوهر را در داورى پيش‏بينى مى‏كند كه شايد داورها بتوانند اختلافات را حل كنند و بين زوجين اصلاح برقرار نمايند. (فان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما).

بنابراين اجمالا ملاحظه شد كه قرآن در مورد طلاق و بويژه در ارتباط با امضاء و يا بهتر است‏بگوييم با عدم رد و ابطال نظم موجود در جامعه آن روز مقدارى اصلاحات در نظم و ترتيب موجود بعمل آورده و حتى‏الامكان ارشاداتى هم نموده است و بسيارى از اين تغييرات نيز مسبوق به سؤالى و يا متناسب با حادثه موردى است كه اتفاق افتاده و راه حلى متناسب خود را در همان زمان و مكان مى‏طلبيده است و چه بسا در زمانهاى ديگر، يا در جوامع ديگر آن نوع واقعه على‏الاصول وجود نداشته باشد، چنانكه مثلا ممكن است در غير جامعه عربستان آن هم در زمان نزول قرآن، رسم و عادتى تحت عنوان ظهار وجود نداشته باشد و اين كه در آن زمان و آن جامعه اين ترتيب وجود داشته و براى آن تدبير و چاره‏اى انديشيده شده، دليل نمى‏شود كه اين تدبير و ترتيب را از لحاظ زمانى و مكانى عام‏الشمول بدانيم.

در مورد خود طلاق نيز همانگونه كه بيان شد آنچه در قرآن آمده نقل روند سارى و جارى در جامعه آن روز و محدود كردن آن است‏به گونه‏اى كه از سوء استفاده مرد در امر زناشويى و اجحاف نسبت‏به زن جلوگيرى شود نظم جارى و موجود اين بود، كه مرد هر وقت‏بخواهد مى‏تواند زن را طلاق دهد و در عده رجوع كند. اين طلاق و رجوع حد و حصرى نداشته است، قرآن بدون اين كه اصل اختيار را براى مرد رد كند و يا مشخصا روى آن صحه بگذارد ترتيب اصلاحى خود را بر اين نظم جارى مورد عمل، بيان كرده و دامنه اجراى آن را به دوبار محدود كرده است، و سخنى از اين كه زن هم ممكن است‏بتواند به نحوى زمام طلاق را در دست گيرد و يا از دادگاه بخواهد كه حق طلاق را برايش بشناسد به ميان نيامده است.

آيا اين دليل بر اين است كه تحت هيچ شرايط زمانى و مكانى نمى‏توان آن اختيار مطلق مرد را در تصميم براى طلاق از او گرفت و در مقابل براى زن نيز در واقع ساختن طلاق نقش قائل شد و بر اراده و خواست او نيز ترتيب اثر قائل شد؟ آيا به راستى نظر قرآن، اين بوده كه راه حلى كه در مورد معين و براى رفع مشكل خاص پيش آمده‏اى ارائه داده است‏براى هميشه با همه تغييرات و تحولاتى كه ايجاد شده، الزاما بايد پياده شود و جايى براى جايگزين كردن و يا تكميل كردن آن راه حل وجود ندارد؟ چون موجب انحراف از فرمان الهى و حكم به غير ما انزال الله مى‏شود؟ يا اين كه مى‏شود در اين احكام فرعى امضايى نظر ديگرى داشت و با عنايت‏به حكمت و ملاك امضا و اجراى آنها و با بهره‏گيرى از حكمت مربوط به اصلاحات بعمل آمده در آنها به لحاظ حوادث خاص پيش آمده آنها را به تناسب زمان و مكان و با حفظ فلسفه اصلى آنها، متحول ساخت؟ اينها مسائلى است كه جدا قابل توجه و تامل است.

در هر صورت آنچه در آيات قرآنى در ارتباط با مساله طلاق مشاهده شد عمدتا با مفروض دانستن وجود زمام طلاق در دست مرد و سلطه او بر زن، دادن رهنمودها و دستورات اصلاحى نسبت‏به روشهاى موجود و در جهت رعايت‏حقوق زن بوده است و شايد بتوان گفت راه حل ارايه شده حصرى نبوده بلكه با درك حكمت و فلسفه آن بتوان راه حلهاى مشابهى را در موارد مربوطه از آن رهنمود گرفت. چنانكه به گونه‏هاى مختلف فقها همين كار را كرده‏اند و در همين مساله طلاق در عين حال كه بر بودن اختيار طلاق در دست مرد ابرام دارند و آن را از ظاهر همين آيات قرآنى استفاده مى‏كنند، مى‏گويند: با قرار دادن شرط در عقد نكاح مى‏توان طلاق را در اختيار زن قرار داد برخى از فقهاى اهل سنت‏بطور كلى مى‏گويند مى‏شود با قرار دادن شرط در عقد نكاح، امر طلاق را به زن تفويض كرد. (42) و فقهاى شيعه عموما پذيرفته‏اند كه مى‏شود در عقد نكاح شروطى را عليه مرد قرار داد و بيان كرد كه اگر مرد از انجام آن شروط تخلف كرد، زن وكيل باشد كه خود را مطلقه نمايد. (43)

درست است كه در اين جا اختيار زن ذاتى نيست و در واقع گرفته شده از اختيار مرد است ولى به هر حال، عملا به نوعى اختيار طلاق در دست زن قرار مى‏گيرد چنانكه برخى از فقهاى شيعه شرط كردن وكالت زن در امر طلاق را بطور مطلق بدون هيچگونه قيدى صحيح دانسته‏اند و از آن تعبير كرده‏اند كه از اين طريق زمام طلاق به دست زن قرار مى‏گيرد. در اين جا نقل سؤالى كه در سال 1358 از حضرت امام خمينى (ره) بعمل آمده و متن پاسخ ايشان خالى از فايده نيست. متن استفتاء گروهى از زنان مبارز از محضر امام خمينى در تاريخ‏7/8/58 و پاسخ ايشان به نقل از كتاب صحيفه نور جلد 10 ص 78 بدين شرح است:

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور مقدس رهبر انقلاب اسلامى ايران امام خمينى دام ظله‏مساله اختيار طلاق به دست مرد، موجب ناراحتى و تشويش خاطر گروهى از زنان مبارز ايران شده است و گمان ميكنند كه ديگر به هيچ وجه حق طلاق ندارند و از اين موضوع افرادى سوء استفاده كرده و مى‏كنند. نظر جنابعالى راجع به اين مساله چيست؟

پاسخ امام خمينى به اين استفتاء:

بسم الله الرحمن الرحيم

براى زنان محترم، شارع مقدس راه سهل معين فرموده است تا خودشان زمام طلاق را به دست گيرند. به اين معنى كه در ضمن عقد و نكاح اگر شرط كنند كه وكيل باشند در طلاق، به صورت مطلق يعنى هر موقعى كه دلشان خواست طلاق بگيرند و يا به صورت مشروط، يعنى اگر مرد بد رفتارى كرد يا مثلا زن ديگرى گرفت، زن وكيل باشد كه خود را طلاق دهد، ديگر هيچ اشكالى براى خانمها پيش نمى‏آيد و ميتوانند خود را طلاق دهند.

از خداوند متعال توفيق بانوان و دختران محترم را خواستارم. اميد است تحت تاثير مخالفين اسلام و انقلاب اسلامى واقع نشويد كه اسلام براى همه مفيد ميباشد.

روح ا... الموسوى الخمينى

حال اگر در مجموع مصلحت جامعه در اين تشخيص داده شد كه مطلق العنان بودن مرد و يا اختيار ذاتى او در امر طلاق محدود شود و همانند زن، خواسته خود را در دادگاه مطرح نمايد و به هر حال زن هم كه اراده و قصد و رضاى او نقش مساوى در ايجاد علقه زوجيت داشته در جريان تصميم بر جدايى قرار گيرد، يا موافقت او اخذ شود و يا مقرر گردد كه بايد به تشخيص دادگاه خواست مرد منطقى و موجه باشد تا بتواند اقدام به طلاق نمايد، آيا اين تصميم مخالف نص قرآن است؟ و يا اين كه مى‏تواند با روح قرآن منافاتى نداشته باشد؟ و آيه 35 سوره نساء كه به حكومت تكليف نموده، موارد اختلاف بين زوجين را به داورى ارجاع نمايد مى‏تواند الهام بخش اين نوع تلقى باشد؟ حداقل مى‏توان گفت اخيرا بعضى از فقها از آيات سوره بقره در مورد طلاق كه بخصوص بر تكليف مرد به نگه داشتن زن به نيكى يا رها كردن او به نيكى (امساك بمعروف او تسريح باحسان) تاكيد كرده، اين قاعده كلى را استفاده كرده‏اند كه اگر مرد به تعهدات زوجيت‏خود درست عمل ننمايد نمى‏تواند به قدرت مطلقه خويش در طلاق دادن يا ندادن استناد كند و از فقدان اختيار زن براى توسل به طلاق سوء استفاده نمايد، بلكه زن مى‏تواند الزام شوهر متمرد و غير عامل به وظيفه و تعهد زناشويى را به طلاق بخواهد و خود را از دست او رها سازد. (44)

وقتى بنا شد مصلحت و حكمت عدم اضرار به زوجه، راه را براى رهايى او از شوهر على رغم خواست‏شوهر باز نمايد، همين مصلحت‏بايد بتواند از سوى ديگر رها كردن بى قيد و شرط مرد را نيز محدود كند.

به هر حال، در اين قسمت، بحث ما در اين است كه آيا از قرآن مجيد استفاده مى‏شود كه اختيار طلاق ذاتا در دست مرد است و اين امر، يك حكم اصلى الهى است كه نمى‏توان برخلاف آن ترتيبى مقرر كرد يا خير؟ چنانكه قبلا هم اشاره كرديم بسيارى از فقهاء اين گونه استنباط كرده‏اند و علاج و چاره‏اى هم براى آن نمى‏بينند و بعضى به صراحت ذكر كرده‏اند كه مستفاد از آيات قرآن و اخبار وارده اين است كه مرد اختيار طلاق را در دست دارد و با علت‏يا بدون علت موجه مى‏تواند زن را طلاق دهد هر چند طلاق بدون علت مكروه است. قبلا بيان قاضى ابن براج را نقل كرديم و در اين جا نيز نظر يكى ديگر از فقها و محدثين اماميه را نقل مى‏كنيم كه به صراحت اين نظر را از قرآن استنباط كرده است، قاضى ابوحنيفه نعمان صاحب كتاب «دعائم الاسلام‏» در آغاز مبحث طلاق با نقل آيه شريفه: (يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العدة...) مى‏گويد: طلاق طبق كتاب خدا و سنت پيامبر مباح است، پس طلاق در دست مرد است و هر مردى كه از زنش خوشش نيايد و طالب جدايى از او باشد، مى‏تواند طلاق دهد خواه براى اين كار علتى داشته باشد يا بدون علت اقدام كند. ولى در صورت نبودن اختلاف و همزيستى، و بدون علت و جهت، طلاق مكروه است لكن حرام نيست. (45)

ولى چنانكه با سير در آيات مربوط به طلاق و جدايى ملاحظه كرديم، قرآن به عنوان يك حكم تاسيسى، اختيار مطلق مردان را براى طلاق بيان نكرده است، در جهت امضاء رويه جارى و موجود در زمان خود هم الزاما نمى‏توان گفت، نايت‏به تثبيت قطعى اين رويه و غير قابل اصلاح بودن آن داشته بلكه هدف اصلى تعديل رويه غير عادلانه موجود و ارائه طريق براى اتخاذ روش منصفانه‏تر در جهت رعايت‏حقوق زن بوده است. اگر اين نوع تلقى از بيان مطلب بوسيله قرآن درست‏باشد و تفسير به راى ناصواب به حساب نيايد، راه براى قرار دادن ترتيبات اصلاحى باز خواهد بود، و مى‏شود با وضع قوانين، شوهر را نه فقط از لحاظ اخلاقى بلكه قانونا هم از دست زدن به طلاقهاى ناموجه، منع كرد.

ب - طلاق در سنت - طبعا در اين قسمت هم مقصود بيان احكام مختلف طلاق در اخبار و روايات نيست، بلكه منظور بررسى وضعيت‏حق و اختيار هر يك از زن و مرد در خصوص اقدام به طلاق در روايات است.

همانگونه كه در مورد آيات قرآنى متعرض شديم، طبعا اخبار و روايات وارده از پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار نيز بر مبناى اختيار مرد در امر طلاق وارد شده و بر اين مبنا احكامى ذكر گرديده است.

در اين جا به سه دسته از روايات اشاره مى‏كنيم:

دسته اول: رواياتى كه در ذم طلاق وارد شده تا جايى كه بعضى‏ها از اين گونه روايات استشمام اصل ممنوعيت و يا حرمت طلاق را كرده‏اند. كه چند نمونه از آنها را نقل مى‏كنيم:

1- در كتاب فروع كافى از امام باقر(ع) نقل شده كه فرمود: پيامبر خدا بر مردى گذشت و از او پرسيد با زنت چه كردى؟ گفت طلاق دادم، فرمود بدون داشتن رفتار بد او را طلاق دادى گفت آرى، چندى بعد آن مرد با زنى ديگر ازدواج كرد و باز او را طلاق داد دفعه بعد كه پيامبر(ص) او را ديد همان سؤال قبلى را تكرار كرد و باز مرد پاسخ داد اين بار هم زن را بدون جهت طلاق داده است. پيامبر(ص) فرمود: خداوند دشمن مى‏دارد يا لعن مى‏كند مردان و زنان تنوع طلب را كه بى جهت‏به طلاق روى مى‏آورند. (46)

2- از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: در بين حلالهاى خداوند، هيچ چيز در نزد خدا مبغوض‏تر از طلاق نيست. و خداوند افرادى را كه سريع طلاق مى‏دهند و باز نكاح مى‏كنند دشمن مى‏دارد. (47)

3- از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: خداوند خانه‏اى را كه در آن عروسى است دوست مى‏دارد ولى خانه‏اى را كه طلاق در آن واقع مى‏شود، دشمن مى‏دارد و هيچ چيز نزد خدا مبغوض‏تر از طلاق نيست. (48)

4- به پيامبر(ص) خبر رسيد كه ابوايوب مى‏خواهد زنش را طلاق دهد فرمود: طلاق دادن ام ايوب گناه است. (49)

5- از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: پيامبر فرموده است:... هيچ چيز نزد خدا محبوب‏تر از خانه‏اى نيست كه با نكاح آباد مى‏شود و هيچ چيز مبغوض‏تر از خانه‏اى نيست كه با طلاق خراب مى‏شود و آنگاه امام صادق فرمود: اين كه اين قدر خداوند در مورد طلاق تاكيد كرده و مكرر از آن سخن گفته به خاطر اين است كه جدايى را دشمن مى‏دارد. (50)

6- روايتى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود: هر زنى كه بدون جهت از شوهرش طلاق بخواهد بوى بهشت‏به مشامش نمى‏رسد. (51)

دسته دوم: رواياتى كه طلاق را در اختيار مرد مى‏داند:

در باره اين روايات هم مى‏توان گفت: عمده رواياتى كه در باب طلاق وارد شده طبعا حكايت از اختيار مرد در امر طلاق دارد; ولى معدودى روايت وجود دارد كه مشخصا به نظر مى‏رسد حق طلاق را به مرد داده‏اند.

1- معروف‏ترين روايت در اين باب، روايتى است كه از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود: «الطلاق بيد من اخذ بالساق‏» محقق صاحب شرايع در مقام بيان عدم صحت طلاق بوسيله ولى مى‏گويد: علت آن اين است كه طلاق مخصوص مالك بضع است. و شهيد ثانى در مسالك در شرح اين كلام مى‏گويد: علت اين امر حديث منقول از پيامبر(ص) است كه فرمود: طلاق در اختيار كسى است كه ساق را در اختيار دارد، كنايه از شوهر است كه حق منحصر تمتع از زن را داراست. شهيد مى‏گويد: مقتضاى اين روايت اين است كه طلاق صحيح و معتبر، منحصرا در اختيار شوهر است كه وصف فوق را دارد يعنى مالك بضع است. (52)

اين حديث كه بسيار معروف است و على‏الاصول شيعه و سنى هم به آن استناد مى‏كنند در كتابهاى اصلى حديث‏شيعه مثل كافى، تهذيب و وسائل الشيعه و امثال آنها ديده نشد. ولى در كتب حديث اهل سنت وجود دارد، البته فقهاء شيعه، هم به مناسبت از آن ياد كرده و به آن استناد نموده‏اند و از آن به عنوان حديث نبوى مقبول ياد كرده‏اند. (53) اصل حديث و شان صدور آن البته براى بيان انحصار طلاق در دست‏شوهر در مقابل زن و يا دادگاه نبوده است; آن گونه كه در سنن ابن ماجه نقل شده شان نزول و صدور اين حديث‏بدين گونه است: ابن عباس مى‏گويد: مردى (برده‏اى) آمد خدمت پيامبر اكرم و گفت: مالك من، كنيزش را به عقد ازدواج من درآورده است و حال مى‏خواهد بين من و او جدايى بياندازد; يعنى مالك كنيز مى‏خواهد كنيز را از شوهرش مطلقه نمايد و بدون خواست‏شوهر و احتمالا بدون موافقت زن.

ابن عباس مى‏گويد: پيامبر(ص) به منبر رفت و فرمود:... اى مردم چه شده است كه بعضى از شما كنيزش را به عقد ازدواج برده‏اش درمى آورد و آنگاه مى‏خواهد بين آنها جدايى بيفكند؟ همانا طلاق حق كسى است كه ساق زن را در اختيار دارد: (يا ايها الناس ما بال احدكم يزوج عبده امته ثم يريد ان يفرق بينهما؟ انما الطلاق لمن اخذ بالساق) (54)

در واقع، صريح‏ترين حديثى كه براى اثبات اختيار و حق مطلق مرد بر امر طلاق و عدم جواز گرفتن اين حق از او به آن استناد مى‏شود، همين حديث است كه همانطور كه ملاحظه شد شان نزولش در مقام اعمال اختيار طلاق بوسيله صاحب و مالك زن (كنيز) بوده و براى رد اختيار او بيان شده است. ولى اين كه مفاد اين حديث مانع ايجاد مقرراتى از سوى حكومت صالح در جهت رعايت مصالح خانواده‏ها و جلوگيرى از طلاقهاى بدون علت و جهت و محدود كردن اختيار مطلق مرد با مقرر كردن مداخله دادگاه، بشود، جاى تامل دارد.

2- احاديث ديگرى كه قبلا اشاره‏اى به آنها شد، به اين مضمون وارد شده كه از جمله كسانى كه دعايشان مستجاب نمى‏شود مردى است كه نفرين به زنش مى‏كند، در حالى كه اختيار طلاق در دست اوست و مى‏تواند با طلاق دادن از دست او نجات پيدا كند. در اين روايات تعبير شده است كه امر طلاق به دست مرد است، يا خداوند طلاق را در دست مرد قرار داده است. (55)

طبعا روايات ديگرى هم كه احكام طلاق و شرايط واقع ساختن آن را از سوى زوج بيان مى‏كنند، ضمنا بر بودن اختيار طلاق در دست مرد دلالت دارند.

دسته سوم: رواياتى كه امكان دستيابى زن را به طلاق مى‏دهند-

در اين زمينه مى‏توان به دو نوع روايات اشاره كرد; رواياتى كه به زن رهنمود مى‏دهد چگونه شوهر خود را راضى و حاضر براى طلاق دادن نمايد يعنى روايات مربوط به طلاق خلع و مبارات. و نوع دوم رواياتى كه به حاكم يا دادگاه اجازه مى‏دهند شوهر را ملزم به طلاق نمايد و يا احيانا خود به جاى مرد تصميم گرفته و طلاق و جدايى را واقع سازد.

طلاق خلع و احاديث مربوط به آن

طلاق خلع در جايى واقع مى‏شود كه زن مى‏خواهد از شوهر جدا شود، يعنى از او خوشش نمى‏آيد، در اين جا پيش‏بينى شده و در روايات زيادى اين معنى ذكر شده كه اگر زن به مرد گفت از تو اطاعت نمى‏كنم، و حدود را رعايت نمى‏كنم و حتى ممكن است‏خيانت كنم در اين صورت مرد مى‏تواند مالى را از زن بگيرد و او را طلاق دهد و اين طلاق، بائن ست‏يعنى براى مرد در ايام عده حق رجوع نيست مگر اين كه در ايام عده زن از مالى كه بخشيده برگردد و رجوع كند كه در اين صورت براى مرد هم حق رجوع پيدا مى‏شود. (56)

مبارات هم چنانكه در مبحث قبلى به آن اشاره كرديم نوعى از خلع است و در واقع ماهيتا همان طلاق خلع است، با اندك تفاوتى كه عبارت است از طرفينى بودن كراهت و اين كه مالى كه زن مى‏بخشد نبايد بيش از مهريه‏اش باشد.

به هر حال گفته شده مبناى اصلى تجويز طلاق خلع و يا به تعبير ديگرى تجويز گرفتن مالى از زن و طلاق دادن او بخشى از آيه‏229 سوره بقره است كه پس از نهى گرفتن مالى از زن در هنگام طلاق دادن او مى‏فرمايد، اگر بيم داريد حدود خدا را رعايت نكنند، اشكالى ندارد كه زنى مالى را به شوهر بدهد و مرد فديه را بگيرد. (فان خفتم الا يقيما حدود الله فلا جناح عليهما فيما افتدت به...).

اين آيه هر چند صراحتى بر طلاق خلع ندارد ولى قرينه‏اى بر اين امر گرفته شده كه مى‏شود مرد با گرفتن فديه و مالى از زن او را طلاق دهد، و به هر صورت مهمترين مستند حديثى كه براى طلاق خلع ذكر شده، روايت و شايد بتوان گفت عمل قضائى پيامبر اكرم(ص) است كه به عنوان شان نزول اين آيه نقل شده است، عموم مفسرين و محدثين نقل كرده‏اند كه زنى به نام جميله دختر عبدالله بن ابى زن مردى بود به نام ثابت‏بن قيس كه گويا بدقيافه بود و زن از او خوشش نمى‏آمد و مى‏خواست طلاق بگيرد، نزد پيامبر اكرم(ص) آمد و گفت من شوهرم را زشت مى‏دارم و طاقت زندگى با او را ندارم، و چون ثابت‏بن قيس، باغى را صداق او كرده بود پيامبر به او گفت‏حاضرى باغش را به او بازگردانى گفت‏بلى، پس پيامبر(ص) دستور داد كه باغ را برگرداند و به مرد هم دستور داد او را طلاق دهد. تعبير مجمع البيان اين است كه پيامبر فرمود: ثابت! آنچه را به او دادى بگير و او را رها كن ثابت‏بن قيس چنين كرد و اين اولين خلعى بود كه در اسلام واقع شد. (57)

در بعضى از نقلها آمده است كه پيامبر(ص) بين آنها جدايى افكند يعنى در واقع با اظهار كراهت‏شديد از سوى زن و برگرداندن مهريه‏اش، پيامبر(ص) مثلا به عنوان حاكم طلاق را واقع ساخت. (58)

اكثر فقها معتقدند در صورت اظهار كراهت از سوى زن و درخواست طلاق و حاضر شدن براى بخشيدن مهريه‏اش، براى مرد تكليف ايجاد نمى‏كند كه زن را طلاق دهد بلكه مى‏تواند پيشنهاد زن را بپذيرد فديه او را قبول كند و در عوض طلاق دهد و مى‏تواند نپذيرد و طلاق ندهد، هرچند گفته‏اند در صورت اظهار كراهت‏شديد از سوى زن و اين كه ممكن است مرتكب گناه شود، مستحب مؤكد است كه پيشنهاد زن را بپذيرد و طلاق دهد. (59)

ولى شيخ طوسى در كتاب «نهايه‏» واقع ساختن طلاق خلع را از سوى مرد واجب دانسته و گفته است اگر زن به شوهر گفت كه از تو اطاعت نمى‏كنم، حدى را رعايت نمى‏كنم، غسل جنابت نمى‏كنم و اگر طلاقم ندهى به تو خيانت مى‏كنم، در اين صورت بر مرد واجب است كه او را طلاق خلع دهد. (60)

صلاح الدين حلبى نيز معتقد است اگر به صورت عادى زن از شوهر درخواست طلاق كند و از او بخواهد در مقابل گرفتن مال او را رها نمايد، بر شوهر واجب نيست كه بپذيرد ولى اگر تمايل زن به جدا شدن شديد باشد به گونه‏اى كه بگويد اگر طلاق ندهى، مرتكب معصيت مى‏شوم و خيانت مى‏كنم ديگر بر مرد جايز نيست او را نگهدارد و بايد با گرفتن مال كه مى‏تواند مال زياد باشد او را طلاق دهد. (61)

همانطور كه گفتيم فقيهان ديگر وجوب طلاق خلع و در واقع ملزم بودن شوهر به قبول خواست زن را نپذيرفتند صاحب جواهر مى‏گويد: «شكى نيست كه قول به لزوم واقع ساختن طلاق خلع از سوى شوهر ضعيف است و با اصول و قواعد مذهب منافات دارد». (62)

احاديث مربوط به ملزم بودن شوهر به طلاق

غير از مورد خلع كه از آن سخن به ميان آمد، روايات خاص مربوط به درخواست جدايى از سوى زن و الزام شوهر به واقع ساختن طلاق، تا آنجا كه ما بررسى كرديم در دو مورد وجود دارد يكى در مورد غايب مفقود الاثر، و ديگرى در مورد ترك انفاق. در واقع در هر دو زمينه روايات وارده به اين معنى باز مى‏گردند كه اگر از سوى زوج، نفقه زوجه داده نشد، مى‏شود او را ملزم به طلاق نمود و اگر طلاق نداد، حاكم او را طلاق مى‏دهد ولى در صورتى كه نفقه زن داده مى‏شود، در روايات تجويز طلاق نشده بلكه در برخى از آنها، درخواست طلاق از سوى زن ممنوع و غير مقبول اعلام شده است.

به هر حال در زمينه غايب مفقود الاثر بنا به روايات منقول در وسائل الشيعه عمدتا اين مضمون وجود دارد كه اگر زن بر اين امر سازگار است و صبر مى‏كند كه مساله‏اى نيست ولى اگر صبر نمى‏كند و به حاكم شكايت مى‏برد حاكم چهار سال مدت تعيين مى‏كند و در اين مدت دستور مى‏دهد در اطراف و اكناف بگردند اگر خبرى از حيات شوهر پيدا شد كه بايد صبر كند ولى اگر از حيات و ممات شوهر خبرى پيدا نشد، حاكم ولى شوهر را مى‏خواهد و تحقيق مى‏كند اگر شوهر مالى دارد بايد نفقه زن را از آن بدهند و اگر مالى نباشد بايد ولى شوهر نفقه زن را بدهد و اگر در هر حال نفقه زن داده نشد در اين صورت حاكم ولى را مجبور مى‏كند كه زن را طلاق دهد و اگر ولى نباشد حاكم او را طلاق مى‏دهد. در تعدادى از اين روايات آمده است كه اگر زن به گرفتن نفقه قانع نباشد و بگويد نيازهاى ديگرى دارد و نمى‏تواند بر اين حالت صبر نمايد، آيا مى‏شود او را طلاق داد؟ طبق نقل اين روايات امام فرموده است: خير، زن را نمى‏رسد كه اين حرفها بزند و وقتى نفقه او را مى‏دهند بايد صبر كند (ارايت ان قالت: انا اريد مثل ما تريد النساء و لااصبر و لااقعد كما انا، قال: ليس لها ذلك و لا كرامة اذا انفق عليها) (63)

معلوم نيست منظور از ولى زوج در اين روايات، دقيقا چه كسى ممكن است‏باشد كه حتى ملزم به دادن نفقه زن او مى‏گردد، لحن روايات و اين نوع تعرض به خواست زنى كه سالها شوهرش غايب است و تنها به گرفتن نفقه نمى‏تواند قانع باشد و خواست معقول و منطقى دارد، ترديد جدى در صحت اين روايات و معقول بودن عمل به آنها را ايجاد مى‏كند و از همين رو است كه بعضى از بزرگان و فقهاى صاحب نام مانند شيخ انصارى، سيد محمد كاظم يزدى و امام خمينى (ره) با واقع بينى و درايت و اجتهاد درست‏با روى گرداندن از جزميت و تقيد به الفاظ و ظواهر اين روايات و با عنايت‏به قواعد كلى مربوط به رفع حرج و ضرر، به شرحى كه در بخش مربوط به فسخ گفته شد (64) ، زن را محق در خواست طلاق‏دانسته‏اند و به حاكم و دادگاه حق داده‏اند كه طلاق را واقع سازد. در مورد نفس مساله انفاق و ترك انفاق از سوى شوهر نيز، بخصوص رواياتى وارد شده كه اگر مرد حاضر نشد نفقه زن را بدهد بايد او را طلاق دهد و يا دادگاه او را طلاق مى‏دهد، از جمله روايت منقول از امام باقر(ع) كه فرمود: «هر كس پوشاك و خوراك زن خود را تامين نكند، امام مى‏تواند بين آنها جدايى بيفكند». (65) احاديث ديگرى نيز بهمين مضمون نقل شده است كه‏چون حاوى حكم جديدى نيست نيازى به ذكر آنها نمى‏باشد.

نتيجه

همانگونه كه در ابتداى بحث مربوط به طلاق گفتيم، هدف از طرح بحث رسيدن به يك جمع بندى مشخص و نتيجه‏گيرى ملموس در اين زمينه نبود و هم اكنون در مقام اين نيستيم كه با اين بحث نه چندان كامل، نظرى اجتهادى عرضه نمائيم كه طبعا در صلاحيت ما نيست، عمده هدف، باز كردن مطلب و شكافتن مبانى نظرات فقهى و در واقع طرح سؤال و ايجاد روحيه تامل و احساس بازنگرى در نوع نگرش به مسائل مبتلابهى از اين دست‏بود كه فكر مى‏كنم تا حدودى اين نتيجه حاصل شده باشد.

به هر حال ديديم كه در مورد طلاق و بودن اختيار مطلق آن در دست مرد همواره و بخصوص در سالهاى اخير اين دغدغه وجود داشته است كه ممكن است مرد از اين اختيار سوء استفاده نمايد و بر زن ستم روا دارد و توصيه‏هاى اخلاقى هم نتواند، به لحاظ فقدان ضمانت اجرايى براى جلوگيرى از سوء استفاده مرد مفيد واقع شود. ديديم كه بعضى از فقها به صراحت اختيار مطلق مرد را در امر طلاق مورد تاكيد قرار داده‏اند. از آيات قرآن نيز عموما اين استفاده را كرده‏اند كه اختيار طلاق در دست مرد است. نه اين اختيار را به زن مى‏توان داد و نه اعمال آن را به حكم دادگاه موكول كرد. فقيهانى كه با مسائل روز آشنايى دارند و ايرادات مربوط به وجود تبعيض بين مرد و زن را از اين حيث مى‏شنوند در مقام توجيه اين امر بر آمده‏اند يعنى با مسلم و قطعى دانستن اين مطلب كه به حكم اسلام و قرآن حق طلاق مخصوص شوهر است در مقام توجيه آن بر آمدند و دلايلى بر ندادن اختيار طلاق به دست زن يا به دادگاه ذكر كرده‏اند كه البته چندان هم قانع كننده نيست. برخى از نظرات و استدلالات «وهبه زحيلى‏» را در اين زمينه از كتاب: «الفقه الاسلامى و ادلته‏» ديديم و اكنون به عنوان نمونه اشاره به برخى از توجيهات و استدلالات عالم مصرى «محمد ابوزهره‏» مى‏نماييم.

توجيهات محمد ابوزهره براى بودن طلاق در اختيار مرد و نقد آن‏ابوزهره بعد از بيان حكمت و فلسفه مشروعيت طلاق و اين كه منطق سليم اقتضا مى‏كند كه اجمالا اصل طلاق پذيرفته شود، مى‏گويد:

«به هر حال به نظر فقها طلاق در دست مرد است ولى به نظر محققين از فقها، اصل در طلاق حظر و منع است‏يعنى تا نيازى به طلاق نباشد و توجيه صحيحى براى آن وجود نداشته باشد، مرد نمى‏تواند دست‏به طلاق بزند ولى خاطرنشان مى‏سازد كه ضمانت اجرايى اين اصل ممنوعيت، بطلان طلاق يا حتى جريمه كردن متخلف نيست‏بلكه ضمانت اجراى آن وجدانى و اخلاقى است‏».

وى بعضى محاكم مصر كه به استناد اصل ممنوعيت طلاق، شوهرى را كه بدون داشتن علت موجه مبادرت به طلاق زن خود مى‏نمايد محكوم به پرداخت غرامت‏به زوجه مى‏نمايند تخطئه مى‏كند و مى‏گويد حق اين است كه اصل در طلاق ممنوعيت است و طلاق بايد توجيه صحيح داشته باشد ولى اين توجيه جنبه شخصى و وجدانى دارد و لازم نيست امرى ظاهر باشد كه بتواند در دادگاه اثبات گردد. ولى در هر حال، اين مساله را مطرح مى‏كند حال كه بايد طلاق در صورت وجود نفرت و اختلاف شديد مجاز باشد، بهتر است زمام آن را به دست چه كسى داد؟ مرد، زن يا قاضى؟ و خود مى‏گويد: بدون ترديد اگر زوجين توافق بر طلاق داشتند بايد آن را تجويز كرد زيرا هر عقدى كه طرفين بر پايان دادن به آن توافق كنند بايد به آن خاتمه داد. ولى اگر يكى از طرفين متقاضى طلاق باشد چه بايد كرد آيا اختيار طلاق بايد به ست‏خودش، باشد چه زن و چه مرد يا بگونه ديگرى بايد رفتار كرد. مى‏گويد: ممكن است گفته شود روش صحيح اين است كه در صورت عدم توافق، طلاق را به دست قاضى بسپاريم، زيرا قاضى ناظر بى طرف است، و عقدى كه به اراده دو طرف به وجود آمده نبايد با اراده يك طرف، گسسته شود و در معرض هوا و هوس و تصميم مبتنى بر خشم زودگذر او قرار گيرد. آقاى ابوزهره مى‏گويد اين نظر، قابل توجه است و برخى از قوانين هم همين روش را مقرر كرده‏اند ولى اشكال كار اين است كه هنگامى اين ترتيب مى‏تواند درست‏باشد كه مسائل مورد اختلاف با دلايل ظاهرى و امارات و بينه قابل رد و اثبات باشند. قاضى در پى يافتن حق و ظلم است تا حق را تثبيت كند و جلوى ظلم را بگيرد ولى مساله زندگى زناشويى مساله ظالم و مظلوم نيست، مساله صلاحيت‏بقا و دوام اين زندگى و استمرار مودت و عدم آن مطرح است، اگر مثلا شوهرى متقاضى طلاق باشد چون از زن بدش مى‏آيد و رشته مودت و دوستى بين آنها بهم خورده است و قاضى نتواند بين آنها سازش برقرار كند چه مى‏تواند بكند آيا بخاطر عدم ارائه توجيه صحيح، طلاق نمى‏دهد و يا بخاطر عدم امكان سازش حكم به طلاق مى‏دهد، لابد بايد حكم به طلاق بدهد يعنى همان كارى كه خود زوج مى‏خواست انجام دهد و حال كه ناگزير به اين نتيجه مى‏رسيم پس بهتر نيست از ابتدا اختيار طلاق دست‏خود مرد باشد تا اسرار زندگى زناشويى و مسايل شخصى و فردى زوجين بر ملا نشود و در سوابق دادگاه ثبت و ضبط نگردد؟

وى ادامه مى‏دهد كه در اسلام فقط وقتى طلاق به درخواست زن باشد رسيدگى و تصميم به عهده قاضى گذاشته شده و براى حفظ حقوق زن، طبق نظر بسيارى از فقها هرگاه زن از ادامه زندگى زناشويى متضرر شود و معلوم شود كه شوهر او را اذيت و آزار مى‏دهد، مى‏تواند از دادگاه درخواست طلاق كند.

ابوزهره در پاسخ اين سؤال كه چرا بين زن و مرد فرق گذاشته شده و به مرد اجازه داده شده كه بدون مراجعه به دادگاه زن را طلاق دهد ولى طلاق به درخواست زن مشروط به مراجعه به دادگاه و گرفتن حكم از دادگاه شده است، مى‏گويد: علت اين امر به طبيعت زن و مرد بر مى‏گردد، زن تحت تاثير عاطفه است و عاطفه هرگاه بر امور مهم غلبه پيدا كند ضرر مى‏رساند. اگر طلاق در دست زن باشد بدون سنجيدن عواقب آن، اقدام به طلاق مى‏نمايد ولى مرد بخصوص بخاطر اين كه براى ازدواج خرج كرده و پى آمدهاى آن را مى‏داند و نگران وضع فرزندان است، بيشتر انديشه مى‏كند و قبل از اقدام به طلاق، پى آمدهاى آن را ارزيابى مى‏كند و مضار و منافعش را مى‏سنجد و آنگاه تصميم مى‏گيرد. (66)

بيان توجيهى «محمد ابوزهره‏» با همه شيرينى و جذابيت آن گمان نمى‏كنم براى توجيه تفاوت بين زن و مرد مخصوصا در جهت توجيه عدم لزوم مراجعه مرد به دادگاه قانع كننده باشد، اگر عادلانه و عاقلانه و درست است كه مرد صرفا بخاطر اين كه زن را دوست ندارد و نمى‏خواهد با او زندگى كند بتواند او را طلاق دهد و لازم و صحيح نباشد اسرار زندگى خانوادگى را در دادگاه مطرح كند، چرا اين وضعيت در مورد زن صادق نباشد و او ناگزير باشد موارد ملموس و قابل ارايه و اثبات را مطرح نمايد تا موفق به اخذ اجازه طلاق گردد، و مگر الزام مراجعه زن به دادگاه و طرح درخواست طلاق موجب بر ملا شدن اسرار زندگى خانوادگى نمى‏شود؟ از سوى ديگر، درست است كه زن از عاطفه قوى برخوردار است ولى كيست كه بخصوص در زندگى شهرى امروز، دل نگرانى زن را نسبت‏به پاشيدگى كانون خانوادگى و سرنوشت فرزندان كمتر از مرد بداند.

حقيقت اين است كه چون اختيار مطلق مرد در امر طلاق به عنوان يك حكم قرآنى و اسلامى مسلم و قطعى گرفته شده، ناگزير بايد به هر شكلى آن را توجيه و درستى آن را ثابت كرد. در حالى كه اگر بتوان خارج از روند معمول اجتهاد سنتى، با عنايت‏به نحوه بيان آيات و حتى گاهى روايات و شان نزول آنها و ملاحظات و ترتيباتى كه در طى بحث‏به آنها پرداختيم به اين نتيجه رسيد كه عنايت‏خاصى برقرار دادن حق ذاتى براى مرد، در طلاق وجود نداشته، مى‏توان با ديد بازتر و مصلحت‏بين ترى به مساله نگاه كرد و مقررات قانونى را به گونه‏اى تنظيم كرد كه به واقع، رعايت نصفت و عدالت در مورد زن، همانگونه كه مورد نظر قرآن است معمول گردد و خواست و تمايل و نياز انسانى زن نيز همانند مرد، مورد توجه قرار گيرد.

به نظر مى‏رسد، ماده واحده قانون اصلاح مقررات طلاق مصوب سال 1371 تا حدودى با همين ديدگاه عمل كرده و مداخله دادگاه را در مورد تقاضاى طلاق چه از جانب مرد و چه از جانب زن باشد، لازم دانسته است كه اگر درست اجرا شود، مى‏تواند نقش مهمى در ايجاد تعادل بين حق زن و مرد داشته باشد و با وجود آن به نظر مى‏رسد بايد حفظ ظاهر و بازى با الفاظ را كنار گذاشت و ماده‏1133 قانون مدنى را نيز اصلاح نمود. وا... اعلم بحقايق الامور.

پى‏نوشتها:

1 - دانشيار دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتى.

2 - قانون الاحوال الشخصيه مصر، ص 14 در ارتباط با تفسيرات توضيحى مربوط به اصلاحات سال 1985 در مورد مقررات طلاق و توجيه آنها و بيان حكمت تشريع طلاق مى‏گويد: مرد وقتى فهميد ادامه زندگى مشترك به نحو مطلوب ميسور نيست مى‏تواند مستقلا طلاق را واقع سازد و زن هم مى‏تواند در اين صورت از دادگاه دادخواست طلاق نمايد:«... فللرجل ان يوقع الطلاق مستقلا بايقاعه اذا علم ذلك، و للمراة ان تطلب الى القاضى التطليق اذا علمت ذلك بعد ان يلحقها الضرر لاى سبب من الاسباب الموجبة‏».

3 - همان ص 5: «... و تترتب آثار الطلاق من تاريخ ايقاعه الا اذا اخفاه الزوج عن الزوجة فلا تترتب آثاره من حيث الميراث و الحقوق المالية الاخرى الا من تاريخ علمها به‏».

4 - مهرپور، حسين، بررسى فقهى - حقوقى وضعيت متفاوت زن و مرد در فسخ نكاح، نامه مفيد، شماره 20، ص‏39.

5 - قانون الاحوال الشخصيه، سوريه، گردآورى نزار اعرابى.

6- قانون الاسرة الجزاير قانون شماره 84-11 مصوب نهم رمضان 1404 هجرى قمرى.

7 - پيشين ماده 55: «عند نشوز احدالزوجين يحكم القاضى بالطلاق و بالتعويض للطرف المتضرر.»

8 - الاحوال الشخصيه: النصوص المرعية الاجراء فى لبنان جمع آورى ماهر محمصانى و ابتسام مسرة.

9 - ماده 110: «الزوج الذى يطلق زوجته مجبور على اخبار الحاكم بذلك.»

10 - قانون الاحوال الشخصيه و تعديلاته، چاپ ششم، بغداد، 1991.

11 - قانون الاحوال الشخصيه، كويت ماده‏97: «الطلاق هو حل عقدة الزواج الصحيح بارادة الزوج، او من يقوم مقامه، بلفظ مخصوص... .»

12 - ايلاء بدين معنى است كه شوهر سوگند ياد مى‏كند با زن خود هم بستر نشود، در قرآن مجيد سوره بقره آيه‏226 از اين امر سخن رفته است: «للذين يؤلون من نسائهم تربص اربعة اشهر». و در كتابهاى فقهى حكم آن بيان شده ولى در بين قوانين موضوعه كه ما ديديم قانون احوال شخصيه كويت‏حكم آن را بيان كرده و از موجبات درخواست طلاق از ناحيه زن دانسته است، ماده‏123 قانون مزبور مى‏گويد: «اگر مرد قسم بخورد كه بيش از چهار ماه با زن هم بستر نشود يا مدتى تعيين نكند و به هر حال چهار ماه بگذرد و بر اين سوگند خود باقى باشد، با درخواست زن، دادگاه طلاق مى‏دهد».

13 - قانون الازدواج فى اندونيسيا، مصوب سال 1974، از انتشارات وزارت امور دينى اندونزى سال‏1407 هجرى قمرى-1976 ميلادى- ترجمه رسمى از زبان اندونزى به عربى.

14 - بند 1، ماده‏3، قانون اساسى دولت فدرال مالزى: Islam is the religion of the federation.

1 ص 4891:چاپ دوم 15- Family law in Malaysia and singaporcBy:AHMAD IBRAHIM

16- منبع پيشين صص 131 و 134 و 135.

17 - همان منبع صص 22 و223.

18 - سوره طلاق / 1.

19 - قاضى ابن البراج، المهذب، ج 2، ص 275.

20 - قاضى ابن البراج، المهذب، ج 2، ص 294. و نيز محقق حلى، شرايع الاسلام جلد3 (دو جلدى) ص 595.

21 - نهاية شيخ طوسى ص 515.

22 - قانون مجازات اسلامى بخش تعزيرات مصوب سال 1375 در بازگشتى به نوع تلقى و بينش قانونگذار سال 1310 (قانون راجع به ازدواج)، ثبت ازدواج و طلاق و رجوع را الزامى كرد و براى تخلف از آن مجازات تعيين نمود، ماده 645 اين قانون مقرر مى‏دارد: «به منظور حفظ كيان خانواده ثبت واقعه ازدواج دائم، طلاق، و رجوع، طبق مقررات، الزامى است، چنانچه مردى بدون ثبت در دفاتر رسمى، مبادرت به ازدواج دائم، طلاق و رجوع نمايد، به مجازات حبس تعزيرى تا يكسال محكوم مى‏گردد». و شوراى نگهبان كه زمانى ماده 1 قانون ازدواج در مورد الزام به ثبت موارد مزبور و تعيين مجازات براى آن را خلاف شرع اعلام كرده بود (مجموعه نظريات شوراى نگهبان، ج‏3، ص 268)، اين بار ماده فوق الذكر را تاييد نمود.

23 - ر.ك: الفقه على المذاهب الاربعة، عبدالرحمن الجزيزى، جلد 4، احكام القرآن از جصاص، جلد اول ص 388; مغنى ابن قدامه جلد7 كتاب طلاق و...

24 - از جمله ر.ك: مغنى ابن قدامه، كتاب طلاق، ج‏7، ص 278 كه تصريح مى‏كند: در رجوع رضايت زن شرط نيست و حق و اختيارى براى زن در اين خصوص قرار داده نشده است.

25 - الفقه الاسلامى و ادلته، جلد7، ص 360.

26 - الفقه الاسلامى و ادلته، ج‏7، ص 361.

27 - امام خمينى (ره) تحرير الوسيله جلد دوم كتاب الطلاق ص‏327: «لايعتبر فى الطلاق اطلاع الزوجة عليه فضلا عن رضاها به‏».

28 - الفقه الاسلامى و ادلته، ج‏7، صص 400 و 401.

29 - دكتر يوسف القرضاوى، الحلال و الحرام فى الاسلام، ص 320.

30 - همان، ص‏323 پاورقى.

31 - الفقه الاسلامى و ادلته، ج‏7، ص 401.

32 - ر.ك: آيات 58 و59 سوره نحل.

33 - تفسير الميزان، جلد 2 ص 281.

34 - تقريبا همه تفاسير مطلب را همين گونه نقل كردند. از جمله ر.ك: مجمع البيان، طبرسى، جلد اول، ص‏577 و تفسير المنار، جلد 2، ص 381.

35 - المنار، همان، ص 368، الفقه الاسلامى و ادلته، ج‏7، ص 535.

36 - الفقه الاسلامى و ادلته، همان، ص 585.

37 - ر.ك: آيات: 18 تا 22 سوره نساء و تفاسير مربوط از جمله تفسير المنار، جلد 4، ص 454.

38 - سوره نساء آيه 11: «يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين‏».

39 - سوره بقره آيه 282: «... و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل وامراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى...»

40 - مجمع البيان، جلد9-10، ص 454.

41 - آيه 1 سوره طلاق: «يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن واحصوا العدة، و اتقوا الله ربكم، لاتخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان ياتين بفاحشة مبينة و تلك حدود الله و من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه لا تدرى لعل الله يحدث بعد ذلك امرا. ترجمه و بيان مفاد آيه فوق در متن با استفاده از تفسير مجمع البيان، جلد9-10، ص 454 و تفسير كشاف زمخشرى، جلد 4، ص 552 و تفسير الميزان، جلد19، ص 362 بعمل آمد.

42 - وهبه زحيلى، الفقه الاسلامى و ادلته، جلد7، ص 360.

43 - وسيلة النجاة، سيد ابوالحسن اصفهانى، جلد 2، ص‏436.

44 - به عنوان نمونه ر.ك: اظهارات آية الله حلى در رساله حقوق الزوجية به نقل از مرحوم شهيد مطهرى در كتاب نظام حقوق زن در اسلام، ص 322.

45 - دعائم الاسلام، جلد 2، ص‏257، شماره 978.

46 - فروع كافى، جلد6، كتاب طلاق، ص 54. وسايل الشيعه، جلد 15 ص‏267.

47 - همان.

48 - همان.

49 - همان.

50 - وسائل الشيعه، جلد 5، ص‏266.

51 - المبسوط، شيخ طوسى، جلد 5، ص‏3.

52 - مسالك الافهام، جلد9، ص 11.

53 - جواهر الكلام، جلد 32، ص 5.

54 - سنن ابن ماجه، تحقيق محمد فواد عبدالباقى، دار احياء التراث العربى، چاپ 1975 ميلادى، جلد اول، ص‏672، حديث 2081.

55 - فروع كافى، جلد9، ص‏56 و وسايل الشيعة، جلد 15، صص 270 و 271.

56 - براى ملاحظه روايات مربوط به طلاق خلع و مبارات بنگريد وسائل الشيعه، جلد 15 ص‏487 به بعد و ديگر كتب حديث.

57 - مجمع البيان، جلد اول، ص‏577. نظير همين بيان: تفسير المنار، جلد 2، ص 390.

58 - سنن ابن ماجه، جلد اول، ص‏663، از دو طريق حديث را نقل مى‏كند، در يك نقل (حديث‏2057) آمده است كه پس از بازگرداندن باغ (مهريه) از سوى زن، پيامبر بين آنها جدايى انداخت (ففرق بينهما).

59 - مسالك الافهام، جلد9، ص 411. و جواهر الكلام، جلد33، ص‏3. الفقه الاسلامى و ادلته، جلد7، ص 482، پس از نقل حديث ثابت‏بن قيس و امر پيامبر(ص) به طلاق مى‏گويد: اين امر، امر ارشادى است و در مقام افاده وجوب نيست.

60 - نهايه شيخ طوسى، ص‏529 «... فمتى سمع منها هذا القول وجب عليها خلعها».

61 - ابوالصلاح حلبى، الكافى فى الفقه، ص‏307.

62 - جواهر الكلام، جلد33، ص 4، «و على كل حال فلاريب فى ضعفه و منافاته اصول المذهب و قواعده.»

63 - بنگريد: وسايل الشيعة، جلد 15، صص‏389 و 390 باب‏23 از ابواب طلاق احاديث 1 تا 5.

64 - مهرپور، حسين، بررسى فقهى - حقوقى وضعيت متفاوت زن و مرد در فسخ نكاح، نامه مفيد، شماره 20.

65 - وسايل الشيعه، پيشين، ص‏223.

66 - محمد ابوزهره، الاحوال الشخصية، انتشارات دار الفكر العربى، سال‏1967 ميلادى، صص 281 تا283.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 2:22  توسط حمید  | 

بررسى ارزش شهادت زن در قوانين

 

بررسى ارزش شهادت زن در قوانين موضوعه ايران و مبانى فقهى آن

 دكتر حسين مهرپور

چكيده

يكى از مسائل مطروحه در بحث‏شهادت، نقش جنسيت در اعتبار شهادت است‏يعنى آيا زن يا مرد بودن تاثيرى در شهادت دارد يا خير؟ در مقررات قانونى جمهورى اسلامى ايران تفاوتهايى در اعتبار شهادت زن نسبت‏به شهادت مرد وجود دارد كه نگارنده در اين مقاله به نقد و بررسى آن مقررات و نيز مبناى فقهى آن پرداخته است.

شهادت يكى از ادله اثبات دعوى است، قانون مدنى درماده 1258 دلائل اثبات دعوى را پنج چيز شمرده است كه يكى از آنها شهادت است، در امور كيفرى و اثبات جرم نيز شهادت بعنوان يكى از ادله بشمار مى‏رود در قانون مجازات اسلامى در بحث مربوط به هر يك از حدود و نيز قصاص نحوه اثبات آنها بوسيله شهادت بيان شده است. در مقررات مربوط به آئين دادرسى مدنى و كيفرى نيز از شهادت بعنوان دليل اثبات حق يا اثبات جرم ياد شده و ضوابط و ترتيبات مربوط به آن ذكر شده است.

شهادت در صورتى معتبر و در اثبات دعوى مؤثر است كه شرايط لازم در شاهد و نوع اداى شهادت موجود باشد.

شرايطى كه رعايت آن در مورد شاهد، ضرورى است، بعضى مربوط به ميزان درك و شعور و قدرت تعقل و تشخيص شاهد است. مانند شرط بلوغ و عقل و برخى مربوط به اعتماد به شاهد و اطمينان از صحت گفتار او مى‏باشد مانند شرط عدالت و مورد ثقه بودن. تعداد شهود نيز از جمله امور مؤثر در شهادت است و بسته به اهميتى كه موضوع مورد شهادت دارد ممكن است تعداد شاهد لازم براى مؤثر بودن شهادت در موضوعات مختلف فرق كند، بطور متعارف و معمول شهادت دو نفر عادل لازم است ولى در برخى موارد شهادت چهار نفر لازم دانسته شده و در مواردى هم موضوع با شهادت يك نفر ثابت مى‏شود.

يكى از مسائل مطروحه در بحث‏شهادت، نقش جنسيت در اعتبار شهادت است‏يعنى آيا زن يا مرد بودن تاثيرى در اعتبار شهادت دارد يا خير؟ امروزه در قوانين اغلب كشورها شرط مرد بودن در زمره شرايط لازم براى اعتبار شهادت نيست ولى در مقررات قانونى جمهورى اسلامى ايران، تفاوتهايى در اعتبار شهادت زن، نسبت‏به شهادت مرد وجود دارد كه در اين نوشته نقد و بررسى‏اى نسبت‏به اين موارد و مبناى فقهى آنها خواهيم داشت.

1 - وضع شهادت زن در قوانين موضوعه فعلى ايران

الف - در قوانين جزائى

قانون مجازات اسلامى (1) در بخش مربوط به حدود و قصاص، به تبع كتب فقهى ضمن بيان هر يك از جرائم مستوجب حد و قصاص به دلايل اثبات آنها كه از جمله شهادت است پرداخته و شرايط مربوط به مؤثر بودن شهادت را در هر مورد ذكر كرده است. در قانون مجازات اسلامى در ارتباط با شهادت زنان دو نوع برخورد وجود دارد: مواردى اصولا شهادت زن پذيرفته نيست و به آن ترتيب اثر داده نمى‏شود و فقط شهادت مرد كه در بعضى موارد چهار مرد عادل و در مواردى دو مرد عادل لازم است مؤثر در اثبات جرم است. در مواردى بر شهادت زنان نيز ترتيب اثر داده مى‏شود ولى اولا بايد حتما منضم به شهادت مرد باشد و ثانيا شهادت دو زن، معادل شهادت يك مرد به حساب آمده است.

طبق قانون مجازات اسلامى جرائم لواط، مساحقه، قوادى، قذف، شرب خمر، محاربه، سرقت و قتل عمد فقط با شهادت مردان قابل اثبات است و با شهادت زنان قابل اثبات نيست كه ذيلا به مواد مربوطه اشاره مى‏شود.

بررسى ارزش شهادت زن در قوانين ...

ماده 117 مى‏گويد:

«حد لواط با شهادت چهار مرد عادل كه آن را مشاهده كرده باشند ثابت مى‏شود.»

و ماده 119 تصريح مى‏كند:

«شهادت زنان به تنهايى يا به ضميمه مرد، لواط را ثابت نمى‏كند.»

ماده 128 مقرر مى‏دارد:

«راههاى ثبوت مساحقه در دادگاه همان راههاى ثبوت لواط است.»

طبق ماده 137:

«قذف با دو بار اقرار يا با شهادت دو مرد عادل اثبات مى‏شود.»

به موجب ماده 170:

«در صورتى كه طريق اثبات شرب خمر، شهادت باشد، فقط با شهادت دو مرد عادل ثابت مى‏شود.»

در ماده 189 آمده است:

«محاربه و افساد فى الارض از راههاى زير ثابت مى‏شود: الف - با يك بار اقرار بشرط آنكه اقرار كننده بالغ و عاقل و اقرار او با قصد و اختيار باشد; ب - با شهادت فقط دو مرد عادل.»

ماده 199 مقرر مى‏دارد:

«سرقتى كه موجب حد است‏با يكى از راههاى زير ثابت مى‏شود: 1- شهادت دو مرد عادل ....»

و سرانجام طبق بند الف ماده 237:

«قتل عمد با شهادت دو مرد عادل ثابت مى‏شود.»

در دو مورد شهادت زن نيز به انضمام شهادت مرد مى‏تواند در اثبات جرم مؤثر باشد يكى در مورد زنا است كه طبق ماده 74:

«زنا چه موجب حد جلد باشد و چه موجب حد رجم با شهادت چهار مرد عادل يا سه مرد عادل و دو زن عادل ثابت مى‏شود.»

و طبق ماده 75:

«در صورتى كه زنا فقط موجب حد جلد باشد، به شهادت دو مرد عادل همراه با چهار زن عادل نيز ثابت مى‏شود.»

و ماده 76 تصريح مى‏كند:

«شهادت زنان به تنهايى يا به انضمام شهادت يك مرد عادل زنا را ثابت نمى‏كند بلكه در مورد شهود مذكور حد قذف طبق احكام قذف جارى مى‏شود.»

مورد ديگر، قتل غير عمد است كه شهادت زنان مى‏تواند در اثبات آن مؤثر باشد.

بند ب ماده 237 مقرر مى‏دارد:

«قتل شبيه عمد يا خطا با شهادت دو مرد عادل يا يك مرد عادل و دو زن عادل يا يك مرد عادل و قسم مدعى ثابت مى‏شود.»

ب - در قوانين مدنى

همانگونه كه قبلا اشاره كرديم در قانون مدنى شهادت يكى از ادله اثبات دعوى بشمار آمده است مواد 1306 تا 1320 به بيان موارد و شرايط شهادت و شاهد اختصاص يافته است. (2) در قانون مدنى شرايط لازم براى شاهد ذكر شده است اما اشاره‏اى به تاثير جنسيت در ميزان ارزش شهادت بعمل نيامده و از مرد يا زن بودن شاهد ذكرى نشده است. ماده 1313 قانون مدنى مقرر مى‏دارد:

«در شاهد بلوغ، عقل، عدالت، ايمان و طهارت مولد شرط است.»

در مقررات مربوط به آئين دادرسى مدنى و كيفرى نيز كه در حال حاضر مجرى است‏يا مشخصا شرايطى براى شاهد ذكر نشده و يا اگر شرايطى هم ذكر شده بحثى از زن و مرد بودن شاهد بميان نيامده است. در قانون آئين دادرسى دادگاههاى عمومى و انقلاب نيز كه اخيرا به تصويب مجلس شوراى اسلامى رسيده و هنوز تصويب نهايى و قابليت اجرا پيدا نكرده و در بخش مربوط به كيفرى شرايطى كه بايد شاهد دارا باشد ذكر شده ولى از جنسيت‏شاهد سخنى بميان نيامده است ماده 663 مصوب فعلى مقرر مى‏دارد:

«در مواردى كه قاضى به شهادت شاهد بعنوان دليل شرعى استناد مى‏نمايد لازم است‏شاهد داراى شرايط زير باشد: 1- بلوغ، 2- عقل، 3- ايمان، 4- طهارت مولد، 5- عدالت، 6- عدم وجود انتفاع شخصى براى شاهد يا رفع ضرر از وى، 7- عدم وجود دشمنى بين شاهد و طرفين دعوى، 8- عدم اشتغال به تكدى و ولگردى.»

در بخش مربوط به مقررات مدنى نيز به شهادت استناد شده و در مورد صلاحيت‏شهود به شرايط مندرج در بخش كيفرى ارجاع شده است. (ماده 228) و جالب اين است كه در اين مورد شوراى نگهبان در اظهار نظرى كه نسبت‏به اين مصوبه مجلس نموده اظهار داشته بايد مواردى كه زنها مى‏توانند شهادت بدهند مشخص گردد. با اين ترتيب بايد منتظر بود كه در مصوبه اصلاحى مجلس در آئين دادرسى مدنى موارد و ميزان ارزش شهادت زنان بدانگونه كه در فقه آمده بيان شود.

2 - شهادت زن در نظريه رايج فقها

قبل از ورود در بحث‏بررسى مبانى شرعى و فقهى مربوط به تفاوت ارزش شهادت زن و مرد مناسب است نظر رايج و متداول فقها را در خصوص ارزش شهادت زن در امور كيفرى و مدنى بيان كنيم.

اجمالا مى‏توان گفت وضع شهادت زن از نظر فقها به اين ترتيب است:

1 - در امور كيفرى در حدود و يا به تعبير فقها در حق الله، اصولا شهادت زن ارزشى ندارد و موجب اثبات جرم نمى‏شود جز در مورد زنا كه با شهادت سه مرد عادل و دو زن عادل زناى موجب حد جلد يا رجم و با شهادت دو مرد عادل و چهارزن عادل زناى موجب حد جلد ثابت مى‏شود.

2 - در امور حقوقى و ياحق الناس اصولا امور غير مالى با شهادت زنان نه بصورت انفراد نه با انضمام به مردان قابل اثبات نيست.

3 - در امور مالى شهادت دو زن به انضمام يك مرد مى‏تواند موجب اثبات دعوى شود.

4 - در برخى موارد محدود ممكن است موضوع را فقط با شهادت زنان ثابت كرد و آن مواردى است كه عادتا مردان نمى‏توانند بر آن اطلاع پيدا كنند مانند تولد طفل، بكارت، عيوب باطنى زنان، حيض و امثال اينها. على الاصول هر جا شهادت زنان قابل پذيرش است، شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد بحساب مى‏آيد.

5 - در برخى از موارد شهادت زنان مى‏تواند مقدارى از مورد شهادت را اثبات كند نه همه مورد خواسته را. مثلا در مورد شهادت بر وصيت اگر چهار زن شهادت دهند كه فردى مقدارى از مال خودراوصيت كرده است، وصيت ثابت مى‏شود. ولى اگر سه زن شهادت دادند سه چهارم آن ثابت مى‏شود. اگر دو زن شهادت دادند نصف و اگر فقط يك زن شهادت بر وصيت دهد يك چهارم مورد وصيت ثابت مى‏شود. و همين طور در مورد شهادت بر حيات داشتن جنينى كه متولد شده ومرده است‏شهادت يك زن يك چهارم سهم الارث را براى بچه ثابت مى‏كند، شهادت دو زن نصف و همين طور سه زن سه چهارم و چهارزن تمام سهم الارث را براى او ثابت‏خواهد نمود.

اين ترتيبى كه ذكر شد، تقريبا در تمام كتب فقهى با اندك اختلافى در برخى از فروع آمده است‏بعنوان نمونه تقسيم بندى محقق در شرايع را ذكر مى‏كنيم. وى مى‏گويد: حقوق بر دو قسم است: حق الله و حق الناس;

در قسم اول يعنى حق الله برخى فقط با شهادت چهار مرد ثابت مى‏شود مثل زنا و لواط و مساحقه، فقط زنا با سه مرد و دو زن و دو مرد و چهار زن نيز ثابت مى‏شود ولى البته حد رجم با شهادت دو مرد و چهار زن ثابت نمى‏شود، بعضى از اقسام حق الله نيز با دو شاهد مرد ثابت مى‏شود كه آنها عبارتند از حدودى مانند سرقت، شرب خمر و ارتداد.

هيچيك از اقسام حق الله با يك شاهد و دو زن و يا با يك شاهد و قسم مدعى و يا با شهادت زنان به تنهايى و لو خيلى زياد باشند ثابت نمى‏شود.

و اما حق الناس يا حقوق آدمى سه دسته است:

1 - دسته‏اى كه فقط با دو شاهد مرد ثابت مى‏شوند كه عبارتند از: طلاق، خلع، وكالت، وصيت و نسب و رؤيت هلال.

2 - دسته‏اى از حقوق كه با دو شاهد مرد و يك شاهد مرد و دو شاهد زن و يك شاهد مرد با قسم ثابت مى‏شوند و عبارتند از: ديون و اموال و عقود معاوضى چون بيع، صلح، اجاره و مساقات و رهن و جرمى كه موجب ديه است.

3 - دسته‏اى از حقوق كه با شهادت زن و مرد جداگانه يا به ضميمه يكديگر ثابت مى‏شوند وعبارتند از: ولادت، حيات جنين هنگام ولادت (استهلال) عيوب باطنى زنان.

آنگاه مى‏گويد: در مورد ديون و اموال شهادت دو زن با يك مرد و شهادت دو زن با قسم پذيرفته مى‏شود و شهادت زنان به تنهايى هر چند زياد باشند قابل قبول نيست. و شهادت يك زن براى يك چهارم ميراث بچه‏اى كه زنده متولد شده و فوت كرده و نيز يك چهارم وصيت پذيرفته مى‏شود. و على الاصول هر جا شهادت زنان پذيرفته مى‏شود اقلا بايد چهار زن باشند. (3)

علاوه بر فقهاى شيعه، فقهاى اهل سنت نيز تقريبا بر همين منوال نظر داده‏اند و على الاصول شهادت زنان را در حدود و قصاص و امور غيرمالى نپذيرفتند و در امور مالى شهادت دو زن را معادل يك مرد قابل پذيرش دانسته‏اند. (4)

البته از برخى فقها نيزخلاف اين نظر رايج نقل قول شده است، چنانكه مثلا به نقل ابن قدامه در كتاب المغنى، دو تن از فقهاء اهل سنت‏به نامهاى عطا و حماد معتقدند در حدود و قصاص نيز شهادت يك مرد و دو زن پذيرفته است. چنانكه در بين فقهاى شيعه نيز به نقل صاحب جواهر، ابوعلى معتقد بوده كه شهادت زنان با مردان در حدود و انساب و طلاق پذيرفته مى‏شود. (5)

در هر حال قدر مسلم و مشتركى كه در اين نظريات فقهى وجود دارد، محدوديت‏شهادت زن نسبت‏به قلمرو شهادت مرد و پايين‏تر بودن ارزش شهادت زن نسبت‏به مرد است; زيرا همانگونه كه ديديم در بسيارى از موارد يعنى در حدود و قصاص و امور غير مالى اصولا شهادت زن پذيرفته نمى‏شود. در امور مالى هم كه شهادت زن قابل پذيرش است على الاصول شهادت زنان به تنهايى قابل قبول نيست‏بلكه بايد منضم به شهادت مرد باشد و شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد است. و فقط در برخى موارد استثنايى يعنى مواردى كه اصولا اطلاع از آنها در حيطه كارى زنان است، شهادت آنان بدون انضمام به مردان قابل پذيرش است ولى در آنجا هم همچنان ميزان ارزش شهادت زن نصف مرد است. و على الاصول هر جا شهادت زنان به تنهايى هم پذيرفته شود، بايد چهار زن شهادت بدهند. (6) حال ببينيم مبناى اين نظر فقهى و اين تفاوت چيست؟ و فقهاء بر چه پايه‏اى چنين نظرياتى داده‏اند. طبيعتا مبناى عمده فتاوى فقها، قرآن و سنت است كه به ترتيب وضع شهادت زن را در قرآن و سنت‏بررسى مى‏كنيم.

3 - وضع شهادت زن در قرآن

در قرآن كريم در چهار مورد از شهادت سخن به ميان آمده كه يك مورد آن مشخصا از شهادت زن و ميزان ارزش آن صحبت‏شده است، اين چهار مورد عبارتند از:

الف - وصيت: در آيه 106 سوره مائده از شهادت دو مسلمان عادل براى وصيت صحبت‏شده و اشاره شده كه در صورت نبودن مسلمان مى‏توان از شهادت دو نفر غير مسلمان استفاده نمود:

«يا ايهاالذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم او آخران من غير كم ان انتم ضربتم فى الارض فاصابتكم مصيبة الموت...».

ب - طلاق: در مورد طلاق و رجوع نيز به شهادت دو عادل اشاره شده است. آيه 2 از سوره طلاق‏مى فرمايد:

«فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشهدوا ذوى عدل منكم و اقيموا الشهادة لله...»

ج - زنا: در قرآن كريم در دو مورد از لزوم وجود چهار شاهد براى اثبات زنا و اجراى مجازات حد، صحبت‏شده است‏يكى در سوره نساء آيه 15 كه خداوند مى‏فرمايد:

«واللاتى ياتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن اربعة منكم فان شهدوا فامسكوهن فى البيوت حتى يتوفيهن الموت او يجعل الله لهن سبيلا».

چنانكه ملاحظه مى‏شود در اين آيه براى اثبات جرم زناى زن و اعمال مجازات كه طبق اين آيه حبس دائم براى زن مى‏باشد، شهادت چهار شاهد لازم است. مورد ديگر سوره نور هست كه در آنجا هم براى اثبات زنا شهادت چهار شاهد شناخته شده است و اين معنى در آيات 4 و 13 ديده مى‏شود. در آيه 4 سوره نور خداوند مى‏فرمايد:

«والذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون‏».

و آيه 13 در مورد نكوهش افك و افتراء و مذمت اعلام تهمت زنا بدون داشتن چهار شاهد مى‏فرمايد:

«لولا جاؤ عليه باربعة شهداء فان لم ياتوا بالشهداء فاولئك عندالله هم الكاذبون‏».

د - دين: مورد چهارمى كه در قرآن از حكم شهادت بحث‏شده شهادت بر دين است. طولانى‏ترين آيه قرآن يعنى آيه 282 از سوره بقره پس از بيان اينكه در مورد دين و طلب شخصى از ديگرى خوب است موضوع مكتوب و نوشته شود و شاهدى بر آن گرفته شود مى‏فرمايد:

«... و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى‏».

چنانكه مشهود است، در اين آيه ابتدا به حضور دو شاهد مرد سخن رفته و اشاره شده در صورت نبودن دو مرد، يك مرد و دو زن بعنوان شاهد در نظر گرفته شوند حكمت آنهم بدين صورت بيان شده كه اگر يكى از دو زن شاهد موضوع را فراموش كرد و از ياد برد، ديگرى يادآورى نمايد و موضوع را بخاطر او بياورد.

همانطور كه ملاحظه مى‏شود در قرآن كريم براى اثبات جرم زنا بر شهادت چهار شاهد تاكيد شده ولى در مورد شهادت بر وصيت و طلاق حضور دو شاهد عادل لازم دانسته شده است. در اين سه مورد تصريحى بر مرد يا زن بودن شاهد نشده است ولى سياق عبارت و ذكر مطلب به صيغه مذكر بگونه‏اى است كه عموما از اين آيات مرد بودن شاهد را فهميده‏اند. (7) آيه 282 سوره بقره به صراحت اولويت اول به دو شاهد مردداده شده و در درجه دوم شهادت زن هم پذيرفته شده ولى به اين صورت كه اولا به ضميمه مرد باشد و ثانيا شهادت دو زن معادل شهادت يك مرد محسوب گردد.

بنظر مى‏رسد، عموم فقها اعم از شيعه و سنى از نحوه بيان آيات قرآن مربوط به شهادت، اينگونه استنباط كرده‏اند كه چون در مورد زنا كه از حدود است و وصيت و طلاق كه ذاتا امور غير مالى هستند شهادت مردان عادل لازم دانسته شده بنابراين در حدود و به تعبير ديگر در حق الله و همچنين در امور غير مالى در مورد حقوق آدمى، شهادت زنان فاقد ارزش است و نمى‏تواند چيزى را اثبات كند و اما در مورد دين و بطور كلى امور مالى يعنى مواردى كه با شهادت، مالى و يا حق مالى براى مشهودله ثابت مى‏شود با توجه به اينكه در سوره بقره به شهادت زنان نيز به نوعى (يعنى دو زن در مقابل يك مرد) اعتبار داده شده است، اين حكم كلى را استخراج نمودند كه در امور مالى شهادت دو زن بانضمام شهادت مرد مؤثر خواهد بود. طبعا آن عده اندك از فقها كه در همه امور شهادت زنان را نيز به انضمام مردان با معيار دو زن در مقابل يك مرد پذيرفتند استنباطشان از آيات قرآن اين است كه هر چند در موضوع زنا، وصيت و طلاق به صيغه مذكر و به حسب ظاهر از شاهد مرد سخن رفته ولى اعتبار شهادت زن نفى نشده است و مى‏توان ملاك آيه 282 سوره بقره را در مورد اعتبار شهادت دو زن معادل يك مرد و بضميمه مرد در موارد ديگر تعميم داد. و در كليه امور مالى و غير مالى و حق الله و حق الناس بر اين معيار عمل نمود.

از فقيهان اهل سنت ابوبكر جصاص صاحب كتاب احكام القرآن معتقد است در آيه 282 سوره بقره شهادت يك مرد و دو زن به عنوان دو شاهد پذيرفته شده است‏بنابراين مى‏توان گفت در هر جا شهادت دو شاهد عادل يا بينه در لسان شرع ذكر شده و لازم دانسته شده مى‏توان از دو شاهد مرد يا يك مرد و دو زن استفاده كرد و فرقى بين امور مالى و غير مالى نيست فقط مواردى كه نص و دليل خاص وجود دارد كه شهادت زن پذيرفته نيست‏بايد از اين حكم كلى استثناء شود. (8)

4 - شهادت زن در روايات

اصولا نظرات رايج فقهى كه در باب شهادت زنان و ميزان ارزش آن ذكر كرديم مبتنى بر قرآن و روايات نسبتا زيادى است كه در اين باب وارد شده و همانها ملاك فتواى فقهاء قرار گرفته است. در اين قسمت‏به تعدادى از روايات كه مبناى فتاوى است اشاره مى‏كنيم و چون عموما مستند فتواى فقيهان ما روايات منقوله در وسائل الشيعه است روايات مورد نظر را عمدتا از اين مآخذ نقل مى‏نماييم:

1 - در يك روايت، شهادت زنان صالحه بطور مطلق قابل قبول اعلام شده است. ابن ابى يعفور از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود:

«شهادت زنان پوشيده، پاكدامن، فرمانبردار شوهر و تارك ابتذال و ظاهر شدن با آرايش در جمع مردان پذيرفته مى‏شود (تقبل شهادة المراة و النسوة اذا كن مستورات من اهل البيوتات معروفات بالستر و العفاف، مطيعات للازواج تاركات للبذاء و التبرج الى الرجل فى انديتهم)». (9)

البته اين روايت را حمل كردند بر اين كه شهادت زن فى الجملة پذيرفته است و طبعا ساير شرايطى كه براى قبولى شهادت لازم است‏بايد موجود باشد.

2 - امام باقر عليه السلام از پدرش از على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:

شهادت زنان در حدود و در قصاص قبول نيست (لاتجوز شهادة النساء فى الحدود و لا فى القود...) (10)

نظير همين روايت از طريق ديگر نيز از امام باقر عليه السلام نقل شده است.

3 - محمدبن فضيل مى‏گويد:

از حضرت رضا عليه السلام پرسيدم: آيا شهادت زنان در نكاح يا طلاق يا رجم جايز است؟ فرمود: شهادت زنان در امورى كه مردان نمى‏توانند به آنها نگاه كنند بدون انضمام به شهادت مردان جايز است و در نكاح شهادتشان با ضميمه شهادت مرد قبول است و در حد زنا نيز شهادت سه مرد و دو زن پذيرفته است ولى شهادت دو مرد و چهارزن در زنا و رجم پذيرفته نيست، شهادت زنان در طلاق و در مورد خون (قتل، قصاص) پذيرفته نمى‏شود. (11)

(محمد بن الفضيل قال: سالت اباالحسن الرضا عليه السلام قلت له: تجوز شهادة النساء فى نكاح او طلاق او رجم؟ قال: تجوز شهادة النساء فيما لا يستطيع الرجال ان ينظروا اليه و ليس معهن رجل و تجوز شهادتهن فى النكاح اذا كان معهن رجل و تجوز شهادتهن فى حد الزنا اذا كان ثلاثة رجال و امراتان و لاتجوز شهادة رجلين و اربع نسوة فى الزنا و الرجم و لا تجوز شهادتهن فى الطلاق و لا فى الدم).

روايات متعددى در اين زمينه كه حد رجم با سه مرد و دو زن ثابت مى‏شود ولى با دو مرد و چهار زن ثابت نمى‏شود در همين باب نقل شده است كه نياز به تكرار آنها نيست.

4 - از طريق سكونى از امام صادق عليه السلام از پدرش از على عليه السلام نقل شده كه حضرت فرمود:

شهادت زنان در طلاق، نكاح و حدود جايز نيست مگر در مورد ديون و امورى كه مردان نمى‏توانند آنها را مشاهده كنند. (12) (عن السكونى عن جعفر عن ابيه عن على عليه السلام انه كان يقول: شهادة النساء لا تجوز فى طلاق و لا نكاح و لا فى حدود، الا فى الديون و ما لا يستطيع الرجال النظر اليه)

5 - ابى بصير از امام عليه السلام در مورد شهادت زنان سؤال مى‏كند امام مى‏فرمايد:

شهادت زنان به تنهايى در آن مواردى كه مردان نمى‏توانند به آن نگاه كنند پذيرفته مى‏شود و در نكاح اگر با شهادت مردان توام باشد، قابل پذيرش است و در طلاق و قصاص (خون) پذيرفته نيست، ولى اگر سه مرد و دو زن به زنا شهادت دهند، حد زنا ثابت است، ولى با شهادت دو مرد و چهار زن حد زنا ثابت نمى‏شود. (عن ابى بصير قال: سالته عن شهادة النساء فقال: تجوز شهادة النساء و حدهن على مالا يستطيع الرجال النظر اليه و تجوز شهادة النساء فى النكاح اذا كان معهن رجل، و لا تجوز فى الطلاق و لا فى الدم غير انهاتجوز شهادتها فى حد الزنا اذا كان ثلاثة رجال و امراتان و لا تجوز شهادة رجلين و اربع نسوة). (13)

6 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:

پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شهادت زنان را در دين (قرض) به تنهايى و بدون انضمام به شهادت مرد اجازه داده است. (عن ابى عبدالله عليه السلام قال: ان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم اجاز شهادة النساء فى الدين و ليس معهن رجل) (14)

7 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه شهادت زن در مورد چيزى كه زياد نيست، پذيرفته مى‏شود و در موردى كه زياد باشد قابل قبول نيست. (عن ابى عبدالله عليه السلام قال: تجوز شهادة المراة فى الشيئى الذى ليس كثير فى الامر الدون و لا تجوز فى الكثير). (15)

8 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:

اگر زنى به هنگام وصيت مردى حاضر باشد و به وصيت او شهادت دهد نسبت‏به يك چهارم آنچه وصيت كرده شهادت زن نافذ است. (عن ابى عبدالله عليه السلام فى شهادة امراة حضرت رجلا يوصى فقال: يجوز فى ربع ما اوصى بحساب شهادتها) .

و نظير همين مطلب از امام باقر عليه السلام از حضرت على عليه السلام نقل شده است. (16)

9 - از امام صادق عليه السلام نقل شده كه:

مردى فوت كرد و زن حامله‏اى از خود به جاى گذاشت، زن وضع حمل كرد، و بچه‏اى به دنيا آورد كه بچه بلافاصله پس از تولد فوت كرده است و زن قابله شهادت مى‏دهد كه بچه زنده بدنيا آمده و مرده است. امام فرمود: مى‏توان شهادت زن قابله را نسبت‏به يك چهارم ميراث كودك پذيرفت. (17)

10 - از امام صادق عليه السلام سؤال شده:

در مورد زنى كه شهادت داده: مردى بچه‏اى را در چاه افكنده و بچه مرده است، امام فرمود: با شهادت زن يك چهارم ديه كودك بر عهده مرد ثابت مى‏شود. (18)

11 - از امام موسى بن جعفر (ابوالحسن) عليه السلام نقل شده كه فرمود:

اگر دو زن به نفع صاحب حق شهادت دهند و مدعى سوگند بخورد دعوايش ثابت مى‏شود (اذاشهد لصاحب الحق امراتان و يمينه فهو جائز). (19)

در مورد ثبوت قصاص با شهادت زنان روايات مختلف است، بسيارى از آنها شهادت زنان را براى اثبات قتل عمد و قصاص مؤثر نمى‏دانند كه بعضى از آنها ذكر شد و برخى از آنها شهادت زنان را بانضمام مردان براى اثبات قتل جايز مى‏دانند. مثل روايت 32 از باب 24 كتاب الشهادات (.. فقلت: افتجوز شهادة النساء مع الرجال فى الدم؟ قال: نعم) در حاليكه در روايت‏شماره 27 از همان باب به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه: لا تجوز شهادة النساء فى القتل. شهادت زنان براى اثبات قتل كافى نيست.

با سير اجمالى در روايات مختلفه منقول از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه اطهارعليهم السلام صرف نظر از بررسى صحت و سقم اسناد آنها كه چندان تاثيرى در مورد ندارد، مى‏توان به همان نظر مشهور فقهى رسيدكه قسمت جزائى آن در قانون مجازات اسلامى فعلى ايران منعكس است. و نتيجه كلى آن همانطور كه قبلا نيز گفتيم بهرحال اين است كه ارزش شهادت زن معادل شهادت مردنيست در بعضى موارد اساسا شهادت زن هيچ اعتبارى ندارد و در برخى موارد با انضمام به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد اعتبار دارد و در برخى موارد جزئى و بسيار محدود اعتبارى براى شهادت زنان بدون انضمام به شهادت مردان داده شده است.

در برخى روايات كه مبناى فتاوى فقها و مستند قانون مجازات اسلامى ايران نيز واقع شده احكام متفاوتى در مورد شهادت زنان وجود دارد كه توجيه متناسبى براى آن به نظر مى‏رسد. مثلا در حالى كه شهادت زنان نه به تنهايى و نه به انضمام با مردان براى اثبات هيچيك از حدود چون: لواط، مساحقه، قذف، قوادى، محاربه، سرقت و نيز قصاص، مؤثر نيست، استثناء در مورد زنا با شهادت سه مرد و دو زن يا دو مرد و چهار زن حد زنا ثابت مى‏شود ولى در همين مورد هم حد رجم با شهادت دو مرد و چهار زن ثابت نمى‏شود و با شهادت يك مرد و مثلا شش زن هم اصولا هيچ نوع حدى براى زنا قابل اثبات نيست. حال اگر سؤال شود چطور حد زنا با شهادت سه مرد و دو زن ثابت مى‏شود ولى حد مساحقه كه اختصاص به زنان دارد با هيچ تركيبى از زنان قابل اثبات نيست، ظاهرا پاسخى جز استناد به بودن نص در مورد زنا و عدم آن در مورد مساحقه و تعبدى بودن حكم وجودندارد.

در اجتهاد رايج‏سنتى و شيوه متداول استنباط احكام و دادن فتوى كه عمدتا بر مبناى منطوق و احيانا مفهوم آيات قرآن و روايات قرار دارد بنظر نمى‏رسد بتوان به نظر اجتهادى و فتوائى متفاوت از آنچه رايج است، رسيد و تحولى در رابطه با ارزش شهادت زن و مقايسه آن با شهادت مرد بوجود آورد البته اختلاف فتوى در برخى فروع و مسائل وجود دارد كه به آنها اشاره شد ولى تفاوت اساسى در فتواها وجود ندارد و قاعدتا نمى‏تواند وجود داشته باشد. ولى مساله مهمى كه لازم است‏به آن پرداخت اين است كه حكمت اين تفاوت در ارزش گذارى بين شهادت زن و مرد چيست؟ و آيا مى‏توان به اين حكمت دست‏يافت و بر مبناى آن به استنباط جديدى رسيد يا خير؟

حكمت عدم برابرى شهادت زن و مرد

برخى معتقدند اصولا نبايد دنبال حكمت و علت احكام و مقررات شرعى برآمد، آنچه ما تكليف و وظيفه داريم اين است كه از روى ادله شرعى حكم خدا را بدست‏بياوريم ولى دستيابى به فلسفه و حكمت احكام، نه وظيفه و نه در بسيارى از موارد در توان ماست همين كه ازطريق كتاب و سنت، حكم شريعت‏بدست آمد، بايد به آن حكم گردن نهاد و در مقام تشخيص فلسفه و حكمت و توجيه آن حكم نبايد بر آمد. (20) چه اينكه ممكن است‏حكم الهى مبتنى بر حكمتهاى خفيه‏اى باشد كه براى انسان قابل‏درك نباشد. ابن عربى صاحب كتاب احكام القرآن در ذيل آيه 282 سوره بقره و با توجه به طرح اشكالى در مورد عبارت: «ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى‏» مى‏گويد: خداوند سبحان حكمى را كه مى‏خواهد وضع مى‏كند و او خود به حكمت كار خويش و مصلحت وضع مقررات خود آگاه‏تر از همه است و ملزم نيست مردم را از حكمت و مصالح احكام آگاه نمايد. (21)

ولى برخى صاحب نظران به بيان مصالح و حكمتهاى اين تفاوت پرداخته‏اند، در اين ميان جمعى بى ملاحظه، پايين‏تر بودن عقل و درك و شعور زن را نسبت‏به مرد فلسفه وضع چنين حكمى دانسته‏اند و اساسا نصف بودن ارزش شهادت زن نسبت‏به مرد را دليل ناقص العقل بودن زنان مى‏دانند و بر اين معنى به احاديثى نيز استناد مى‏كنند، مثلا حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل مى‏نمايند كه خطاب به زنان فرمود دين و عقل شما از مردان ناقص‏تر است و وقتى زنان از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم سؤال كردند نقصان دين و عقلشان از چيست؟ پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: نقصان دين بخاطر محروم بودن از نماز و روزه در چند روز در ماه است (ايام حيض) و نقصان عقل بدين جهت است كه شهادت هر يك از شما نصف شهادت مرد است. (22)

صرف نظر از صحت و سقم رواياتى كه در اين زمينه نقل شده، بهرحال، اين نوع طرز تفكر وجود داشته و شايد هنوز هم وجود داشته باشد. در اين طرز تفكر، تكليف روشن است، درك و فهم و توان فكرى و تشخيص عقلانى زن ضعيف‏تر از مرد است و لذا گفته‏ها و قضاوتها و نقل مشهودات او، يا نمى‏تواند منشا اثر و تصميم‏گيرى باشد و يا حداكثر با ضميمه شدن به شهادت مرد و در حد نصف شهادت مرد مى‏تواند قابل ترتيب اثر باشد، در اين نگرش، اين تفاوت به وضع ذاتى زن و مرد بر مى‏گردد و تحولات زمان و مكان و حتى پيشرفتهايى كه زنان از لحاظ فكرى و عملى پيدا نمودند نمى‏تواند آن ضعف و نقص ذاتى را جبران كندو تغييرى در احكام مترتب بر آن ايجاد نمايد. اين نوع نگرش، دقيقا چيزى است كه امروزه طرفداران حقوق زن و مدافعين تساوى حقوق زن و مرد، با آن مبارزه مى‏كنند و اسناد بين المللى حقوق بشرى تلاش بر زدودن اين نوع نگرش منفى نسبت‏به زن دارند. كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان مصوب سال 1979 مجمع عمومى سازمان ملل متحد كه تاكنون دولتهاى زيادى به آن پيوسته‏اند، هر نوع تمايز، محدوديت‏يا استثناء بر مبناى جنسيت را تبعيض و مردود شمرده است (ماده 1) و دولتهاى عضو را مكلف نموده كه ضمن برقرارى تساوى در حقوق مدنى و سياسى در همه جهات بين زن و مرد، اصولا اقدامات لازم را به منظور برانداختن تعصبات، عادات و روشهاى عملى كه بر طرز تفكر پستنگرى يا برتربينى يك جنس نسبت‏به جنس ديگر با نقش كليشه‏اى زنان و مردان مبتنى است‏بعمل آورند (ماده 5 كنوانسيون) و در ماده 15 بند 2 مقرر مى‏دارد كه دولتهاى عضو بايد همان اهليت قانونى را كه مردان از آن برخوردارند به زنان نيز بدهند و امكانات مساوى را براى اجراى اين اهليت در اختيار آنها قرار دهند و در تمام مراحل دادرسى در دادگاهها و محاكم با آنها رفتار يكسان داشته باشند. (23)

امروزه، تفكر غالب جهانى، نقصان ذاتى زن و پايين‏تر بودن طبيعى شعور و درك او را كه تبعاتى چون محروميت از قضاوت و شهادت داشته باشد، نمى‏پذيرد و كسانى كه خلاف اين نظر را دارند بايد با دلائل علمى و مستندات محكم عينى و تجربى آن را ثابت نمايند، وگرنه استدلال بر ناقص العقل بودن آنها به نصف بودن ارزش شهادتشان نسبت‏به مردان مصادره بر مطلوب است و لذا صدور احاديثى مبتنى بر اين نوع استدلال از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم چنانكه قبلا به آن اشاره شد و يا اميرالمؤمنين على‏عليه السلام آنگونه كه در نهج البلاغه آمده (24) قويا مورد ترديد است مگر اينكه بگوييم براى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام دلايل متقن ديگرى بر ناقص العقل بودن زنان وجود داشته كه در كلام آنها بيان نشده و آنچه ذكر شده در واقع اثر و بروز خارجى اين خاصيت ذاتى آنهاست نه آنكه واقعا به عنوان دليل و مثبت مدعا ذكر شده باشد.

جمعى از صاحب نظران اسلامى، دليل تفاوت مزبور را، نقصان ذاتى زنان ندانستند بلكه وضع عارضى مربوط به موقعيت عملى آنهارا كه موجب دور بودنشان از مسائل و وقايع و رويدادهاى اجتماعى و عدم رشد و ارتقاء فكر و ذهن آنهاست موجب برقرارى چنين حكم متفاوتى دانسته‏اند.

صاحب تفسير المنار مى‏گويد:

برخى از مفسران گفته‏اند: علت اينكه در آيه مربوط به شهادت (آيه 282 سوره بقره) زنان در معرض خطا و فراموشى قرار گرفته و ارزش شهادت آنها نصف شهادت مرد به حساب آمده، ناقص العقل و ناقص الايمان بودن آنان است، برخى هم علت آن را غلبه رطوبت‏بر مزاج زنان دانسته‏اند كه نتيجه آن كم حافظگى و سرعت فراموشى است ولى اينها توجيه درستى نيست.

آنگاه از استاد خود شيخ محمد عبده نقل مى‏كند كه گفته است:

علت صحيح اين امر اين است كه شان زن اشتغال به معاملات و امور مالى نيست و لذا حافظه او در اين زمينه ضعيف است ولى در رسيدگى به امور منزل كه شغل اوست‏حافظه‏اش از مرد قوى‏تر است و اصولا طبع بشر چه زن و چه مرد، اين است كه در امورى كه مبتلا به آنهاست و با آنها سروكار دارند بيشتر و بهتر مى‏توانند آن را به ياد داشته باشند و مناط وضع قوانين و جعل احكام ملاحظه غلبه و اكثريت وضع موجود است و در مورد زنان چون غلبه و اكثريت‏با عدم اشتغال و توجه آنها به امور مالى و معاملاتى است، لذا در اين زمينه‏ها ضعيف هستند و بيشتر در معرض فراموشى و خطا قرار دارند به همين ملاحظه، شهادت دو نفر آنها مساوى شهادت يك مرد قرار داده شده است.

وى براى پاسخ اشكال مقدر مى‏گويد:

اشتغال برخى از زنان به امور مالى در بعضى از كشورها منافاتى با اين حكم و فلسفه آن ندارد زيرا همان طور كه گفتيم مناط حكم بر غلبه وضع موجود است. (25)

هر چند اين توجيه نمى‏تواند كامل و كافى و با وضع پيشرفت و اشتغال روز افزون زنان در مشاغل مالى و اجتماعى كه مى‏تواند غلبه مناط حكم را بر هم زند مناسب باشد ولى بهرحال نشان دهنده نگرش جديد است. ظاهرا با اينكه اين ديدگاه از لحاظ فلسفه و حكمت‏با ديدگاه اول متفاوت است ولى از نظر ثابت‏بودن حكم متفاوت زن و مرد در مورد شهادت هماهنگ مى‏باشد.

نگرش ديگرى كه در اين زمينه ديده مى‏شود و جسته و گريخته در گفته‏ها و نوشته‏هاى برخى از صاحب نظران ملاحظه مى‏شود اين است كه اولا نمى‏توان گفت احكام فرعى اجتماعى شريعت اسلامى اعم از مدنى، كيفرى و سياسى فاقد حكمت و مصلحت قابل فهم براى جامعه بشرى هستند و پذيرفته نيست كه دراسلام احكام و مقرراتى براى اداره امور جامعه و تنظيم روابط اجتماعى انسانها وضع شده باشد ولى عقل متعارف بشرى نتواند پى به حكمت و فلسفه و فايده آنها ببرد و ناگريز باشد آنرا هر چند بر خلاف فهم عقلى افراد جامعه تشخيص مى‏دهد تعبدا بپذيرد و عمل كند. در اين نگرش بسيارى از احكام فرعى و مقررات حقوقى و كيفرى به تناسب تحولات اجتماعى قابل تغييراند و وجود اين نوع احكام حتى در متون دينى از كتاب و سنت نيز نمى‏تواند به اين معنى باشد كه بدون ملاحظات مقتضيات زمان و مكان و بى هيچ توجيه قابل فهمى بطور مطلق ثابت تلقى گردند. در مورد زنان نيز اين نگرش بر اين پندار است كه على رغم تفاوتهاى جسمى و روحى كه بين زن و مرد وجود دارد، از لحاظ فكر و فهم و عقل و شعور، نقصان و عقب ماندگى ذاتى و طبيعى در زن وجود ندارد كه بر ان مبنا حكم متفاوت را بر او بار كرد، با وجود برخى روايات كه داراى مضامين خاصى هستند و زنان را پست‏تر از مردان شمرده‏اند، از متون اصلى و مسلم اسلامى بخصوص آيات قرآنى هم ناقص العقل بودن ذاتى زن و پايين‏تر بودن درجه فهم و درك و استعداد رشد فكرى او نسبت‏به مرد فهميده نمى‏شود بلكه وجود آياتى دال بر اينكه زن و مرد يكسان مى‏توانند با ايمان و عمل صالح به مقام والاى قرب الهى برسند: (26) « من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبه‏» (سوره نحل آيه 97) و تعيين مجازات يكسان براى جرايم مساوى براى زن و مرد و زنا (28) خود نشان دهنده اين است كه براى زن همانند مرد قدرت فهم و درك و تشخيص شناخته شده است و گرنه نمى‏بايست در صلاحيت ارتقاء معنوى و داشتن مسؤوليت‏يكسان قلمداد شوند ولى وجود وضعيت و موقعيت اجتماعى متفاوت و محروم بودن از تعليم و تربيت لازم و جدا بودن از فعاليتهاى اجتماعى، طبعا بطور عارضى نه ذاتى آنان را عقب‏تر از مردان نگهداشته و به همين تناسب ممكن است احكام متفاوتى براى آنها وضع كرد ولى اين دليل نمى‏شود كه اگر زنان توانستند امكانات و فرصتهايى بدست آورند و استعداد ذاتى خود را بكار اندازند و نقص عارضى را مرتفع نمايند و اين امر نه بصورت محدود و موردى بلكه در سطح گسترده و غالب صورت گيرد باز همان احكام پابرجا و ثابت‏باشند و مى‏توان گفت نظر شارع نيز بر ثبات و دوان اين نوع احكام نبوده است. مسلما در جامعه‏اى كه زنان از عمت‏سواد محرومند و حتى خواندن و نوشتن براى آنان امرى نامطلوب قلمداد مى‏شود و جز در خانه بودن و كارهاى خانه را انجام دادن، كار ديگرى به آنها داده نمى‏شود و از ورود در اجتماعات و فعاليتهاى اجتماعى محروم و ممنوعند. با جامعه‏اى كه بهرحال زنان آن در انواع مشاغل و فعاليتهاى اجتماعى وارد شده و همدوش مردان به تحصيل و فراگيرى فنون و علوم مختلف مى‏پردازند و در مسائل مختلف حكومتى و سياسى مشاركت دارند و حتى در مجالس قانونگذارى عضويت دارند و همانند نمايندگان مرد راى مى‏دهند و راى آنان در تصويب قانون و نيز راى اعتماد به دولت، همسنگ راى مردان به حساب مى‏آيد، نوع مقررات و نگرشى كه مقررات بر آن پايه وضع و اجرا مى‏شود تفاوت دارد و بعيد است كه شريعت اسلامى تاب توجه به اين ظرايف را نداشته باشد. اگر اين نگرش (29) بتواند مقبول واقع شود بسيارى از دشواريهايى كه هم اكنون در توجيه و اجراى قوانين اسلامى وجود دارد از جمله مساله شهادت زنان و قلمرو و ارزش گواهى آنان حل خواهد شد. اينكه تا چه حد مكتب فقهى اسلام مى‏تواند بر اساس اين ديدگاه عمل كند، مطلبى است كه بايد فقهاى آگاه و زمان شناس به آن پاسخ دهند. و در اين راه لازم است‏شهامتى بيش از آنچه مرحوم آية الله صدر در ابداع مساله منطقة الفراغ براى حل برخى از معضلات نوظهور ابراز كرد (30) از خودنشان دهند زيرا راه حل مرحوم صدر مربوط به مواردى است كه امر و نهى مشخصى از سوى شارع صورت نگرفته و بنظر ايشان حكومت اسلامى يا ولى امر مى‏تواند در آن زمينه حكم حكومتى الزام آور از امر و نهى برقرار كند ولى در نگرش بالا حتى در مواردى كه از سوى شارع حكمى هم وارد شده، مى‏توان با توجه به حكمت آن حكم و مقتضيات زمان و مكان و شرايط جعل حكم، نسبت‏به نفوذ حكم مزبور در شرايط و اوضاع و احوال متفاوت ترديد كرد و وضع و تصويب حكم ديگرى را متناسب با شرايط و در راستاى توجه به حكمت و فلسفه حكم اولى تجويز نمود. و آن را اجتهاد ممنوع در مقابل نص بشمار نياورد. آينده بيش از حال نشان خواهد داد كه فقيهان ما يا بايد در اين راستا، تحولى در اجتهاد خود پديد آورند يا روز بروز شاهد منزوى شدن و غير قابل اجرا و غير قابل توجيه بودن بسيارى از احكام شريعت‏باشند.

پى‏نوشتها:

1) قانون مجازات اسلامى مشتمل بر 497 ماده مصوب كميسيون امور قضائى و حقوقى مجلس شوراى اسلامى (كه ماده 5 آن به تصويب مجمع تشخيص مصلحت رسيده است) در سال 1370 و مدت اجراى آن 5 سال تعيين شد ولى در اسفند ماه 1375 با تصويب مجلس شوراى اسلامى عينا براى ده سال ديگر تمديد شد.

2) در قانون مدنى ارزش شهادت بسيار محدود ذكر شده بود ولى در اصلاحيه سال 1361 و سپس سال 1370 موادى كه ارزش شهادت را محدود مى‏كرد حذف شد واصلاحاتى هم در برخى مواد ديگر بعمل آمد.

3) ر.ك: مسالك الافهام فى شرح شرايع الاسلام، ج 14، متن شرايع در مسالك از صفحه 245 تا 259 و نيز بهمين مضمون ديگر كتب فقهى از جمله: امام خمينى، تحرير الوسيله، ج 2، ص 446; آقاى خوئى، مبانى تكملة المنهاج، ج 1، ص 118-129; علامه حلى و پسرش فخرالمحققين، ايضاح الفوائد فى شرح القواعد، صص 431-436; قطب الدين راوندى، فقه القرآن، ج 1، ص 428; جواهر الكلام، ج 41، صص 154-178; شهيد اول، الدروس الشرعية فى فقه الاماميه، ص 194; ابن ادريس، سرائر، ج 2، ص 137 و ساير كتب فقهى با اندكى اختلاف در برخى از فروع.

4) ر.ك: ابن قدامه، مغنى، ج 9، صص 147-151 و امام شافعى، احكام القرآن، دو جلد در يك جلد، ج 2، صص‏132-134.

5) جواهر الكلام، ج 41، پيشين، ص 160.

6) مسالك الافهام، پيشين، ص 258 و ساير منابع فقهى ياد شده.

7) ر.ك: شافعى، احكام القرآن (ج 2، صص 130-131) كه در مورد آيه 15 سوره نساء «فاستشهدوا عليهن اربعة منكم...» مى‏گويد: فلاتتم الشهادة فى الزنا الا باربعة شهداء لاامراة فيهم لان الظاهر من الشهداء الرجال و در آيه 2 سوره طلاق كه آمده است: «و اشهدوا ذوى عدل منكم...» مى‏گويد: فدل ذلك على ان كمال الشهادة فى الطلاق و الرجعة شاهدان لانساء فيهما لان شاهدين لايحتمل بحال ان يكونا الارجلين و نيز در خصوص آيه 106 سوره مائده در مورد وصيت كه آمده است: «... اثنان ذوا عدل منكم‏» مى‏گويد:فلم يذكر معهم امراة، اما در امور مالى شهادت زنان مجاز است چون خداوند در آيه دين آن رااجازه داده است عبارت شافعى چنين است: «... فتجاز فيه شهادة النساء مع الرجال لانه فى معنى الموضع الذى اجازهن الله فيه فيجوز قياسالا يختلف هذا القول و لا يجوز غيره و الله اعلم (احكام القرآن، ص 134) مى‏توان گفت نمونه استنباط شافعى در اين آيات قرآن در نظر و استنباط ديگر فقيهان اعم از شيعه و سنى صادق است. همچنين ر.ك: ابوبكر محمد بن عبدالله معروف به ابن العربى، احكام القرآن، ج 1، ص 356 ذيل آيه 15 سوره نساء و ج 2، ص 720 ذيل آيه 106 سوره مائده و ج 4 ذيل آيه 2 سوره طلاق كه در هر سه مورد از الفاظ بكار رفته در آيات مزبور: «فاستشهدوا عليهن اربعة منكم، اثنان ذوا عدل منكم و اشهدوا ذوى عدل منكم‏» استدلال مى‏كند كه مخصوص مردان است و نمى‏تواند زنان را شامل شود.

8) ر.ك: ابوبكرجصاص، احكام القرآن، ج 1، صص 501-502: «... فثبت الوجه الثانى و هو انه اراد تسمية الرجل و المراتين شهيدين فيكون ذلك اسما شرعيا يجب اعتباره فيما امرنا فيه باستشهاد شهيدين الاموضعا قام الدليل عليه...».

9) وسائل الشيعه، ج 18، ص 294، روايت 20 از باب 41 «باب ما يعتبر فى الشاهد من العدالة‏».

10) پيشين، ص 264، روايت 29 از باب 24 كتاب الشهادات «باب ما تجوز شهاده النساء فيه و مالاتجوز».

11) پيشين، ص 259، روايت 7 از باب 24.

12) پيشين، ص 267، روايت 42 از باب 24.

13) پيشين، ص 258، روايت 4 از باب 24.

14) پيشين، ص 262، روايت 20 از باب 24.

15) پيشين، ص 263، روايت 22 از باب 24.

16) پيشين، ص 261، روايات 15 و 16 از باب 24.

17) پيشين، ص 259، روايت 6 از باب 24.

18) پيشين، ص 265، روايت 33 از باب 24.

19) پيشين، ص 264، روايت 31 از باب 24.

20) براى پى بردن به اين نوع تفكر بنگريد بعنوان نمونه مصاحبه استاد محترم آقاى دكتر ابوالقاسم گرجى با روزنامه زن شماره 145 مورخه يكشنبه 25 بهمن ماه 1377، ص 6 بنقل اين روزنامه ايشان فرموده‏اند: «مسائل فقهى علت مشخصى ندارد و لزومى هم ندارد داشته باشد، به عبارت ديگر آنچه ما مى‏توانيم در مسائل فقهى بدنبال آن باشيم دليل آن است نه علت آن، دليل اين مسائل نيز در كتاب و سنت ما آمده است‏».

21) ابوبكر محمد بن عبدالله معروف به ابن العربى، احكام القرآن، ج 1، ص 255: ... فالجواب فيه ان الله سبحانه شرع ما اراد و هو اعلم بالحكمة و اوفى بالمصلحة و ليس يلزم ان يعلم الخلق وجوه الحكمة و انواع المصالح فى الاحكام...

22) احكام القرآن، منبع پيشين، ج 1، ص 253.

23) براى ملاحظه تفصيل موضوع بنگريد به كتاب «حقوق بشر در اسناد بين المللى و موضع جمهورى اسلامى ايران‏» از همين نويسنده، انتشارات اطلاعات سال 1374، ص 239 به بعد.

24) در نهج البلاغه خطبه 80 (به نقل فيض الاسلام شماره 79) از على عليه السلام نقل شده كه پس از فراغت از جنگ جمل در مورد زنان فرمود: معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فاما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاة و الصيام فى ايام حيضهن و اما نقصان عقولهن فشهادة امراتين كشهادة الرجل و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن على الانصاف من مواريث الرجال; مردم زنان، كم ايمان، كم بهره و ناقص العقل اند، دليل كمبود ايمانشان اين است كه در ايام حيض از اداى فرايض نماز و روزه محرومند، گواه ناقص العقل بودنشان اين است كه شهادت دو نفر آنان معادل شهادت يك مرد است و دليل كم بهره بودنشان نصف بودن ميراث آنها نسبت‏به مردان است.

جالب توجه است‏بعضى از شارحين نهج البلاغه كه اين كلام منسوب به مولا بطور مطلق برايشان قابل هضم نبوده آن را شامل همه زنان ندانسته و گفته‏اند منظور برخى از زنان اند و حتى سخن مزبور را با اين ترتيب ترجمه كرده‏اند كه: اى مردم جمعى از زنان هم از نظر ايمان، هم از جهت‏بهره و هم از موهبت عقل در رتبه‏اى كمتر از مردان قرار دارند... ترجمه و شرح نهج البلاغه از محمد جعفر امامى و محمدرضا آشتيانى زير نظر آية الله مكارم شيرازى، ج 1، ص 179 و 389 و توضيح داده‏اند كه سخن امام ناظر به برخى از زنان بد و فتنه‏انگيز است و يك قانون كلى و همگانى براى همه زنان نيست در حاليكه حيض بودن و نصف بودن سهم الارث و نصف بودن ارزش شهادت كه در اين سخن دليل نقصان عقل و دين و بهره قرار گرفته اختصاص به زنان شرور و فاسد ندارد.

25) ر.ك: سيد محمد رشيد رضا، تفسير المنار، چاپ بيروت، ج 3، ص 124; «و السبب الصحيح ان المراة ليس من شانها الاشتغال بالمعاملات المالية و نحوه من المعاوضات فلذلك تكون ذاكرتها فيها ضعيفة ولاتكون كذلك فى الامور المنزلية التى هى شغلها فانها فيها اقوى ذاكرة من الرجل يعنى ان من طبع البشر ذكرانا و اناثا ان يقوى تذكرهم للامور التى تهمهم و يكثر اشتغالهم بها و لا ينافى ذلك اشتغال بعض نساء الا جانب فى هذا العصر بالاعمال المالية فانه قليل لا يعول عليه و الاحكام العامة انما تناط بالاكثر فى الاشياء و بالاصل فيها.

26) ر.ك: آيات 124، سوره نساء; آيه 40 سوره مؤمن; آيات 190-195 سوره آل عمران; آيه 35 سوره احزاب و...

27) و السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالا من الله‏» (مائده / 38).

28) الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة و لا تاخذكم بهما رافة فى دين الله‏» (نور / 2).

29) براى ملاحظه اين نوع نگرش در مورد احكام جزائى و اجتماعى اسلام بنگريد مقاله ارزشمند آقاى محمد مجتهد شبسترى در مجله كيان شماره 46 سال نهم، فروردين - ارديبشهت 1378، تحت عنوان: بستر معنوى و عقلايى علم فقه.

30) ر.ك: اقتصادنا از: سيد محمدباقر صدر، چاپ بيروت، 1977 ميلادى، ص 696. وى در حدود «منطقة الفراغ‏» ابداعى خود را كه حكومت (اولى الامر) اختيار جولان دارد و مى‏تواند امر و نهى كند و احكام الزامى برقرار نمايد چنين بيان مى‏كند: «و حدود منطقة الفراغ التى تتسع لها صلاحيات اولى الامر تضم فى ضوء هذا النص الكريم «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» كل فعل مباح تشريعيا بطبيعته، فاى نشاط و عمل لم يرد نص تشريعى يدل على حرمته او وجوبه يسمح لولى الامر باعطائه صفة ثانوية بالمنع عند اوالامر به... و اما الا فعال التى ثبت تشريعيا تحريمها بشكل عام كالربا مثلا فليس من حق ولى الامر، الا مربها كما ان الفعل الذى حكمت الشريعة بوجوبه كانفاق الزوج على زوجته لا يمكن لولى الامر المنع عنه...».

http://www.al-shia.com/html/far/books/majalat/36/09/01.htm

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 2:12  توسط حمید  | 

قانون تازه مهاجرت آلمان و مشكلات ايرانيان

 

ناهيد كشاورز (كلن)
يكشنبه ٢٧ دی ١٣٨٣

قانون مهاجرت آلمان كه از‌‌ امسال در اين كشور به اجرا در می‌آيد نگرانى‌هاى تازه‌ای را در بين مهاجرين از جمله ايرانيان ايجاد كرده است. در اين قانون سختگيری‌های بيشتری برای كسانی كه به قصد ماندن به آلمان مِی‌آيند در نظر گرفته شده است. اما بنا براين است كه برای كسانی كه مدت طولانی‌تری در اينجا هستند تسهيلاتی در جهت جذب محيط شدن اتفاق افتداز جمله امكاناتى براى يادگيری زبان آلمانی و آماده سازی آنها برای ورودبه بازار كار. دراين قانون برای دانشجويانى كه بعد از پايان تحصيل امكان كار بيابندحق اقامت در نظر گرفته شده است. در اقامت‌های خانوادگی سخت گيری‌های بيشتری انجام می‌شود سن تبعيت فرزندان از والدين در صورت عدم حضور در آلمان كاهش يافته است. نكته قابل توجه در اين قانون امكان پناهندگی دادن به زنانی است كه در كشور خود به دليل زن بودنشان مورد آزار قرار می‌گيرند. طبعا ازاين موضوع هم می‌توان تعابيری متفاوتی داشت ، اينكه سر حد آزار جنسی كجاست و ميزان تحمل زنان چگونه تعيين می‌شود دست مجريان قانون را باز می‌گذارد.
برای كسانی كه مدت هجده ماه در آلمان در خطر پس فرستاده شدن به كشورشان هستند در صورتی كه بتوانند ثابت كنند امكان بازگشت برايشان نيست اقامت داده می‌شود كه در اغلب موارد آنها می‌بايد دارای كار با درآمد كافی در آلمان باشند.

بيمارهای روحی علتی برای اقامت
در موارد زيادی دلايل سياسی پناهندگان قانع كننده نيستند و دلايل انسانی به عنوان تنها امكان در نظر گرفته می‌شوند كه آنهم در موارد زيادى به عنوان بيمارى در نظر گرفته می‌شود. در بيماريهای جسمی غير قابل علاج بودن آنها در كشور بيمار (كه در مورد ايران قابل اثبات نيست) و يا بيماريهای روحی ناشی از شرايط زندگی فرد در كشورش و امكان تشديد بيماری در صورت بازگشت كه بايد با مدارك پزشكی محكم قابل اثبات باشد. براى اين منظور به نظر كارشناسانانه يك روانپزشك نياز است. يافتن روانپزشكى كه امكان تهيه چنين گزارشى را داشته باشد آسان نيست و در صورت يافتن چنين امكانى نوشتن چنين گزارشى به جلسات طولانى روان درمانى نياز دارد و اظطرارى بودن شرايط كه سرعت عمل می‌طلبد.
سالهای دراز انتظار ناراحتی‌های روانی جدی برای ايرانيان ايجاد می‌كند كه درمان آنها هم دشوار است به دليل اينكه از بين بردن عوامل آن ممكن نيست. يافتن كار و يا سرگرمی جدی ديگری كه بتواند آنها را در تحمل شرايط ياری دهد سخت روی می‌دهد.
تعداد روانپزشكان و يا روانشناسان ايرانی كم است و كار معالجه هم با كارهای اداری همراه می‌شود و درمان را دشوارتر می‌سازد. در يك مركز روان درمانی خارجيان در شهر كلن تعداد مراجعه كنندگان ايرانی مرتب افزايش می‌يابد و به علت عدم امكانات اين موسسه عملا آنها در ليست انتظار به مدت طولانی قرار می‌گيرند.
قانون جديد مهاجرت هم در اين زمينه تغييری در شرايط نمی‌دهد و در نتيجه اين قانون در ميان ايرانيانی كه در وضعيت اقامتی نامعلومی به سر می‌برند نگرانی‌هائی را ايجاد كرده است و اما اينكه اين قانون به طور مشخص چگونه به اجرا در می‌آيد در بسياری موارد با نا روشنی‌هائی همراه است. بهر حال آنچه مسلم است اينكه اين قانون فشار‌هايی را در جهت يادگيری زبان آلمانی و تلاش برای يافتن كار را در ميان خارجيان بيشتر می‌كند با استدلال امكانى براى بهتر شدن تطابق فرهنگی ميان آلمانی‌ها و خارجى‌ها.

پذيرش فرهنگ بيگانه
تصويب قوانين حقوقی در مورد خارجيان هر كشوری ميزان برخورد و پذيرش فرهنگ كشور مهمان را هم نشان می‌دهد.
كشور ميزبان به علت امكاناتی كه در اختيار دارد در تعيين نوع رابطه با ميهمانان خود ابتكار عمل را در دست می‌گيرد اما اين بدان معنا نيست كه مهاجرين در اين ميان نقش خنثی گرفته و راه را برای گسترش نقش ميزبان هموار كنند.
در ايجاد فرهنگ چند مليتی همانطور كه گفته شد كشور ميزبان نقش اساسی را بازی می‌كند و پذيرش فرهنگ جديد توسط كشور ميهمان به چند صورت روی ميدهد:
در حالت اول كشور ميزبان از هر گونه همراهی و همياری و نزديكی سر باز ميزند و خواهان دور ساختن هر چه سريعتر فرهنگ مهاجم است كه می‌تواند به شكل تحقير ، ارعاب و يا خشونت‌های فيزيكی خود را نشان دهد. عكس العمل مهاجران در اين ميان به شكل دفاع از خود و يا گوشه گيری است. كشور ميزبان در اين صورت هرگونه جذابيتی را برای مهاجران از دست می‌دهد.
در حالت دوم انعطاف بيشتری برای مهاجر نشان داده می‌شود. از حقوق آنها دفاع می‌شود و برای زندگيشان تسهيلاتی در نطر گرفته می‌شود. آنها در نگهداری و ارزش گذاری به فرهنگ خود آزاد هستند اما موظف به رعايت اصول زندگی و قواعد اجتماعی كشور ميزبان هستند. كشور ميزبان در شناخت فرهنگ تازه هيچ اقدامی نمی‌كند و علاقه‌ای از خود نشان نمی‌دهد. تبادل فرهنگی در سطح و بيشتر به شكل تظاهر می‌ماند. نوعی ناديده انگاشتن فرهنگ تازه است.
نوع سوم كه در واقع مطلوب ترين نوع برقراری رابطه و تبادل فرهنگی است به شكل تلاش برای شناخت فرهنگ جديد روی می‌دهد. فرهنگ تازه به عنوان پديده قابل توجه و هم سنگ ارزيابی ميشود و در مقام فرودستی برای تحكم كردن كشور ميزبان قرار نمی‌گيرد. برخورد برابر اين حسن را دارد كه به فرهنك ميزبان هم فرصت شناسائی فرهنگ نو را می‌دهد و تبادل فرهنگی به شكل سازنده آن روی می‌دهد. اين متاسفانه به شكل ايده‌آل آن به ندرت امكان عملی می‌يابد، در اين نوع رابطه حضور مهاجران به عنوان شانس برای شناخت مورد قدردانی قرار می‌گيرد و مهاجران نه به عنوان سر بار بلكه امكانات تازه مورد استقبال قرار می‌گيرند.
در برخورد به مسئله مهاجرت در كشور آلمان با كمی اغماض بايد نوع دوم از مهاجرت را در نظر بگيريم بی آنكه جو خارجی ستيزی را در اينجا ناديده انگاريم و يا به آن كم بها دهيم.

تطابق پذيری ايرانيان
اينكه خارجيان در آلمان چه نقشی دارند و خود را به چه ميزان در مسائل كشور ميزبان سهيم می‌دانند و يا اينكه از آن تنها به عنوان پناهگاهی سود می‌جويند و يا خواهان شناخت بيشتر هستند به عوامل مختلفی بستگی دارد كه علت حضور مهاجرين، علل اقتصادی ، سوابق تاريخی ، علل فرهنگی و عمر مهاجرت از جمله در آن دخيل هستند.
بررسی وضعيت ايرانيان در آلمان و ميزان تطابق آنها به تحقيق جدی و همه جانبه‌ای نياز دارد كه امكان آن در اينجا وجود ندارد و تنها اشاره‌ای است به وضعيت ايرانيان پناهنده كه سالهای اخير به آلمان آمده‌اند و آن هم با توجه به قانون جديد مهاجرت كه شرايط تازه‌ای را رودرروی آنها قرار می‌دهد. در ميان اين گروه نزديك شدن به فرهنگ آلمان با احتياط و با پرهيز صورت می‌گيرد، هر گونه تلاش برای شناخت بيشتر به شرط امكان اقامت موكول می‌شود تا قبل از آن رابطه در حد برقراری نيازهای اوليه صورت می‌گيرد، يادگيری زبان با بهانه‌های گوناگون به تاخير می‌افتد عدم همكاری دولت آلمان برای در اختيار گذاشتن امكانات بر اين تاخير می‌افزايد.
قضاوت‌های فرهنگی با توجه به شرايط احساساتی و مشكلات صورت می‌گيرد. نامعلوم بودن وضعيت اقامتى راه را برای برنامه ريزی‌های دراز مدت‌تر می‌بندد. تلاش از سوی كشور ميزبان برای نزديكی و شناخت هيچ است و اگر هم ادعائی در اين زمينه باشد به ايرانيان دوره‌های قبل باز می‌گردد.
در زمينه شناخت فرهنگ‌های بيگانه هم ما تجربه چندانی نداريم. در كشورمان همواره يا حضور كشورهای اروپائی و امريكائی بوده است كه به شكل فرهنگ برتر حضور داشتند و يا كشورهای ديگری مثل افغانستان كه همواره به چشم فرودست ديده شده‌اند.
در ميان همه مشكلات اينجا و هم دردسرهايی كه ناشی از نامهربانی كشور ميزبان است يادمان نرود كه در تطابق فرهنگی و برای شناختن و شناخته شدن همياری دوسويه‌ای لازم است.

http://social.iran-emrooz.de/more.php?id=10441_0_19_0_M
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 16:43  توسط حمید  | 

دیوانعالی کشور

این دیوان عالی ترین مرجع قضائی کشور است و ناظر بر حسن اجرای قوانین در محاکم ، ایجاد وحدت رویه قضائی و مـــرجع تجـــدید نظر احکام صادره محاکم نظامی 1 و احکام مهم دادگاههای عمومی و انقلاب می باشد. علاوه بر این ، برابر بند 10 قانون اساسی، دیوانعالی کشور صلاحیت رسیدگی به تخلفات رئیس جمهور از وظائف قانونی را دارد.
مقر اصلی این دیوان در شهر تهران و دارای شعب متعدد است ، رئیس قوه قضائیه لدی الاقتضا میتواند شعبی در شهرسنانها تاسیس نماید.
در حال حاضر دیوانعالی کشور 33 شعبه دارد، دو شعبه در مشهد و بقیــه در تــهرانند. هــر شعبه با دو قاضی ( یک رئیس و یک مستشار) تشکیل می شود و می تواند یک عضو معاون داشته باشد که در صورت لزوم وظائف هر یک از دو عضو شعبه را عهده دار می شود. حق انشا رای با رئیس و مستشار است .
در کنار دیوانعالی کشور دادسرای دیوانعالی کشور یا دادستانی کل کشور متشکل از رئیس (دادستان کل کشور) و معاونانان اول و دوم و تعدادی دادیار است که در معیت دیوانعالی کشور انجام وظیفه می نماید.

نحوه رسیدگی دیوانعالی کشور :

ریاست دیوانعالی کشور به عهده رئیس شعبه اول است و پرونده ها به دستور او به شعب دیگر ارجاع می شود. وی می تواند اختیارات خود را در خصوص ارجاع پرونده ها و ریاست جلسات هیات عمومی به رئیس یکی از شعب دیگر و یا معاون قضائی خود محول نماید.
هر یک از اعضای شعب دیوانعالی کشور موظف است پرونده ارجاعی را با حفظ نوبت و کمال دقت مطالعه و بررسی نموده، پس از مشاوره کافی اظهار نظر نماید.
پرونده ها به نوبت رسیدگی می شود، مگر در موارد فوری که به تشخیص رئبس، رسیدگی خارج از نوبت به عمل خواهد آمد.
اصحاب دعوی و یا وکلای آنان برای رسیدگی احضار نمی شوند، مگر آنکه شعبه دیوانعالی کشرور حضور آنان را برای ادای توضیحات لازم بداند که در این صورت کسانی که حضورشان لازم است احضار می گردند و پس از استعماع توضیحات آنها و اظهار عقیده دادستان کل کشور یا نماینده او شعبه مبادرت به صدور رای می نماید و لی عدم حضور احضارشدگان ، بدون عذر موجه، صدور رای را به تاخیر نمی اندازد.

وظایف دیوانعالی کشور :

همانطور که متذکر شدیم، این دیوان وظائف متعددی به عهده دارد. مهمترین آنها عبارتند از :

  1.  نظارت بر اجرای صحیح قوانین در محاکم و ایجاد وحدت رویه قضائی (اصل 161 قانون اساسی).
  2.  رسیدگی به تخلف رئیس جمهور و صدور حکم درباره آن (اصل 110 قانون اساسی و قانون تعیین حدود وظائف و اخیتارات و مسئولیتهای رئیس جمهور مصوب 1365).
  3. رسیدگی به تقاضای تجدید نظر از احکام مهم محاکم عمومی و انقلاب و دادگاه نظامی 1 و نیز حل اختلاف در صلاحیت و احاله .
  4. رسیدگی به تقاضای تجدید نظر از احکام مهم محاکم عمومی و انقلاب و دادگاه نظامی 1 و نیز حل اختلاف در صلاحیت و احاله .

دادستانی کل کشور در مورد کلیه آرا متناقض اظهار نظر ابتدائی نمودهن و به منظور ایجاد وحدت رویه قضائی، آرا مختلف فیه شعبه های دیوان عالی یا آرا معارض دادگاههای تالی در موضوع واحد را که منجر به استنباطات گوناگون از قانون شده درهیات عمومی دیوانعالی کشور مطرح مینماید.

هیات عمومی دیوانعالی کشور با توجه به ماهیت موضوع (حقوقی، جزائی و یا اصدار رای وحدت رویه ) آن را تقسیم بندی می کند :

  1. هیات عمومی شعب حقوقی متشکل از رئیس دیوان و روسای شعب حقوقی دیوان است و موضوعا به احکام اصراری دادگاههای تالی در موارد حقوقی رسیدگی می کند.
  2. هیات عمومی شعب کیفری با حضور رئیس دیوان و روسای شعب کیفری تشکیل و به احکام اصراری دادگاههای تالی کیفری در خصوص مسائل جزائی رسیدگی می کند.
  3. هیات عمومی وحدت رویه دیوانعالی کشور به منظور ایجاد وحدت رویه نسبت به آرا و احکام معارض صادره از شعب دیوانعالی و احکام متناقض دادگاههای تالی با حضور رئیس دیوان، روسا و مستشاران کلیه شعب حقوقی و کیفری تشکیل می شود. رای صادره از سوی این هیات برای کلیه مراجع قضائی کشور لازم الاتباع است .
  4. http://www.iranjudiciary.org/supremecourts_fa.html
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 15:10  توسط حمید  | 

دريدا و مجازات مرگ

 

كايرون هايجنس ترجمه: رضا نجف زاده_شرق

 
 

   يازده سال پيش فيلسوف شالوده شكن فرانسوى، ژاك دريدا، در كنفرانس «شالوده شكنى و امكان عدالت» در كاردوزو شركت كرد. وى سخنرانى تحت عنوان «نيروى قانون» ارائه كرد كه بعد ها در نشريه بررسى حقوقى كاردوزو منتشر شد. از آن پس، دريدا و كاردوزو رابطه خود را حفظ كردند و دريدا هر سال به كاردوزو دعوت مى شد. دريدا اين رابطه را «ارزشمند» تلقى كرده است. در ماه اكتبر ۲۰۰۱ دريدا مجدداً به كاردوزو آمد. او اين بار مى خواست درباره مجازات مرگ بحث كند. اين برنامه را موسسه جاكوب بورنس در حوزه مطالعات عالى حقوقى به عنوان بخشى از سلسله مباحث سالانه حقوق و انسان گرايى با حمايت دانشگاه نيواسكول برگزار كرد. از اين برنامه كه در سالن سخنرانى دانشكده حقوق برگزار شد استقبال زيادى شده بود.
دريدا درباره سمينار مجازات مرگ توضيحاتى داد. وى بر چندين موضوع عمده، همچون بى رحمانه بودن اعدام، ماهيت حاكميت در رابطه با مجازات اعدام، مجازات مرگ در سنت فلسفى غرب و جريان سياست جهانى به سمت لغو مجازات اعدام تاكيد كرد. دريدا با خضوع تمام، حضار را به مشاركت در بحث تشويق مى كرد و مكرراً مى گفت قصدش ارائه سمينار است نه سخنرانى. بحث بى رحمانه بودن يكى از نخستين موضوعاتى بود كه دريدا به ميان كشيد و خاطرنشان كرد كه قانون اساسى ايالات متحده آمريكا مجازات هاى بى رحمانه و غيرمعمول را منع كرده است. واژه بى رحم از ريشه زبان لاتينى به معنى خون است و دريدا اظهار كرد كه اين واژه به طور ضمنى به معنى «ديگران را به رنج و درد انداختن به خاطر خود درد» يا حتى «لذت بردن از درد كشيدن ديگران» است. در بخش وسيعى از اين برنامه حضار به اين نكته نپرداختند و فرصت بحث را از دست دادند. اظهارات دريدا به طرزى جذاب در دو جهت متفاوت ادامه يافت. به طور معمول، مجازات اقدام سختى پنداشته شده است كه به دليل نقض مقررات قانونى تحميل مى شود. پس به اين ترتيب، آيا اين بدان معنا است كه چون اعدام صرفاً تحميل درد به خاطر خود درد نيست، اعدام به عنوان مجازات اصلاً بى رحمانه نيست؟ و يا اينكه به معنى چيزى كاملاً متفاوت است؟ مجازات اعدام به اين صورت توجيه شده است كه پالاينده روان خانواده قربانى است. اما آيا اعدام به اين دليل واقعاً چيزى بيش از تحميل درد به خاطر خود درد است؟ اگر چنين است، پس اين دليل نمى تواند توجيه كننده مجازات باشد. مجازات تحميل درد بنا به دلايلى عالى است. مى توان گفت كه اعدام، كه سياقى بى رحمانه دارد، را نمى توان مجازات اصيلى دانست.
مبحث مجازات اعدام در سنت فلسفى غرب بسيار مورد توجه بوده است. دريدا با بررسى تعجب برانگيز اما واقعى مدعى شد كه هيچ فيلسوفى در سنت غربى عليه مجازات اعدام سخنى نگفته است و حتى بسيارى از برجسته ترين انديشمندان، مثلاً كانت دلايلى را در دفاع از آن اقامه كرده اند. اسكات شاپيرو در پاسخ به اين نكته اظهار كرد كه دليل آن دشوارى تشخيص منطقى مرگ از مجازات هاى ديگر بود. قوى ترين استدلال هاى اقامه شده عليه مجازات مرگ عاطفى هستند: اعدام نامطلوب است؛ به پيدايش اضطراب منجر مى شود زيرا هرگز نمى توانيم از خطا ايمن باشيم؛ و بسيارى از كسانى كه مورد احترام ما نيستند از آن دفاع كرده و به دنبال آنند. اينها استد لال هاى فيلسوفانه نيستند. دريدا با وى موافقت كرده و چنين ادامه داد كه شايد هيچ استدلال فلسفى محضى عليه مجازات اعدام نيابيم. اين مسئله را فقط در گفتمان سياسى مى توان حل كرد نه گفتمان فلسفى. در اينجا، لغو مجازات اعدام در تمام جوامع شناخته شده همواره مشروط بوده است. در هر عصرى اين امر را مى توان با وضعيت اجماع سياسى مرتبط دانست.دريدا همچنين از چندين جهت به پيچيدگى اين مسئله سياسى اشاره كرد. پروفسور پيتر گودريچ كه وارد بحث شد اظهار كرد كه جنگ تجلى مجازات اعدام است و لغو مجازات اعدام بدون از بين بردن جنگ امكان پذير نيست. دريدا با او موافق بود و اظهار كرد كه در لغو مجازات اعدام رياكارى اى ديده مى شود. به اين صورت كه دولت _ ملت ها داعيه لغو اين مجازات را دارند اما خودشان را با كشتن دشمنان خارجى حفظ مى كنند. به اين ترتيب، دولت _ ملت انديشه كشتن دشمنان مردم _ كه ظاهراً مجرمان را نيز در برخواهد گرفت _ مشروح مى سازد. دريدا در اظهارات خويش تفكيك حاكميت سياسى از اعمال قدرت بر زندگى و مرگ را ناممكن دانست. به اين دليل، اعلاميه جهانى حقوق بشر استثنا هايى را براى ممنوعيت مجازات اعدام مقرر كرده است.
دولت به منظور حفظ بعد اساسى حاكميت خود بايد حق اعمال كيفر مرگ را دست كم در موارد استثنايى داشته باشد.دريدا اشاره كرد كه شايد به همين دليل پيشرفت هاى حاصل شده در لغو مجازات اعدام در سراسر جهان در اثر روابط بين حاكمان ايجاد شده است. جامعه اروپا لغو مجازات اعدام را شرط عضويت مى داند؛ شرطى كه در لغو مجازات اعدام در فرانسه نقش داشت و ممكن است در تركيه هم كه خواهان عضويت در جامعه اروپاست نيز چنين نقشى ايفا كند. دريدا به اين صورت بحث را ادامه داد. با توجه به اينكه هيچ استدلال فلسفى اى وجود ندارد، بيشترين كارى كه مى توان انجام داد اين است كه سهم اندكى در اجماع سياسى داشته باشيم. دريدا قصد دارد اين پروژه را در كتاب ها، مقالات و سمينار هايى از اين دست ادامه دهد. احتمالاً با توجه به برنامه اى كه برگزار شد، اقدام او را اصلاً نمى توان دست كم گرفت.

http://iftribune.com/
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 15:6  توسط حمید  |