تبليغاتX
حقوق

حقوق

جدايى از همسرخارجى


 
198342.jpg
فريبرز در فرودگاه براى آخرين بار مادرش را در آغوش كشيد و بر دست هاى پرچين و چروك او بوسه زد.
سوار هواپيما كه شد به سالهاى گذشته فكر مى كرد. درست ۲۴ سال اين زن زحمت او را كشيده بود و بزرگش كرده بود. حالا دور شدن از او برايش سخت و دشوار بود، ولى با اين حال به آينده اش هم فكر مى كرد. اگر مى توانست كارى را كه برايش ايجاد شده بود با موفقيت انجام دهد با درآمدى كه به دست مى آورد مى توانست زندگى مادرش را هم متحول كند. اصلاً شايد مى شد پيرزن را پيش خودش به اسپانيا بياورد.
همين فكر به او قدرت مى داد و به آينده اميدوارش مى كرد. خوشحالى اينكه روزى دوباره در كنار مادر باشد، مثل دوران كودكى و نوجوانى در او شور و شوق برپا مى كرد.
هواپيما كه زمين نشست فريبرز منتظر آمدن دوستش شد. هادى و او دوستان صميمى دوران مدرسه ابتدايى بودند. احساس تنهايى و دورى از وطن چند هفته اول خيلى آزارش مى داد ولى كم كم با وارد شدن به فضاى كار ديگر وقتى براى فكر كردن نداشت.
فريبرز پس از چند ماه براى مادرش پول فرستاد سعى مى كرد هر دو هفته يكبار براى او نامه بنويسد ولى از وقتى كه با «اليزابت» آشنا شده بود، ديگر تمام ذهن و فكرش اسير اين دختر جوان شده بود. اليزابت دخترى خوب و نجيب بود كه در ديار غربت كمتر مى شد مثل او پيدا كرد. فريبرز احساس مى كرد در كنار اين زن و در سايه يك زندگى مشترك مى تواند شرايط بهترى براى رشد كارى و اقتصادى پيدا كند از طرف ديگر فكر مى كرد يك احساس لطيف و پر از محبت در وجود اليزابت است انگار چشمهاى اليزابت مثل چشمهاى مادرش دنبال يك محبت بى ريا بود. آشنايى اش با اليزابت ۶ ماهى مى شد. با اينكه اليزابت چند سال از او بزرگتر بود با اين حال تصميمش را گرفت . عكسى از اليزابت براى مادرش فرستاد و موضوع ازدواج با او را در ميان گذاشت. مادر به شدت مخالفت مى كرد.
ما و يك دختر خارجى نمى توانيم با هم كنار بياييم. مادر آنها زندگى را مثل ما نمى بينند گرفتار احساسات نشو و به امروز تنها نگاه نكن. اگر مى خواهى موفق باشى بايد آينده را هم ببينى . فريبرز با اينكه تمام حرفهاى مادرش را قبول داشت ولى ته دلش انگار حرف ديگرى مى زد. مادر! اليزابت با همه فرق دارد.
فريبرز يك ماه بعد با اليزابت ازدواج كرد . او اين ازدواج را از مادرش پنهان نگه داشته بود. كم كم مشكلات زندگى جديد و مسؤوليت هايى كه بر دوش او گذاشته بود باعث شد تا تماس اش با ايران و مادرش كمتر شود. يك سال بعد بود كه فريبرز نوزادش را در آغوش كشيد. «فرهاد» پسرش درست مثل مادرش شده بود. اليزابت از اينكه نام ايرانى روى پسرش بگذارند مخالفت مى كرد. اما فريبرز در اين مورد با همسرش هم عقيده نبود. او فكر مى كرد كه پسر يك مرد ايرانى بايد نامى ايرانى داشته باشد. اين اختلاف هرچند كوچك بود ولى باعث شد تا تأثير جدى روى روابط آنها بگذارد. اليزابت براى اينكه مخالفت اش را نشان بدهد سرسختى مى كرد و فريبرز زير بار نمى رفت. فريبرز تصميم گرفته بود براى تعطيلات عيد نوروز بعد از سه سال به ايران بيايد و ديدارى تازه كند اما اليزابت دوست نداشت به ايران سفر كند.
تو ايران برو. حتماً كه نبايد ما همراه تو بياييم.
ولى من مى خواهم فرهاد را هم با خودم ببرم.
اين دومين اختلاف بزرگى بود كه بين آنها ايجاد شده بود. اليزابت ناچار شده بود كه همراه شوهرش به ايران بيايد. در ايران از اينكه هم زبانى نداشت احساس دلتنگى مى كرد ولى فريبرز تصور مى كرد اين سفر بهترين رويداد زندگى اش در اين چند سال بوده است. اليزابت بعد از رفتن به اسپانيا از فريبرز دلگير شده بود. فكر مى كرد شوهرش با آنچه در مورد او فكر مى كرده خيلى متفاوت است.
دامنه اختلاف ميان فريبرز و اليزابت بيشتر مى شد. فريبرز براى اينكه خودش را از درگيريهاى خانگى دور نگه دارد، سعى مى كرد وقت بيشترى را به كار اختصاص دهد.
دومين فرزند فريبرز كه به دنيا آمد، اليزابت ديگر نتوانست اين شرايط را تحمل كند در همان زمان فريبرز براى مراسم خاكسپارى مادرش به ايران آمده بود، اليزابت خسته شده بود. مثل اين بود كه فريبرز به او اهميتى نمى داد. فريبرز درگير خودش بود تازه متوجه شده بود كه از نظر فرهنگى با همسرش خيلى متفاوت است. هر چه سعى مى كرد مسائل را براى او باز كند و آنچه را كه حقيقت داشت به او بفهماند، فايده اى نداشت.
لجبازى ميان او و اليزابت هر روز بيشتر مى شد. فريبرز از اينكه بچه هايش روز به روز پژمرده تر مى شدند خسته شده بود. اليزابت مثل سابق به بچه ها نمى رسيد او براى گرفتن انتقام از فريبرز مسؤوليت بچه ها را روى دوش او انداخته بود. فريبرز زير بار اين مسؤوليت جديد احساس خستگى مى كرد. اليزابت براى خودش در شركتى كار پيدا كرده بود و بدون توجه به مخالفت شوهرش سر كار مى رفت. فريبرز يكى، دو سال اين شرايط را تحمل كرد، اما ديگر در ديار غربت امكان ادامه دادن به اين شرايط را نداشت. بدون اينكه به كسى چيزى بگويد تمام دارايى اش را جمع كرد. بليت گرفت و با بچه هايش راهى ايران شد. هر طور بود در ايران لااقل خواهرش كمكش مى كرد. مسؤوليت بچه ها و كار و تلاش و شكست عاطفى اى كه خورده بود برايش آنقدر بزرگ بود كه احساس افسردگى مى كرد.
در ايران بود كه آرام شده بود و قدرت فكر كردن پيدا كرده بود. نمى دانست كه چه كارى بايد بكند تا بتواند اليزابت را طلاق بدهد، مهريه، نفقه و حضانت بچه ها قانوناً به او داده مى شد يا به اليزابت؟ نمى دانست!
198300.jpg
فرحناز خسروشاهى معاون مجتمع قضايى خانواده (۱)

طبق ماده ۶ قانون مدنى قوانين مربوط به احوال شخصيه ازقبيل نكاح و طلاق و اهليت اشخاص و ارث درمورد كليه اتباع ايران ولو اينكه مقيم درخارج باشند، مجرى خواهدبود و نيز وفق بند ۶ ماده ۹۷۶ قانون مدنى هرزن تبعه خارجى كه شوهر ايرانى اختياركند تبعه ايرانى محسوب مى شود، لذا درخواست طلاق كه مربوط به احوال شخصيه مى باشد چه ازناحيه زن يا مرد، درمورد كليه اتباع ايرانى ولو اينكه خارج از كشور باشند برطبق قوانين كشور جمهورى اسلامى ايران عمل مى شود.
به علاوه درمورد زن و مرد ايرانى كه مسلمان هستند، رعايت تمامى شرايط شرعى و قانونى مطابق شريعت مقدس اسلام در احوال شخصيه لازم و ضرورى است.
باب دوم از كتاب هفتم قانون مدنى در بيان موارد انحلال عقدنكاح است. طرق انحلال به رابطه زوجيت براى ايرانيان مسلمانى كه خارج از كشور مى باشند همان طرقى است كه دراين باب ذكرشده. ماده ۱۱۲۰ قانون مدنى بيان مى دارد عقد نكاح به فسخ يا به طلاق يا به بذل مدت در عقد انقطاع منحل مى شود. نظر به اينكه سؤال كننده (مرد) درخصوص يكى از طرق انحلال رابطه زوجيت «طلاق» پرسش نموده دراين مورد پاسخ مى دهيم.
وفق ماده ۱۱۴۲ قانون مدنى طلاق بر دو قسم است. بائن و رجعى، تفاوت اين دو طلاق در اين است كه در طلاق بائن براى شوهر حق رجوع نيست(منظور رجوع شوهر به زوجيت در ايام عده زن است) در صورتى كه شوهر ايرانى درخارج از كشور بخواهد همسرش را طلاق دهد بايد با رعايت تمامى شرايط شرعى و قانونى مذكور در قانون مدنى اقدام نمايد. شرايط شرعى و قانونى براى صحت طلاق، همان شرايطى است كه قانونگذار درمواد ۱۱۳۳ الى ۱۱۴۲ قانون مدنى بيان نموده، بعضى شرايط مربوط به مرد است مانند شرط دارابودن بلوغ و عقل و اختيار در هنگام اجراى صيغه طلاق و بعضى شرايط مربوط به زن است...
شرط ديگر وجود و حضور دو شاهد عادل مرد هنگام اجراى صيغه طلاق است.
از نظر مقررات شكلى هم ثبت طلاق تابع قوانين كشور جمهورى اسلامى ايران است كه دراين مورد وفق ماده واحده اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب آبان ماه ۱۳۷۱ مجمع تشخيص مصلحت نظام عمل مى شود. به موجب قانون مذكور، زوجين ايرانى بايستى جهت رسيدگى به اختلاف خود دادگاه مدنى خاص (دادگاه خانواده فعلى) مراجعه و اقامه دعوى نمايند و چنانچه اختلاف آنها از طريق دادگاه و حكمين ازدوطرف كه برگزيده دادگاهند حل و فصل نگرديد دادگاه با صدور گواهى عدم امكان سازش آنان را به دفاتر رسمى طلاق خواهدفرستاد از آنجا كه دفاتر رسمى طلاق حق ثبت طلاق هايى را كه گواهى عدم امكان سازش براى آنها صادرنشده ندارند، زوج (شوهر) ايرانى مقيم در خارج از كشور مى تواند جهت اجرا و ثبت طلاق به دو طريق ذيل عمل نمايد:
الف) اخذ وكيل از طرف خود: (شوهر) به منظور طرح دعوى به خواسته طلاق به وكالت ازطرف شوهر (دادگاه خانواده) كه دراين صورت دادگاه وارد در تشريفات رسيدگى شده و با رعايت ماده واحده اصلاح مقررات مربوط به طلاق و با تعيين حق و حقوق شرعى و قانونى زوجه اعم از مهريه و نفقه و جهيزيه و... و يا حقوق ناشى از شروط ضمن عقد نكاح و نيز ماده ۱۱۳۳ قانون مدنى نهايتاً رأى طلاق را صادر مى نمايد. رأى صادره پس از قطعيت در دفاتر رسمى طلاق ثبت مى گردد.
ب) در صورتى كه زوج (شوهر) دسترسى به وكيل نداشته و بخواهد همسرش را در خارج از كشور طلاق بدهد، مى تواند با مراجعه به يكى از مراكز اسلامى شناخته شده در خارج ازكشور و با رعايت موازين شرعى و قانونى با حضور عدلين (۲شاهد عادل مرد) و با رعايت تشريفات داورى و نيز وجود شرايط شرعى در زوجه (زن) هنگام اجراى صيغه طلاق، همسرش را طلاق بدهد.
در اين صورت، صورت مجلس شرعى طلاق بايستى به امضاى مجرى صيغه طلاق و عدلين زوج و زوجه در صورت حضور وى برسد لازم است طرفين (زن و مرد) جهت احراز اصالت امضاى خود به دفاتر كنسولگرى ايران در خارج از كشور مراجعه و مراتب از طرف كنسولگرى تأييد گردد. به منظور ثبت چنين طلاقى در كشور ايران يكى از زوجين و يا وكيل قانونى آنها مى توانند با ارائه دادخواستى به دادگاه خانواده تقاضاى ثبت طلاق را بنمايد. دادگاه پس از رسيدگى در صورت تشخيص و انطباق صورت مجلس طلاق با موازين شرعى و قانونى رأى به ثبت طلاق را صادر مى نمايد. در مورد حضانت اطفال مشترك، وفق ماده ۱۱۶۹ قانون مدنى اصلاحى مصوب ۸۲‎/۹‎/۸ مجمع تشخيص مصلحت نظام عمل مى شود. به موجب اين ماده براى حضانت و نگهدارى طفلى كه ابوين او جدا زندگى مى كنند مادر تا سن ۷ سالگى اولويت دارد و پس از آن با پدر است. در صورت ادعاى عدم مواظبت و يا انحطاط اخلاقى هر يك از والدين در مدت حضانت، وفق ماده ۱۱۷۳ قانون مدنى عمل مى شود. در هر صورت اگر در مدت حضانت صحت جسمانى و يا اخلاقى طفل در معرض خطر باشد محكمه مى تواند به تقاضاى اقرباى طفل يا به تقاضاى قيم او يا به تقاضاى رئيس حوزه قضايى هر تصميمى را كه براى حضانت طفل مقتضى بداند اتخاذ كند.
لازم به ذكر است كه مراجعه زوجين (زن و شوهر) ايرانى به محاكم خارج از كشور براى طلاق در صورتى نافذ و صحيح است كه قواعد مربوط به احوال شخصيه آنها رعايت شده باشد والا با حكم محكمه بيگانه كه منطبق با موازين شرعى و قانونى كشور ما نباشد، زوجين از يكديگر جدا نمى شوند و صدور رأى طلاق در چنين صورتى اثر شرعى و حقوقى ندارد و زوجيت كما فى السابق باقى است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 21:12  توسط حمید  | 

حقوق طبيعی در برابر حقوق بشر

مبنای منزلت انسان عقل اوست يا آرزوهايش؟ (بخش اول)

فرانك فان دان / برگردان: علی‌محمد طباطبايی
يكشنبه ٢٧ دی ١٣٨٣

مقدمه‌ای مختصر از مترجم:
ترجمه (يا احتمالاً نوشتن) نقدی بر بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر شايد برای بسياری از هم ميهنان گناهی باشد نابخشودنی، علی‌الخصوص در شرايط فعلی. اما آن تصوری كه حقوق بشر را با بيانيه‌ی جهانی يكی می‌گيرد و نمی‌تواند هيچگونه حقوق بشر ديگری را به تصور در آورد يكسر به خطاست. من پيوسته از منتقدين مثل‌های افلاطونی (به خصوص در فلسفه‌ی هنر) بوده‌ام، اما به گمانم كه در اينجا بايد استثنايی قائل شوم. به زبان افلاطون می‌توان ايده‌ی اصلی حقوق بشر را همان ايده‌ی ناب و بيانيه را تقليدی از آن دانست، به ديگر سخن تقليدی كه می‌تواند در كنار بسيار تقليد‌های ديگر وجود داشته باشد. اگر بيانيه ساخته ذهن انسان‌هايی همچون من و شما است، پس ديگر دليلی وجود ندارد كه آن را نتوان به نقد كشيد، آنچه می‌ماند اين است كه نقد از كدام موضع و با كدام اهداف آشكار و پنهان. نقد بيانيه برای توجيه شيوه‌های ضد بشری يا نقد به خاطر حل معضلات و تناقض‌ها و رسيدن به حقوق بشری قابل قبول‌تر؟
فان دان كه آشكارا طرفدار كاستن از دخالت دولت در زندگی اجتماعی انسان‌هاست بيانيه را نوعی بهانه برای اقتدار بيشتر سياستمداران و مداخله‌ی آنها می‌داند. از نظر او حقوق بشر فعلی به نحوی است كه گويی از منشور بعضی سازمان‌های طرفدار حيوانات اقتباس شده، به طوری كه دولت (يا حكومت) به جای مثلاً صاحب مزرعه و انسان‌های معمولی به جای حيوانات گرفته شده‌اند. به عقيده‌ی وی حقوق بشر فعلی منشور مناسبی است برای نظام رفاه اجتماعی، جايی كه كسی آزاری به ديگری نمی‌رساند و همه با آسودگی خيال سرگرم كار خود هستند. در واقع شايد بتوانيم بگوئيم كه منشوری انسانی برای يك جامعه‌ی مبتنی بر سرمايه داری. و البته او چنين تصوری از حقوق بشر را بسيار پائين‌تر از ملاك بسياری از فلاسفه‌ی غربی در خصوص ارزش انسان می‌داند. مسئله‌ی ديگر فان دان با بيانيه اين است كه به عقيده‌ی او آنچه مبنای حقوق انسان (و يا بلكه بگوئيم صفت بارز انسان) در بيانيه است نه قوای عقلانی انسان و مسئوليت پذيری او بلكه ارضاء خواسته‌هايش می‌باشد. و برای همين هم هست كه وی دورنمايی از يك مزرعه را ترسيم می‌كند با صاحب آن و حيوانات اهلی‌اش.
برای ما شرقی‌ها كه در تب و تاب حقوق بشر می‌سوزيم البته همسخنی با او دشوار است. مشكل ما هم هميشه همين است. خيلی زود جذب ايده‌ای می‌شويم و به نظرمان می‌رسد كه بدون آن زندگی ارزشی ندارد و هركس با آن موافق نباشد دشمن بشريت است. در هر حال ترجمه‌ی اين مقاله تلاشی است برای برخوردی جدی‌تر به حقوق بشر و نه انكار آن.

***

بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر (از اين پس در اين مقاله UD) در ١٠ دسامبر ١٩٤٨ در پاريس و در پی جنگ جهانی دوم و دوره‌ی طولانی ركود اقتصادی و ناآرامی‌های سياسی كه پيش از آن واقع شده بود معرفی گرديد. با وجوديكه UD به نحو گسترده‌ای مورد تحسين قرار گرفته بود، اما هيچ گونه تاثير آنی بر وكلا نداشت. برای مثال ميان سال‌های ١٩٦٥ و ١٩٧٠ كه من به عنوان دانشجو مشغول تحصيل بودم، چيزی در باره‌ی آن نشنيدم مگر ذكر مختصری در دوره‌ی (درس) حقوق بين الملل.
من البته آن سند را ابتدا در ١٩٦٨ مطالعه نمودم، يعنی هنگامی كه رسانه‌ها توجه عمومی به آن را به مناسبت بيستمين سالگردش جلب نموده بودند و اعتراف می‌كنم كه پس از خواندن آن بسيار منقلب گشتم. من با بيزاری و ناباوری پيام UD را می‌خواندم كه حقوق اساسی يك انسان چيزی بيش از آن نيست كه قدرت‌ها با او بدرفتاری ننموده و او را مورد محافظت قرار دهند. اولين برداشت من از آن اين بود كه UD از منشور بعضی جوامع در باره‌ی حفاظت از حقوق حيوانات اقتباس شده است، يعنی در حالی كه در اين سند، به انسان‌ها نقش حيوانات و به دولت‌ها نقش نگهبان‌های آنها داده شده بود. انديشه‌ی من در باره‌ی حقوق كه هنوز هم در آن زمان چندان رشد نكرده بود، بی‌ترديد از منابعی به غير از UD الهام می‌گرفت. و اين تازه بعد‌ها بود كه دريافتم اين دو منبع تا چه حد از يكديگر متفاوت هستند.
امروزه حقوق بشر وابسته به UD تقريباً در همه جای جهان ميان حقوقدانها، دانشجويان حقوق و توسط عامه‌ی مردم به عنوان قالب اساسی و انكار ناپذيری پذيرفته شده است كه هر انديشه‌ی عميق در باره‌ی حقوق بشر بايد از آن آغاز كند. اتهام گاه و بيگاه در اين خصوص كه UD بيش از حد ملهم از ارزش‌های اخلاقی و سياسی غرب است و بنابراين نمی‌تواند شايسته‌ی لقب « جهانشمول » باشد مورد توجه قرار گرفت اما هرگز جدی تلقی نگرديد، ديدگاه انتقادی كه در هر حال شايسته‌ی تامل است. در حالی كه اين حقيقت دارد كه طراحان اصلی آن بيشتر ايدئولوگ‌های « نسبی گرايی فرهنگی » ـ كه در آن زمان مد روز شده بود ـ هستند، اين نيز به همان اندازه صحت دارد كه انديشه‌ی مبنايی UD در باره‌ی سرشت و طبيعت آدمی همين اواخر بود كه متداول شد و آن هم البته در جهان غرب. اين تفكر با سنت ديرينه‌ی قانون و عدالت كه از درون آن است كه مفهوم حقوق، منزلت و مقام اجتماعی خود را به عنوان جزء اصلی انديشه‌ی جدی در باره‌ی روابط و همكاری متقابل انسانی كسب می‌كند همخوانی ندارد. در واقع، UD معنا و اهميت آن سنت را ناديده می‌گيرد.
نقطه شروع من در بررسی حقوق بشر نكته‌ای است از دوست و همكارم‌ هانس كرومباگ (Hans Crombag) در باره‌ی جذبه‌ی فعلی نسبت به حقوق بشر. او حقوق بشر را « شفقت آميز اما كودكانه » می‌داند. در ديدگاه وی، حقوق بشر شفقت آميز است زيرا دارای نيت خير است، و كودكانه است زيرا ميراثی است از نظريه‌ی كلاسيك قانون طبيعی.
من در هر دو مورد با او مخالفم. من توافق چندانی با آموزه‌ی بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر (UD) ندارم، و البته نه فقط بنا به دلايلی كه پيشتر اشاره شد. من همچنين بر اين نظرم كه حقوق بشر هر ثمره‌ای هم كه داشته باشد، بيشتر از آنچه به توسط نظريه‌های كلاسيك در حقوق به دست می‌آمد نخواهد بود. علاوه بر آن، طی پنجاه سال گذشته، UD تورم افسار گسيخته‌ای در توليد حقوق ـ كه فقط می‌تواند ارزش حقوق را در كل خدشه دار كند ـ به راه انداخته است.
با اين حال لازم به تاكيد است كه آموزه‌ی بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر نه كودكانه است و نه ميراثی از نظريه‌ی كلاسيك قانون طبيعی. همانگونه كه بعداً استدلال خواهم كرد، اين ميراثی است از فلسفه‌ی سياسی پيچيده‌ی توماس‌ هابز، و بنابراين تكذيبی است از هرچيزی كه قانون طبيعی كلاسيك آنها را مورد حمايت قرار می‌داد. آموزه‌ی بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر به نحو قابل ملاحظه‌ای مشابه است با نظريه‌ی حقوق طبيعی انسان از توماس ‌هابز و البته هردوی آنها از منطق نظريه‌های كلاسيك قانون طبيعی و حقوق طبيعی بسيار متفاوت هستند. همانگونه كه اشاره‌ی كرومباگ توضيح می‌دهد، و تجربه‌ی من با نسل‌های مختلف از دانشجويان حقوق به قدر كفايت آن را تاييد می‌كند، مردم به سهولت بسيار تصور می‌كنند كه حقوق بشر همان پيشكشی است كه بايد مطابق با سنت پرشكوه قانون و عدالت غربی به شان و منزلت انسان پرداخت شود. هدف اين مقاله رد اين چنين فرضی است.

حقوق بشر در بيانيه‌ی جهانی

بر سر دوراهی
در مطالعه‌ی سطحی چنين به نظر می‌رسد كه UD دارای اصل‌های گوناگونی است كه بايد بدون نياز به هر تفسير اضافی مورد پذيرش قرار گيرد. آنها گاهی دسته‌ای از حقوق انسان را به خاطر می‌آورند كه به نحو بارزی در اسناد قديمی‌تر مانند بيانيه‌ی فرانسوی حقوق انسان و شهروند (١٧٨٩) يا منشور حقوق آمريكايی آمده است، و يا در كتاب‌های ماندگار در سنت حقوق طبيعی از قبيل رساله‌ی دوم اثر جان لاك. بندهای ٣، ٤، ٥، ٩، ١٠، ١١، ١٢، ١٣، ١٦ و ١٧ از بيانيه‌ی جهانی حقوق بشر (UD) در همين مقوله می‌گنجد. اصول ديگر آن نيز ما را به ياد چنين سنت‌هايی می‌اندازد. هرچند كه البته آنها به معنای دقيق كلمه نه حقوق انسان كه حقوق شهروندان را مورد توجه قرار می‌دادند. به عبارت ديگر به حقوق اعضای « جمعيت‌های سياسی » (برای مثال اتباع حكومت‌ها) می‌پرداختند. نمونه‌هايی از آنها را می‌توان در بندهای ٦، ٧، ٨، ١٥ و ٢١ يافت.
آنچه در اينجا قابل توجه است اين كه UD برخلاف نمونه‌های قبل از خود تمايز روشنی ميان حقوق بشر و حقوق شهروند قائل نيست. برای مثال، در بيانيه‌ی حقوق انسان و شهروند، حقوق بشر حكم حقوق طبيعی را دارد، و حقوق شهروند چيزی بيشتر از طرحی ساخته‌ی انسان نيست. در حقيقت در بند ٢ از بيانيه‌ی فرانسوی با صراحت اظهار می‌گردد كه حفاظت از حقوق طبيعی انسان علت وجودی يا هدف غايی (raison d'etre) هر كانون سياسی است. در نتيجه، حقوق شهروند به عنوان ابزاری محض معرفی می‌شود كه جهت تسهيل آن اهداف طراحی شده است. و اين البته نبايد صرفاً از روی بی‌توجهی نويسندگان بيانيه (UD) باشد كه در آن چنين تمايزی از قلم افتاده است. همانگونه كه بعداً خواهيم ديد، اين تمايزی است كه كلاً نمی‌تواند در درون فلسفه‌ی بنيادی حقوقی كه به نظر می‌رسد زيربنای تمامی آن سند را تشكيل می‌دهد قابل مطرح شدن باشد.
البته اصول متمايز UD شامل « حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی » است كه آنها را در بند ٢٢ تا ٢٨ می‌توان يافت و بدون اين‌ها ديگر هيچ دليلی برای بزرگ كردن « بيانيه » وجود نمی‌داشت، زيرا اصول ديگرش در جاهای ديگر به نحو روشن‌تر و برازنده‌تری بيان شده‌اند. بند ٢٢ كليات آن را مشخص كرده است: « هر انسانی به عنوان عضوی از جامعه دارای حق امنيت اجتماعی است و سزاوار متحقق ساختن حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی كه برای منزلت و رشد و پيشرفت آزادانه‌ی شخصيتش، از طريق تلاش ملی و همكاری بين المللی و در هماهنگی با تشكيلات و منابع كشوری كه در آن زندگی می‌كند، ضروری است».
در ميان حقوقی كه به فهرست در آمده است، ما حقوقی از قبيل حق كار، حق انتخاب آزاد پيشه، حق عدالت و حق دستمزد متناسب و شرايط مطلوب كار، استراحت و فراغت به انضمام تعطيلات ادواری همراه با حقوق را مشاهده می‌كنيم. علاوه بر آنها در بيانيه « حق داشتن سطح مناسب زندگی » (بند ٢٥) آورده شده است كه غذا، البسه، مسكن، مراقبت‌های پزشكی و هرآنچه به امنيت اجتماعی مربوط می‌باشد را شامل می‌گردد.
در بند ٢٦ از «حق آموزش و پرورش » ذكری به ميان می‌آيد، كه منظور از آن در اصل تحصيلات است كه بايد در مواردی مجانی و در عين حال اجباری و مطابق با انتخاب والدين باشد. سمت و سوی چنين تحصيلاتی بايد متوجه « شكوفايی كامل شخصيت انسان و تحكيم احترام به حقوق بشر و آزادی‌های مبنايی » باشد و « تفاهم، مدارا و دوستی را ميان تمامی ملت‌ها، نژاد‌ها يا گروه‌های دينی و مذهبی ارتقا دهد و فعاليت‌های سازمان ملل برای حفظ صلح را مساعدت نمايد ».
مطابق با بند ٢٧ « هركس برای شركت در زندگی فرهنگی جامعه، برخورداری از هنرها، و اشتراك در پيشرفت علمی و فوايد آن آزاد است ». سرانجام آن كه در بند ٢٨ اعلام می‌شود « هر انسانی مستحق داشتن آن نظم اجتماعی و بين المللی است كه مطابق با آنها حقوق و آزادی‌هايی تصريح شده در بيانيه قابليت تحقق كامل را داشته باشد ». چنين به نظر می‌رسد كه « داشتن حقی نسبت به سازمان ملل » نيز از جمله حقوق انسانی است.
UD اين گونه حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را عمدتاً به عنوان حقوق بشر معرفی می‌كند، گويی كه آنها دارای طبيعتی مشابه و هم سطح با ساير حقوق هستند، همان حقوقی كه به ظاهر دارای اصل و نسب قابل احترامی است. هركس كه با مسلك كلاسيك حقوق طبيعی آشنايی داشته باشد خواهد ديد ـ آنچه البته بارها قبل از اين نيز گفته شده ـ كه « حقوق » متمايز UD با آن مسلك ناسازگار است. تاييد و تحميل حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی يك فرد به طور ناگزير مستلزم تحت فشار قرار دادن ديگران جهت صرف نظر كردن از دارايی خود يا استفاده از آن به طريقی است كه با تجويز‌های تحميل كنندگان جور افتد است. در نتيجه اين حقوق نقض آشكاری هستند برای حقوق طبيعی ديگر انسان‌ها جهت اداره كردن و خرج كردن دارايی‌های قانونی خود بدون مداخله‌ی قهری يا تعرض آميز ديگران. همچنين اين حقوق حق يك انسان را برای ارتقا شرايط خود در پذيرش كار در برابر آنچه او (و شايد نه هيچ كس ديگر) به عنوان مزدی كافی تلقی می‌كند، انكار می‌نمايد.
ما در اينجا بر سر يك دوراهی ايستاده‌ايم: يا حقوق « قديمی » UD (٢) واقعاً در سنت حقوق طبيعی است ـ يعنی آنچه به اين معنا است كه كل سند شعارهايی فاقد انسجام است ـ يا آن كه آنها با بقيه‌ی سند سازگار هستند ـ كه در اين صورت آنها نمی‌توانند در سنت قانون طبيعی و حقوق طبيعی پذيرفته شوند.
برای كاستن از مجادله‌های ناگزير حقوقی كه در فرضيه‌ی اولين ما مطرح گرديد، بعضی حقوق‌دان‌ها و نظريه پردازان حقوقی بارها پيشنهاد كرده‌اند كه بسياری از قسمت‌های حقوق بشر نسبت به بقيه، در درجات متفاوتی از اهميت قرار داده شوند. چنانچه آنها را در يك چنين نظم سلسله مراتبی منظم كنيم، اين احتمال وجود خواهد داشت كه آنها بتوانند برای سبك و سنگين كردن حقوق رهنمون‌هايی ارائه دهند. با وجوديكه اين تدبير چيزی بيشتر از طفره‌ی عمل گرايانه از معضل ناسازگاری نيست، اما حتی در چنين صورتی نيز اين پيشنهاد هنگامی مفيد واقع می‌شود كه يك اتفاق نظر صادقانه در باره‌ی اهميت نسبی آن حقوقی كه مورد مناقشه قرار گرفته‌اند وجود داشته باشد ـ شرطی كه در جهان سياست به نظر نمی‌رسد قابل انجام باشد. من لازم می‌دانم كه فقط به معضل دوم بپردازم. بنابراين بايد UD را جدی گرفته و آن را (بر خلاف آنچه هميشه كرده‌ام) به عنوان غرش ژست‌های تند سياسی كه ارتباط جدی با پرسش‌هايی در مقوله‌های حقوق و عدالت ندارد غير قابل طرح اعلام نكنم.
در حقيقت UD مصالحه‌ای سياسی بود، محصولی از مشاركت طرف‌هايی با عقايد و ايدئولوژی‌های متفاوت و ناسازگار. هرچند كه امروزه به نظر می‌رسد كه اكثر انسان‌ها بر اين تصور هستند كه حقوق بشر واقعاً همان حقوقی هستند كه در UD مطرح شده است، يا بلكه هر « حقوقی » از آن جنس كه آن سند به طور تحسين برانگيز به ما اسناد می‌دهد. حتی اكنون در ميان حقوقدان‌ها اين انديشه كه حقوق بشر UD حقوق مبنايی و اساسی انسان است بسيار متدوال شده است (حداقل در جهان غرب). هرچه هم كه تاريخ واقعی طرح مقدماتی آن باشد، آن سند را اكنون به عنوان آموزه‌ای منسجم از حقوق بشر در نظر می‌گيرند. نتيجه‌ی منطقی آن البته اين نيست كه حقوق بشر UD تنها همان سنت « حقوق انسان » (the Rights of Man) را ادامه می‌دهد. ديباچه‌ی UD به « چهار آزادی » از فرانكلين دی. روزولت و به عنوان « بالاترين آرمان مردم معمولی » مراجعه می‌كند. اين سخن حكايت از آن دارد كه كسانی كه آن ديباچه را نوشته‌اند منظورشان اين نبوده كه UD مطابق با ملاك‌های نظريه‌ی كلاسيك حقوق طبيعی و قانون طبيعی و همچنين با ايده آل سياسی همبسته‌ی آن‌ها كه به رژيمی مبتنی بر قانون اساسی ارتباط می‌يابد و خود را متعهد به اجرای حكومت قانون و اقدام‌های قانونی و حقوقی متناسب با آن‌ها می‌داند تفسير شود. بلكه از آن ديباچه چنين استنباط می‌گردد كه هدف نويسندگانش آن بوده كه UD به عنوان بيانيه يا مانيفيست نخستين فلسفه‌ی نظام رفاه اجتماعی (يا دولت رفاه اجتماعی = welfare state) قرائت شود. يك طريق برای خلاصه كردن UD اين اعتقاد است كه انسان‌ها حق زندگی در يك نظام رفاه اجتماعی را دارند آن هم بدون داشتن دغدغه‌ی خاطری در باره‌ی نظارت و بسيج اجتماعی قدرت‌های موجود در زمان صلح. اما اين حكم بايد كه تعديل شود. فقط دولت‌های رفاه اجتماعی متفقين فاتح (به انضمام شوروی) ـ و نه آن قدرت‌های شكست خورده‌ی متحدين ـ می‌بايست كانون حقوق بشر باشند.

تناقض‌ها و معضلات اجرايی

از يك نظر، استفاده‌ی كرومبرگ از واژه‌ی كودكانه (naïve) در توصيف مفهوم حقوق بشر مربوط به UD قابل درك است. نه فقط شماره گذاری (فهرست نويسی) آن آشفته و بی‌نظم است، بلكه آن حقوق به نظر می‌رسد كه دارای تناقض‌های منطقی و اجرايی هستند. برای مثال، آنچه UD در باره‌ی آموزش و پرورش و كار می‌كويد، عقل سليم را به چالش می‌طلبد. چگونه می‌توان انتخاب آزاد پيشه يا آموزش و پرورش را با اين ايده كه كار بايد مطابق با عدالت و مزد مناسب باشد يا اين كه آموزش و پرورش بايد مجانی باشد (به عبارت ديگر صددرصد مجاز به دريافت يارانه) سازگار كرد؟ در باره‌ی بند ٢٨ و آنچه در آنجا به عنوان داشتن استحقاق « آن نظم اجتماعی و بين المللی كه مطابق با آنها حقوق و آزادی‌هايی تصريح شده در بيانيه قابليت تحقق كامل را داشته باشند » چه می‌توان گفت؟ تحقق كامل تقريباً هركدام از « حقوقی » كه در UD آمده است مانع عملی ساختن و تحقق حدوداً هرگونه حقوق ديگر است!
در مورد بخش اعظم آن حقوق بشری كه در UD ذكر شده، می‌توان گفت كه احتمال زيادی در ناسازگاری و اختلاف آنها با حقوق ديگری كه در آنجا آمده وجود دارد. غالب آنها در حقيقت « حقوق » مربوط به منابع و امكانات مالی هستند كه در نسبت با مقادير مورد نياز برای ارضاء آنها كمياب‌اند. آيا بايد به اين نتيجه برسيم كه يك « حق » مبنايی انسان آن چيزی است كه فقط در آرمانشهر، يعنی ناكجابادی كه در آنجا هرچيزی به قدر كفايت برای هركس وجود دارد مقدور است، و جايی كه نتيجاً در آن نيازی برای انتخاب كردن (ميان امكانات موجود متفاوت) وجود نداشته و هيچ چيزی هزينه‌ای ندارد و آن جا كه بيمی از ناكامی و شكست به دل‌ها راه نمی‌يابد؟
حتی در ثروتمندترين كشورها، محدوديت‌های هزينه‌ای اغلب به برخوردهای تند ميان گروه‌های فشار و ذی نفع در قلمروهای متفاوت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می‌انجامد. استفاده كردن از واژه‌ی « حقوق بشر » برای توصيف منافع فردی اين حقيقت را كه در جهان همه چيز محدود است تغيير نمی‌دهد، بلكه اكنون كه پرچم حقوق بشر بر فراز تقريباً تمامی عرصه‌های سياست‌های دولتی در اهتزاز است، باعث ايجاد مخاطره‌ی زبان بازی‌ها و هيجان‌های پرطمطراق سياسی می‌شود. انتخاب هر خط مشی می‌تواند در عين حال هم به عنوان مقياسی برای پيشبرد بعضی حقوق بشر و هم به عنوان نشانه‌ای از كوتاهی يا حتی نقض هر تعداد از ساير بخش‌های آن تفسير شود. بنابراين هميشه فضای نامحدودی برای سبك و سنگين كردن « حقوق » متعدد و برای تعيين كردن و اعمال نمودن و تجديد نظر كردن حق تقدم‌ها وجود دارد. هيئت‌های سياسی و اجرايی كه بررسی اين حقوق به آنها واگذار شده، يا بلكه بگوئيم آنها كه به انحصاری كردن حقوق بشر موفق شده‌اند دارای موقعيت‌های وسيعی برای افزايش قدرت و نفوذ خود هستند.
ديگر همچون گذشته اين انديشه كه حق چيزی است كه در تمامی شرايط سزاوار احترام است، مگر شايد در وضعيتی شديداً اضطراری، اعتباری ندارد. حقوق بشر UD نه مطلق است و نه می‌تواند مطلق باشد، حتا در عادی‌ترين شرايط ـ مگر آن كه هر چيز بدون آرمان شهری را به عنوان وضعيت اضطراری حساب كنيم. طبيعت واقعی آنها مستعد سبك و سنگين كردن‌ها، مذاكره‌ها و كسب صلاحيت‌های مداوم است. آنها مايه‌ی خوشی سياستمداران‌اند، زيرا هر حقوق بشری به « حق بيشتری برای دخالت دولت به نمايندگی از آن » برگردانده می‌شود.
اين واقعيت به همان اندازه در باره‌ی روح حقوق طبيعی كه در نيمه‌ی اول UD و كمتر در بقيه‌ی آن ـ يعنی بخشی كه بيشتر به « حقوق » اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی می‌پردازد ـ باقی مانده صحت دارد. البته نبايد روح را با جسم واقعی يكی بگيريم. برای مثال، بند ٢ بيانيه‌ی فرانسوی حقوق انسان و شهروند به روشنی بيان می‌كند كه حقوق طبيعی يك فرد چيست: آزادی، مالكيت، رهايی از توقيف‌های خودسرانه و مقاومت در برابر زورگويی. از طرف ديگر در UD برای فرد توضيح داده نمی‌شود كه زندگی، آزادی، امنيت فردی و دارايی او حقوق‌های مبنايی او هستند. بلكه به او فقط گفته می‌شود كه دارای حق زندگی، آزادی و امنيت فردی است (بند ٣) و دارايی (بند ١٧). او ظاهراً نبايد بيش از اين انتظار داشته باشد، زيرا بديهی است كه، هنگامی كه مدعی آن باشيم كه هركس مستحق به تحقق رساندن كامل « حقوق » اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (خود) است و همزمان ادعا كنيم كه حقوق مبنايی هر شخصی زندگی، آزادی و دارايی او است سخنی ناسازگار و متناقض گفته ايم. اداره و اجرای مورد قبلی (اولی) تمركز عظيمی از قدرت‌های قهری برای ماليات بندی و نظارت در دستان حكومت فراهم می‌كند و به اين ترتيب بايد بديهی فرض شود كه زندگی، آزادی و دارايی يك شخص حقوق فردی وی نيستند. البته اين ناسازگاری همين كه دريابيم برخورداری از « حق‌های زندگی، آزادی و دارايی » مربوط به UD مشخص نمی‌كند كه فرد نسبت به زندگی، آزادی و دارايی چه كسی دارای حقوقی است از بين می‌رود. اين حقوق اين احتمال را رد می‌كند كه آن فرد دارای حق انحصاری نسبت به زندگی، آزادی و دارايی خودش است، اما اين را ديگر رد نمی‌كند كه بعضی از انسان‌ها يا تمامی آنها دارای حق مشابه يا حتی واجب تری نسبت به آن چيزهايی هستند كه با دسترسی به آنها قادر می‌شوند مثلاً از هنرها لذت برند يا هزينه‌ی تعطيلات خود را تامين نمايند.
بنابراين، زندگی، آزادی و دارايی يك فرد به انبوه عظيمی از منابع مالی كمياب و جذاب وابسته شده است كه گفته می‌شود نسبت به آنها همه‌ی انسان‌ها دارای حقی هستند. سرانجام آنها نيز به معنای دقيق كلمه به درجه بندی‌ها و مقياس‌هايی خواهد انجاميد كه مقامات سياسی و اداری و كارشناس‌ها به كمك آنها بايد تركيبات دست پخت سياسی و ممتاز خود را مورد سنجش و ارزيابی قرار دهند. در اينجا ما اولين نظر اجمالی خود را به شبحی از‌ هابز كه در پشت مفهوم معاصر از حقوق بشر مخفی شده است می‌اندازيم: فردی كه تصور می‌كند دارای « حقی نسبت به همه چيز » است می‌تواند دريابد كه چيزی اصلاً وجود ندارد كه او حقی هم به آن داشته باشد.

يك مخمصه‌ی‌ هابزی

(ادامه دارد)
------------------------
1: Human Dignity: Reason or Desire? By Frank van Dun.
Journal of Libertarian Stadies. Volume 15,no. 4 (Fall 2001), pp. 1-28
Lidwig von Mises Institute.
www.moses.org
٢: منظور حقوقی به غير از حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. مترجم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 17:28  توسط حمید  | 

مجلات حقوقى فارسى

مجلات حقوقى فارسى در عرصه  اﻴﻨﺘﺮنت ﺑﺴﻴﺎر اندك مى باشند. مجلات زﻳﺮ همگى حقوقى صرف نمى باشند اما به طور عمده حاوى مطالب حقوقى در كنار ساﻳﺮ مطالب مى باشند. اﻳﻦ مجموعه به مرور كاملتر خواهد شد
 

          مجله حقوقي دفتر خدمات حقوقي بين المللي                 و ﻧﻴﺰ     مجله حقوقي     دفتر خدمات حقوقي
          مجله حقوقي     كانون وكلاي دادگستري
          نشريه داخلي    كانون وكلاي دادگستري
          مجله كانون      كانون سردفتران و دفترياران
           قضاوت         دادگستری استان تهران
           فقه و حقوق 
           فصلنامه ديدگاه هاي حقوقي 
           ماهنامه دادگستر 
           نشريه حقوق اساسي 
           دوفصلنامه پژوهش حقوق و سياست 
            افق               معاونت آموزش قوه قضائیه               آرشيو مجله
            پيام آموزش                 معاونت آموزش قوه قضائیه               آرشيو مجله
            دادرسى                    و ﻧﻴﺰ     ماهنامه دادرسي 
            حقوق شهروندي       معاونت آموزش قوه قضائیه 
            كانون (وكلاي دادگستري مازندران و گلستان) 
           مجله تخصصي دانشگاه علوم اسلامي رضوي  
           مجله دانشكده حقوق و علوم سياسي   دانشكده حقوق دانشگاه تهران
            حقوق زنان   
            مجله قضايي و حقوقي دادگستري   
           نامه مفيد    دانشگاه مفيد قم         و ﻧﻴﺰ   نامه مفيد
 
           وكالت  
          روزنامه ماوی    نشريه داخلی‏‏ قوه قضاييه روزهای‏‏ شنبه، دوشنبه و چهار شنبه         آخرين شماره        آرشيو
 
      بولتن روزانه بازرگاني
     اخبار اقتصادي بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران
     ماهنامه بررسيهاي بازرگاني
     مقالات بررسيهاي بازرگاني و پژوهشنامه
     پژوهشنامه بازرگاني
     بولتن مالي اقتصادي بين المللي
     خبرنامه رويدادها و تحولات سازمان تجارت جهانی
     مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در خصوص مقررات و ضوابط شبكه هاي اطلاع رساني رايانه اي
     ماهنامه اتاق بازرگانی    اتاق بازرگانى جمهورى اسلامى ايران
 
      پزشكي قانوني  دوماهنامه تخصصي پزشكي قانوني، حقوقي، جرم شناسي و اعصاب و روان  سازمان پزشكي قانوني كشور
 
 
     حكومت اسلامى    مجلس خبرگان رهبرى
      راهبرد    مركز تحقيقات استراتژيك
      مجلس و پژوهش    مركز  پژوهش هاى مجلس شوراى اسلامى
      انديشه صادق    دانشگاه امام صادق
 
      فصلنامه پژوهشى دانشگاه امام صادق     و ﻧﻴﺰ     دانشگاه امام صادق
      نقد و نظر    
      علوم سياسى
       كتاب نقد
       فقه
       ماهنامه آفتاب
 
     اطلاعات سياسي و اقتصادى
     مطالعات آفرﻳقا   وزارت امورخارجه
     آﺳﻴﺎى مركزى و قفقاز    وزارت امورخارجه
     Amu darya      وزارت امورخارجه
     The iranian journal of international affaires     وزارت امورخارجه
      IPIS NEWSLETTER   وزارت امورخارجه
     ﺳﻴﺎست خارجى   وزارت امورخارجه
     تارﻳﺦ روابط خارجى    وزارت امورخارجه

     فرهنگ و دﻳﭘلماسى     وزارت امورخارجه

http://hoghoogh.com.online.fr/majalat.htm

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 23:15  توسط حمید  | 

قطعنامه ٤٣/١٧٣ مجمع عمومی سازمان ملل متحد مصوبه ٩ دسامبر ١٩٨٨


 
در حمايت از حقوق بازداشت‌شدگان

image
مجموعه اصول برای حمايت همه افراد در هرگونه بازداشت يا زندان
قطعنامه ٤٣/١٧٣ مجمع عمومی سازمان ملل متحد مصوبه ٩ دسامبر ١٩٨٨


حوزه مجموعه اصول
اين اصول در مورد حمايت از همه افراد در هر گونه بازداشت يا زندان می‌تواند بكار گرفته شود.

كاربرد واژه‌ها
در آنچه مورد نظر اين مجموعه اصول است:
آ - "دستگيری" يعنی عمل توقيف كردن يك فرد به خاطر اتهام به ارتكاب يك جرم يا به حكم يك مقام مسئول
ب - "فرد در بازداشت" يعنی هر كسی كه به دليلی غير از مجرم شناخته شدن، از آزادی شخصی محروم شده است.
پ - "فرد در زندان" يعنی هر كسی كه به دليل مجرم شناخته شدن از آزادی شخصی محروم شده است.
ت - "در بازداشت" يعنی وضعيت افراد در بازداشت چنانچه در بالا تعريف شد.
ث - "در زندان" يعنی وضعيت افراد در زندان چنانچه در بالا تعريف شد.
ج - عبارت "يك مقام قضائی يا مقام مسئول ديگر" يعنی يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگری كه بر اساس قانون موقعيت و تصدی ايشان بالاترين تضمين ممكن را در مورد صلاحيت، بی طرفی، و استقلال تامين نمايد.

اصل ١
شيوه رفتار با همه افراد در هرگونه بازداشت يا زندان بايد انسانی و با حفظ احترام به كرامت ذاتی فرد انسان باشد.

اصل ٢
دستگيری، بازداشت يا زندان بايد فقط بر طبق ضوابط اكيد قانون و توسط مقامات رسمی دارای صلاحيت و يا افرادی كه برای اين امر مسئوليت يافته اند، انجام شود.

اصل ٣
هيچ يك از حقوق بشری افراد در هر گونه بازداشت يا زندان كه در قوانين، ميثاق‌ها، مقررات يا عرف كشور تصريح شده، نبايد به اين بهانه كه اين مجموعه اصول اينگونه حقوق را تصريح نمی‌كند يا به ميزان كمتری تصريح می‌كند، محدود يا فروكاسته شود.

اصل ٤
هرگونه بازداشت يا زندان و همه اقداماتی كه بر حقوق بشر يك فرد در هرگونه بازداشت يا زندان تاثير دارد، بايستی بدستور يا در حوزه نظارت قابل اجرای يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر باشد.

اصل ٥
١. اين اصول بايستی درباره همه افراد در قلمرو هر كشوری، بدون تمايز قائل شدن از هر گونه، از جمله نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب يا عقيده مذهبی، عقيده سياسی يا عقيده ديگر، مليت، قوميت يا خاستگاه اجتماعی، مالكيت، تولد يا ويژگی‌های ديگر اجرا شود.
٢. اقداماتی كه تحت قانون انجام می‌شود و تنها به منظور حمايت از حقوق و وضعيت ويژه زنان، بويژه زنان باردار و شيرده، كودكان و نوجوانان، افراد سالمند، بيمار و معلول تدوين شده، نبايد تبعيض آميز تلقی شود. نياز برای چنين اقداماتی و اجرای آنها بايد هميشه مورد بازنگری يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر قرار گيرد.

اصل ٦
هيچ فردی در هرگونه بازداشت يا زندان نبايد شكنجه شود و يا مورد مجازات يا رفتار بيرحمانه، غيرانسانی يا توهين آميز قرار گيرد*. هيچگونه شواهد و شرايطی نمی‌تواند به عنوان توجيهی برای شكنجه يا ديگر مجازات‌ها يا رفتارهای بيرحمانه، غيرانسانی يا توهين آميز به كار گرفته شود.
* عبارت "مجازات يا رفتار بيرحمانه، غير انسانی يا توهين آميز" بايد چنان تعبير شود كه وسيع ترين حمايت ممكن را در مقابل آزار‌های جسمی يا روانی امكان پذير سازد، از جمله نگهداری فرد در بازداشت يا زندان به گونه‌ای كه وی به طور موقتی يا دائمی از استفاده از حس‌های طبيعی خويش مانند ديدن يا شنيدن، يا آگاهی از مكان و گذشت زمان محروم شود.

اصل ٧
١. دولت‌ها بايد قانونا هر عملی را كه متناقض با حقوق و وظايف تعيين شده در اين اصول باشد، منع كرده و هر گونه عملی از اينگونه را با ضمانت اجرايی قانون ممنوع سازند و در صورت دريافت شكايات، تحقيقات بيطرفانه‌ای را انجام دهند.
٢. مسئولين رسمی كه به دليلی باور دارند كه عملی در جهت نقض اين مجموعه اصول رخ داده است، بايستی كه موضوع را به مسئول مافوق خود گزارش داده و در صورت لزوم با ديگر مقامات مربوطه يا نهادهای دارای قدرت بررسی و رسيدگی در ميان بگذارند.
٣. هر فرد ديگری كه مبنايی برای اين باور دارد كه عملی در جهت نقض اين مجموعه اصول رخ داده يا در شرف وقوع است، بايستی اين حق را داشته باشد كه موضع را به مقامات مافوق مسئولين دست اندركار و نيز به ديگر مقامات مربوطه يا نهادهای دارای قدرت بررسی و رسيدگی گزارش دهد.

اصل ٨
با افراد در بازداشت بايد متناسب با وضعيت مجرم نبودن آنها رفتار شود. به همين ترتيب، آنها بايد در صورت امكان، جدا از افراد زندانی نگهداری شوند.

اصل ٩
مسئولينی كه يك فرد را دستگير می‌كنند، وی را در بازداشت نگه می‌دارند يا بر روی پرونده تحقيق می‌كنند بايستی فقط در محدوده اختياراتی كه قانون به آنان داده، عمل كنند و ديگران می‌توانند پرسش درباره استفاده اين مسئولين از اختيارات خود را به يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر ارجاع دهند.

اصل ١٠
هر فردی كه دستگير می‌شود بايد در هنگام دستگيری از علت دستگيری خويش آگاه شده و بی درنگ از هرگونه اتهامی بر عليه خويش آگاه گردد.

اصل ١١
١. فرد نبايد بدون آنكه بی درنگ فرصتی كارآ برای ارائه توضيحات در دفاع از خود در مقابل يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر به وی داده شود، بازداشت گردد. فرد در بازداشت بايد اين حق را داشته باشد كه از خود دفاع كند يا چنانچه در قانون تعيين شده توسط وكيل مدافع ياری شود.
٢. فرد بازداشت شده و وكيل مدافع وی، اگر وكيلی داشته باشد، بايد بی درنگ و بطور كامل حكم بازداشت و همه دلايل مربوطه را دريافت كنند.
٣. به يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر بايد اين اختيار داده شود كه در صورت لزوم ادامه بازداشت را مورد بررسی قرار دهد.

اصل ١٢
موارد زير بايستی به طور كامل ثبت شود:
آ. دلايل دستگيری؛
ب. زمان دستگيری و انتقال فرد دستگير شده به محل حبس و همچنين زمان اولين احضار در مقابل يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر؛
پ. هويت مسئولين رسمی اجرای قانون در اين مورد؛
ت. اطلاعات دقيق درباره محل حبس.
اين اطلاعات بايد در اختيار فرد بازداشت شده، يا وكيل وی، اگر وكيلی داشته باشد، به شيوه‌ای كه قانون تعيين می‌كند گذارده شود.

اصل ١٣
هر فردی بايد در لحظه دستيگری و در آغاز بازداشت يا زندان، يا بی درنگ پس از آن، توسط مقامات مسئول، به ترتيب، دستگيری، بازداشت و زندانی كردن وی، اطلاعات و توضيحاتی درباره حقوق خويش و چگونگی استفاده از اين حقوق دريافت كند.

اصل ١٤
فردی كه زبان مقامات مسئول دستگيری، بازداشت يا زندان خويش را نمی‌فهمد يا نمی‌تواند به آن زبان تكلم كند، حق دارد كه بی درنگ اطلاعاتی را كه در اصل ١٠، بند دوم اصل ١١، بند اول اصل ١٢، و اصل ١٣ به زبانی كه با آن آشنايی دارد، دريافت كرده و در صورت لزوم، از ياری مترجم در رابطه با روند مراحل قانونی در پی دستگيری خويش به صورت رايگان استفاده نمايد.

اصل ١٥
به جز موارد استثنای قيد شده در بند چهارم اصل ١٦، بند سوم اصل ١٨، فرد در بازداشت يا زندان نبايد از ارتباط با دنيای خارج، و بويژه با خانواده و وكيل خود، بيش از چند روز محروم باشد.

اصل ١٦
١. فرد در بازداشت يا زندان، بايد اين حق را داشته باشد كه بی درنگ پس از دستگيری و پس از هر بار انتقال از يك محل بازداشت يا زندان به محلی ديگر، اعضای خانواده خويش و ديگر افراد مناسب را به انتخاب خود، از دستگيری، بازداشت يا زندانی شدن خويش يا منتقل شدن و همچنين از محل نگهداری خويش آگاه سازد، يا از مقامات دارای صلاحيت بخواهد كه آنان را آگاه سازند.
٢. اگر فرد در بازداشت يا زندان يك شهروند خارجی است، وی همچنين بايد بی درنگ از حقوق خويش درمورد تماس به شيوه‌های مناسب با يك مقام كنسولی يا هيات ديپلماتيك كشور متبوع خويش آگاه گردد، و يا اگر پناهنده است و يا تحت حمايت سازمان‌های بين المللی می‌باشد حق دارد كه چنين ارتباطی را بر اساس قوانين بين المللی يا با نماينده سازمان بين المللی دارای صلاحيت برقرار سازد.
٣. اگر فرد در بازداشت يا زندان نوجوان است يا قادر به درك حقوق خويش نيست، مقامات دارای صلاحيت بايد خود اقدام به آگاه ساختن [افراد خانواده و يا نزديكان فرد] چنانچه در اين اصل آمده است، بنمايند. بايد توجه ويژه به امر آگاه ساختن والدين و اولياء معطوف شود.
٤. هر گونه آگاه سازی كه در اين اصل بدان اشاره شده است بايد بی درنگ انچام گرفته يا اجازه داده شود كه انجام گيرد. اما مقامات دارای صلاحيت می‌توانند در صورتی كه ضرورت فوق العاده در انجام تحقيقات چنين ايجاب می‌نمايد اين آگاه سازی را به مدت معقولی به تاخير بيندازند.

اصل ١٧
١. فرد در بازداشت بايد اين حق را داشته باشد كه وكيل مدافع قانونی داشته باشد. وی بايستی بی درنگ پس از دستگيری توسط مقامات دارای صلاحيت از حق خويش آگاه گشته و از امكانات در خور برای استفاده از اين حق برخوردار شود.
٢. اگر فرد در بازداشت وكيل مدافع قانونی مورد انتخاب خويش را ندارد، بايستی در همه مواردی كه اجرای عدالت ايجاب می‌كند از حق داشتن يك وكيل تسخيری كه توسط يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر انتخاب می‌گردد، برخوردار شود و اگر امكانات كافی برای پرداخت ندارد وجهی بابت حق الزحمه نپردازد.

اصل ١٨
١. فرد در بازداشت يا زندان بايد حق تماس و مشاوره با وكيل قانونی خويش را داشته باشد.
٢. فرد در بازداشت يا زندان بايد مدت زمان كافی و امكانات درخور برای مشاوره با وكيل قانونی خويش داشته باشد.
٣. حق فرد در بازداشت يا زندان برای داشتن ملاقات و تماس و مشاوره بدون تاخير و سانسور و بصورت كاملا محرمانه با وكيل قانونی خود نبايد تعليق يا محدود شود، مگر در شرايط استثنايی كه در قانون يا مقررات قانونی مشخص شده باشد و نيز از نظر يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر اينكار به خاطر حفظ امنيت و نظم اكيدا ضروری تشخيص داده شود.
٤. مصاحبه‌های ميان فرد در بازداشت يا زندان و وكيل قانونی وی می‌تواند در ديدرس، ولی نه در حوزه شنود، يك مامور اجرای قانون باشد.
٥. تماس‌های ميان فرد در بازداشت يا زندان و وكيل قانونی وی كه در اين اصل منظور شده، نبايد به عنوان شواهدی عليه فرد در بازداشت يا زندان بكار رود مگر آنكه با جنايتی در حال جريان يا طرح ريزی شده در ارتباط باشد.

اصل ١٩
فرد در بازداشت يا زندان بايد حق ملاقات و مكاتبه، بويژه با اعضای خانواده اش را، داشته باشد و بايد به او فرصت كافی برای تماس با دنيای بيرون داده شود ضمن اينكه شرايط درخور و محدوديت‌های تعيين شده توسط قانون يا مقررات قانونی بايد در نظر گرفته شود.

اصل ٢٠
در صورت در خواست فرد در بازداشت يا زندان، در صورت امكان وی بايد در مكانی برای بازداشت يا زندان نزديك به محل سكونت عادی وی نگاهداری شود.

اصل ٢١
١. استفاده نامناسب از وضعيت فرد در بازداشت يا زندان به منظور مجبور كردن وی به اعتراف، يا مجرم نماياندن خويش به هر طريق ديگری، يا شهادت بر عليه فرد ديگر بايستی منع شود.
٢. فرد در بازداشت در ضمن بازجويی نبايد مورد اعمال خشونت، تهديد يا شيوه‌هايی از بازجويی كه قوه تميز و تصميم گيری او را دچار اختلال می‌نمايد، واقع شود.

اصل ٢٢
هيچ فرد در بازداشت يا زندان نبايد، حتی با رضايت خويش، مورد آزمايش‌های پزشكی يا علمی كه به سلامت وی آسيب می‌زند،قرار بگيرد.

اصل ٢٣
١. مدت زمان هر بازجويی از فرد در بازداشت يا زندان و فاصله زمانی بين بازجويی‌ها و همچنين هويت مسئولين رسمی كه بازجويی را انجام می‌دهند و ديگر افراد حاضر بايستی به صورتی كه در قانون تعيين شده است ثبت و صورت جلسه شود.
٢. فرد در بازداشت يا زندان يا وكيل وی چنانچه قانون مقرر شده بايد حق دسترسی به اطلاعات منظور شده در بند يك اين اصل را داشته باشد.

اصل ٢٤
يك معاينه پزشكی مناسب بايد در اسرع وقت پس از پذيرش در محل بازداشت يا زندان، از فرد در بازداشت يا زندان به عمل آيد، و پس از آن مراقبت و درمان پزشكی بايد در هنگام لزوم برای وی فراهم شود. اين مراقبت و درمان بايد رايگان باشد.

اصل ٢٥
فرد در بازداشت يا زندان، يا وكيل وی، بايد حق درخواست يا دادخواست از يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر برای معاينه مجدد يا نظر پزشك ديگری را داشته باشد با درنظر گرفتن اينكه تنها شرايط درخور برای تضمين امنيت و نظم در محل بازداشت يا زندان موجود باشد.

اصل ٢٦
هنگامی كه فرد در بازداشت يا زندان مورد معاينه پزشكی قرار می‌گيرد، نام پزشك و نتايج معاينه بايستی به طور كامل ثبت شود. دسترسی به چنين پرونده‌های ثبت شده‌ای بايد تضمين شود. اشكال مشخص انجام آن بدين ترتيب بايد با توجه به قوانين مربوطه داخلی هر كشور باشد.

اصل ٢٧
عدم رعايت اين اصول در هنگام بدست آوردن شواهد، بايستی در تصميم گيری درباره امكان قانونی استفاده از اينگونه شواهد برعليه فرد در بازداشت يا زندان، مد نظر قرار گيرد.

اصل ٢٨
فرد در بازداشت يا زندان بايد اين حق را داشته باشد كه در محدوده امكانات موجود، ولو از منابع همگانی، مقادير نسبتا مناسبی مواد فرهنگی، آموزشی و كسب اطلاعات در اختيار داشته باشد، مشروط به اينكه شرايط درخور برای تضمين امنيت و نظم در محل بازداشت يا زندان موجود باشد.

اصل ٢٩
١. به منظور نظارت بر رعايت اكيد قوانين و مقررات مربوطه، مكان‌های بازداشت بايد بطور مرتب توسط افراد دارای صلاحيت و تجربه، كه توسط مقام مسئولی به جز مقام مسئول مستقيم اداره مكان بازداشت يا زندان منصوب می‌شوند و بدو پاسخگو می‌باشند، مورد بازديد قرار گيرد.
٢. فرد در بازداشت يا زندان بايد اين حق را داشته باشد كه آزادانه و به شيوه كاملا محرمانه با افرادی كه مكان‌های بازداشت يا زندان را بر اساس بند يك اين اصل بازديد می‌كنند، در تماس باشد، مشروط به اينكه شرايط درخور برای تضمين امنيت و نظم در چنين مكان‌هايی موجود باشد.

اصل ٣٠
١. انواع رفتارهای فرد در بازداشت يا زندان كه منجر به جرايم انضباطی در طول دوران بازداشت يا زندان می‌شود، چگونگی و طول مدت تنبيه‌های انضباطی كه ممكن است اعمال شود و مقامات دارای صلاحيت برای اعمال اين مجازات‌ها بايد توسط قانون يا مقررات قانونی مشخص شده و به طور كامل منتشر شود.
٢. فرد در بازداشت يا زندان بايد اين حق را داشته باشد كه پيش از اعمال تنبيه‌های انضباطی توضيحاتی در دفاع از خود ارائه دهد. وی بايد اين حق را داشته باشد كه اينگونه تنبيه‌های انضباطی را برای بررسی به مقامات بالاتر ارجاع دهد.

اصل ٣١
مقامات مربوطه بايستی كوشش نمايند كه در صورت لزوم امر ياری رسانی به افراد تحت سرپرستی، بويژه اعضای صغير خانواده افراد در بازداشت يا زندان با توجه به قوانين داخلی كشور تضمين شده و اقدامات دقيق برای توجه به سرپرستی كودكانی كه بدون سرپرست مانده اند، انجام گيرد.

اصل ٣٢
١. فرد در بازداشت يا وكيل وی بايد هر زمان اين حق را داشته باشد كه بتواند براساس قوانين داخلی كشور اعتراض حقوقی در مورد غير قانونی بودن بازداشت وی را به نزد يك مقام قضائی يا مقام مسئول ديگر برده و در صورت غير قانونی بودن بازداشت، آزادی بی درنگ خود را حاصل نمايد.
٢. اقدامات لازم كه در بند يك اين اصل بدان اشاره می‌شود بايستی ساده و به سرعت قابل انچام باشد و برای فرد در بازداشت كه توانايی مالی ندارد، مخارجی در برنداشته باشد. مقام مسئول بازداشتگاه بايستی بدون اتلاف وقت، فرد در بازداشت را به حضور مقامات مسئول بررسی ببرد.

اصل ٣٣
١. فرد در بازداشت يا زندان يا وكيل وی بايد اين حق را داشته باشد كه درخواست يا شكايت خود را دررابطه با شيوه رفتار با وی، بويژه در مورد شكنجه يا ديگر رفتار‌های بيرحمانه، غيرانسانی يا توهين آميز، به نزد مقامات مسئول بازداشتگاه و مقامات بالاتر، و در صورت لزوم، به نزد ديگر مقامات مربوطه دارای اختيار بررسی و رسيدگی ببرد.
٢. در مواردی كه فرد در بازداشت يا زندان و وكيل وی امكان استفاده از حقوق قيد شده در بند يك اين اصل را ندارند، يكی از اعضای خانواده فرد در بازداشت يا زندان يا هر فرد ديگری كه از اين جريان اطلاع دارد، می‌تواند از چنين حقوقی استفاده نمايد.
٣. در صورت درخواست فرد، محرمانه بودن درخواست يا شكايت وی بايستی حفظ شود.
٤. هر درخواست يا شكايتی بايستی سريعا مورد رسيدگی قرار گرفته و بدون اتلاف وقت بدان پاسخ داده شود. در صورت رد درخواست يا شكايت يا تاخير بيش از اندازه، فرد شاكی بايد اين حق را داشته باشد كه درخواست يا شكايت را به يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر ارجاع نمايد. فرد در بازداشت يا زندان و يا فرد شاكی مورد نظر بند يك اين اصل، نبايستی به خاطر اقدام به درخواست يا شكايت مورد قضاوت يا رفتار تبعيض آميز قرار گيرند.

اصل ٣٤
در صورت مرگ يا ناپديد شدن فرد در بازداشت يا زندان در طول دوران بازداشت يا زندان وی، تحقيق درباره علت مرگ يا ناپديد شدن بايستی توسط يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر، به خواست خود اين مقام و يا به درخواست يكی از اعضای خانواده اين فرد يا هر كسی كه درباره اين جريان آگاهی دارد، انجام شود. در صورت لزوم، هرگاه مرگ يا ناپديد شدن فرد مدت كوتاهی پس از آزادی وی از بازداشت يا زندان رخ دهد، بايد بر اساس همين روند مورد اينگونه تحقيق قرارگيرد. يافته‌های چنين تحقيقی يا گزارش حاصل از آن بايستی در صورت درخواست ارائه شود مگر آنكه اين كار روند جاری تحقيقات جنايی را به مخاطره اندازد.

اصل ٣٥
١. خساراتی كه به خاطر اقدامات يا بی توجهی يكی از مقامات رسمی در جهت خلاف حقوق قيد شده در اين اصول رخ می‌دهد، بايستی با توجه به قوانين و مقررات داخلی مربوط به جبران خسارات وارده بازپرداخت و جبران گردد.
٢. اطلاعاتی كه بر اساس اين اصول ثبت آنها الزامی است، بايستی بنا بر رويه دادرسی در قوانين داخلی برای استفاده در مورد ادعای خسارت بر طبق اصل حاضر، قابل دسترسی باشد.

اصل ٣٦
١. فرد در بازداشت كه مظنون يا متهم به يك جرم جنايی است، تا زمانی كه بر اساس قانون در يك محاكمه علنی كه وی در آن از همه تضمين‌های لازم در زمينه دفاع برخوردار است، مجرم شناخته نشده است، بايد كه بيگناه شناخته شود و با وی به عنوان فردی بيگناه رفتار شود.
٢. دستگيری يا بازداشت چنين فردی كه مرحله تحقيقات و دادگاه وی به پايان نرسيده است، بايستی فقط به خاطر اجرای عدالت بر اساس قانون و تحت شرايط و رويه تعيين شده توسط قانون باشد. اعمال هر گونه محدوديت بر اين فرد به جز آنچه كه اكيدا به منظور بازداشت يا جلوگيری از تاخير در روند اجرای تحقيقات يا اجرای عدالت يا برای حفظ امنيت و نظم بازداشتگاه است، بايد ممنوع شود.

اصل ٣٧
فرد در بازداشت به اتهام جرم جنايی بايستی فورا پس از دستگيری به حضور يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر بر طبق قانون برده شود. چنين مقامی بايد بی درنگ در باره قانونی بودن و ضرورت بازداشت تصميم بگيرد. هيچ كس نبايد پيش از پايان تحقيقات يا محاكمه در بازداشت بسر ببرد مگر آنكه بدستور كتبی چنين مقامی باشد. فرد بازداشت شده بايد اين حق را داشته باشد كه هنگامی كه به نزد چنين مقامی برده می‌شود، درباره شيوه رفتاری كه در مدت بازداشت با وی شده است، صحبت نمايد.

اصل ٣٨
فردی كه به اتهام جرم جنايی بازداشت شده است بايد اين حق را داشته باشد كه در مدت زمان قابل قبولی محاكمه شود و يا تا پيش از محاكمه آزاد باشد.

اصل ٣٩
به جز در موارد ويژه قيد شده در قانون، فردی كه به اتهام جرم جنايی بازداشت شده است، بايد اين حق را داشته باشد كه تا پيش از دادگاه آزاد باشد مگر آنكه يك مقام قضايی يا مقام مسئول ديگر به خاطر اجرای عدالت دستور خلاف آن را صادر نمايد و مشروط بر آنكه شرايط قانونی رعايت شود. چنين مقامی بايد تاهنگامی كه فرد در بازداشت بسر می‌برد، ضرورت ادامه بازداشت را مورد بررسی قرار دهد.

تبصره عام
هيچ يك از موارد اين مجموعه اصول نبايد در جهت محدود كردن يا فروكاستتن حقوق تعريف شده در «ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی» تفسير شود.
-----------------------------------------
منبع: http://www.unhchr.ch/html/menu3/b/h_comp36.htm
برگردان: سهيلا وحدتی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 0:34  توسط حمید  | 

احكامى كه اقناع كننده نيستند

 
دكتر على اكبر رياحى حقوقدان و مشاور حقوقى

برخى احكام قضايى پس از صدور از سوى اذهان عمومى مورد پذيرش قرار نمى گيرد و در اغلب مواقع آنان را قانع نمى  كند.
براى نمونه هرچند كه قتل فجيع «لاله سحرخيزان» همسر ناصر محمدخانى غيرقابل گذشت است، اما افكار عمومى از اعدام «خديجه جاهد» (شهلا) به هيچ عنوان استقبال نكرد و او را تنها مقصر حادثه نشناخت. نمونه ديگر ماجراى پاكدشت بود؛ ۵ قاضى با به كارگيرى شيوه اى مدرن از دادرسى رأى به برائت باغى دادند، در حالى كه عموم مردم و اذهان عمومى هردو متهم را مستحق مجازات دانستند و نه يكى را.
بايد پذيرفت كه اذهان عمومى براساس تشخيص خود كه در بيشتر مواقع با احساسات نيز همراه است موضوعات مختلف را بررسى مى كنند.
در نتيجه كاملاً طبيعى است كه نظر آنان با تشخيص قاضى متفاوت باشد. هرچند كه ممكن است افكار عمومى نيز دليل منطقى براى رد حكم قاضى بيابد ، اما هر دليل به ظاهر منطقى به لحاظ حقوقى و كارشناسى در انشاى رأى به تنهايى در نظر گرفته نمى شود وملاك عمل نيست.
قاضى عادل بايد بر مبناى دلايل شواهد و قراين محكمه پسند و ادله كافى حكمى را صادر كند كه در چارچوب قانون هم مورد تأييد باشد ، در حالى كه عوام يا اذهان عمومى در جامعه به دليل غلبه احساسات و برخوردار نبودن از نگاهى كارشناسانه اعلام نظر مى كنند.
از اين گذشته چه بسا قاضى پس از انشاى رأى تمايل چندانى به اجراى آن حكم نيز نداشته باشد و بخواهد كه متهم يا محكوم تبرئه يا بخشيده شود. اما چون قانون و ادله قانونى ملاك است ، ناگزير به انشاى حكم مى شود.
نتيجه اينكه اين الزام و هماهنگى هيچ گاه نمى تواند بين نظر تك تك افراد يا افكار عمومى با تشخيص قاضى برقرار شود و رأى صادره را مخدوش كند.
اما بحث ماهيتى كه در اينجا مطرح است اين است كه برخى قوانين يا احكام صادره ممكن است مورد پذيرش عرف نباشد. مثل واكنش هايى كه در خصوص حكم سنگسار از سوى جامعه صورت مى گيرد. البته عرف اين تأثير مهم و قابل توجه را داشته كه توانسته در برخى موارد احكام صادره را تحت الشعاع قرار دهد و اجراى رأى قاضى را حتى براى مدتى به تعويق بيندازد يا سبب تجديدنظر درآن شود.
اما در اغلب موارد تشخيص عرفى چون بدون در نظر گرفتن ملاحظه هاى قانونى انجام مى شود طبيعى است كه نتواند دادگاه صالح را قانع كند و در انشاى حكم قاضى تأثير چندانى بگذارد.
اما پرسشى كه از برآيند اين موضوع مطرح مى شود آن است كه اساساً راهكار هاى يك دادرسى اقناع كننده چيست و چگونه است كه از يك دادرسى اقناع كننده مى توان براى بهبود وضع موجود بهره بردارى كرد و به نوعى در برقرارى آرامش اذهان عمومى موفق بود.
يكى از راهكارهاى موجود اين است كه نظام تحقيق و كشف وتعقيب بانظام صدور حكم هماهنگ باشند و مقام صادركننده حكم قضايى در جريان كليه مراحل كشف و تحقيق وتعقيب متهم قرار بگيرد و باتوجه به دلايل و شرايط موجود و منطقى رأى به انشاى حكم دهد.
راهكار دوم، علنى برگزارشدن دادگاههاست كه بايد باتوجه به شرايط و ملاحظه هاى قانونى و در چارچوب منافع ملى حتى المقدور علنى برگزار شود تا شبهات احتمالى در خصوص زواياى مختلف پرونده نزد اذهان عمومى برطرف شود.
راهكار سوم ، بحث مهم حضور وكيل مدافع در تمامى مراحل دادرسى است.
درتبصره ماده ۱۱۲ قانون آيين دادرسى كيفرى سابق، وكيل مدافع متهم مى توانست در كليه مراحل دادرسى حضور داشته و در جريان كامل پرونده متهم و اتهامات او قرار بگيرد و حتى در مراحل خاص با قاضى پرونده مشورت كند، اما پس از تغيير قانون سابق و در قانون فعلى يك ماده اى گنجانده شده كه به قاضى كيفرى اين اجازه را مى دهد كه هرجا احساس كرد پرونده محرمانه است از حضور وكيل ومطالعه پرونده از سوى او جلوگيرى كند. درواقع وكيل مدافع به عنوان كارشناس متهم در بسيارى از مواقع در جريان جزييات پرونده موكل خود قرار نمى گيرد.
يكى ديگر از مواردى كه مى تواند دادرسى ما را به دادرسى اقناع كننده اى تبديل كند تنظيم نقش وكيل و تعامل وكلاى مدافع با قاضى دادگاه براى رسيدگى بهتر به پرونده هاى قضايى است كه مى تواند در روشن شدن زواياى تاريك يك پرونده نقش مؤثرى داشته باشد. از ديگر راهكارهاى موجود، تخصصى كردن محاكم است كه با اختصاصى بودن آن تفاوت دارد. در واقع بايد قضات كشور در مواردى كه پرونده از شرايط كاملاً تخصصى برخوردار است بانگاهى كارشناسانه و علمى به بررسى پرونده ها و در نهايت انشاى حكم بپردازند.
به عنوان نمونه بحث جرايم اينترنتى كه از چندماه پيش مطرح شد، موضوع كاملاً حساس و پيچيده اى است كه بايد با نگاهى كارشناسانه و با درنظرگرفتن شرايط والزامات موجود بررسى شود كه اين امر مستلزم اشراف كامل قاضى بر موضوع مورد مناقشه است.
بنابراين آموزش قضات موضوعى است كه از اهميت قابل ملاحظه اى برخوردار بوده و بايد با جديت دنبال شود.
در واقع قضات علاوه برآموزش هايى كه قبل از دوران قضاوت مى بينند بايد در طول دوران خدمت نيز از آموزش هاى لازم و اطلاعات به روز برخوردار شوند و متناسب با شرايط نوين روز آموزش ببينند.
از سوى ديگر مسأله اطلاع رسانى محاكم در پرونده هايى كه از اهميت ويژه اى در سطح ملى برخوردارند بار اجتماعى گسترده اى نيز دارند، موضوعى است كه نبايد با غفلت با آن برخورد شود. درواقع تا آنجايى كه به منافع ملى وحقوقى افراد لطمه وارد نمى شود بايد در انعكاس حقايق پرونده به اذهان عمومى شفاف و صريح عمل كرد.
http://www.iran-newspaper.com/1383/831025/html/special2.htm
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 0:28  توسط حمید  | 

قوه مقننه (مجلس) قوه ارشد است؟

دكترناصركاتوزيان: در يك حكومت توتاليتر ساختار حكومت خيلي ساده است. قواي سه گانه در يك نفر جمع مي شود. لوئي چهاردهم مي گفت، قانون منم، قوه اجرايي هم خودش بود، قانون او بود، ملت به عنوان فرمانبر اطاعت مي كرد و او به عنوان فرمانده، فرمان مي راند. اما زماني كه ملت ها به خود آمدند و قرار شد كه در حاكميت شركت كنند و درواقع حاكميت جمعي جانشين حاكميت فردي شد، اين سئوال پيش آمد كه همه ملت چگونه اين حاكميت را اعمال كنند. براي اينكه مردم بتوانند در حاكميت شركت كنند ناچار بودند كه نمايندگاني از بين خودشان انتخاب كنند.حكومت جمهوري مبتني بر همين موارد است، يعني حكومت ملت.

در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران هم به طور صريح آمده است كه حاكميت از آن خداست و از طرف خداوند به ملت واگذار شده است و ملت آن را طبق شرايطي كه در اصول قانون اساسي پيش بيني شده است اعمال مي كند.

در تئوري هاي حاكميت الهي دو نظريه داريم كه اين دو نظريه در مقابل هم در طول تاريخ شكل گرفته است، يكي اينكه حاكميت خداوند بر جهان هستي و همچنين حاكميت تشريحي او، علاوه بر حاكميت تكويني براي آنكه جنبه زميني پيدا كند و محقق شود در زمين به يك نفر واگذار مي شود. اين تئوري در حكومت سلاطين شكل گرفت. شاه سابق مي گفت و سلطنتم جنبه الهي دارد، كليسا هم همين ادعا را داشت. و سلاطين بزرگ هم چه در غرب و چه در شرق معمولا اين ادعا را داشتند كه از طرف خداوند براي نجات رعايايي كه تحت حكومت آنها هستند، مأموريت دارند.

اين شكل از حكومت به استبداد منتهي مي شود و خطرناك است. براي اينكه اگر يك فرد به نام خودش و به نام خدا و نماينده خدا بخواهد سخن بگويد معني اش آن است كه اراده اش به هر شكلي كه باشد در حكم قانون است. اين را علماي حقوق نمي پذيرند.

اما شكل ديگر واگذاري حكومت الهي به مردم مطابق آنچه در قانون اساسي آمده اين است كه درست است كه حاكميت از آن خداست و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم مقهور اراده او هستيم ولي براي اينكه اين حاكميت جنبه خارجي و زميني پيدا كند به جاي اينكه به يك فرد واگذار شود به ملت واگذار مي شود. و اين نظر هم از لحاظ تئوري قوي تر است و هم از لحاظ عملي.

از لحاظ تئوري قوي تر است و خصوصا با آن مفاهيم مذهبي كه داريم مثل يدالله مع الجماعه بهتر مي خواند. يعني اراده عموم درواقع مورد تأييد الهي هم هست يعني هر چه آنها حكم بكنند معنايش اين است كه خداوند هم به همان حكم مي كند. شايد يكي از ريشه هاي مهم اجماع در فقه همين نكته باشد. و حتي اجماع فقها بر يك امر و اظهار نظر كردن، اين اظهارنظر درواقع در حكم خداست.

از لحاظ منطقي هم قابل قبول است، براي اينكه در دموكراسي ها اين خطر وجود دارد و آن خطر عبارت است از حكومت اكثريت بر اقليت يعني استبداد اكثريت در مقابل اقليت. اگر در اينجا ما نصف به علاوه يك، عقيده اي داشته باشد و نيمي از ما منهاي يك، عقيده اي ديگر داشته باشند و قرار بر اين باشد كه احكام اكثريت بر اقليت تحميل شود، آن نصف به علاوه يك مي توانند هر تصميمي كه بخواهند نسبت به نصف ديگر جمعيت بگيرند. اين هم عادلانه نيست و براي جلوگيري از اين كار لازم است كه اصولي ماوراي اكثريت و قانون اكثريت وجود داشته باشد تا مانع از اين شود كه اكثريت استبداد كنند.

اين اصول در كشورهاي لائيك به صورت حقوق بشر جلوه كرده است و الان در دنيا اين فكر هر روز دامن گستر مي شود، كه دولت ها به عنوان اصل حاكميت حق تجازي به اصول حقوق بشر را ندارند.در حكومت هاي مذهبي اين اصول جلودار اكثريت مي شود كه بعضي از اصول هست كه اينها فراتر از تصميم اكثريت است. اكثريت نمي تواند تصميم بگيرد كه خون مردم مباح باشد. يا بدون محاكمه، كسي را محكوم كنند يا امانت ها را به صاحبش برنگردانند. يك اصول معنوي وجود دارد كه اينها براي حكومت هاي مذهبي مثل حقوق بشر هستند.

اين ديد حكومت مذهبي قابل قبول است و حتي علماي حقوق مي گويند اين از تئوري دموكراسي منطقي تر است براي اينكه در تئوري دموكراسي اگر بازي چنين شروع شود كه اكثريت بر اقليت حكومت كند ديگر چيزي جلودارش نيست. راجع به اينكه اصلا حقوق بشر ضمانت اجرا دارد يا ندارد و يا اصلا حقوق بشر درست است يا نه، خيلي حرف ها زده مي شود، خيلي از حكيمان اعتقاد دارند اصلا بشر حقوقي ندارد هرچه هست جامعه است كه اين امتياز را به انسان ها مي دهد و فكر حقوق بشر شاخه اي از نظر حكماست بنابراين موضوع اختلاف انگيزي است ولي حكومت هاي الهي اصول معنويت و قوانين الهي مي تواند مانع از اين شود كه اكثريت در بسياري از موارد رأي خودشان را بر اقليت تحميل كند. يعني يك موانعي وجود دارد.

اين موارد كما بيش در همه كشورها وجود دارد اصولي كه در قانون اساسي مي نويسند، براي همين است. چون مجلس در عين حال كه همه اختيارات را دارد، اختياراتش محدود به آن قواعدي است كه در قانون اساسي مي آيد. پس حق ندارد به آن اصول تجاوز كند و همان اصول مانع از اين مي شود كه اراده مجرم به عنوان يك اراده مطلق شكل بگيرد.قانون اساسي ما بر مبناي چنين فكري تنظيم شده است. و اصول 56 قانون اساسي نسبت به اين مسئله واضح است.در اينجا بايد توضيح دهيم كه اعمال هر حقي با يك تشريفاتي توأم است. بايد در يك چارچوب خاص و در يك نظم خاص اراده ها توافق پيدا كنند تا بشود گفت قانون شكل گرفته است. بنابراين مجلس تبلور خارجي اراده ملي است. اراده اي كه تنها يك قوه نيست بلكه بر ساير قوانين حكومت دارد.

اين سوء تفاهم را بايد حل كرد كه رؤساي سه قوه با هم برابرند. درست است كه از هم جدا هستند ولي اگر خوب دقت كنيد مي بينيد كه قوه مقننه (مجلس) قوه ارشد است.مجلس قانون وضع مي كند و قواي مجريه بايد آن را اجرا كند. مجلس قانون وضع مي كند و قوه قضائيه بايد آن را به اجرا درآورد. بنابراين مجلس مقامي است بالاتر در عين حالي كه يكي از قواي سه گانه است.

براي اينكه تكاثر قدرت مثل تكاثر ثروت مانع فساد است آنها را جدا كردند. قوه مقننه را از قوه اجرائيه و قضائيه تا روي يكديگر نظارت داشته باشند. اما حكومت اصلي و قدرت اصلي دست قوه مقننه است طبق اصل 58 قانون اساسي ممكن است يك سئوال به وجود آيد كه اگر اين حكومت مذهبي است و همه قوا در مجلس جمع مي شوند اين حكومت مذهبي با حكومت غيرمذهبي چه تفاوت دارد چرا اين همه اصرار بود كه بگويند جمهوري اسلامي اين قيد اسلامي در كنار جمهوري چه محدوديتي براي جمهوري به وجود مي آورد محدوديتي كه از ابتدا براي جمهوري به وجود آمد و در نظريه انتقال حاكميت الهي به مردم وجود دارد چون مردم به نيابت از خداوند حاكميت را اجرا مي كنند هيچ نايبي حق ندارد برخلاف اراده موكل خودش گام بردارد بنابراين اراده ملي محدود است به اراده خدا يعني آنچه كه اراده خداوند است مانع از اين مي شود كه بتوانند تصميمي برخلاف اراده او بگيرند. ممكن است اين ايراد پيش آيد كه پس اراده ملي چه معنا دارد؟ بايد تأكيد كنم كه در اين چارچوب معناهاي متفاوتي دارد.

احكام الهي با احكام ساخته شده فقها خيلي تفاوت دارد. بيشتر احكام فقه ساخته شده انديشه فقها است، ما پايبند آنها نيستيم، ما مي توانيم به جمهوري اسلامي پيشنهادهاي تازه كنيم و ما مردم حق داريم آن گونه كه احكام اسلامي را مي فهميم به وسيله متخصصين مان پيشنهادهاي تازه بدهيم. ما پايبند موازين اسلامي هستيم. خوب موازين اسلامي يك احكام محدودي دارد. اسلام مكتب انسان سازي است براي ايجاد رابطه بين خلق و خالق ايجاد شده و موارد حقوقي و جزايي آن يك بخش اندكي از قوانين اسلامي را شامل مي شود. بنا بر اين غير از آن بخش اندك يك ميدان وسيع ديگري در اختيار ما است كه در آن ميدان وسيع حق با ما است كه براي رفع نيازهامان و حل مشكلاتمان قانون وضع كنيم، به اين شكل تعارض بين حكومت مذهبي و حكومت دموكراسي تعديل مي شود، نمي خواهم بگويم هيچ تاثيري درهم ندارند .

جمهوري در كنار اسلامي و اسلامي در كنار جمهوري، هر كدام يك محدويت هايي براي ديگري به وجود مي آورد و اين محدوديت به اين شكل است و حالا در عالم خارج چگونه است، مي توانيد خودتان قضاوت كنيد.

امكان حكومت مستقل الان در جوامع پرجمعيت وجود ندارد وجود مجالس مقننه براي شكل يافتن، تنظيم شدن و تحقق خارجي اراده ملي است. اين مجالس در كشورهاي مختلف انواع مختلف دارد در كشورهاي فدراتيو كه حكومت هاي محلي يك مقدار اقتدار دارند و مجموع اين حكومت ها يك حكومت مركزي را تشكيل مي دهند. وجود دو مجلس جزو ضروريات است به دليل اينكه اگر حكومت هاي محلي كم جمعيت به نسبت شمار افرادشان بخواهند در مجلس حاكم نماينده داشته باشند حكومت هايي با جمعيت كمتر از گردونه خارج مي شوند و اگر بخواهند هر كدام از حكومت ها يك نماينده داشته باشند آن هم ظلم است و براي تعديل اين قضيه مي گويند بايد دو مجلس وجود داشته باشد يكي مجلس با تعداد آرا و يك مجلس رسمي كه هر حكومتي دارد چنان چه در آمريكا، آلمان و سوئيس، وجود دو مجلس در همه جا نمايان است اما در كشورهاي ديگر كه حكومت بسيط دارند و يك حكومت وسيع است كه همه را اداره مي كند وجود دو مجلس قابليت بحث دارد.

آنهايي كه اعتقاد دارند دو مجلس لازم است مي گويند نمايندگاني كه از طبقه جوان تر تشكيل مي شوند اينها براي تحول مسائل اجتماعي با شتاب بيشتري حركت مي كنند و مجلس عاقل تري در كنار آن لازم تر است براي اينكه تعديل كند آن تندروي ها را كه شتابش ممكن است به ضرر جامعه باشد، برعكس كساني كه مخالف دو مجلس هستند استدلال مي كنند كه وجود اين مجلس عاقله كه براي جلوگيري از شتاب ها است در عمل محدود مي شود. براي جلوگيري از اصلاحات پس در مجلس ضرورت ندارد حاكميت در همان مجلس نمايندگان ظاهر  شود و همان ها مي توانند اظهارنظر بكنند. اين است كه مي بينيم در بسياري از كشورها يك مجلس است و در بعضي ديگر دو مجلس.

روزي كه طرح هاي اوليه قانون اساسي تهيه مي شد با تجربه تلخي كه ما از سناي انتصابي در حكومت سابق داشتيم تقريبا افكار متوجه اين بود كه به يك مجلس بيشتر احتياج نداريم و حاكميت در همان مجلس بايد متمركز باشد و احتياج به يك مجلس جداگانه نداريم.اكنون سئوالي مطرح مي كنم، وجود شوراي نگهبان در كنار مجلس آيا اين فكر را به وجود نمي آورد كه ما هم دو مجلس داريم يك سناي انتخابي و يك سناي انتصابي يا نيمه انتخابي در كنار مجلس كه كارهاي آن را كنترل مي كند و تمام مصوبات مجلس بايد در شوراي نگهبان طرح بشود و روي آن اظهارنظر شود و حالا آيا ما هم دو مجلس داريم؟

از نظر تاريخي آن فكر اوليه كه براي شوراي نگهبان در اذهان عمومي است وجود يك دادگاه قضايي بود نه يك مجلس كنترل كننده به اين معنا كه روي اين مباني كه گفتم براي اينكه از تجاوز مجلس به اصول معنوي اسلامي كه حاكم بر اكثريت هم باشد جلوگيري كند دادگاهي تشكيل شود از حقوقدانان كه اينها براي حمايت از قانون اساسي و براي حمايت از مباني مذهبي، اگر مجلس تصميمي گرفت كه با آن مباني تعارض داشت، بتوانند جلويش را بگيرند و حالا اين كار مي تواند از طريق اقامه دعوا باشد يعني بعضي از مقامات عالي حق داشته باشند از جمله رئيس جمهور، دادستان و ... در دادگاه قانون اساسي ابطال اين قانون را بخواهند و ابطال قانون هم طي يك مدت كوتاهي قابليت اقامه را داشته باشند اين طرح اوليه در مجلس خبرگان تغيير پيدا كرد حتي در دولت موقت يعني به طوري كه شوراي نگهبان بتواند قانون را ابطال كند تصميم گرفتند.

يك تبادل قدرتي شد. تمام لوايح اول كه مي رود به شوراي نگهبان، آنها را تاييد كنند ولي در عوض شوراي نگهبان حق  ابطال قانون را ندارد و بلكه بايد دوباره به مجلس برگرداند كه مجلس نسبت به آن تصميم بگيرد.توجه به تاريخ هميشه بقاي اصلي يك نهادي را توجيه مي كند و ما را آماده مي كند براي اينكه آمادگي پيدا كند نسبت به وظايف. شوراي نگهبان به اين صورت شكل گرفت.

اين مسئله به ذهن مي رسد كه حالا كه تمام قوانين بايد بيايد در شوراي نگهبان چه فرق مي كند بين مجلس سنا و شوراي نگهبان پس اين هم جزو قوه مقننه است شباهت هايش را درك مي كنيد تفاوت هايش را هم من مي گويم شوراي نگهبان اولا حق ابتكار ندارد، يعني نمي تواند قانون وضع كند و حق ابطال قانون را هم ندارد ثانيا شوراي نگهبان از يك ديد خاص مي تواند فقط به قوانين نگاه كند تعارض قانون با قانون اساسي و تعارض قانون با قوانين مذهبي او ديگر حق ندارد وارد در سياست حقوق شود مثلا بگويد فلان قانون لازم است يا نيست مثلا هيچ ضرورتي ندارد كه شكنجه در كشور ما منع شود يا نشود، در اين مقوله شوراي نگهبان براساس موازيني كه عرض كردم حق دخالت و اظهار نظر ندارد بلكه فقط مي تواند، بگويد بدين سان ماده با قانون تعارض دارد يا نه در اين حدود مي تواند اظهارنظر كند اين ساختار براي بسياري از مردم شايد پوشيده باشد و در بين جناح  هاي سياسي هم مورد اختلاف است هر كدام يك سر دولت را گرفتند و مي كشند و به جاي اينكه وقتشان صرف گام برداشتن سريع كشور و حفظ منافع شود صرف خنثي كردن همديگر مي شود و اين باعث تاسف است. مجلس قانونگذاري با اين محدوديت كه تشكيل شود دو وظيفه مهم به عهده دارد كه اين دو وظيفه هم مورد اختلاف قرار دارد وظيفه اصلي قانونگذاري است در هر موضوعي كه مجلس به صلاح بداند مي تواند قانون وضع كند.

در يك اختيار ديگر مجلس كه نظارت برساير قوا است سوءتفاهم ها بسيار زياد است در حقوق عمومي وقتي مقايسه مي كنند بين اين دو وظيفه مجلس قانونگذاري و حق نظارت وظيفه دوم را وظيفه اول تاكيد مي كنند يعني انديشمندان اين گونه فكر كردند كه هر چه ممكن است مجلس بايد كمتر به كار قانونگذاري بپردازد به وضع اصول قناعت كند تا رويه هاي قضايي با توجه به عدالت ملموسي كه در وقايع اجتماعي با آن برخورد دارند آنها بتوانند جاهاي خالي را پر كنند تا مجلس امكان اين را داشته باشد كه نظارت بر ساير قوا و ساير نهادهاي كشور را اعمال  كند اين جزو اصول حكومت مردم سالاري است. اصل 76 قانون اساسي در اين اصل به مجلس حق تحقيق و تفحص در تمام امور كشور داده شده همه شما خبر داريد از نزاعي كه بين مجلس و قوه قضائيه و صدا و سيما اتفاق افتاده از تمام اينها خبر داريد. در صورتي كه در قانون به صراحت آمده كه مجلس حق نظارت و تحقيق را دارد و اين يكي از مباني حقوق عمومي است. يعني چيزي است كه تمام علما نسبت به آن اتفاق نظر دارند.

سئوال ديگر اين است كه آيا شوراي نگهبان حق ابطال قوانين را دارد به عنوان اينكه قانون خلاف شرع است اين سئوال شايد الان مطرح نباشد اما در اوايل انقلاب اين سئوال از مسئله هاي اساسي بود چون در اوايل انقلاب به سرعت شروع كرد به ابطال قوانين موجود قوانيني كه در مجلس از گذشته بود و به طور قطع قانون شده بود و شوراي نگهبان گفت كه اين قوانين خلاف شرع است و ابطال كرد شايد يكي از اولين كساني كه از لحاظ نظري با اين قضيه مخالفت كرد من بودم به اين دليل كه درست است كه شوراي نگهبان مرجع تشخيص موافقت و مخالفت قوانين با قواعد مذهبي است ولي اين را بايد در حدود شرايطي كه ابتدا گفتم هر حقي در حقوق عمومي بايد در داخل قلمرو آن تشريفات و ساختمان اصلي خودش اعمال شود. شوراي نگهبان در مورد قوانين موجود فقط صلاحيت دارد و قوانين موجود را هم نمي تواند ابطال كند.

بنابراين ابطال يك چيز اضافه تري است در مورد قوانين موجود هم همان طور كه گفتم حق دارد قوانين را به مجلس برگرداند و تصميم نهايي با مجلس است و حكومت واقعي با مجلس است و شوراي نگهبان به عنوان يك نيروي بازدارنده آن هم براي قواعدي كه ممكن است خلاف قانون اساسي باشد يا خلاف شرع باشد آن هم موازين اساسي.

شرع در آن جا مي تواند اظهارنظر كند نه در مورد هر مسئله اي. نكته ديگري كه اين روزها مورد بحث است مسئله نظارت شوراي نگهبان است بر انتخابات كه آيا اين نظارت استصوابي است يا اطلاعي. اين اصطلاح را هم از فقه گرفتند. در قانون مدني اين مطرح شده كه ما يك ناظر احتياج داريم يك ناظر استصوابي داريم و يك ناظر استصوابي. ناظر استطلاعي ناظري است كه متولي اعمالي كه انجام مي دهد بايد به اطلاع ناظر برساند و ناظر اگر ديد اينها مخالف با مواد قطعنامه است بتواند در دادگاه اقامه دعوا بكند اما ناظر استصوابي كساني هستند كه تصميماتي كه متولي مي گيرد بايد به تصويب آن برسد ولي در هر دو حال چه ناظر اطلاعي باشد چه استصوابي ناظر براي تنفيذ اعمالي است كه متولي انجام مي دهد از خودش نمي تواند ابتكار داشته باشد. من در اين مقوله نمي خواهم زياد صحبت كنم ولي اين نكته را به صورت خلاصه مي گويم وزارت كشور كه متولي انتخابات است آيا در صلاحيت كانديداهاي انتخاب شده مي تواند اظهارنظر كند اگر جواب منفي است ناظرش هم به اين صورت است.

يعني تا وقتي كه وزارت كشور نه گفته چطور مي تواند ناظر، خودش ابتكار به خرج بدهد و قبل از اينكه متولي اصلي در اين مورد اظهارنظر كند او در اين مورد اظهارنظر كند و بگويد فلان كس حق انتخاب دارد يا نه. علاوه بر اين در واقع همان امري است كه اصل 56 قانون اساسي منع كرده كه نمي شود اين اراده ملي را محدود كرد. اگر ما بياييم يك تعداد افراد را معين كنيم و بعد بگوييم شما آزاديد به هر كدام از اينها كه خواستيد رأي بدهيد اين حكومت مردم سالاري نيست و نمي تواند جلوه اراده ملي باشد. بنابراين از بحث هاي لفظي اگر بگذريم هم مصالح ملي ايجاب مي كند براي دلگرم كردن مردم در انتخابات و شركت آنها در انتخابات ضرورت دارد كه به آنها آزادي كامل داده شود كه كساني را انتخاب كنند كه به آنها اعتماد دارند و نه كساني كه برگزيده يك هيأت محدودي است.

چون مصالح ملي در حقوق عمومي خيلي اهميت دارد و جزو مباني است و اين با محدود كردن اراده ملي از بين مي رود. وقتي مردم مي بينند به كساني كه مي خواهند نمي توانند رأي دهند دلسرد مي شوند و اين دلسردي خطر بزرگي براي كل نظام است. بنابراين براي جلوگيري از اين خطر بزرگ تر بايد منش شوراي نگهبان و طرز برخوردش با انتخابات تغيير بكند.

با اين وضع فعلي اين بحث هايي كه در گروه هاي سياسي پيش آمده كه آيا در انتخابات شركت كنيم يا نه و شايد دلشان هم مي خواهند كه شركت نكنند و اين يعني از حق حاكميت مي گذريم تا بگوييم تجاوز شده به قانون و اراده ملي بي خود محدود شده و تجاوز شده به اصول حكومت مردم سالاري.

يك مجلس ديگري كه در كنار مجلس به وجود آمد مجمع تشخيص مصلحت نظام است در مورد اين مجلس هم يك توهم به وجود آمده كه شايد اين هم يك مجلس قانونگذاري باشد. اگر اين مجلس قانونگذاري است پس مواد قانون اساسي كه مي گويد صلاحيت قانونگذاري در صلاحيت خاص مجلس شوراي اسلامي است ديگر معني پيدا نمي كند.

بنابراين اين مجلس يك مجلس داوري است بين مصالحي كه مجلس در نظر داشته. و مصالحي كه شوراي نگهبان در نظر داشته گرفتن يكي از اين دو نكته باعث مي شود كه براساس آنچه كه مجمع تشخيص مصلحت نظام تصميم مي گيرد دو مرتبه برگردد به مجلس و مجلس اظهارنظر كند. مجمع تشخيص مصلحت نظام مجمع داوري است نه قانونگذاري.

http://www.sharghnewspaper.com/82-9-15/political.htm
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 0:11  توسط حمید  | 

اساتيد حقوق كشور

دكتر سيد مصطفي محقق داماد دكتر ابراهيم بيگ زاده  دكتر حميد رضا نيكبخت دكتر سيد قاسم زماني دكتر نجفي ابرندآبادي

دكتر سيدعلي آزمايش دكتر محمد آشوري دكتر عبدالحميد ابوالحمد دكتر محمد علي ردبيلي محمد جعفر حبيب زاده
دكتر نجادعلي الماسي دكتر ضياءالدين پيماني دكتر محسن جابري عربلو ;دكتر حسن دادبان  دكتر تاج الزمان دانش 
دكتر مهدي شهيدي  دكتر سيداسعد شيخ الاسلامي  دكتر سيد محسن صدرزاده افشار  دكتر حسين صفائي  دكتر محمدرضا ضيايي بيگدلي 
دكتر سيدعزت الله عراقي  دكتر محمدكاظم عماد زاده  دكتر عباسعلي عميد زنجاني  عليرضا دكتر فيض دكتر سيدابوالفضل قاضي شريعت پناهي 
دكتر ايرج گلدوزيان  دكتر سيد مصطفي محقق احمد آبادي دكتر ابوالحسن محمدي  دكتر كاظم مدير شانه چي دكتر محمود مصطفوي كاشاني
 حسين ميرمحمد صادقي  دكتر هوشنگ مقتدر دكتر جمشيد ممتاز  دكتر رضا نوربها دكتر محمد علي نوربها
دكتر سيدجعفرنياكي دكتر جواد واحدي دكتر محمد واعظ دكتر گودرز افتخار جهرمي دكتر جواد افتخاري 

 

  استادان و دانشياران دانشگاهها و موسسات تحقيقاتي  كشور

 

فهرست الفبايي استادان و دانشياران كشور بر اساس نام خانوادگي

فهرست الفبايي استادان و دانشياران به تفكيك دانشگاه محل خدمت

فهرست الفبايي استادان و دانشياران به تفكيك گروه تخصصي

جستجوي نام خانوادگي    

استادياران دانشگاهها و موسسات تحقيقاتي  كشور

 

فهرست الفبايي استادياران كشور براساس نام خانوادگي

فهرست الفبايي استادياران كشور به تفكيك دانشگاه محل خدمت

فهرست الفبايي استادياران كشور به تفكيك گروه تخصصي

جستجوي نام خانوادگي    

http://www.hoghooghdanan.com/Professors/prf-main.htm

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 1:47  توسط حمید  | 

حكم قصاص در مورد زن و مرد

 

دكتر حسين مهرپور

مقدمه:

در قانون مجازات اسلامى ايران به تبعيت از فقه شيعه اماميه تفاوتهايى در اعمال مقررات كيفرى بين مرد و زن وجود دارد، همچنانكه در اعمال مقررات مدنى نيز برخى تفاوتها بين زن و مرد به چشم مى‏خورد كه در بسيارى از آن موارد حداقل در يك برداشت ظاهرى چنين به نظر مى‏رسد كه به جنس ذكور، امتياز و برترى داده شده است. تفكر غالب و حاكم بر جوامع امروزى كه در اسناد بين‏المللى بخصوص اسناد حقوق بشرى مثل منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين‏المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان، كنوانسيون حقوق كودك و اسنادى از اين قبيل منعكس است، رعايت تساوى بين زن و مرد و عدم تبعيض و تفاوت بر اساس جنس مى‏باشد. به موجب اين طرز تفكر نبايد مقرراتى وضع و احكامى مقرر و اجرا گردد كه نشان دهنده نوعى امتياز و يا برترنگرى مرد نسبت‏به زن باشد. ترديدى نيست كه تفاوتهايى در ساختار طبيعى خلقت زن و مرد وجود دارد و همين تفاوت خود موجب متفاوت بودن وظايف طبيعى و تكاليف و مزاياى اجتماعى مى‏گردد، ولى مهم اين است كه در وضع احكام و تكاليف و حقوق و مسئوليتها نبايد به چيزى ديگر جز تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد توجه كرد و هر حكمى كه مبنايش پايين‏تر دانستن ارزش انسانى زن نسبت‏به مرد باشد بايد ملغى گردد. ماده يك كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان مى‏گويد:

«منظور از تبعيض عليه زنان، قائل شدن هر گونه تمايز، استثناء يا محدوديت‏بر اساس جنسيت است كه در به سميت‏شناختن حقوق بشر زنان و آزاديهاى اساسى آنها، و دارا بودن حقوق و اعمال آنها بر پايه مساوات با مردان در تمام زمينه‏ها اثر منفى دارد يا هدفش از بين بردن اين وضعيت است.»

براى بررسى دقيق وضعيت‏حكم قصاص و تفاوت آن در مورد زن و مرد و روشن شدن موقعيت آن بايد همه احكام متفاوتى كه در مورد زن و مرد وجود دارد بررسى شود و موارد صحيح و مسلم مشخص گردد آنگاه سه موضوع از ديدگاه اسلامى بخوبى شكافته و روشن شود:

1 - آيا در نگرش اسلامى بين زن و مرد از لحاظ ارزش انسانى تفاوت وجود دارد يا خير؟

2 - احكام و مقررات متفاوت موضوعه به تمايز و تفاوت ارزشى زن و مرد بر مى‏گردند يا صرفا ناظر و مربوط به تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد هستند؟

3 - آيا اين احكام و مقررات متفاوت شانشان دايمى بودن است‏يا بر اساس اوضاع و احوال خاص زمان و مكان صادر شده و طبع آنها منافاتى با تغيير ندارد؟

پرداختن به اين موضوعات و رسيدن به يك نتيجه مشخص و روشن، بحث ظريف و مستوفايى را مى‏طلبد كه در مجال اين نوع بحث مطرح شده در اين مجله به صورت سؤال و مصاحبه نيست، لذا با حفظ آن اصول و كلياتى كه ذكر شد به نحو اجمال وضعيت مربوط به حكم قصاص در مورد زن و مرد را بيان مى‏كنيم و فتح بابى مى‏نماييم به اميد آنكه از نظريات محققانه انديشمندان سود بريم.

حكم قصاص در قانون مجازات ايران و فقه

الف - قانون مجازات اسلامى ايران

طبق ماده 207 قانون مجازات اسلامى: «هر گاه مسلمانى كشته شود قاتل قصاص مى‏شود»، ولى ماده 209 همان قانون مى‏گويد:

«هرگاه مرد مسلمانى عمدا زن مسلمانى را بكشد محكوم به قصاص است، ليكن بايد ولى زن قبل از قصاص قاتل نصف ديه مرد را به او بپردازد.»

و طبق ماده 213:

«در هر مورد كه بايد مقدارى از ديه را به قاتل بدهند و قصاص كنند بايد پرداخت ديه قبل از قصاص باشد».

ماده 258 قانون مجازات اسلامى نيز مقرر مى‏دارد:

«هر گاه مردى زنى را به قتل رساند ولى دم حق قصاص قاتل را با پرداخت نصف ديه دارد و در صورت رضايت قاتل مى‏تواند به مقدار ديه يا كمتر يا بيشتر از آن مصالحه نمايد.»

به هر حال طبق قانون مجازات اسلامى ايران در صورتى كه زنى مردى را عمدا به قتل برساند، زن قصاص مى‏شود بدون هيچگونه شرط خاصى، ولى اگر مردى زنى را عمدا به قتل برساند، در صورتى قاتل قصاص مى‏شود كه اولياى دم مقتوله نصف ديه قاتل را به او بدهند و اگر نصف ديه را ندهند يا نتوانند بدهند مرد قصاص نمى‏شود.

ب - در فقه اماميه

حكم قانونى فوق الذكر از فقه اماميه گرفته شده است. فقهاى اماميه به اجماع و اتفاق معتقدند در صورتى مرد به لحاظ كشتن زن قصاص مى‏شود كه قبلا نصف ديه مرد از سوى اولياى مقتوله پرداخت‏شده باشد. (1)

ج - فقه اهل سنت

بر خلاف اجماع مورد نظر فقهاى شيعه، فقهاى اهل سنت در مذاهب چهارگانه عموما معتقدند مرد قاتل در برابر قتل عمد زن قصاص مى‏شود بدون اينكه ورثه مقتول ملزم باشند نصف ديه قاتل را رد كنند. (2)

در بين فقهاى اهل سنت نيز برخى همانند فقهاى شيعه معتقدند براى قصاص قاتل زن بايد نصف ديه به قاتل داده شود از جمله آنها برخى از فقهاى حنبلى هستند. (3)

قول ديگرى نيز در مورد مساله مربوط به قصاص زن و مرد وجود دارد و آن اينكه اگر زنى مردى را عمدا به قتل رساند، علاوه بر اينكه زن قصاص مى‏شود و به قتل مى‏رسد، بايد به اندازه نصف ديه مرد نيز از اموال زن به ورثه مرد مقتول داده شود. (4)

مبناى حكم در قرآن و سنت

الف - قرآن

در قرآن كريم در چند مورد به مساله قصاص به معنى كشتن قاتل در برابر مقتول و وجود اين حق براى اولياى مقتول تصريح شده است. از جمله مى‏توان به سه آيه مشخص در اين خصوص اشاره نمود:

1- آيه 33 سوره اسراء كه در مكه نازل شده است و حكم تفصيلى و مشخص ندارد، ولى در اين آيه از يك سو به حرمت قتل نفس مگر در مواردى كه بحق باشد تصريح شده و از سوى ديگر حق قصاص را براى ولى مقتول به رسميت‏شناخته است و در مرحله سوم از زياده روى در قتل در مقام انتقام‏گيرى كه رويه معمول اعراب آن روز بود، منع كرده است. آيه فوق الذكر كه حاوى اين سه نكته مهم است‏بدين شرح مى‏باشد:

«و لا تقتلو النفس التى حرم الله الا بالحق و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل...»

2- آيه 45 سوره مائده كه در مدينه نازل شده است. در اين آيه خداوند در مقام اخبار از احكام الهى كه در تورات نازل شده است مساله قصاص نفس و اطراف مورد تصريح قرار گرفته است، خداوند مى‏فرمايد: ما در تورات بر بنى‏اسرائيل نوشتيم و فرض و واجب كرديم كه جان در برابر جان و چشم در برابر چشم، بينى در برابر بينى، گوش در برابر گوش، دندان در برابر دندان و جراحات در برابر هم قصاص مى‏شوند.

«و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس و العين بالعين و الانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن والجروح قصاص...»

هر چند لحن ظاهرى آيه صورت اخبارى دارد ولى با توجه به آيات بعدى مى‏توان فهميد كه اين احكام از زمره احكامى است كه مورد تصديق و تاييد شريعتهاى بعدى يعنى شريعت مسيحيت و اسلام نيز هست.

3- آيه 178 سوره بقره كه باز در مدينه نازل شده و با صراحت و روشنى بيشتر حكم قصاص را بيان مى‏كند. در اين آيه و آيه بعدى آن هم به تعيين حكم قصاص و فلسفه وجودى آن توجه شده و هم ترتيب تعادل قصاص بيان شده است، آيه 178 مى‏فرمايد:

«يا ايهاالذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحر باالحر و العبد بالعبد و الانثى بالانثى فمن عفى له من اخيه شى‏ء فاتباع بالمعروف و اداء اليه باحسان ذالك تخفيف من ربكم و رحمه فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم‏»

و آيه 179 چنين است:

«ولكم فى القصاص حيوه يا اولى الالباب تعلكم تتقون‏»

آيه اول متكفل بيان سه نكته است: تشريع حكم قصاص در مورد قتل، تعادل در حق قصاص و يا حق انتقام و در واقع اكتفا به قصاص قاتل، قطع نظر از اينكه قاتل يا مقتول چه جنسيتى دارد يا از چه موقعيت‏حقوقى و اجتماعى برخوردار است و سرانجام مستحسن بودن عفو و گذشت و صرف نظر كردن از قصاص.

در آيه 179 به فايده و فلسفه و حكمت تشريع حكم قصاص اشاره شده كه موجب حيات و زندگى مردم است. عموما اين آيه اين طور معنى شده كه وضع حكم قصاص و كشتن قاتل در برابر مقتول موجب عبرت ديگران است و باعث جلوگيرى از هرج و مرج و خوددارى بسيارى از افراد از ارتكاب قتل و در نتيجه مصونيت‏بيشتر جامعه و زنده ماندن افراد و مصونيت آنان از كشته شدن است. (5)

بعضى هم اين آيه را با توجه به شان نزول آن و وضعى كه قبل از اسلام بر اعراب جاهلى حاكم بود بدينگونه معنى كرده‏اند كه با توجه به تشريع حكم قصاص كه بايد فرد قاتل به خاطر ارتكاب قتل كشته شود نه فرد يا افراد ديگرى به جاى قاتل، اين امر خود موجب حيات است و باعث مى‏شود از قطع حيات افراد زيادى جلوگيرى شود.

ابوالفتوح رازى در تفسير خود اين بيان را از سدى نقل مى‏كند و مى‏گويد:

«... سدى گفت مراد آن است كه در قصاص حيات است‏يعنى پيش از اسلام، به يك مرد، ده مرد را بكشتندى بگزاف، گفت من قصاص نهادم بسويه تا به نفس بيشتر از نفس نكشند، پس اين قضيه موجب آن بود كه در قصاص حيات باشد.» (6)

حكم قرآن در مورد قصاص زن و مرد

چنانكه ديديم آيه 45 سوره مائده به طور مطلق حكم خداوند را در تورات در مورد قصاص نفس بيان كرده است. در آن جان آدمى در مقابل جان آدمى قرار گرفته و براى آن قصاص ذكر شده و تفاوتى هم بين جان انسانى از حيث جنسيت و زن بودن يا مرد بودن گذاشته نشده است، در آيه 178 سوره بقره ابتدا اصل حكم قصاص تشريع شده و سپس به عنوان مصاديقى از اجراى قصاص كه به معناى معادله و مقابله به مثل در اعمال مجازات است از عبارات: آزاد در مقابل آزاد، برده در مقابل برده و زن در مقابل زن استفاده شده است. منطوق آيه اين است كه مرد آزاد در برابر قتل مرد آزاد و برده قاتل در برابر برده مقتول و زن قاتل در مقابل زن مقتول قصاص مى‏شود، ولى در مورد قصاص مرد قاتل در برابر زن مقتول و قصاص زن قاتل در برابر مرد مقتول و نيز آزاد در برابر برده و برده در برابر آزاد، منطوق آيه دلالتى ندارد، برخى از اين آيه چنين استفاده مى‏كنند كه چون تصريح شده مرد آزاد در برابر مرد آزاد و زن در برابر زن قصاص مى‏شود پس اگر مرد زن را كشت نمى‏توان او را قصاص نمود، زيرا منطوق آيه دلالتى بر اين امر ندارد و از سوى ديگر جان زن با جان مرد برابر نيست‏بلكه جان زن معادل نصف جان مرد است. بنابراين اگر بخواهيم جان كاملى را در برابر جان ناقص بگيريم بايد مابه‏التفاوت آن را برگردانيم و لذا در صورت قصاص مرد بايد نصف ديه پرداخت‏شود. (7)

اما در صورت قتل مرد به وسيله زن گفته شده با اينكه منطوق آيه دلالتى بر قصاص زن در برابر مرد ندارد اين معنى اجماعى است كه مى‏توان زن را به خاطر قتل مرد قصاص نمود و آيه هم هر چند تصريح ندارد ولى معنى هم از قتل زن در برابر مرد نكرده است و بعلاوه وقتى قاتل را به خاطر قتل فرد نظير و در پايه خودش بتوان قصاص كرد به طريق اولى وقتى فرد اشرف و برتر از خود را بكشد مى‏توان او را قصاص نمود. (8) به نظر اين گروه جواز قصاص زن در برابر مرد با وجود مسكوت بودن آن در قرآن به خاطر عدم منع آن و اجماع فقها بر جواز و اولويت از جهت اشرفيت مرد بر زن قابل توجيه است، ولى قصاص مرد در برابر زن با توجه به مسكوت بودن آن در قرآن و همسان نبودن زن با مرد نمى‏تواند به طور مطلق قابل توجيه باشد و بايد در صورت توسل به قصاص، نصف ديه مرد را پرداخت تا تعادل برقرار شود. گروهى كه چنين برداشتى را از اين آيه قرآن دارند تفاوت ذاتى ارزشى بين زن و مرد را مسلم دانسته‏اند و متفاوت بودن حكم قصاص و نيز برخى احكام ديگر همچون نصف بودن ديه زن و وضعيت‏شهادت او و غيره را نيز بر همين معيار مى‏سنجند. در رابطه با شبهه‏اى كه حكم عام آيه 45 سوره مائده در بردارد و به طور مطلق نفس را در برابر نفس قرار داده است كه اين اطلاق همسان بودن جان آدمها را از هر جنسيتى به طور مطلق بيان مى‏كند. نظريه‏هاى مختلفى از طرف فقها صادر شده است‏برخى گفته‏اند آيه مزبور با همين آيه 179 سوره بقره نسخ شده است و براى اين منظور حتى به حديثى هم از حضرت على عليه السلام استناد كرده‏اند كه فرموده است آيه 45 سوره مائده حكم قصاص را در تورات بيان مى‏كند كه مرد و زن و بنده و آزاد در قصاص مساوى بودند ولى خداوند حكم مقرر در تورات را با آيه 179 سوره بقره كه آزاد در مقابل آزاد، برده در مقابل برده و زن در مقابل زن قرار دارد نسخ نموده است. (9)

ناگفته پيداست صحت اين نظر بسيار مستبعد است زيرا اولا به احتمال زياد سوره مائده بعد از سوره بقره نازل شده است، به گفته مفسرين آخرين سوره مفصلى است كه بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده و ناسخ هست ولى منسوخ نيست. (10) بعلاوه اگر بپذيريم كه طبق اين روايت در تورات زن و مرد از لحاظ قصاص با هم مساوى بودند بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه در شريعت اسلام اين حكم فسخ شود و بين زن و مرد از اين حيث تفاوت گذاشته شود. چه اين كه به هر حال شريعت اسلام نسبت‏به شرايع پيشين موقعيت زن و حقوق او را ارتقاء داده است.

البته در مقابل برخى هم آيه 45 سوره مائده را ناسخ آيه 179 سوره بقره كه مشعر به تفاوت بين زن و مرد در امر قصاص است دانسته‏اند. (11)

بايد متذكر شد كه عموما فقها در مورد تفاوت وضع قصاص بين زن و مرد به تفاوت ارزش و اعتبار جان زن و مرد تصريح نكرده، بلكه بعضى از آنها مطلب را بگونه‏اى بيان كرده‏اند كه مشعر بر تساوى اعتبار و حرمت جان زن و مرد است ولى لزوم برگرداندن نصف ديه به قاتل زن براى قصاص او به خاطر روايات زيادى است كه در اين زمينه وارد شده و بر اين معنى تصريح دارد. مثلا شيخ طوسى در كتاب مبسوط ضمن بيان اينكه از شرايط قصاص تكافو و همسان بودن اعتبار جان قاتل و مقتول است، مى‏گويد: هر دو شخص كه خونشان همسان و حرمتشان مساوى است قصاص بين آنها جريان دارد و تكافو در خون و تساوى در حرمت، اين است كه هر يك از آن با دو قذف ديگرى حد قذف درباره‏اش جارى شود. (12) بنابراين اگر مردى مثلا نسبت زنا به زنى بدهد و او را قذف كند و شاهد نياورد حد قذف بر او جارى مى‏شود، با معيار فوق معلوم مى‏شود، اعتبار و حرمت زن و مرد يكسان است و اتفاقا برخى از فقهاى اهل سنت‏با توجه به همين مطلب بر لزوم قصاص مرد در برابر زن بدون پرداخت نصف ديه استدلال كرده‏اند. ابن قدامه در كتاب المغنى مى‏گويد: زن و مرد دو شخص هستند كه اگر هر كدام، ديگرى را قذف كند بر او حد جارى مى‏شود بنابراين هر كدام ديگرى را به قتل برساند بايد قصاص شود، بدون اينكه لازم باشد چيزى پرداخت گردد. (13)

ولى فقهاى شيعه به استناد روايات وارده از ائمه عليهم السلام چنانكه اشاره شد و بعدا هم از آنها بحث‏خواهد شد بالاتفاق پرداخت نصف ديه را براى قصاص مرد در مقابل زن لازم مى‏دانند.

مفهوم صحيح آيه 179 سوره بقره

به نظر مى‏رسد از آيه 179 سوره بقره نمى‏توان تبعيض بين مرد و زن در امر قصاص را استنباط نمود و آيه شريفه مزبور نيز در مقام بيان اين مطلب نيست. نسبت ناسخ و منسوخ و يا حتى عام و خاص هم كه بعضى از فقها و مفسرين (14) گفته‏اند بين آيه مزبور و آيه 45 سوره مائده وجود ندارد و هر دو آيه در يك جهت و با بيان مختلف و در موقعيت‏بيانى خاص خود در مقام تبيين وجود حكم قصاص در مورد قتل و متعادل بودن آن هستند و با يكديگر تعارض ندارند. در آيه 45 سوره مائده مطلب به صورت اخبار از حكم موجود در تورات بيان گرديده و در آيه 179 سوره بقره با بيان تفصيلى‏تر بر تشريع حكم قصاص براى مسلمانان تاكيد شده است.

تقريبا مى‏توان گفت مفسرين در شان نزول آيه 179 سوره بقره متفق‏القولند كه در بين اعراب جاهلى در زمان و محيط نزول قرآن، قصاص و يا به هر تعبير بهتر انتقام‏گيرى شناخته شده بود و رواج داشت ولى حد و ضابطه مشخصى براى آن وجود نداشت. چگونگى حل موضوع بستگى به ميزان قدرت و عصبيت قبيله قاتل يا مقتول داشت، نه قبيله قاتل حاضر بود او را تحويل دهد و به قصاص برساند و نه قبيله مقتول راضى بود كه فقط قاتل را قصاص نمايد. و گاه در مقابل يك مقتول دهها نفر به قتل مى‏رسيدند و گاهى هم موافقت‏نامه‏اى بين طرفين برقرار مى‏شد قبيله‏اى كه قدرت بيشترى داشت مقرر مى‏كرد كه در برابر هر برده‏اى كه از او كشته مى‏شود، آزادى را بكشد و در برابر زنى كه به قتل مى‏رسد، مردى را به قتل برساند. اسلام اين طريق ناپسند را منسوخ ساخت و با نزول آيه فوق الذكر خواست اين حكم را تشريع نمايد كه در مقابل مقتول قاتل را بايد قصاص كرد و نه كس ديگر را خواه آزاد باشد يا برده مرد باشد يا زن. (15) اين آيه چيزى بيش از اين را نمى‏رساند و هيچ تعارض و تنافى هم با بيان كلى مذكور در آيه 45 سوره مائده ندارد. از آيات قرآنى هم نمى‏توان پست‏تر بودن و كم ارزشتر بودن جنس زن را نسبت‏به مرد استنباط كرد و آن را به عنوان يك اصل مسلم تلقى كرد و آيه را با اين تلقى معنى نمود.

ب - مبناى روايى

سه دسته روايت در اين زمينه وجود دارد كه به آنها اشاره مى‏نماييم:

1- اكثريت فقهاى اهل سنت كه قصاص مرد را به خاطر قتل زن بدون هيچ شرطى جايز مى‏دانند علاوه بر استناد به ظاهر آيات قرآن كه به آنهااشاره شد و اصل يكسان بودن نفوس آدمى اعم از زن و مرد به برخى احاديث و رويه‏ها نيز استناد مى‏كنند. از جمله از طريق عامل نقل شده است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «ان الرجل يقتل بالمراة‏» (16) (مرد در برابر زن قصاص مى‏شود) و نيز نقل شده است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مرد يهودى را كه دخترى را به قتل رسانده بود قصاص كرد. (17) حديثى نيز از همين طريق از حضرت على عليه السلام نقل شده كه فرموده است: «اگر مردى زنى را به قتل برساند قصاص مى‏شود.». (18)

در منابع اهل سنت‏حديث ديگرى هم از على‏بن ابيطالب‏عليه السلام نقل شده است كه فرموده است: اولياى دم زن مقتول مى‏توانند نصف ديه قاتل را بدهند و او را قصاص كنند و مى‏توانند نصف ديه مرد (يعنى ديه زن) را بگيرند. جصاص صاحب كتاب احكام القرآن مى‏گويد: اين روايت اخير كه از على عليه السلام نقل شده روايت مرسل است زيرا هيچ يك از رواتى كه اين حديث را نقل كرده خود از او مستقيما چيزى نشنيده‏اند. (19)

از طريق شيعه نيز روايتى نقل شده است كه على عليه السلام مردى را كه مرتكب قتل عمد زنى شده بود قصاص كرد همچنانكه زنى را به جرم قتل عمدى مردى قصاص نمود. (20)

2- چندين روايت از طريق شيعه عمدتا از امام صادق عليه السلام و بعضا از امام باقرعليه السلام نقل شده كه در صورتى مرد به جرم قتل عمدى زن قصاص مى‏شود كه نصف ديه او پرداخته شود. در كتاب وسائل الشيعة، حدود 9 روايت‏به اين مضمون و به طرق مختلف از امام صادق‏عليه السلام نقل شده است. دو روايت هم به نحو مردد از امام صادق‏عليه السلام يا امام باقرعليه السلام و سه روايت هم از امام باقرعليه السلام با مضمون فوق آمده است. همچنين روايتى ديگر از امام باقرعليه السلام بدين مضمون نقل شده است: مردى را نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آوردند كه با چوب خيمه زن حامله‏اى را به قتل رسانده بود، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اولياى دم را مخير كرد كه يا پنج هزار درهم و مقدارى هم اضافه به خاطر جنين بگيرند يا پنج هزار درهم به اولياى قاتل بپردازند و او را قصاص كنند. (21) البته برخى از اين روايات با اندك تفاوتى در عبارت از يك راوى مثل ابوبصير يا ابوالعباس از امام صادق‏عليه السلام يا امام باقرعليه السلام نقل شده است‏يعنى عملا تعداد واقعى روايات كمتر از آن است كه شمرده شده است.

3- روايتى از امام صادق‏عليه السلام نقل شده است كه مردى مرتكب قتل زنى شد و على‏عليه السلام حكم به قصاص ننمود بلكه صرفا ديه را مقرر نمود. (22)

4- روايتى هم از امام باقرعليه السلام نقل شده كه در مورد زنى كه مرتكب قتل عمد مردى شده بود فرمود: بايد به قتل برسد و در عين حال ولى او نصف ديه را به خانواده مقتول بپردازد. (23)

دو روايت اخير مورد توجه و عمل فقها قرار نگرفته است و آنها را بگونه‏اى تفسير نموده يا به عنوان روايت‏شاذ و غير قابل عمل، طرد كرده‏اند، ولى عموما فقهاى شيعه به رواياتى كه قصاص مرد را در برابر قتل زن با دادن نصف ديه از سوى اولياء مقتوله مجاز مى‏دانند، عمل كرده و به همين طريق فتوى داده‏اند.

نتيجه

در اين بررسى كوتاه و نه چندان عميقى كه به عمل آمد، ملاحظه شد كه از آيات شريفه قرآن در باب قصاص نمى‏توان تبعيض و تفاوت بين زن و مرد در مساله قصاص استنباط كرد، بلكه ظاهر آيه 45 سوره مائده كه به طور صريح و مطلق، نفس را در برابر نفس قرار داده تساوى هر دو جنس را در اين مسئله مى‏رساند. آيه 178 سوره بقره نيز نه منطوقا و نه مفهوما تفاوت بين زن و مرد را در امر قصاص نمى‏رساند، بلكه به شرحى كه قبلا ذكر شد، در مقام محدود كردن قصاص به فرد قاتل، با قطع از نظر جنسيت و حالت‏بردگى يا آزادى است. همانطور كه البته در مورد ديه نيز در قرآن تفاوتى بين زن و مرد گذاشته نشده است. توجيه عقلى و منطقى قابل قبولى نيز براى تفاوت گذاشتن بين زن و مرد در امر قصاص وجود ندارد. رواياتى هم از طرق عامه و شيعه از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و حضرت على‏عليه السلام و سيره عملى آنها نقل شده كه هر يك از زن و مرد كه مرتكب قتل عمد ديگرى بشوند، قصاص مى‏گردند. اكثر فقهاى اهل سنت نيز همين نظر را دارند.

از سوى ديگر روايات متعددى از امام باقرعليه السلام نقل شده كه قصاص مرد در برابر زن موكول به پرداخت نصف ديه مرد به قاتل يا اولياى او مى‏باشد، اگر اين روايات صحيح و تبعيت از حكم آنها براى همه زمانها تعبدى باشد، ناچار بايد تفاوت بين مرد و زن را در امر قصاص پذيرفت. ولى از يك سو با توجه به معناى مستفاد از آيات 178 سوره بقره و 45 سوره مائده و مخالف بودن اين روايات با آيات قرآنى و عدم اطمينان به صحت روايات منقوله و قابل بحث‏بودن قبول تعبدى روايات و امكان تاثير مقتضيات زمان از سوى ديگر عمل كردن به اين روايات را مشكل مى‏نمايد. بنابراين عمل به مفاد آيات قرآنى به شرحى كه در فوق ذكر شد، قوى به نظر مى‏رسد.

پى‏نوشتها:

1) جواهر الكلام جلد 42 ص‏82.... فيقتل الحر بالحر... و بالحرة و لكن مع رد فاضل ديته النصف بلاخلاف فيه بل الاجماع بقسميه عليه... و نيز بنگريد ساير كتب معتبر فقهى شيعه.
2) الفقه على المذاهب الاربعة، عبدالرحمن الجزيرى جلد5 ص‏287: اتفقت كلمة فقهاء المسلمين على انه يجوز قتل الرجل بالمراة.... ابن قدامة، مغنى، جلد7 ص‏679: و يقتل الذكر بالانثى و الانثى بالذكر هذا قول عامة اهل العلم...

3) همان و احكام القرآن، ابوبكر جصاص، جلد1، ص‏139.

4) همان و جواهر الكلام، جلد 42، ص‏83.

5) زمخشرى، تفسير الكشاف جلد اول، ص‏233: «و هى الحياة الحاصلة بالارتداع عن القتل لوقوع العلم بالاقتصاص من القاتل.... و مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى، جلد 1-2، ص‏481 و تفسير المنار، محمد رشيد رضا، جلد دوم، ص‏132.

6) نقل از مرحوم استاد محمود شهابى، ادوار فقه، جلد 1، ص‏125. و مجمع البيان ج‏1-2، ص‏481 نقل از سدى

7) تفسير مجمع البيان طبرسى‏ج‏1-2، ص‏479.

8) همان و كنز العرفان فى فقه القرآن، فاضل مقداد، ص‏398.

9) جواهر الكلام، جلد42، ص‏84 و وسائل الشيعه، جلد 19 ص‏63.

10) علامه طباطبايى، تفسير الميزان، جلد 5، ص‏167.

11) كنز العرفان فى فقه القرآن، ص‏398 و تفسير الميزان، جلد1، ص‏441.

12) شيخ طوسى: المبسوط فى فقه الاماميه، جلد7، ص‏5: كل شخصين تكافا دماهما و استوت حرمتهما، جراى القصاص بينهما، والتكافى فى الدماء و التساوى فى الحرمة ان يحد كل واحد منهما بقذف صاحبه فاذا تكافا الدمان قتل كل واحد منهما بصاحبه فيقتل الحر بالحر و بالحرة اذا رد و افاضل الدية عندنا و عندهم لايرد..

13) ابن قدامه، المغنى، جلد2، ص‏679: «.. ولا نهما شخصان يحد كل واحد منهم بقذف صاحبه فقتل كل واحد منهما بالآخر كالرجلين ولا يجب مع القصاص شيئى، لانه قصاص واجب فلم يجب معه شيئى على المقتصى كسائر القصاص‏»

14) همان، و وسائل الشيعه، جلد19، ص‏63.

15) تفسير كشاف زمخشرى، جلد1، ص‏221، تفسير المنار، جلد2، ص‏126، تفسير مجمع البيان جلد 1-2 ص‏481، تفسير الميزان، جلد1، ص‏444، كنز العرفان فى فقه القرآن، ص‏398، ادوار فقه مرحوم شهابى، جلد1، ص‏125 و...

16) احكام القرآن جصاص، جلد1، ص‏139.

17) همان و الفقه على المذاهب الاربعة، جلد5، ص‏287.

18) همان: عن الحكم عن على و عبدالله قالا: اذا قتل الرجل المراة متعمدا فهو بها قود.
19) همان.

20) وسايل الشيعة، جلد19، ص‏61: عن السكونى عن ابى عبدالله‏عليه السلام ان امير المومنين‏عليه السلام قتل رجلا بامراة قتلها عمدا، و قتل امراة قتلت رجلا عمدا.
21) همان، ص 59 تا 63.

22) همان، صفحه 62: عن جعفرعليه السلام ان رجلا قتل امراة فلم يجعل على‏عليه السلام ينهما قصاصا و الزمه الدية.

23) همان و تهذيب الاحكام شيخ طوسى، جلد 10، ص‏183: عن ابى جعفرعليه السلام قال: فى امراة قتلت رجلا قال: تقتل و يؤدى وليها بقية المال.

http://www.e-resaneh.com/Persian/farhangi/Archive/barresi%20tafavot%20ejraye%20hokm.htm

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 1:40  توسط حمید  | 

قانون اساسى، مسؤوليت اجرا و تفكيك قوا

 
در گفت و گو با آيت‏اللَّه عباسعلى عميد زنجانى،
دكتر حسين مهرپور و دكتر سيد محمد هاشمى

«قسمت دوم» گفت‏وگو:
ابراهيم اميرى، مهدى پورحسين،
محمد كاظم‏تقوى و حسين جوان آراسته
بر اساس اصل صد و سيزدهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، پس از مقام رهبرى، رئيس جمهور، عالى‏ترين مقام رسمى كشور است و مسؤوليت اجراى قانون اساسى و رياست قوه مجريه را جز در امورى كه مستقيماً به رهبرى مربوط مى‏شود، بر عهده دارد. از سوى ديگر، بر اساس اصل پنجاه و هفتم، قواى سه‏گانه، زير نظر ولايت مطلقه امر، عمل مى‏كنند و از يكديگر مستقل مى‏باشند. اين دو اصل به همراه برخى اصول ديگر قانون اساسى و تحليل‏ها و تفسيرهاى متفاوتى كه وجود دارد، پرسش‏هاى حقوقى و قانونى چندى را ايجاد مى‏كند. آنچه پيش روى داريد، بخش پايانى گفت‏وگو با صاحب‏نظران و حقوق‏دانان محترم، آقايان دكتر سيد محمد هاشمى، دكتر حسين مهرپور و آيةاللَّه عباسعلى عميد زنجانى است كه بخش نخست آن‏را در شماره پيش آورديم. اين بخش به بررسى چگونگى سازگارى مسؤوليت اجراى قانون اساسى با تفكيك قوا، مسؤوليت اجرا با نگاه به روح حاكم بر قانون اساسى، بررسى تفسير شوراى محترم نگهبان و سير تاريخى آن، جايگاه قانونى هيأت پى‏گيرى اجراى قانون اساسى و موضوع دادگاه عالى قانون اساسى مى‏پردازد.
گفتنى است كه اين گفت‏وگوها به‏صورت جداگانه انجام گرفته و سپس توسط مجله تلفيق و تنظيم شده است. لازم مى‏دانيم مجدداً از اساتيد محترم، كه اين فرصت را در اختيار مجله گذاشته و در اين گفت‏وگو شركت كردند، سپاسگزارى كنيم.

سوال :
قانون اساسى، مسؤوليت اجرا را به رئيس‏جمهور داده است و طبق تحليلى كه ارائه شد، اين مسؤوليت، فراگير است و همه اصول قانون اساسى حتى اصول مربوط به قواى ديگر را شامل مى‏شود و طبعاً در همان محدوده بايد اختياراتى براى اجرا وجود داشته باشد. در مقابل، قانون اساسى اصل تفكيك قوا را به رسميت شناخته است كه شايد هم يك اصل حاكم در قانون باشد.
بنابراين، اجراى قانون اساسى چگونه با تفكيك قوا سازگار است؟ اگر رئيس‏جمهور بخواهد براى اجراى قانون يا جلوگيرى از نقض قانون اساسى اقدام كند، چگونه بايد عمل كند كه استقلال قواى ديگر محفوظ بماند؟
دكتر هاشمى:
در اين‏جا خوب است من درباره تفكيك قوا توضيحى بدهم.
فلسفه وجودى تفكيك قوا شكستن قدرت، بين ايادى متعدد، به منظور جلوگيرى از تمركز قدرت، در يد واحد يا در كانون واحد است. تجربه تاريخى نشان داده كه قدرت فساد مى‏آورد، خصوصاً اگر قدرت بلامعارض باشد. از آن‏جا كه زمامدارى، عالى‏ترين مقام است، بنابراين، معارضى ندارد. حال با تجربياتى كه فلاسفه و صاحب‏نظران به‏دست آورده‏اند، يكى از راه‏هايى كه نشان داده‏اند، تفكيك قوا است. مونتسكيو، از متجددترينِ طرفداران تفكيك قوا، براى جلوگيرى از قدرت مى‏گويد: 1. قدرت فساد مى‏آورد. پس جلوى فساد قدرت را بايد گرفت. 2. هيچ قدرتى بالاتر از قدرت نيست. چه بايد كرد؟ بايد قدرت را شكست و توزيع كرد. تفكيك قوا براى اين است. اصل تفكيك قوا براى آن است كه قدرت در يدِ واحد نباشد كه اينجا اصل پنجاه و هفتم را هم مى‏توانيم نقد كنيم.
به اين ترتيب، در واقع، هدف از تفكيك قوا اين است؛ اما به اين نكته توجه داشته باشيم كه تفكيك قوا به دو صورت است: يكى تفكيك مطلق و ديگرى تفكيك نسبى. تفكيك مطلق، تفكيكى است كه اولاً قوا وظايفشان از يكديگر متمايز و جدا باشد و ثانياً هيچ يك از قوا نفوذ و اقتدار بر ديگرى نداشته باشد.
در تفكيك نسبى، اولاً قوا متمايز از يكديگرند؛ يعنى هر قوه‏اى كار خود را انجام مى‏دهد. ثانياً امكان نفوذ و اقتدار قوا بر يكديگر وجود دارد؛ هم‏چنان كه در قانون اساسى ما تفكيك قوا نسبى است، نه مطلق. هيچ جاى دنيا، تفكيك مطلق قوا نداريم. يكى از كشورهايى كه تفكيك قوا را به آن نسبت مى‏دهند، كشور آمريكا است. در اين كشور، تفكيك مطلق قوا هست؛ يعنى رئيس‏جمهور منتخب مردم و مظهر مردمى است. نمايندگان پارلمان هم منتخب مردم هستند. اين‏ها هر دو مسؤوليت مردمى‏اند و اظهار استقلال از يكديگر مى‏كنند؛ ولى در همان جا رئيس‏جمهور را به علت خيانت به كشور، توسط همان مجلسى كه مردمى است، مى‏توان محاكمه كرد. از سوى ديگر، رئيس‏جمهور هم مى‏تواند قوانين پارلمان را وتو كند. بنابراين، ما تفكيك مطلق صددرصد نداريم. آن‏چه داريم، تفكيك نسبى است. از اين رو، آن‏ها مى‏توانند بر همديگر اِعمال اقتدار و نفوذ منطقى بكنند نه نفوذ زور؛ مثلاً قوه مجريه استقلال ندارد، با اين‏كه قوه مقننه احاطه كامل دارد، از رأى اعتماد، در تأسيس دولت، تا عدم اعتماد براى عزل دولت و حتى پيشنهاد عزل رئيس‏جمهور.
بنابراين، تفكيك قوا در كشور ما تفكيك نسبى است؛ اما اصل پنجاه و هفتم مى‏گويد: «قوا مستقل از يكديگرند» كه اين استقلال، به اين معنا است كه قوه قضاييه مثلاً كار اجرايى انجام ندهد. يا قوه مجريه، كار قضايى انجام ندهد. يا رئيس قوه مجريه، دادگاه نداشته باشد. آقاى رهبر، براى خودش دادگاه نداشته باشد. كار قضا بايد متمركز در قوه قضاييه و كار تقنين بايد متمركز در قوه مقننه شود. مجمع تشخيص مصلحت نظام و شوراى عالى امنيت ملى، حق قانون‏گذارى ندارند.
اما استقلال ديگرى هم داشتيم و آن، استقلال قوه قضاييه است كه بيش‏ترين مطلب در كشور ما اين است و رئيس قوه قضاييه هم به اين استناد مى‏كند. صدر اصل صد و پنجاه و ششم مى‏گويد: «قوه قضاييه قوه‏اى است مستقل». اين كلام اول قوه قضاييه است. اين كلام، تأسيسى است. قوه قضاييه بايد مستقل تأسيس شود؛ اما هدف از استقلال براى قوه قضاييه چيست؟
قوه قضاييه، نهادى در مقام قضاوت است و شرط اول قضاوت، تأثيرناپذيرى و استقلال در برابر ارباب نفوذ است. بنابراين، منظور از استقلال قوه قضاييه، اين است كه دستگاه قضايى بتواند به دور از نفوذ ديگران، اولاً بر اساس قانون و ثانياً بر اساس وجدان قاضى، به دعاوى رسيدگى و حكم صادر كند؛ يعنى حكم قاضى، تحت تأثير فردى از بالا نباشد. قاضى بايد آن‏چنان استقلال داشته باشد كه بتواند حاكم را هم محاكمه كند. قاضى بايد آن‏چنان استقلال داشته باشد كه ترس از انتقال و عزل و نظاير آن را نداشته باشد.
بنابراين، منظور از استقلال قوه قضاييه، اين است كه قضاوت در يك محيط بى‏طرفانه بتواند عدالت را محقق بسازد، نه اين‏كه بگوييم: قوه قضاييه جزيره جدايى است كه كسى حق ورود به آن‏را ندارد، خير. اولاً تفكيك قوا است و هر قوه‏اى كار خودش را انجام مى‏دهد، ثانياً قوه قضاييه يكى از نهادهاى موجود در كشور است كه منطبق با قواى ديگر است. مى‏خواهد قانون وضع كند، به قوه مقننه ارتباط پيدا مى‏كند. مى‏خواهد اجرا كند، به قوه مجريه ارتباط پيدا مى‏كند. مى‏خواهد بودجه بگيرد، از قوه مجريه مى‏گيرد. مى‏خواهد قانون جزا وضع شود يا اجرا شود، دولت جرايمى را مشخص مى‏كند و قوه قضاييه بايد محاكمه كند. بنابراين، قوه قضاييه نهاد مستقلى نيست. به همين علت است كه قوه قضاييه هم مانند ديگر نهادها مجرى قانون اساسى است. لذا كسى كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى را دارد، حق دارد بر همه دستگاه‏ها، از جمله، قوه قضاييه، مقام رهبرى و ديگر نهادها نظارت لازم و كافى را داشته باشد.
بنابراين، تفكيك قوايى كه اين‏جا مورد انتظار است، تفكيك قوا براى قضاوت سالم است نه بيش‏تر؛ يعنى يك جزيره مسدودى نيست كه كسى را حق ورود به آن نباشد؛ مثلاً بر اساس اصل سى هفتم قانون اساسى، در قوه قضاييه اِعمال شكنجه ممنوع است؛ اما اگر گاهى بخواهند فردى را به اقرار وا دارند، او را شكنجه كنند، يك اصل قانون اساسى مخدوش شده است. چه كسى مسؤول اجراى قانون اساسى است؟ در كشور ما رئيس‏جمهور است. بنابراين، رئيس‏جمهور بايد حق نظارت را از اين بابت داشته باشد.
دكتر مهرپور:
بله، يك نظر هست كه وقتى قانون اساسى مى‏گويد: رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است، بايد اين اختيار را هم به او بدهيم كه بتواند دخالت كند. بنابراين، اكنون مى‏توانيم اصلاح كنيم. اگر قانون نداريم، اين قانون را به مجلس ببريم كه رئيس‏جمهور مى‏تواند اين كارها را انجام دهد؛ اما سؤال اين است: اگر رئيس‏جمهور ديد كه قانونى بر خلاف قانون اساسى، تصويب شده است، يا دستگاه قضايى، حكمى بر خلاف قانون اساسى داده است، آيا مى‏تواند جلو آن را بگيرد؟ آيا با ساختار قانون اساسى ما انطباق دارد؟ با ساختار فعلى قانون اساسى، طبعاً نمى‏توانيم بگوييم كه چنين اختيارى دارد؛ زيرا دخالت در قوه ديگر خواهد بود.
موردى داشتيم كه قانونى از تصويب مجلس گذشته و لازم‏الاجرا شده بود. شوراى نگهبان، اين انتظار را از رئيس‏جمهور داشت كه: «دستور بدهيد جلوى اجراى اين قانون گرفته شود؛ چون خلاف قانون اساسى است». حال شما حتماً خواهيد گفت كه چون خود شوراى نگهبان، آن قانون را خلاف قانون اساسى مى‏دانسته، چنين خواسته است؛ ولى شوراى نگهبان انتظار عدم اجرا را از رئيس‏جمهور داشته است؛ چون شوراى نگهبان فقط تشخيص مى‏دهد و كار اجرايى نمى‏تواند بكند. بنابراين، به رئيس‏جمهور گفته است: از شما كه مسؤول اجراى قانون اساسى هستيد، انتظار داريم كه اجراى اين قانون را اكيداً ممنوع كنيد.
با وجود اين‏كه چنين موردى داشتيم (با وضع فعلى قانون اساسى) طبيعتاً نمى‏شود اين نظر را درباره با قانون اساسى مطرح و بيان كرد كه رئيس‏جمهور مستقيماً بتواند چنين كارى را انجام دهد و خصوصاً در ارتباط با قوه قضاييه، بر خلاف قانون اساسى، جلو اجراى حكم قاضى را بگيرد. البته اين نظريه هم مطرح است كه وقتى قانون اساسى به رئيس‏جمهور، مسؤوليت اجراى قانون اساسى را مى‏دهد و براى وى محرز مى‏شود كه قانون اساسى نقض شده است، پس بايد بتواند جلو نقض آن را بگيرد.
ما در بحث‏هايى كه در هيأت پيگيرى اجراى قانون اساسى مطرح شد، گفتيم كه در محدوده اصول و حدود ديگرى كه براى اختيارات رئيس هست، از رئيس‏جمهور، مسؤوليتى بيش از اين خواسته نشده كه تدبير لازم را بينديشد، توصيه كند، تذكر دهد و اخطار كند. اخطار و تذكر، دخالت نيست. اين، جزء شأن رياست جمهورى است كه تذكر و اخطار بدهد و به مجلس گزارش كند، اين‏ها همه پشتوانه‏ها و ضمانت اجراهايى است كه مى‏تواند مؤثر باشد (نبايد از اين‏ها غافل باشيم) و اگر به آن عمل شود، مى‏تواند اثر خودش را بگذارد. از رئيس‏جمهور خواسته شده كه در همين حدود اقدام كند. اگر اين تخلف‏ها به جايى رسيد كه تخلف ادارى و انضباطى و يا حتى جرم باشد، يعنى به نقض فاحش حقوق مردم منجر شود، مثلاً رئيس‏جمهور با انجام بدرفتارى با متهم، برخورد كرد، اين را به مرجع مربوطه ارجاع مى‏كند؛ يعنى به قوه قضاييه و به دادگاه مربوطه گزارش مى‏كند؛ كه قانون اساسى نقض شده و نقض قانون اساسى، به عمل مجرمانه منجر شده است، رسيدگى كنيد! و آنان مكلفند كه رسيدگى كنند.
اگر همين مقدار، درست عمل شود و دست كم از رئيس‏جمهور پذيرفته شود كه مى‏تواند چنين كند و در مرحله‏اى كه گزارش‏هايى به رئيس‏جمهور مى‏رسد، مى‏تواند بازرسى كند، نماينده بفرستد، پرونده را بخواهد راهگشا است. نمى‏خواهد دستورى بدهد، دخالتى بكند و يا اعمال نفوذى انجام دهد؛ ولى چون مسؤول اجراى قانون اساسى است، مى‏خواهد در جريان كار قرار بگيرد و بتواند بگويد: شما تخلف كرديد و اخطار بدهد، گرچه ممكن است طرف مقابل (اخطار شونده) عمل نكند. نمى‏گوييم رئيس‏جمهور جلو تصميم او را بگيرد؛ ولى اين ابزار را به او بدهيم كه بتواند بر موضوع اشراف پيدا كند؛ يعنى بتواند بررسى و بازرسى و پيگيرى كند و تذكر بدهد تا جلو كارهاى خلاف را بگيرد. ما مى‏گوييم در اين حد مى‏تواند انجام دهد. اين‏كه رئيس‏جمهور جلو اجراى حكم دادگاه يا جاى ديگر را بگيرد، ظاهراً با ساختارى كه قانون اساسى ما دارد، مطابقت نمى‏كند. هميشه اين واهمه هست كه اگر اين اختيار (دخالت در قواى ديگر) به او داده شود، گرچه ممكن است بسيار خوب باشد، اما گاهى اين اختيار و قدرت در دست او باعث سوء استفاده مى‏شود و آن ديكتاتورى كه از آن مى‏ترسيم، از اين راه، پيش مى‏آيد و اين جاى بحث دارد.
اما از لحاظ نظرى، چرا عده‏اى اين بحث را مطرح مى‏كنند؟ چون رئيس‏جمهور، از راه‏هاى مختلفى كنترل مى‏شود، مجلس او را استيضاح مى‏كند، ديوان كشور، تخلفات قانونى او را پيگيرى مى‏كند، در برابر رهبرى مسؤول است، دوره رياستش چهار سال بيش‏تر نيست و در برابر مردم، مسؤول است. همه اين‏ها اهرم‏هايى است كه رئيس‏جمهور را مهار مى‏كند. اگر اختيارى هم به او بدهيد، اين اهرم‏ها مى‏تواند او را مهار كند و جلو ديكتاتورى او را بگيرد؛ اما اگر قوه ديگرى داشته باشيد، ولى اين اهرم‏ها را نداشته باشيد و رئيس‏جمهور هم نتواند در اجراى اين وظيفه‏اش جلو آن را بگيرد، شما مى‏خواهيد چه كار كنيد؟
در سطح جهانى هم گاهى ممكن است اين نظريه به جايى برسد كه بگويند: بياييد اصلاحاتى به‏عمل بياوريم و اين اختيارات را بدهيم؛ مثلاً در سطح جهانى، اين خيلى مهم است كه وقتى جرايم مهمى به وسيله مقامات و شخصيت‏هايى اتفاق مى‏افتد كه دست‏رسى به آنان به‏سادگى ميسر نيست و نمى‏شود آنان را تحت تعقيب قرار داد و محاكمه كرد، جناياتى كه به وسيله دولت‏ها و مقامات دولتى، در زمان جنگ واقع مى‏شود يا جناياتى كه اسم آن‏ها را جنايات عليه بشريت گذاشته‏اند، كه از جمله، بعضى از موارد مربوط به حقوق بشر است، مثلاً اعمال شكنجه، اعمال تبعيض و كارهاى مختلف اين‏چنينى كه به‏طور گسترده و نظام‏يافته، عليه افراد انجام مى‏شود، بتوان مرتكبان را تحت تعقيب و محاكمه قرار داد. كسانى كه مرتكب اين جرايم مى‏شوند، بيش‏تر ممكن است دولت‏ها و مقامات دولتى باشند.
اين نهضت جهانى حقوق بشر و مبارزه عليه ناقضان حقوق بشر و حقوق انسان، كه سال‏ها است برپا شده، براى اين‏كه جلو نقض گسترده حقوق بشر را بگيرند، راه‏هاى مختلفى را پيش گرفتند، مقاوله‏نامه‏ها، عهدنامه‏ها و كنوانسيون‏هاى مختلفى كه دولت‏هاى مختلف تصويب كردند كه بعد از تصويب، مسؤولند، كميته‏هايى براى نظارت پيش بينى شده كه توضيح مى‏خواهند، بازخواست و سؤال مى‏كنند، نماينده ويژه تعيين مى‏كنند كه نظارت مى‏كند و گزارش مى‏دهد. اين گزارش‏ها در مجامع بين‏المللى و سازمان ملل مطرح مى‏شود. قطعنامه‏ها صادر مى‏كنند و فرضاً دولتى را كه نقض حقوق بشر مى‏كند، محكوم مى‏كنند. همه اين‏ها راه‏كارهايى است براى اين‏كه از نقض حقوق بشر جلوگيرى شود. اما تا چه اندازه اثر دارد؟ ممكن است خيلى مؤثر باشد؛ چون هر دولتى در داخل كشورش مستقل است. قطعنامه حداكثر به اين مضمون است: «اظهار نگرانى عميق از نقض حقوق بشر، به‏وسيله فلان دولت در فلان كشور».
اگر بخواهيد در امور داخلى كشورى دخالت كنيد، اعمال حق حاكميت كنيد، جلو تصميماتش را بگيريد يا عليه او وارد عمل شويد، مى‏گويند: دولت‏هاى ديگر نمى‏توانند عليه حاكميت يك كشور مستقل، وارد عمل شوند. با همه اين حرف‏ها و مسائلى كه وجود دارد، اما همه تلاش دارند كه حاكميت و استقلال دولت‏ها محفوظ بماند و از مداخله دولت‏هاى ديگر، حتى به اسم حقوق بشر جلوگيرى شود؛ چون از اين‏ها سوء استفاده مى‏شود؛ ولى امروزه در اين نظريه، تجديد نظر شده است؛ يعنى مى‏گويند: ما بايد به مرحله‏اى برسيم كه اگر افراد يا مقاماتى در يك كشور، جنايات ضد بشريت مرتكب شوند، بتوانيم آنان را محاكمه كنيم.
شما مى‏دانيد كه امروزه، اساسنامه ديوان كيفرى بين‏المللى رم تصويب شده است و بسيارى از كشورها آن‏را امضا كرده‏اند كه اگر شصت دولت، آن را تصويب كنند، لازم‏الاجرا مى‏شود؛ ولى هنوز لازم‏الاجرا نشده است. بر مبناى اين اساسنامه، ديوان كيفرى يا دادگاه كيفرى بين‏المللى تشكيل مى‏شود. هيچ‏كس در مورد جرايمى كه در قلمرو صلاحيت اين ديوان است، مصونيت ندارد؛ يعنى رهبر، رئيس‏جمهور، نخست وزير، وزير، نماينده مجلس و هر سمت و عنوانى كه طبق قوانين داخلى يا مقررات بين‏المللى، مصونيتى دارد، در اين‏جا هيچ مصونيتى ندارد. افراد در هر مقام و موقعيتى، اگر مرتكب جرايمى بشوند كه در قلمرو صلاحيت اين دادگاه است (جنايات ضد بشريت كه بعضى از آن‏ها مسائل حقوق بشرى است) تحت تعقيب قرار مى‏گيرند. در درجه اول، به دادگاه‏هاى داخلى مى‏گويند كه تعقيب و رسيدگى كنند. اگر نتوانستند يا رسيدگى نكردند، ديوان كيفرى بين‏المللى لاهه، كه مركب از هجده قاضى مستقل است، رسيدگى مى‏كند.
بدين ترتيب، محكوم بودن مداخله در امور داخلى دولت‏ها و استقلال حكومت‏ها در مسائل داخلى، با اين وضعيت، شكسته مى‏شود. اين درست است كه مسأله، متوجه فرد است، ولى اين فرد، داراى مقام بوده يا حالا داراى مقام است. اگر اين اساسنامه، تصويب و ملى شود، اگر رئيس‏جمهورى را توسط دادگاه يا دادستان يا دادگاه بين‏المللى كيفرى، به نسل كشى يا جرايم ديگر يا نقض حقوق يا تبعيض مستمر يا آزار و اذيت مداوم گروه خاصى، در داخل كشور خود متهم كرد، تعقيب و محاكمه خواهد شد. به هر حال، كشورها ديدند چاره‏اى نيست و به اين‏جا رسيدند.
حالا همين را بياوريد در داخل كشور. ما مى‏گوييم كه رئيس‏جمهور در ساختار فعلى قانون اساسى، اين حق را ندارد كه در قوه ديگرى دخالت كند و درست هم هست؛ چون احتمال اين‏كه به ديكتاتورى رئيس‏جمهور و قوه مجريه منجر شود، وجود دارد. لذا قانون اساسى تمهيدات مختلفى انديشيده است. به هر حال، اين نظريه هم وجود دارد كه رئيس‏جمهورى، كه ما او را مهار كرديم كه كارش به ديكتاتورى نكشد، حال كه اين مسؤوليت‏ها را به او داديم، اين اختيارها راهم به او بدهيم تا جلوى اين كار را بگيرد، البته اين يك نظريه است و هنوز پخته نشده است.
بنده نظرم اين است كه مطابق قانون اساسى فعلى، رئيس‏جمهور نمى‏تواند به‏خصوص در مورد قواى ديگر، وارد كار اجرايى بشود و مثلاً جلو اجراى حكم دادگاه را بگيرد و يا جلو اجراى قانون را بگيرد. به نظر نمى‏رسد كه اين (دخالت در قواى ديگر) با چهارچوب قانون اساسى مطابق باشد و يا حتى بخواهيم قانون عادى تصويب كنيم و اختياراتى را به او بدهيم.
برداشت ما اين است كه قانون اساسى، با هر ايده‏اى، اين عنوان مسؤوليت اجراى قانون اساسى را ذكر كرده است با همين راه‏كارها. مهم اين است كه ما اين اختيار را به رئيس‏جمهور بدهيم كه اشراف كامل پيدا كند و بتواند بازرسى و پيگيرى كند، اخطار و تذكر بدهد، به مجلس و مردم گزارش بدهد و مطالب را منعكس كند. اين مطلب، تا حد زيادى مى‏تواند مؤثر باشد.
سوال :
آقاى دكتر هاشمى! شما اشاره كرديد به اين‏كه بر اساس تفكيك قوا، اصل پنجاه و هفتم قانون اساسى قابل نقد است. تحليل حقوقى خود را در اين‏باره بفرماييد.
دكتر هاشمى:
فلسفه و حكمت تفكيك قوا شكستن قدرتى است كه سوء استفاده از آن، بسيار محتمل است. در واقع، قدرت فساد مى‏آورد. جز پيامبران و معصومين(ع) به هيچ كس كه دارنده قدرت است، نمى‏توان به طور دربست اعتماد كرد. اين امر را نمى‏توانيم ناديده بگيريم.
از سوى ديگر، تجربيات سياسى و اجتماعى تاريخ، نشان داده كه تفكيك قوا نهاد بسيار خوبى براى تضمين سلامت زمامدارى است؛ يعنى دموكراسى لازم است؛ ولى كافى نيست. دموكراسى همراه با تفكيك قوا مى‏تواند به‏خوبى مؤثر باشد. با قبول اين مطلب، تفكيك قوا در كشور ما پذيرفته شده و مبنايى كه در اصل پنجاه و هفتم وجود دارد، مبناى تفكيك قوا است. قواى حاكم عبارتند از: قوه مقننه، قوه مجريه و قضاييه. اين تأسيس تفكيك قوا در كشور مااست. به بيان ديگر مى‏توانيم بگوييم كه در نظام ما نخست يك هرم ناقص ايجاد شده كه به جاى يك رأس، سه رأس دارد و اين سه رأس، در رقابت و درگيرى با يكديگر هستند و مردم در ظل و ذيل چنين رقابت و رودرويى و نبودن قدرت واحد، احساس آزادى و راحتى مى‏كنند.
بنابراين، غرض تمام است؛ اما جمله تكميلى در اصل پنجاه و هفتم آمده است كه اين قوا زير نظر ولايت مطلقه امر و امامت است. من در اين‏جا برداشت اولم را عرض مى‏كنم، بعد در برداشت دوم، خودمان را راضى مى‏كنيم.
در برداشت اول، هرم ناقص، تبديل به هرم كامل شده و در رأس، فردى قرار مى‏گيرد كه قواى سه‏گانه، زير نظر او هستند. به همين علت، در برداشت اول، هدف اصلى و فلسفه اصلى تفكيك قوا، نه تنها مخدوش شده، بلكه تا حدود زيادى از بين رفته است. بنابراين، يك نفر در رأس قدرت قرار دارد و ديگر قوا زير سايه او يا تحت اقتدار او به اداره امور مى‏پردازند و آن صلابت لازم را كه مورد انتظار تفكيك قوا است، ندارند.
اما با توجه به اين‏كه نظام ما يك نظام اسلامى و تعهدطلب است، مقام رهبرى، مقام مطلقى نيست، مقامى است كه بايد اولاً شرايطى داشته باشد و ثانياً مسؤول است. از ميان شرايط او مهم‏ترين شرط، عدالت است. عدالت براى اداره امور جامعه اسلامى؛ هم‏چنان كه در اصل صد و نهم قانون اساسى ذكر شده كه از شرايط رهبرى، عدالت است. بنابراين، با فرض عدالت براى رهبرى، مى‏گوييم كه تا حدودى نگرانى‏ها رفع مى‏شود. از سوى ديگر، رهبر مسؤول و پاسخ‏گوى كارهاى خودش است. به همين علت (ما تحليل حقوقى مى‏كنيم، اجتماعى و سياسى نيست) زير نظر نهاد ناظرى به نام مجلس خبرگان قرار دارد و از اين بابت، تا حدودى مى‏تواند نگرانى را رفع كند. با وجود اين، تفكيك قوا در كشور ما با تفكيك قوا در كشورهاى ديگر متفاوت است و در عمل، ما شاهد نظارت مقام رهبرى به نحوى هستيم كه قواى سه‏گانه، ابتكار عملشان را در بعضى موارد از دست داده‏اند؛ مثلاً يادم هست كه در زمان حيات امام خمينى(ره) جريان مك فارلين كه پيش آمد، هشت نفر از نمايندگان، از وزير امور خارجه سؤال كردند كه جريان مك فارلين چيست؟ (حالا هر چه بوده، ديپلماسى نهانى بوده؛ به هر حال، در همه كشورها از اين‏گونه ديپلماسى‏ها ممكن است وجود داشته باشد) كه امام مداخله كردند. نه قوه مجريه و نه رئيس‏جمهور، نخست وزير، بلكه امام به عنوان مقام ما فوق، طى يك سخنرانى در يكى از ديدارها اعلام كردند كه كجا مى‏رويد؟ «اَيْن تذهبون؟» نماينده‏هايى كه سؤال كرده بودند، سؤال خودشان را پس گرفتند و نه تنها پس گرفتند، بلكه از صحنه خارج شدند. هيچ كدام از آنان ديگر نماينده نيستند.
من اين‏جا نقدم به شخص امام نيست. امام يك شخصيت والا و برجسته است. نمايندگان نبايد اين سؤال را مى‏كردند. بايستى درايت داشتند كه چنين سؤالى را مطرح نمى‏كردند؛ ولى جزء حقوق قانونى آنان بود كه سؤال كرده بودند. صحبت امام عملاً راه را بر آنان مسدود كرد.
بنابراين، مى‏توانيم بگوييم كه مقام رهبرى، قدرت فائقه و مسلط بر قواى سه گانه است.
يك نمونه ديگر كه ما شاهد بوديم، مسأله قانون‏گذارى بود (در قانون مطبوعات) كه رهبرى دخالت كرد. ملاحظه كرديد كه آن تعاونى كه قوا با يكديگر دارند، تحت‏الشعاع قدرت مقام رهبرى است كه سير به سمت مطلقيت دارد. نه مطلقيت در معناى اصولى، بلكه در معناى سياسى. يك مطلقيت اصولى داريم و يك مطلقيت سياسى. سير به آن سمت است؛ يعنى ما نمى‏توانيم اين‏ها را ناديده بگيريم. به هر حال، با وجود نظارت ولايت مطلقه امر و امامت امت، بر قواى سه‏گانه، انطباق اصل تفكيك قواى جمهورى اسلامى، با تفكيك قواى موجود در ديگر دموكراسى‏هاى مؤثر، كامل به نظر نمى‏رسد.
به اين ترتيب، تفكيك قوا در كشور ما با وجود رهبرى، از نظر حقوقى نقض شده است؛ يعنى آن غرضى كه از تفكيك قوا بوده، با وجود رهبرى، نقض شده است.
تفكيك قواى سياسى، اين است كه هيچ قوه فائقه‏اى وجود نداشته باشد. به همين علت، يكى ديگر از اصول تفكيك قوا، توازن قوا است؛ يعنى قوا بايد قدرت متوازن داشته باشند كه يكى بر ديگرى برترى نيابد. اگر برترى يافت، قوه عالى مى‏شود. بنابراين، هدف اين است كه قوه مافوقى وجود نداشته باشد. الان يك قوه چهارمى وجود دارد به نام قوه رهبرى كه موازى با قواى ديگر بلكه مافوق و مسلط بر آن‏ها است. اين تسلط عملى، فلسفه تفكيك قوا را مخدوش كرده است كه يك قدرت متمركزِ فائقِ واحد وجود نداشته باشد؛ اما الان هست و واقعيت دارد كه رهبرى، يك مقام عالى و در عمل، بلامنازع است.
سوال :
با قطع نظر از مطلقه بودنِ ولايتِ رهبر است يعنى همين كه فائقه هست؟
دكتر هاشمى:
بله، بدون مطلقه بودن؛ چون در زمان امام كه مطلقه نبود. اين معناى مطلقه‏اى كه الان در جامعه ما متداول شده است، به هيچ وجه آن مطلقه‏اى نيست كه امام فرمودند. مطلقه‏اى كه الآن متداول است، مطلقه سياسى است، در حالى كه مطلقه‏اى كه منظور امام بود، مطلقه اصولى بود؛ يعنى حكومت و دولت، در اداره امور و در نظارت خود، اطلاق و عموم دارد و مى‏تواند در همه امور دخالت كند.
اگر به گذشته نگاه كنيم، فقهاى گذشته، در زمان استيلاى استبداد زندگى مى‏كردند؛ ملااحمد نراقى كه ولايت عام را مطرح كرده و مى‏گويد: كه بهترين فرد براى اداره امور، كسى است كه عادل باشد، و از آن‏جا كه فقيه، اين شرايط را دارد، بايد جاى پادشاه بنشيند و كشور را اداره كند. بنابراين، اين طرز فكر، مربوط به آن زمان است كه در آن زمان، ما مى‏گفتيم: يك آدم نمازخوانِ روزه‏بگيرِ عادل، به مراتب بهتر است از يك پادشاه دائم‏الخمرِ سفاك؛ ولى الآن با سبك جديد، نظام عوض شده و ديگر ولايت، در آن معنا هويتى ندارد. اصلاً يك نفر نمى‏تواند اداره‏كننده باشد. امور فنى و تكنيكى، از امور رايانه گرفته تا امور هوايى (فضايى)، اين‏ها اصلاً با روشى كه مثلاً شاه بالا مى‏نشست و امر مى‏كرد، عملى نيست.
وقتى امام خمينى ولايت فقيه را مطرح كردند، گفتند: درست است كه فقها عصمت پيامبر را ندارند، ولى اختياراتشان كم‏تر از پيامبران و حضرت على(ع) نيست. اصلاً امام خمينى مقابل مردم نايستادند. خطاب امام خمينى فقط به فقهاى شوراى نگهبان بود. فقهاى شوراى نگهبان، صرفاً يك ذهن بسته غيرمدرن سنتى، در مورد مسائل فقهى داشتند؛ مثلاً قانونى وضع شده بود كه در آن، غير از مواد اربعه، گندم و جو و مويز و خرما، كه مواد احتكارى ذكر شده در فقه است، لاستيك و دارو را هم آوردنده بودند. شوراى نگهبان اين قانون را رد مى‏كرد و مى‏گفت: خلاف شرع است؛ چون اين‏ها در كتاب‏هاى فقهى سنتى نبودند. اين اصلاً با مسائل امروز سازگارى ندارد. الآن احتكار دارو جان ما را مى‏گيرد. يا مسائل جديدى كه پيش مى‏آيد. بنابراين، اطلاقى كه در كلام امام بود، در مقابل فقها بود كه در مقابل آن حدودى قرار گرفت كه در كتاب‏هاى فقهى آمده بود. به همين علت، بعدها طى نامه‏اى كه به آيةاللَّه خامنه‏اى نوشتند، فرمودند: «اگر اختيارات حكومت، در چهار چوب احكام فرعيه الهيه است، بايد عرض حكومت الهيه و ولايت مطلقه مفوضه به نبى اسلام(ص) يك پديده بى معنا و محتوا باشد.» اشاره مى‏كنم به پيامدهاى آن، كه هيچ كس نمى‏تواند ملتزم به آن‏ها باشد؛ مثلاً خيابان‏كشى‏ها كه مستلزم تصرف در منزلى يا حريم آن است (خوب اين منزلش هست و چهارديوارى اختيارى، اصل تسليط هست: «الناس مسلطون على اموالهم». آيا ولى فقيه خانه را خراب مى‏كند؟ اين كار شهردارى است.)، در چهار چوب احكام فرعيه نيست. نظام‏وظيفه، اعزام الزامى به جبهه‏ها، و جلوگيرى از ورود و خروج ارز و جلوگيرى از ورود و خروج هر نوع كالا. (مى‏گفتند: خلاف شرع است. نگاه كنيد در مثال‏هايى كه حضرت امام زدند، اصلاً مثال براى شخص نيست، مثال موضوع است، كه اگر حاكم هست، مى‏تواند در اين امور دخالت كند، مى‏تواند قانون نظام وظيفه اجبارى بگذارد، قانون منع ورود و خروج ارز داشته باشد. در صد سال پيش، اصلاً ارز معنا نداشت، طرف يك الاغ سوار مى‏شد مى‏رفت كربلا، نجف و مكه و بر مى‏گشت.) جلوگيرى از گران‏فروشى و پخش مواد مخدر و منع اعتياد به هر نحو، غير از مشروبات الكلى، حمل اسلحه به هر نوع كه باشد و صدها امثال آن، كه از اختيارات دولت است، بنابه تفسير شما خارج است، بايد عرض كنم كه حكومت شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول‏ا...(ص) است، يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مى‏تواند مسجد يا منزلى كه در خيابان است، خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. حاكم مى‏تواند مساجد را موقع لزوم تعطيل كند و مسجدى كه ضرار باشد، در صورتى كه رفع، بدون تخريب نشود، خراب كند. حكومت مى‏تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد، مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك‏جانبه لغو كند...».
از بررسى‏هاى صرف حقوقى فوق چنين مى‏توان نتيجه گرفت كه ولايت مطلقه، اصطلاحى است كه جنبه موضوعى دارد نه شخصى؛ بدين معنا كه دولت اسلامى، على‏الاطلاق حق دخالت و تصرف در همه موضوعات امور حكومتى را دارد، اما در جاى خود. اين اختيار مطلق را نمى‏توان مانع از تقسيم منطقى وظايف زمامدارى، بين قواى متعدد دانست. در حقوق داريم كه قراردادى كه دولت مى‏بندد، مى‏تواند لغوش كند، در حالى كه «المؤمنون عند شروطهم». اين‏جا اين دولت «مؤمن» مى‏تواند «شرط» را به‏هم بزند؛ چون منافع ملى اقتضا مى‏كند. تقدم منافع عمومى بر منافع خصوصى، اين كار را اقتضاء مى‏كند.
به اين ترتيب، منظور از ولايت مطلقه‏اى كه امام در اين نامه به آيةاللَّه خامنه‏اى نوشتند، اين بود كه دست دولت باز باشد. احتكار بيش از آن چهار مورد در كتاب‏هاى فقه نيامده است؛ ولى الآن مى‏شود بيايد؛ مانند خراب كردن خانه يا مسجد و تعطيل كردن حج. حج امروز با حج دويست سال پيش فرق دارد. الآن حج، نياز به ارز دارد. اگر ارز از مملكت خارج شود و مردم به فلاكت بيفتند و ما برويم زيارت كنيم، صحيح نيست. امروز استطاعت فقط فردى نيست، استطاعت ملى هم داريم. مستطيع ملى بايد داشته باشيم. بنابراين مى‏گويند: فعلاً حج را دو سال تعطيل كنيم. آقاى جوادى آملى گفتند: كه اين‏جا منظور از ولايت، ولايت فقيه نيست، ولايت فقه است؛ يعنى فرد نيست، بلكه قانون است كه حاكم است. اين قانون مى‏گويد كه حكومت الآن صلاح مى‏داند كه اين كار را بكند. حالا اين حكومت، كى است؟ امام خمينى است، آيةاللَّه خامنه‏اى، آقاى خاتمى يا شهردار تهران است؟ هر كسى در حد خودش هست. خيابان شهيد محلاتى در اختيار آيةاللَّه خامنه‏اى نيست، در اختيار شوراى شهر و شهردارى تهران است. اين‏ها مى‏گويند اين‏جا را خراب كنيد. اگر اين باشد، ما قبول داريم؛ اما در فضايى كه امروز متأسفانه وجود دارد، شخصى فرضش مى‏كنند، خصوصاً شوراى نگهبان. در گذشته به‏عنوان مثال، در مورد قانون كار، شوراى نگهبان از اول گفت كه ما ردش مى‏كنيم؛ مانند همين جرم سياسى كه رد كرد. سرحدى‏زاده زرنگى كرد و قبلاً از امام اجازه گرفت. گفت: آقا! چنان‏چه دولت شرطى گذاشت، مثل شرط ضمن عقد، نظر به اين‏كه كارفرماها از آب و ارز و انرژى و... استفاده مى‏كنند، بنابراين، در اين ارتباط، مجرى قانون كار باشند. امام گفتند: چه در گذشته چه در حال، مى‏توانند. شوراى نگهبان ديد كه امام فتوا داده است، ديگر نمى‏توانست كارى بكند. گفتند: بسيار خوب، حرف امام براى ما لازم‏الاطاعه است. درباره ماده يك، كه امام فرمودند، صحبت نمى‏كنيم؛ ولى ما ماده به ماده بررسى مى‏كنيم. در حالى كه ماده يك، ماده مادر بود. 74 ايراد گرفتند. امام، مجمع تشخيص مصلحت را تأسيس كردند. اين موارد و كارهايى كه امام كردند، براى مقابله با آن سنت‏گرايى‏هاى موجود بود. شوراى نگهبان، گفته است كه ولايت مطلقه، يعنى همان مطلقه غيرمقيد به هيچ قيدى؛ يعنى رهبر اصلاً مقيد به هيچ قانونى نيست.
اين اصلاً جزء افتخارات نيست. ما نگاه مى‏كنيم آيةاللَّه خامنه‏اى موضعى كه گرفتند درباره تحقيق و تفحص از صدا و سيما، اين كار بسيار خوبى بود و اعتبار اجتماعى ايشان را افزايش داد. به نظر مى‏رسد كه اگر امام هم بود، اين وضعيت را نمى‏پسنديد.
سوال :
صرف نظر از آن‏چه از قانون اساسى و قوانين عادى درباره مسؤوليت اجراى قانون اساسى وجود دارد، به نظر شما در يك نگاه كلان و با توجه به روح حاكم در قانون اساسى، كدام‏يك از گزينه‏هاى زير را ترجيح مى‏دهيد؟ به چه دليل؟
الف) رهبرى مسؤول اجراى قانون اساسى باشد.
ب) رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى باشد.
ج) با توجه به اين‏كه قوا و نهادهاى حكومت، هر كدام در محدوده خود، مسؤوليت اجراى اصول مطرح در قانون اساسى را دارند، نيازى به تعيين فردى به عنوان مسؤول اجراى قانون اساسى نيست.
د) هيچ يك از سه مورد فوق.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:
در شرايط فعلى هيچ كارى نمى‏شود كرد جز اجراى قانون اساسى، آن مقدارى كه مربوط به رهبرى است؛ يعنى سه قوه كار خودشان را انجام مى‏دهند و رهبرى هم نظارت بر سه قوه را انجام مى‏دهد. اين ضمانت حُسن اجراى قانون اساسى است در شرايط فعلى. تكرار مى‏كنم كه سه قوه، وظايفشان را عمل مى‏كنند و رهبرى هم نظارت مى‏كند. احتمال تبانى بين سه قوه و رهبرى هم وجود ندارد، به علت شرايط و كنترل‏هاى صفاتى كه در رهبرى شده است. بنابراين، تنها ضمانت اجراى اصول قانون اساسى، اين است كه سه قوه وظايفشان را عمل كنند و رهبرى هم نظارت كند و با انجام وظايف اجرايى رهبرى، مسأله تضمين شده است.
اما يك حالت ايده‏آلى داريم كه اگر روزى نوبت دوم بازنگرى در قانون اساسى داشته باشيم، چه كار بايد بكنيم؟ اين مسأله بسيار حساسى است. بهترين راه براى اين مسأله، تشكيل دادگاه عالى است؛ يعنى قانون اساسى يك دادگاه عالى پيش‏بينى كند بيرون از دستگاه قضايى كه در عرض سه قوه و مستقل باشد؛ چون اگر در درون سه قوه باشد، استقلال قوا نقض مى‏شود. نهادى كه قضايى نباشد، ولى ماهيتاً كار قضايى انجام بدهد؛ مانند شوراى عالى قانون اساسى فرانسه كه ماهيتاً قضايى نيست، اما كار قضايى هم مى‏كند. يا مانند دادگاه قانون اساسى تركيه كه ماهيتاً سياسى است، اما كار قضايى هم مى‏كند. حزب فضيلت را محروم مى‏كند، اين كار قضايى است. اين در دنيا متداول است. اين هيأت‏هاى پيگيرى در ادارات هم ماهيتاً ادارى هستند، قضايى نيستند، ولى كار قضايى مى‏كنند؛ يعنى كارمند متخلف را مجازات مى‏كنند با مجازات‏هايى كه در قانون پيش‏بينى نشده است. يا مثلاً جريمه‏هاى راهنمايى و رانندگى، كه قانون، بر عهده خود پليس گذاشته است. پليس هم مجرى است، هم همان‏جا ايستاده، محكمه تشكيل مى‏دهد و فورى جريمه‏اى مى‏نويسد.
اين منافاتى ندارد؛ يعنى در بعضى از مسائل، از نظر حقوقى پذيرفته است كه برخى كارهاى فورى قضايى، به صورت اجرايى عمل شود. در هر حال، يك نهاد عالى بايد پيش‏بينى شود كه عهده‏دارِ ضمانت اجرايى اصول قانون اساسى باشد كه خواه‏ناخواه رهبرى در رأس آن است. براى اين‏كه بتوانيم تعارض را برداريم، بايد رهبرى يا نماينده رهبرى در رأس آن قرار بگيرد؛ مثل مجمع تشخيص مصلحت، يا خود قوه قضاييه كه رهبرى تعيين مى‏كند. حالا اين قابل بحث است كه خود رهبر شخصاً در رأس قرار گيرد، كه نظارتش بسيار دقيق‏تر مى‏شود، يا اين‏كه رئيس اين تشكيلات به‏وسيله رهبرى تعيين شود؛ چون مى‏تواند اعضايش تلفيقى و انتصابى - انتخابى باشد؛ مثلاً در دنيا رسم است كه رئيس‏جمهورهاى گذشته، عضو هستند؛ به علت تسلطشان بر مسائل اجرايى. رئيس قوه قضاييه، رئيس قوه مقننه، حضورشان الزامى است؛ چون ماهيتاً قضايى - سياسى - اجرايى است؛ مانند شوراى بازنگرى. اگر تركيبش را در قانون ببينيد، يا تركيبى كه امام انتخاب كردند آن 25 نفر را، تلفيقى از قسمت‏هاى مختلف است؛ چون قسمت‏هاى مختلف بايد حضور داشته باشند. بنابراين، به نظر مى‏رسد كه اين مسأله مى‏تواند در آينده، هنگامى كه شوراى بازنگرى، به صورت قانونى تشكيل شد، به عنوان يك پيشنهاد مطرح باشد.
سوال :
اين كه حضرت‏عالى فرموديد كه دادگاه قانون اساسى لازم است، منافات دارد با آن بيان اولتان (در بخش اول مصاحبه) كه فرموديد: نيازى نبود چنين دادگاهى وجود داشته باشد. قانون‏گذار اهمالى نكرده است؛ چون كه رهبر هست و بر قواى سه گانه نظارت دارد.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:
آن صحبتى كه من كردم، معنايش اين است كه اصلاً اين جمله لغو است و بايد آن‏را برداشت. اين‏كه «رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است» اين را بايد برداريم. اگر اين را نگه داريم، آن راه حل است؛ چون ما الآن دچار يك تنش هستيم و هر كس جا دارد بپرسد كه اين چيست؟ قانون اساسى را كه نمى‏شود بگوييم يك اصلش پررنگ است يك اصلش كمرنگ. اگر اين اصل را نگه داريم، بايد چنين چيزى به دنبالش به عنوان ضمانت اجرا بيايد. اگر نه، طبق تفسيرى كه من اول گفتم، اين جمله، يك جمله تشريفاتى است.
دكتر مهرپور:
اگر بخواهيم در مقام اصلاح، اظهار نظر كنيم و مسأله اصلاح قانون اساسى مطرح شود، بايد درباره آن، مطالعه و دقت بيش‏ترى شود كه آيا اساساً اين عنوان (مسؤول اجراى قانون اساسى) را برداريم؟ يعنى اين را كه چه كسى مسؤول اجراى قانون اساسى است، را برداريم؛ چون اين ساز و كارها به نحوى در قانون اساسى ذكر شده است؛ مثلاً براى اين كه قانونى خلاف قانون اساسى نيايد، مرجعش شوراى نگهبان است. به نحوى به ديوان عدالت ادارى مربوط است كه مى‏تواند آن را باطل كند. آيا همين عنوان بماند يا عنوان ديگرى باشد؟ اگر اين عنوان بماند، آيا نياز به كس ديگرى دارد؟ نياز به رهبرى دارد؟ اين بحث هنوز پخته نيست و من نمى‏توانم نظرى بدهم، جاى بحث و مطالعه دارد.
آيا واقعاً همان‏طور كه گفتيم، تناسب عنوان «مسؤوليت اجراى قانون اساسى» با اختياراتى كه به رئيس‏جمهور داده شده، تناسب دارد؟ آيا با توجه به تقسيم اختياراتى كه شده، اين عنوان را مى‏توان براى كسى قائل شد؟ يا اين‏كه اين عنوان را به كسى ندهيم و يا اصلاً تعبير ديگرى باشد؟ همه اين‏ها جاى بحث دارد و بنده نظر خاصى ندارم. منتهى فعلاً قانون اساسى را به اين شكل داريم و اين وظيفه را براى رئيس‏جمهور قائل شده است. قانون عادى سال 65 را هم تا زمانى كه نسخ نشده، داريم كه اين وظيفه را براى رئيس‏جمهور قائل شده است. در آن قانون، فصلى با عنوان تعيين حدود وظايف و اختيارات رئيس‏جمهور آمده است.
در مجموع، روش‏ها و راه‏كارهايى پيش‏بينى شده است. اين عنوان بايد حتى الامكان بتواند جامه عمل به خود بپوشد. بياييم مسؤوليت رئيس‏جمهور را در طريق اجرا بگذاريم. شايد قانون اساسى به طريقى مى‏خواسته بگويد: رئيس‏جمهورى، كه بعد از مقام رهبرى، بالاترين مقام رسمى كشور است، نماينده حاكميت دولت و كشور است. اين قانون اساسى، ميثاق بين ملت و دولت است، رئيس‏جمهور هم كسى است كه با رأى مستقيم مردم انتخاب مى‏شود و قدرت اداره مملكت را به‏دست مى‏گيرد، پس بايد تمهيداتى بينديشد كه قانون اساسى اجرا شود و نقض نشود و متوقف نماند.
دكتر هاشمى:
اين سؤالى كه مطرح فرموديد، نياز به تحليل دارد و ناگزيرم با نگرشى جامعه شناختى، به آن بپردازم.
اگر جامعه، تفكر، اخلاق و فضيلتِ حاكميت قانون را بپذيرد، هيچ نگرانى از اين بابت نبايد وجود داشته باشد كه رئيس‏جمهور بتواند مسؤول اجراى قانون اساسى باشد؛ اما با توجه به ملاحظاتى كه به آن اشاره شد و گفتيم كه عالى‏ترين مقام، مقام رهبرى است و رئيس‏جمهور در عمل نمى‏تواند بر مقام رهبرى نظارت كند، نتيجتاً مى‏توانيم بگوييم كه رئيس‏جمهور در عمل، بر ديگر نهادهايى كه به نحوى زير نظر يا مرتبط با رهبرى هستند، نمى‏تواند نظارت كند؛ بدين معنا كه اينان فكر مى‏كنند كه مشروعيت خودشان را از رهبر گرفته‏اند كه از اين بابت، رئيس‏جمهور كارش كُند است.
پس به نظر مى‏رسد كه اگر مسؤوليت بر عهده مقام رهبرى باشد، با اين قيد كه خود رهبر هم ملتزم به قانون اساسى باشد، شايد بهتر باشد. من معتقدم كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى بايد بر عهده نهاد يا مقامى باشد كه از اشراف و نظارت لازم و كافى برخوردار باشد. از آن‏جا كه مقام رهبرى، اين اشراف و نظارت را دارد، يعنى امكاناتِ كافى نظارت را دارد، فكر مى‏كنم رهبر مناسب‏تر باشد؛ اما قانون اساسى زمانى تضمين شده خواهد بود كه خود مقام رهبرى هم به اجراى قانون اساسى التزام داشته باشد و مقام ناظرى بر كار او نظارت كند. البته من معتقدم كه مجلس خبرگان مى‏تواند بر كار رهبرى نظارت كند. اگر رهبر از وظيفه خودش سر باز زند، از عدالت دور شده و اوصاف رهبرى را از دست داده است و مجلس خبرگان مى‏تواند او را عزل كند. با توجه به وضعيت اجتماعى ما و با توجه به حالاتى كه وجود دارد كه مقام ما فوق بايد اين وظيفه را بر عهده بگيرد، به نظر من رهبر مناسب‏تر است و الا اگر جامعه، وضع مناسبى داشته باشد، در شرايط مطلوب، رئيس‏جمهور، بهترين شخص به‏نظر مى‏رسد؛ اما با توجه به شرايط استثنايى كه وجود دارد و با توجه به قداست ويژه و شخصيت ممتاز و متمايزى كه براى رهبر ايجاد شده است، رهبر و افراد و دستگاه‏هاى زير نظر او از اين نظارت به دور خواهند بود.
سوال :
ظاهراً در دوره‏هاى گذشته، اختلافاتى بين رئيس‏جمهور و دستگاه‏هاى ديگر بر سر اجرا يا نقض اصولى از قانون اساسى پيش آمد و شوراى محترم نگهبان نظر تفسيرى خود را در اين‏باره بيان كرد. آيا شما نظر خاصى درباره تلقى شوراى نگهبان از مسؤوليت رئيس‏جمهور داريد؟
دكتر هاشمى:
من در اين‏باره اظهار نظر نمى‏كنم.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:
در اين‏باره، من حرف نمى‏زنم. اين صلاح نيست.
دكتر مهرپور:
شوراى نگهبان، كه مرجع رسمى تفسير قانون اساسى است و خود به اعتبارى وظيفه مهم پاسدارى از قانون اساسى را بر عهده دارد، در مواردى تلقى خود را درباره مسؤوليت رئيس‏جمهور و انتظار اقدامات مؤثر از سوى او، براى جلوگيرى از نقض قانون اساسى، حتى در رابطه با قوه قضاييه و مقننه ابراز داشته است كه براى روشن شدن موضوع، به چند مورد اشاره مى‏شود:
الف) در تاريخ 1359/9/12، شوراى عالى قضايى، طى نامه‏اى خطاب به شوراى نگهبان، درباره اخطارى كه رئيس‏جمهور وقت، به علت نقض اصولى از قانون اساسى، به آن شورا كرده بود، سؤال كرده و خواستار اعلام نظر شوراى نگهبان در اين باره شد كه آيا رئيس‏جمهور چنين حقى را دارد يا خير. از لحن نامه شوراى عالى قضايى پيدااست كه چنين حقى را براى رئيس‏جمهور قائل نبوده و اخطار رئيس‏جمهور را نوعى دخالت قوه مجريه در قوه قضاييه مى‏داند. نامه شوراى عالى قضايى به اين شرح است:
شوراى محترم نگهبان قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران!
در نامه‏اى كه از رئيس‏جمهور به شوراى عالى قضايى رسيده، با استناد به اصل يكصد و سيزدهم قانون اساسى، وظيفه خويش دانسته كه در اعمال قوه قضاييه نظارت داشته باشد و نسبت به بعضى از كارهاى انجام شده، به شوراى عالى قضايى اخطار نموده‏اند. فتوكپى نامه رئيس‏جمهور به پيوست ارسال مى‏شود. در صورتى كه طبق اصل يكصد و پنجاه و ششم، نظارت بر حسن اجراى قوانين، با قوه قضاييه است نه رياست جمهورى، خواهشمند است آن شوراى محترم، نظر خود را در اين زمينه و اصولاً مفاد اصل يكصد و سيزدهم و محدوده اختيارات رياست جمهور ابراز كند.
شوراى عالى قضايى در تاريخ 1359/8/28 براى اعمالى مانند: عدم رعايت استتار نور، در منازل و معابر، خريد و فروش غيرمجاز سوخت و كوپن، احتكار يا گران‏فروشى مايحتاج عمومى، سد معبر و شايعه‏پراكنى، مجازات‏هايى حسب مورد، از يك ماه تا يك سال حبس و پرداخت جريمه نقدى و مصادره مال و غيره، وضع كرده و تحت عنوان «دستورالعمل تخلفات و جرايم زمان جنگ»، دستور اجراى آن را به حكام شرع و دادرس‏هاى انقلاب داده بود. رئيس‏جمهور وقت، با ذكر اصولى از قانون اساسى آن‏را مخالف قانون اساسى دانسته و عمل شوراى عالى قضايى را نقض قانون اساسى اعلام كرده بود و در پايان نامه خود آورده بود:
با توجه به اصول و قوانين فوق، شوراى عالى قضايى (كه با تعيين مجازات به وضع و نسخ بعضى از قوانين جزايى مبادرت نموده) قانون اساسى را نقض كرده است. جاى تأسف است شوراى عالى قضايى كه به موجب اصل صد و پنجاه و ششم بايد ناظر حسن اجراى قوانين باشد، به نقض آشكار قانون اساسى اقدام نمايد. اينك حسب وظيفه‏اى كه به موجب اصل صد و سيزدهم قانون اساسى از لحاظ مسؤوليت اجراى قانون اساسى و تنظيم روابط قواى سه گانه، عهده دارم به شوراى عالى قضايى اخطار مى‏كنم از نقض قانون و تجاوز به حدود صلاحيت و وظايف قوه مقننه اجتناب كند. بديهى است دستورالعمل خلاف قانون آن شورا بى‏اعتبار و ملغى‏الاثر است.
شوراى نگهبان در پاسخ، با تفسير كوتاهى كه به شوراى عالى قضايى ارائه داد، در واقع بر عمل رئيس‏جمهور و استنباط وى از اصل صد و سيزدهم قانون اساسى صحه گذاشت. نظر شوراى نگهبان، كه در تاريخ 1359/11/8 به شوراى عالى قضايى اعلام شد، بدين شرح است:
عطف به نامه شماره 8255/ش - 1359/9/12 موضوع در جلسه رسمى شوراى نگهبان مطرح و مورد بررسى قرار گرفت و به اين شرح، اظهار نظر شد: «رئيس‏جمهور با توجه به اصل صد و سيزدهم حق اخطار و تذكر را دارد و منافاتى با بند 3 اصل صد و پنجاه و ششم ندارد.»
ب) شوراى نگهبان در نظر مورخ 1360/11/1 خود، در پاسخ به نامه رئيس‏جمهور وقت، درباره تشكيل واحد بازرسى ويژه، ضمن رد تشكيل واحد بازرسى، اين مطلب را مورد تأكيد قرار داد كه مستفاد از اصل صد و سيزدهم و صد و بيست و يكم و اصول متعدد و مكرر قانون اساسى، اين است كه رئيس‏جمهور، پاسدار مذهب رسمى كشور و مسؤول اجراى قانون اساسى است و در اين رابطه مى‏تواند از مقامات مسؤول اجرايى، قضايى و نظامى توضيحات رسمى بخواهد و مقامات مذكور موظفند توضيحات لازم را در اختيار رياست جمهورى بگذارند و رئيس‏جمهور موظف است چنان‏چه جريانى را مخالف مذهب رسمى كشور و نظام جمهورى اسلامى و قانون اساسى تشخيص داد، اقدامات لازم را معمول دارد.
ج) در تاريخ 1362/6/10 شوراى نگهبان لايحه قانونى تعزيرات را، كه از سوى مجلس شوراى اسلامى تصويب شده بود، بدين علت كه در تهيه لايحه مزبور، اكثريت اعضاى شوراى عالى قضايى شركت نداشتند، مغاير بند 2 اصل صد و پنجاه و هفتم قانون اساسى اعلام كرد. رئيس مجلس اين ايراد را نپذيرفت و از شوراى نگهبان خواست كه اگر در ماهيت امر، اشكال شرعى و قانون اساسى وجود دارد، ظرف ده روز اعلام كرده و گرنه مصوبه مجلس، قابل اجرا خواهد بود و چون شوراى نگهبان بر نظر خود باقى بود، پس از انقضاى ده روز، رئيس مجلس، مصوبه مجلس را با اين استدلال كه شوراى نگهبان در مهلت مقرر، اظهار نظر نكرده، براى امضاى رئيس‏جمهورى فرستاد و رئيس‏جمهور هم با همين تصور، آن را امضا كرد و مصوبه در تاريخ 1362/8/23 با انتشار در روزنامه رسمى، به اجرا درآمد؛ ولى شوراى نگهبان طى نامه‏اى خطاب به رئيس مجلس، اين مصوبه را غيرقانونى اعلام كرد و عمل مجلس و امضا و اجراى مصوبه را موجب نقض اصول متعدد قانون اساسى دانست و رونوشت نامه خود را جهت استحضار و اقدام لازم، براى رئيس‏جمهور وقت ارسال كرد و در واقع، از رئيس‏جمهور خواست به لحاظ مسؤوليتى كه در مورد اجراى قانون اساسى دارد، از اجراى اين مصوبه، كه موجب نقض قانون اساسى، است جلوگيرى كند.
شوراى نگهبان در نامه مفصل ديگرى مستقيماً به رياست جمهورى، ايرادات لايحه تعزيرات و روند خلاف قانون اساسى آن‏را ذكر كرد و در بيان نامه خطاب به رئيس‏جمهور اعلام داشت:
... خواهشمند است از دستور مؤكد منع اجراى اين لايحه، شوراى نگهبان را مطلع فرماييد.
اين نوع تعبيرات و اعلام نظرها نشان مى‏دهد كه از نظر شوراى نگهبان، رئيس‏جمهور، طبق اصل صدو سيزدهم قانون اساسى، حق اقدام براى جلوگيرى از روند مغاير و ناقض قانون اساسى را حتى در ارتباط با قوه قضاييه و مقننه دارد. بر اساس همين نظر شوراى نگهبان، رئيس‏جمهور طى نامه مورخ 1362/9/4 به شوراى عالى قضايى، با توجه به‏نظر شوراى نگهبان، مبنى بر مغاير بودن لايحه تعزيرات با قانون اساسى، به لحاظ عدم رعايت بند 2 اصل صد و پنجاه و هفتم، اعلام داشت:
... دستور فرماييد: 1. تا اطلاع بعدى، از اجراى لايحه قانونى ياد شده، خوددارى شود. 2. چگونگى رعايت يا عدم رعايت بند 2 اصل صد و پنجاه و هفتم به اطلاع اين‏جانب برسد.
نمونه‏هاى ذكر شده، به خوبى نشان مى‏دهد كه از ديد شوراى نگهبان، وظيفه رئيس‏جمهورى در اجراى قانون اساسى،طبق اصل صد و سيزدهم، كاملاً معنا دار، مهم و مؤثر بوده و رئيس‏جمهور مى‏تواند و بايد اقدامات عملى لازم را براى جلوگيرى از نقض اصول قانون اساسى به‏عمل آورد.
سوال :
همان‏طور كه مستحضريد، رياست محترم جمهورى براى انجام دادن مسؤوليت اجراى قانون اساسى، هيأتى به نام «هيأت پيگيرى اجراى قانون اساسى» تأسيس كردند كه درباره وجاهت قانونى اين هيأت، نظريات متفاوتى ارائه شده است. نظر شما در اين‏باره چيست؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:
من دو مطلب دارم: يكى اين‏كه اين هيأت، قانونى نيست؛ براى اين‏كه پيش‏بينى نشده است. قانونى نيست، دو معنا دارد: يكى اين‏كه مخالف قانون است؛ يعنى يك قانونى داشته باشيم و عملى با آن مخالف باشد. به اين معنا غيرقانونى نيست؛ اما به اين معنا غيرقانونى است كه در قانون پيش‏بينى نشده است. الآن هم تفسير جا افتاده شوراى نگهبان، اين است كه هر چه در قانون اساسى پيش‏بينى نشده، غيرقانونى است. حق هم با شوراى نگهبان است؛ يعنى اين‏طور نيست كه هر چه در قانون اساسى نيامده، منطقه آزاد باشد. در شرع، «مالانص فيه» حوزه اصل اباحه است. شرع مى‏دانسته و عمداً نياورده است تا آزاد باشد؛ ولى در قانون، به عكس است. بنابراين، هر چه قانونى نباشد، غيرقانونى مى‏شود.
هيأت پيگيرى يك مفهوم اجرايى دارد، در حالى كه اين هيأت، كار اجرايى نمى‏كند، بلكه كار حقوقى مى‏كند؛ يعنى آن پيگيرى كه در قانون عادى آمده، با اين پيگيرى كه پسوند اين هيأت است، فرق مى‏كند. اسم هم مسأله را عوض نمى‏كند. البته درباره پيگيرى به معناى بازرسى، را ما حرفى نداريم ولى اين پيگيرى، پيگيرى بازرسى نيست. بازرسى به اين معنا كه بررسى كنند و ببينند چه خبر است، حق رئيس‏جمهور است؛ براى اين‏كه حضور دارد. اين قانونى كه امضا كرد، بايد ببيند چه بلايى سرش آمده است. شما اگر آيين‏نامه داخلى اين هيأت پيگيرى را ببينيد، فراتر از پيگيرى به معناى اجرايى و استطلاعى است و اين در قانون پيش‏بينى نشده است.
نكته دوم اين است كه اينان تفسير حقوقى مى‏كنند. تفسير قانون اساسى با شوراى نگهبان است. پس اولاً جايگاه آن، غيرقانونى است. ثانياً بى‏اثر و بى‏فايده است.
دكتر هاشمى:
رئيس‏جمهور وظايف و اختياراتى دارد. براى انجام وظايف و اختياراتش نياز به نهاد و دستگاه دارد، حتى مى‏تواند معاونانى هم براى انجام وظايفش داشته باشد؛ هم‏چنان كه اصل صد و بيست و چهارم قانون اساسى مى‏گويد: «رئيس‏جمهور مى‏تواند براى انجام وظايفش معاونانى داشته باشد.» غير از معاون اول، معاون پارلمانى حقوقى، اجرايى و ديگر معاونان را دارد. اين يك امر كاملاً طبيعى است؛ هم‏چنان كه يك وزير نمى‏تواند همه وظايفش را خودش انجام بدهد؛ اما بايد توجه داشت كه رئيس‏جمهور شخصاً (نه به‏عنوان شخص) يعنى مقاماً خود او مسؤول اجراى قانون اساسى است و اگر قرار باشد براى اجراى قانون اساسى، تصميمى بگيرد، مى‏گيرد؛ اما براى انجام اين وظيفه، نياز به نهاد و همكاران و همراهانى دارد كه بايد اولاً كاگزاران خوبى باشند، ثانياً متخصص باشند، ثالثاً تحليل‏گر باشند و رابعاً به‏عنوان بازوى رئيس‏جمهور، كار نظارتى را انجام دهند. به همين علت رئيس‏جمهور ناگزير است كه براى انجام اين وظيفه، دستگاهى، نهادى، مسؤولى، هيأتى يا گروهى را داشته باشد؛ هم‏چنان كه قبلاً هم در زمان آيةاللَّه خامنه‏اى، در نهاد رياست جمهورى، معاونت حقوقى و اجراى قانون اساسى وجود داشت كه هم امور حقوقى در دست او بود و هم مسؤوليت اجراى قانون اساسى. او به نمايندگى از رئيس‏جمهور، اين كار را انجام مى‏داد.
اما اگر قرار باشد كه رئيس‏جمهور، اقدام اجرايى كند كه ضمانت اجرا داشته باشد، اين بر عهده شخص رئيس‏جمهور است.
بنابراين، هيأت پيگيرى اجراى قانون اساسى، كه رئيس‏جمهور آن‏را تأسيس كرده، يك بازو بيش‏تر نيست و خلاف قانون اساسى هم به‏نظر نمى‏رسد؛ يعنى رئيس‏جمهور براى اجراى قانون اساسى، ناگزير است كه همكارانى داشته باشد؛ ولى آنان اقدامى نمى‏كنند كه اقدام حقوقى باشد، بلكه اقدام ادارى مى‏كنند. به بيان بهتر، مى‏توانيم بگوييم كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى از نظر حقوقى، بر عهده رئيس‏جمهور است. از نظر ادارى به شرط اين‏كه كمك به رئيس‏جمهور باشد، مى‏تواند برعهده افراد ديگرى، از جمله، هيأت پيگيرى اجراى قانون اساسى باشد؛ هم‏چنان كه به موجب قانون، بر اساس اصل صد و سى و هشتم قانون اساسى، رئيس مجلس ناظر بر آيين‏نامه‏هاى دولتى است. مصوبات دولت براى رئيس مجلس فرستاده مى‏شد. رئيس مجلس كه وقت اين كارها را ندارد، اين بايد بر عهده يك گروه متخصص باشد. لذا براى اجراى اصل صد و سى و هشتم قانون اساسى، دستگاهى تأسيس كردند. خوب، در اين مورد هم دستگاهى درست شده كه اين وظيفه را انجام بدهد؛ اما انشاى قضيه با رئيس‏جمهور است.
سوال :
معمولاً در قوانين اساسى، ضمن اين‏كه به مسأله اجراى قانون اساسى اهتمام مى‏شود، به پيگرد قانونى متخلفان نيز توجه خاص مى‏شود و يك دادگاه عالى به همين منظور پيش‏بينى مى‏شود. در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، در اين باره صراحتى وجود ندارد؛ اما اخيراً بحث‏هايى براى تأسيس چنين دادگاهى مطرح شده است؛ آيا از نظر شما دادگاه قانون اساسى لازم است؟ كدام مرجع را براى تشكيل آن صالح مى‏دانيد؟
دكتر مهرپور:
بله، چندى است اين نظريه مطرح است كه براى صيانت از قانون اساسى و تضمين حفظ و حراست از آن، بايد دادگاهى تشكيل شود كه به موارد نقض و تجاوز از قانون اساسى رسيدگى كند و با تعقيب و كشف موضوع، متخلفان را تحت پيگرد قرار داده و آنان را به مجازات برساند. تا كنون دو طرح به مجلس شوراى اسلامى ارائه شده است: طرح اول مربوط به دوره چهارم مجلس بود كه در سال 1374 تقديم مجلس شد و در آن پيش‏بينى شده بود كه دادگاه قانون اساسى، مركب از يك رئيس و دو مستشار باشد كه از بين قضات واجد شرايط تصدى دادگاه عالى انتظامى قضات، از سوى رئيس قوه قضاييه منصوب مى‏شوند و يك هيأت عالى تجديد نظر نيز مركب از رئيس‏جمهور، رئيس قوه قضاييه، يك نفر از فقهاى شوراى نگهبان، يك نفر از حقوق‏دانان شوراى نگهبان و رئيس ديوان عالى كشور، پيش‏بينى شده بود كه به‏عنوان مرجع رسيدگى به تجديدنظر آراى دادگاه صيانت از قانون اساسى، عمل كند.
طرح دوم در دوره پنجم مجلس و در سال 1376 تقديم مجلس شد كه هم‏اكنون در مجلس موجود است؛ ولى مدتى است بحثى درباره آن صورت نمى‏گيرد. طبق طرح اخير، دادگاه عالى، مركب از يك رئيس و دو عضو و احياناً يك عضو معاون است كه از بين قضات عالى‏رتبه، به پيشنهاد رئيس قوه قضاييه و تأييد مقام معظم رهبرى منصوب مى‏شوند و مرجع تجديد نظر آن، هيأتى است مركب از رئيس قوه قضاييه، رئيس ديوان عالى كشور و دادستان كل كشور.
در هر دو طرح، دادگاه عالى صيانت از قانون اساسى، در واقع، يك دادگاه عالى كيفرى اختصاصى محسوب مى‏شود كه به اتهام نقض اصول قانون اساسى از سوى مسؤولان، رسيدگى مى‏كند و مرتكبان را به مجازات‏هايى از قبيل انفصال و حبس محكوم مى‏كند.
تقريباً مى‏توان گفت كه در بيش‏تر قوانين اساسى كشورهاى مختلف، به نوعى درباره نحوه صيانت از قانون اساسى و جلوگيرى از نقض اصول آن، تمهيداتى انديشيده شده است و نگرانى‏ها بيش‏تر مربوط به تصويب قوانين عادى يا فرامين و دستورالعمل‏هاى اجرايى مغاير قانون اساسى است و مراجعى براى بررسى اين موضوع و جلوگيرى از تصويب قوانين و فرامين خلاف قانون اساسى يا ابطال آن‏ها پيش‏بينى شده است. به طور كلى، مى‏توان گفت كه سه نوع مرجع مختلف، براى اين منظور، در قوانين اساسى دنيا به چشم مى‏خورد:

1. بالاترين مرجع عادى قضايى:

در قانون اساسى بعضى كشورها، مرجع تشخيص و انطباق قوانين عادى و يا فرامين و دستورالعمل‏هاى قانونى با قانون اساسى، ديوان عالى كشور، بالاترين مرجع قضايى عادى كشور است؛ مثلاً قانون اساسى ژاپن، مالزى و فيليپين اين‏چنينند.
در برخى كشورها به طور كلى، اين صلاحيت به دادگاه‏ها داده شده است كه از اجراى قوانين مصوب مجلس و مغاير قانون اساسى، خوددارى كنند. ماده 14 از فصل 11 قانون اساسى سوئد، اين صلاحيت را براى دادگاه‏ها به رسميت شناخته است. مى‏توان گفت كه همان صلاحيت، در اصل صد و هفتادم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، براى دادگاه‏ها شناخته شده است كه مى‏توانند و بلكه مكلفند از اجراى تصويب‏نامه‏ها و آيين‏نامه‏هاى مخالف قوانين، خوددارى كنند. قانون اساسى سوئد در مورد قوانين مصوب مجلس نيز اين صلاحيت را براى دادگاه قائل شده است.

2. نهاد غيرقضايى مستقل:

در برخى كشورها، طبق قانون اساسى، يك نهاد خاص غيرقضايى و مستقل، در كنار قوه قضاييه ايجاد شده كه وظيفه انطباق مصوبات مجلس و فرامين لازم‏الاجراى دولتى را با قانون اساسى بر عهده دارد. نمونه روشن و مشخص اين وضعيت را مى‏توان در قانون اساسى فرانسه ديد. طبق اصل 56 قانون اساسى فرانسه، شواريى به نام «شوراى قانون اساسى»، مركب از نه نفر، سه نفر به انتخاب رئيس‏جمهور، سه نفر به انتخاب رئيس مجلس ملى و سه نفر به انتخاب رئيس مجلس سنا تشكيل مى‏شود. رؤساى جمهور سابق نيز خودبه‏خود، مادام‏العمر عضو اين شورا هستند. وظيفه شوراى مزبور، بررسى انطباق قوانين مصوب مجلس، با قانون اساسى و نيز نظارت بر انتخابات رياست جمهورى، مجلس و همه‏پرسى است. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران نيز چنان‏كه بعداً خواهيم ديد، همين روش را اتخاذ كرده است.

3. دادگاه خاص قانون اساسى:

در قوانين اساسى بسيارى از كشورها، دادگاه‏هاى خاص به نام «دادگاه قانون اساسى» يا «ديوان قانون اساسى» پيش‏بينى شده كه وظيفه اصلى آن، بررسى انطباق قوانين عادى و فرامين دولتى با قانون اساسى است. در برخى قوانين اساسى، تفسير قانون اساسى، نظارت بر انتخابات و احياناً محاكمه بعضى از مقامات، مانند رئيس‏جمهور، نيز بر عهده چنين دادگاهى گذاشته شده است. در بعضى قوانين اساسى، به‏طور نسبتاً مفصل، طرز تشكيل اين نوع دادگاه و وظايف آن، بيان شده و تفصيل موضوع به قوانين عادى محول شده است؛ مثلاً در قوانين اساسى آلمان، تركيه، مصر، سوريه، ايتاليا و كويت، دادگاه خاص قانون اساسى پيش‏بينى شده است.
همان طور كه ملاحظه مى‏شود، در اين چند نمونه قانون اساسى، كه ذكر شد، تعيين تشكيل مرجع رسيدگى‏كننده به انطباق قوانين با قانون اساسى، صريحاً در خود قانون اساسى پيش‏بينى شده است و هر چند ما استقراى تام و كاملى در قوانين اساسى دنيا به عمل نياورديم و طبعاً نمى‏توان به نتيجه كلى قطعى دست يافت، ولى در عين حال، مى‏توان اين استنباط را داشت كه تعيين و تشكيل مرجعى كه بخواهد به بررسى انطباق قوانين و مقررات با قانون اساسى بپردازد و نظر بدهد، خواه در شكل يك نهاد غيرقضايى و يا يك دادگاه خاص و يا حتى با دادن صلاحيت به دادگاه‏هاى عمومى يا ديوان كشور، بايد به نحوى در قانون اساسى ذكر شده باشد و بدون ذكر در قانون اساسى، به‏صورت تفصيل يا اجمال، از طريق ديگر، مرجعى براى اين منظور نمى‏تواند تشكيل شود.
در بين سه روش ذكر شده، قانون اساسى جمهورى اساسى ايران، از روش دوم پيروى كرده و مشى قانون اساسى فرانسه را پيش گرفته است. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، يك نهاد غيرقضايى خاص و مستقل به نام شوراى نگهبان پيش‏بينى كرده است و وظيفه انطباق قوانين عادى با قانون اساسى و تفسير قانون اساسى و نيز نظارت بر انتخابات رياست جمهورى، مجلس خبرگان، مجلس شورا و همه‏پرسى را بر عهده آن گذاشته است. هم‏چنين در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، مسؤوليت اجراى قانون اساسى، طبق اصل صد و سيزدهم به عهده رئيس‏جمهور گذاشته شده است كه با عنايت به وجود اصل اين مطلب در قانون اساسى، قانون عادى مصوب سال 1365 مجلس شوراى اسلامى، تا حدودى اين امر را انجام داده است. در هيچ يك از اصول قانون اساسى، صلاحيت تصميم‏گيرى درباره انطباق قوانين عادى با قانون اساسى، به دادگاه‏هاى دادگسترى يا مشخصاً ديوان عالى كشور داده نشده و تشكيل دادگاه خاص قانون اساسى نيز، نه تلويحاً نه تصريحاً، پيش‏بينى نشده است.
چنان‏كه ديديم، در كشورهايى كه قانون اساسى آن‏ها دادگاه خاص قانون اساسى را پيش‏بينى كرده، كار اين دادگاه، كار تشخيصى است كه البته بر اين تشخيص، ترتيب اثر داده مى‏شود؛ ولى وظيفه تعقيب و محكوم كردن و تعيين مجازات افراد خاطى و متخلف، به آن داده نشده است. البته در بعضى موارد، مانند آن‏چه در قانون اساسى ايتاليا آمده، محاكمه بعضى مقامات، مانند رئيس‏جمهورى نيز به آن داده شده است كه در آن صورت، با تركيب خاص و آيين دادرسى ويژه‏اى اين محاكمه را انجام مى‏دهد؛ ولى در اين مورد هم، چنين نيست كه محاكمه رئيس‏جمهور، به‏عنوان تخلف از قانون اساسى، در اين دادگاه بررسى شود، بلكه رسيدگى به اتهامات رئيس‏جمهورى، به لحاظ موقعيت مقامى وى، در اين دادگاه اختصاصى صورت مى‏گيرد.
به هر حال، طبق قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، آن‏چه مربوط به تشخيص انطباق يا عدم انطباق قوانين عادى با قانون اساسى، تفسير قانون اساسى و نظارت بر انتخابات و همه‏پرسى است، بر عهده شوراى نگهبان است و اقدامات لازم اجراى مربوط به اجراى قانون اساسى، بر عهده رئيس‏جمهورى است. پس نمى‏توان دادگاهى به نام دادگاه قانون اساسى تشكيل داد كه به اين امور بپردازد؛ اما درباره تعقيب و محاكمه و تعيين مجازات نيز بايد گفت كه اگر تخلف و تجاوز به قانون اساسى جرم باشد، مرجع رسيدگى جرايم و حكم به مجازات، براى همه و در همه زمينه‏ها، دادگاه‏هاى عمومى دادگسترى هستند. طبق اصل صد و چهلم قانون اساسى، رسيدگى به اتهام رئيس‏جمهور و معاونان و وزيران، در مورد جرايم عادى، با اطلاع مجلس شوراى اسلامى، در دادگاه‏هاى عمومى دادگسترى انجام مى‏شود و اگر جرم، سياسى محسوب شود، مرتكب آن، هر كسى كه باشد، طبق اصل صد شصت و هشتم، مرجع رسيدگى به آن، محاكم دادگسترى و با حضور هيأت منصفه است.
در مورد تخلف رئيس‏جمهور از وظايف قانونى‏اش، كه از جمله مى‏تواند تخلف از قانون اساسى باشد، طبق بند 10 اصل صد و دهم قانون اساسى، ديوان عالى كشور صلاحيت رسيدگى دارد و اگر ديوان كشور حكم به تخلف داد، رهبر مى‏تواند با در نظر گرفتن مصالح كشور، او را عزل كند. طبعاً اگر در اين مورد هم تخلف، جرم محسوب شود، از حيث رسيدگى به جرم و تعيين مجازات، دادگاه‏هاى عمومى، صالح به رسيدگى هستند.از اصول مختلف قانون اساسى و به خصوص، اصل صد و هفتاد و دو به خوبى استفاده مى‏شود كه قانون اساسى، موافق تشكيل دادگاه‏هاى اختصاصى نيست و فقط در مورد جرايم خاص نظامى و انتظامى، اعضاى نيروهاى مسلح و نيروى، انتظامى تشكيل محاكم اختصاصى نظامى مجاز شمرده شده است.
بنابراين، مى‏توان گفت كه تشكيل دادگاه عالى صيانت از قانون اساسى، كه يك دادگاه اختصاصى تلقى مى‏شود، از آن‏جا كه تصريحاً در قانون اساسى پيش‏بينى نشده است، نمى‏تواند با قانون عادى ايجاد شود و مصوبه‏اى كه بخواهد چنين دادگاهى را ايجاد كند، شبهه قوى مغايرت با قانون اساسى دارد، ضمن اين‏كه مفيد بودن عملى تشكيل اين دادگاه، با توجه به تجربه ناموفقى كه تاكنون از تكثير نهادهاى مختلف داشته‏ايم، قوياً مورد ترديد است.
دكتر هاشمى:
براى اجراى قانون اساسى، بايد مقام ناظرى وجود داشته باشد تا نظارت‏هاى لازم را انجام بدهد. اگر تخلفى از اين بابت صورت بگيرد، به دادگاه نياز است. به‏نظر نمى‏رسد كه با وجود مسؤول نظارت بر مصوبات مجلس، نيازى به دادگاه داشته باشيم.
در اين خصوص، من يكى از كشورها را، مانند آمريكا يا آلمان يا ژاپن، به‏عنوان نمونه عرض مى‏كنم. در آمريكا دادگاه ديوان عالى ايالات متحده، كه متشكل از نُه عضو است، مسؤوليت نظارت بر اجراى قانون اساسى را بر عهده دارد؛ اما اين دادگاه، مانند دادگاه‏هاى دادگسترى نيست. ديوان عالى است كه اين كار را انجام مى‏دهد و نظارت مى‏كند. اگر اين دادگاه، در مقام قضاوت، تخلف يا جرمى به علت عدم اجرا يا نقض قانون اساسى ببيند، ديگر صالح به رسيدگى نيست، بلكه دادگاه‏هاى عمومى دادگسترى، صالح به رسيدگى هستند.
در كشور ما به طور كلى، رئيس‏جمهور در مقام نظارت بر اجراى قانون اساسى، يا شخصاً در نهادهاى زيردست خودش به‏عنوان رئيس قوه مجريه، كه بر كار وزيران نظارت و اشراف دارد، مى‏تواند اقدام كند و عمل آنان را ابطال كند. البته نظارت اصطلاحاً به‏صورت سلسله‏مراتبى است. بنابراين، در خصوص قوه مجريه، خود رئيس‏جمهور مسؤول است؛ اما همين رئيس‏جمهور اگر ببيند در قوه مجريه، تخلفى از قانون اساسى صورت گرفته است كه اين تخلف، مسؤوليت كيفرى هم داشته است، فرد متخلف را، ضمن آن‏كه از نظر ادارى و سياسى، خود اقدام مى‏كند، به دستگاه قضايى براى محاكمه معرفى مى‏كند. در مورد ديگر قوا بر اساس ماده 15 اختيارات رياست جمهورى، رئيس‏جمهور حق اخطار به قواى سه‏گانه را دارد؛ اما بر اساس ماده 14، اگر تخلفى در دستگاه‏ها صورت گرفته باشد، اين تخلف را به عالى‏ترين مقام دستگاه معرفى مى‏كند تا او اقدام كند. ممكن است اين يك اقدام ادارى باشد كه در جاى خود انجام مى‏شود؛ ولى اگر تخلف، جرم باشد نيز او را به دستگاه قضايى معرفى مى‏كند. در اين مورد، دستگاه قضايى مسؤول رسيدگى به جرايم است و به‏نظر نمى‏رسد كه در كشور ما نياز به دادگاه ويژه قانون اساسى باشد.
سوال :
در پايان، اگر نكته خاصى هست، بفرماييد.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:
آخرين مطلبى كه هست، اين است كه بعضى از مسائلى كه ما در قانون اساسى داريم، اين‏ها عكس‏العمل شرايط قبل از پيروزى انقلاب است و در آن شرايط، لازم بود؛ ولى به تدريج كه اين مسائل حالت عادى پيدا مى‏كند، خواه‏ناخواه بايد فرصت تجديد نظر باشد و كار خوبى شد كه در شوراى بازنگرى، اصل صد هفتاد و هفتم اضافه شد؛ مثلاً اين‏كه ما در قانون اساسى، علنى بودن مجلس را الزامى كرديم و شرايط تشكيل جلسات غيرعلنى را آن‏قدر تنگ گرفتيم كه بسيار شاذ و نادر مى‏تواند جلسه‏اى غيرعلنى باشد، اين اصلاً مال شرايط امروز نيست. يك قانون عكس‏العملى است؛ چون قبلاً مجلس، فرمايشى بوده، درها بسته بوده و مردم مطلع نمى‏شدند، براى اين‏كه مردمى بودن مجلس را به اثبات برسانيم، گفتيم كه علنى باشد؛ اما خيلى باز عمل كرديم. در زمان جنگ، برخى از ضربه‏هايى كه مى‏خورديم از جلسات علنى مجلس بود؛ يعنى نماينده‏ها همه چيز را مى‏گفتند، چاره‏اى هم نداشتند؛ مثلاً نماينده شهرى بود كه آن شهر پدافند هوايى نداشت. مى‏آمد در مجلس و داد مى‏زد كه منطقه من پدافند ندارد، آمار هم مى‏داد كه مثلاً دو تا ضد هوايى و يك كاليبر 50 هست. دشمن فردا مى‏آمد و آن‏جا را مى‏زد.
يا مثلاً ورود مستشاران خارجى را به طور كلى ممنوع كرديم؛ اما اين مال شرايط امروز نيست. مستشاران خارجى الزاماً آمريكايى و انگليسى كه نيستند. مستشاران پاكستانى، كه نمى‏توانند بر ما حاكم باشند؛ مثلاً ما در جنگ مى‏توانستيم از مستشاران خارجى استفاده كنيم، نه آن خارجى كه كوچك‏ترين حرفى بزند، بلكه آنان كه فقط پول بگيرند و براى ما كار كنند. صدام 99 درصد كارهايش را به‏وسيله مستشاران خارجى انجام مى‏داد. خلبانانشان خارجى بودند تا چه رسد به كارهاى ديگر. يا مثلاً ما نيروهاى مسلح را جزء قوه مجريه قرار داديم. نيروهاى مسلح جزء قوه مجريه است؛ اما فرماندهى آن، بيرون. چه ضرورتى دارد؟ بسيارى از كشورها نيروهاى مسلح را يك نهاد مستقلِ زيرمجموعه رهبرى قرار مى‏دهند. ما نهاد زير مجموعه رهبرى كه داريم، مانند مجمع تشخيص مصلحت، اين هم يكى ديگر.
يا مثلاً اسم دادستان كل، آمده است، اما مسؤوليتى ندارد. من در كميسيون قضايى شوراى بازنگرى بودم و خيلى زحمت كشيدم، قوانين را ديدم. مسؤوليت‏هاى قضايى كه جا مانده، يعنى نه در حوزه شوراى عالى قضايى است، نه در حوزه ديوان عالى كشور و نه در حوزه بازرسى، اين‏ها را من جمع‏آورى كردم، چهار پنج تا شد. گفتم: اين چهار پنج تا را، كه بى صاحب است، بگذاريم بر عهده دادستانى كل. خدا حفظ كند آقاى مشكينى را كه رئيس كميسيون قضايى بازنگرى بود، ايشان گفتند: ما از فرمايش امام تخطى نمى‏كنيم، امام هشت محور را تعيين كردند. البته حق هم با ايشان بود؛ چون دست مى‏خورد، كم‏كم سرايت مى‏كرد به موارد ديگر و شيرازه به‏هم مى‏خورد.
براى آينده به جاى اين سر و صداها بايد مركزى باشد كه افرادى بى نام و نشان، كه اهل تظاهر نيستند، در آن‏جا جمع شوند، صرفاً افراد فقهى و حقوقى (البته با توجه به شرايط سياسى عمومى كشور) اين مسائل رإ؛ه‏ه پيش‏بينى كنند و آماده باشند. خداى نكرده، يك وقت مى‏بينيم كه در برابر كار انجام شده قرار گرفتيم. جو مملكت به گونه‏اى است كه ممكن است يك وقت چاره‏اى نباشد جز اين‏كه فرمان بازنگرى، توسط رهبرى صادر شود. اين‏گونه نباشد كه هيچ كس كارى در اين زمينه نكرده باشد و ديگران بيايند و به ما ديكته كنند. اگر از پيش، چيزهايى را آماده داشته باشيم، مى‏شود اين‏ها را جايگزين كرد.
از كارهاى خوبى كه دبيرخانه خبرگان كرد، اين بود كه عده‏اى را به دور از دوربين و خبرنگار و سر و صدا، جمع كرد و يك دوره، مسأله ولايت فقيه را مخالف و موافق، بحث و بررسى كردند. البته خيلى به نتيجه نرسيد؛ ولى كار خوبى بود. مخالفان حرف‏هايشان را مى‏زدند، موافقان هم حرف‏هايشان را مى‏زدند، بدون اين‏كه در بيرون منعكس شود. الآن هم يك جايى بايد باشد (البته كار خبرگان تنها نيست).
شرايط انتقالى بدى را مى‏گذرانيم. اين شرايط انتقالى، يا ما را به كلى از مبانى و اصول انقلاب دور خواهد كرد و يا نه، پخته‏تر خواهد كرد و كشور جا افتاده‏اى خواهيم داشت؛ مانند جنگ، كه ما را پخته و جا افتاده كرد. اگر اين اوضاع آشفته سياسى هم، مانند جنگ، اثرى اين گونه داشته باشد، ما از نظر سياسى هم مى‏توانيم يك وزنه با ثبات باشيم.
يادم هست در سفرى رسمى كه به چين رفته بوديم، (آن زمان، رئيس كميسيون قضايى مجلس بودم) با مقامات چينى ملاقات رسمى داشتيم. رئيس كنگره چين، مى‏گفت كه آمريكايى‏ها ما را نشناختند. خيلى با اطمينان مى‏گفت. آن زمان، يك تنش بين‏المللى به وجود آمده بود كه آمريكا بد جورى به چين پيله كرده بود كه حتى بعضى گمان مى‏كردند كه مسأله فروپاشى، براى چين هم پيش مى‏آيد. آن نماينده مجلس، كه از مقامات بالا بود، خيلى با اطمينان خاطر مى‏گفت كه آمريكايى‏ها ما را نشناختند.
اگر ما اين دوران سياسى را هم پشت سر بگذاريم، مى‏توانيم از نظر سياسى هم جا افتاده باشيم. شما مى‏دانيد كه روزى نيست كه در پارك‏هاى لندن، شورش و بحث و اين‏گونه مسائل نباشد، از ملكه گرفته تا پايين‏ترين فرد را بد و بى‏راه مى‏گويند. يا مثلاً اين همه آزادى كه در آمريكا هست و جرايد هرچه مى‏خواهند، مى‏نويسند؛ اما اين‏ها نظامشان ثابت است. ما هم اگر از اين تنش‏هاى سياسى، به يك ثبات سياسى، ريشه‏دار برسيم، عيبى ندارد. اين يك نعمت الهى است؛ همان‏طور كه جنگ نعمت بود؛ اما اگر خداى ناكرده، آسيب ببينيم، خيلى عقب‏گرد خواهيم داشت.
http://www.nezam.org/persian/magazine/021/02.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 4:53  توسط حمید  | 

قانون اساسى مسؤوليت اجرا و تفكيك قوا

   گفت و گو با آيت‏اللَّه عباسعلى عميد زنجانى،دكتر حسين مهرپور و دكتر سيد محمد هاشمی

قسمت اول


گفت‏وگو: حسين جوان آراسته، مهدى پورحسين ابراهيم اميرى و محمد كاظم‏تقوى

بر اساس اصل صد و سيزدهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، پس از مقام رهبرى، رئيس‏جمهور، عالى‏ترين مقام رسمى كشور است و مسؤوليت اجراى قانون اساسى و رياست قوه مجريه را، جز در امورى كه مستقيماً به رهبرى مربوط مى‏شود، بر عهده دارد. از سوى ديگر، بر اساس اصل پنجاه و هفتم، قواى سه‏گانه مقننه، مجريه و قضاييه، زير نظر ولايت مطلقه امر عمل مى‏كنند و از يكديگر مستقل مى‏باشند. اين دو اصل، به همراه برخى اصول ديگر قانون اساسى و تحليل‏ها و تفسيرهاى متفاوتى كه وجود دارد، پرسش‏هاى حقوقى و قانونى چندى را ايجاد مى‏كند. آن‏چه اينك نخستين بخش آن، پيش روى شما است، دستاورد گفت‏وگويى است با سه نفر از صاحب نظران و حقوق‏دانان محترم، آقايان آيت‏اللَّه عباسعلى عميد زنجانى، دكترحسين مهرپور و دكتر سيد محمد هاشمى. اين گفت‏وگو بر محور مسؤوليت اجراى قانون اساسى و مسأله تفكيك قوا و جايگاه رهبرى در قانون اساسى شكل گرفته است و به برخى مسائل ديگر، مانند موضوع هيأت پى‏گيرى اجراى قانون اساسى و دادگاه عالى قانون اساسى، نيز پرداخته است.
گفتنى است كه اين گفت‏وگوها به صورت جداگانه انجام گرفته است و سپس توسط مجله، تلفيق و تنظيم شده است. برخى تكرارها، كه به رغم تلاش براى ساماندهى مطلوب آن، به چشم مى‏خورد، ناشى از همين امر است. جناب‏آقاى دكتر مهرپور، توضيح بيش‏تر برخى از پاسخ‏ها را مستقيماً به يكى از مقالات خويش در فصلنامه «راهبرد» ارجاع دادند و در اين گفت‏وگو از آن نيز بهره گرفته شد. بخش دوم اين گفت‏وگو، كه به توفيق الهى در شماره بعد تقديم مى‏شود، به بررسى چگونگى سازگارى مسؤوليت اجراى قانون اساسى با تفكيك قوا، مسؤوليت اجرا با نگاه به‏روح حاكم بر قانون اساسى، بررسى تفسير شوراى نگهبان و سير تاريخى آن، جايگاه قانونى هيأت پى‏گيرى قانون اساسى و دادگاه عالى‏مى‏پردازد. ان شاءاللَّه.
لازم مى‏دانيم از اساتيد محترم، كه اين فرصت را در اختيار مجله گذاشته و در اين گفت‏وگو شركت كردند، سپاس‏گزارى كنيم.
* * *

: قانون اساسى، مبناى نظام حكومتى و بيان‏كننده مناسبات گوناگون در جامعه و به بيان ديگر تأمين كننده حقوق متقابل ملت و دولت است و طبعاً از موقعيت بسيار والايى برخوردار است. اما مهم‏تر از آن، بحث پاسدارى از قانون اساسى در برابر دست‏اندازى‏هاى احتمالى و تلاش در راه اجراى اصول آن است. در قوانين اساسى كشورها معمولاً اهتمام ويژه‏اى نيز به اجراى قانون اساسى مى‏شود. در قانون‏اساسى جمهورى اسلامى ايران، اين مهم به عهده رئيس‏جمهور گذاشته شده است؛ اما اين موضوع، ابهاماتى دارد و پرسش‏هايى درباره آن مطرح است؛ مانند اين‏كه مسؤوليت اجراى قانون‏اساسى به چه معنا و محدوده آن كجا است، با مسؤوليت مقام معظم رهبرى و يا قواى مقننه و قضاييه چگونه سازگار است؟ با اين اوصاف، تحليل شما درباره مسؤوليت اجراى قانون‏اساسى، با توجه به اصول صدوسيزدهم، صدوبيست‏ويكم، صدوبيست‏ودوم و پنجاه‏وهفتم چيست؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

محور بحث ما، خود قانون اساسى است به صورت استدلال حقوقى. ما در حوزه قانونى بحث نمى‏كنيم؛ چون خواه ناخواه، شوراى نگهبان، تفسيرى دارد كه آن تفسير قانونى است و متَّبَع. ما در حوزه حقوقى بحث مى‏كنيم كه بر فرض، ما باشيم و قانون‏اساسى، از مجموع قانون اساسى چه چيزى استفاده مى‏شود؟ و مفهوم حقوقى اين جمله كه «رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است»، چيست؟
در وحله اول، بايد چند نكته مشخص شود تا به پاسخ اين پرسش، دست يابيم.
مسائل و اصول قانون اساسى، مانند حلقات زنجير، به هم پيوسته است. ما نمى‏توانيم هيچ اصلى را در قانون اساسى، منهاى اصول ديگر تفسير يا معنا كنيم. قانون اساسى ما فاقد دادگاه قانون اساسى است. در بسيارى از كشورها دادگاه عالى قانون اساسى وجود دارد. اگر كسانى كه مجريان قانون اساسى هستند، تخلف كنند، در آن دادگاه محاكمه مى‏شوند. در بعضى از نظام‏هاى دنيا به جاى دادگاه عالى، شوراى عالى هست؛ مثلاً در مصر دادگاه عالى قانون اساسى هست؛ ولى فرانسه شوراى عالى قانون اساسى دارد كه همان مسؤوليت را دارد؛ يعنى در آن، متخلفان در اجراى قانون‏اساسى، به گونه‏اى به كارشان رسيدگى مى‏شود. هم‏چنين نظام‏هاى مختلف در دنيا به دو گونه است: در بعضى از آن‏ها اين دادگاه را بيرون از سه قوه قرار داده‏اند؛ مانند فرانسه و مصر؛ يعنى در حقيقت، قوه چهارمى ايجاد كرده‏اند، قوه برتر. بعضى نيز اين دادگاه را در درون قوه قضاييه قرار داده‏اند. بنابراين، دادگاه عالى، يكى از نهادهاى قضايى است؛ همانند شوراى‏عالى قضايى‏اى كه ما در گذشته داشتيم كه بالاترين مقام بود. يا مانند ديوان عالى كشور، دادستانى كل و ديگر نهادهاى كلان قوه‏قضاييه.
در بعضى از كشورها نيز دادگاه را هم‏عرض اين‏ها قرار داده‏اند. ما هيچ‏كدام از اين‏ها را در قانون اساسى پيش‏بينى نكرديم. بنابراين، قانون اساسى فاقد ضمانت اجراى اصول قانون اساسى است. چرا ما اين كار را نكرديم؟ چون در نظام ما نهادى برتر پيش‏بينى شده كه رهبرى است. با وجود اين نهاد برتر، ديگر نيازى به چنين چيزى وجود ندارد. وقتى مى‏گوييم: رهبر بر سه قوه نظارت دارد و يا رهبر وظيفه هماهنگى بين سه قوه را دارد، خود به خود و به‏طور غيرمستقيم، وظايف دادگاه عالى يا شوراى عالى را رهبر بر عهده دارد. بنابراين، در چنين زمينه‏اى چون احساس خلأ نشده، در قانون اساسى ما، دادگاه عالى يا مشابه آن پيش‏بينى نشده‏است.
در حقيقت، روح قانون اساسى ما، كارى را كه دادگاه عالى بايد انجام دهد، از رهبرى خواسته است. اگر رئيس‏جمهور، در انجام وظايفش تخلف كند، عزل مى‏شود. اين ضمانت اجرا است. اگر رئيس قوه قضاييه تخلف كند، عزل مى‏شود. اين نكته را توجه داشته باشيد كه در قانون اساسى مصوب سال 1358 ما اصلاً عزل نداشتيم. رهبرى نصب مى‏كرد؛ ولى عزل نبود. اين هم برگرفته از رويه امام بود؛ چون امام معمولاً كسى را، جز در مورد بنى‏صدر، عزل نكردند. رويه‏شان اين بود. يعنى از اول، پيش‏بينى‏هاى لازم را مى‏كردند و نيازى به عزل نداشتند؛ ولى در تجديد نظر در قانون‏اساسى، عزل هم اضافه شد، نصب اعضاى فقهاى شوراى نگهبان و عزل آنان، نصب فرماندهان و عزل آنان. وقتى عزل مطرح مى‏شود، همان ضمانت اجرا پيش مى‏آيد.
نكته دومى كه در تفسير اين اصل قانون اساسى بايد به‏آن توجه داشت، اين است كه رئيس‏جمهور، در جريان اجراى تصميمات دو قوه ديگر هست. اين نكته بسيار دقيقى است؛ زيرا او مصوبات مجلس را توشيح و ابلاغ مى‏كند. پس او هم در جريان مصوبات هست، هر چند شكلى است و نمى‏تواند تخلف كند؛ يعنى اگر آن چند روزى كه در قانون پيش‏بينى شده، بگذرد، اين تخلف محسوب مى‏شود و روزنامه رسمى، خودبه‏خود، مصوبات مجلس را منتشر مى‏كند و مى‏رود براى اجرا. ولى اين كه پيش‏بينى شده است كه رئيس‏جمهورى همواره در اجراى مصوبات مجلس حضور دارد، به اين علت است كه او بايد آن‏ها را ابلاغ كند؛ همان‏طور كه در تصميمات قوه قضاييه نيز حضور دارد؛ زيرا پليس، كه ضابط دادگسترى است، جزئى از قوه مجريه است، گرچه انتخاب فرماندهى‏اش با رهبرى است، اما از نظر ساختارى و با توجه به سلسله مراتب، يعنى رئيس‏جمهور، وزير كشور، رئيس پليس و بدنه پليس، جزء قوه مجريه است و هميشه در جريان اجراى تصميمات دادگاه‏ها هست. دست كم پيش‏بينى قانون اين است. خوب، اين هم يك نكته است.
نكته سوم اين است كه در نظام ما رئيس‏جمهور بعد از رهبرى، مقام اول را در كشور دارد و اين نيز از ماهيت اجرايى نشأت مى‏گيرد. ماهيت اجرايى، بزرگ‏ترين بخش قدرت است؛ يعنى با توجه به مفهوم حقوقى دولت، كه شامل همه نهادها مى‏شود، بزرگ‏ترين بخش دولت، از نظر تشكيلات، ساختار و نيرو، قوه مجريه است. همه افرادى كه قوه مقننه دارد، چند نفر است؟ تعدادى نماينده و تعدادى هم نيروى ادارى مجلس هستند. قوه قضاييه هم از نظر نيرو، ساختار و بدنه، محدود است؛ ولى بزرگ‏ترين بدنه، يعنى سهم بيش‏تر قدرت را رئيس‏جمهور دارد. به‏علت ماهيت كار. هميشه در بحث تعادل قوا، كه سه قوه بايد متعادل باشند، يا به تعبير قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، بايد مستقل باشند، گفته مى‏شود كه تفاوت قوا از نظر قدرت لطمه‏اى وارد نمى‏كند. عيبى ندارد كه قوه مجريه از نظر بدنه، نيرو و قدرت، قدرت برتر باشد؛ اما از نظر قانونى، حق دخالت در قوه مقننه و قضاييه را نداشته باشد. آن چه مهم است، اين است كه دو قوه ديگر مستقل باشند و قوه برتر نتواند دخالت كند. قوه مقننه، بيش‏تر از اين افراد نمى‏خواهد. قوه قضاييه هم نيازى به بيش‏تر از اين افراد ندارد. طبيعت قوه مجريه اين است كه در روستاها هم دهدار داشته باشد و ساختمانى براى دهدار تهيه كند. بنابراين، اين سه نكته را ما
آيت اللَّه عميد:

معناى اين‏كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى بر عهده رئيس‏جمهور است، اين است كه اگر رئيس‏جمهور به روال صحيح و قانونى عمل كند، قانون اساسى اجرا خواهد شد و الا اگر قوه مجريه، يعنى رئيس‏جمهور، خللى در كارش باشد، قانون اساسى لنگ خواهد بود.
اگر در كنار هم بگذاريم، مسأله مسؤوليت اجراى قانون اساسى توسط رئيس‏جمهور روشن مى‏شود؛ يعنى مسؤوليت از اين سه بُعد ناشى مى‏شود؛ زيرا قدرت بيش‏ترى در اختيار دارد. براى اين‏كه در همه مراحل اجرايى قوه مقننه و قوه قضاييه حضور دارد . مهم‏تر از همه، نكته اول بود كه توضيح داده شد؛ يعنى پيش‏بينى نشدن دادگاه در قانون‏اساسى. از مجموع اين مطالب، يك نكته بدست مى‏آيد و آن، اين‏كه رئيس‏جمهور اگر خوب عمل كند، قانون اساسى اجرا مى‏شود و اگر خوب عمل نكند، قانون اساسى اجرا نمى‏شود. معناى اين تفسيرى كه من عرض مى‏كنم، اين نيست كه قوه مقننه يا قضاييه مقصر باشد؛ معنايش اين است كه اگر قانون اساسى اجرا نشده، مقصر قوه مجريه و رئيس‏جمهور است؛ چون رئيس‏جمهور، با آن توضيحاتى كه داده شد، همه جا حضور دارد. بنابراين، معناى اين‏كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى بر عهده رئيس‏جمهور است، اين است كه اگر رئيس‏جمهور به روال صحيح و قانونى عمل كند، قانون اساسى اجرا خواهد شد و الا اگر قوه مجريه، يعنى رئيس‏جمهور، خللى در كارش باشد، قانون اساسى لنگ خواهد بود. اين تفسيرى است كه براى مسؤوليت اجراى قانون اساسى، كه بر عهده رئيس‏جمهور است، به نظر مى‏رسد. اين معنا بسيار دقيق است؛ يعنى يك معناى سياسى - حقوقى بسيار دقيقى است كه قانون اساسى، محترمانه به رئيس‏جمهور گفته است كه مواظب اعمالت باش! اگر قانون اساسى بخواهد اجرا شود، وابسته به عمل تواست و الا قوه مقننه و قضاييه كه مهار شده‏اند. قوه مجريه هم كه در آن دو قوه حضور دارد. اگر خللى هم در كار آن دو قوه باشد، اين خلل از قوه مجريه نشأت مى‏گيرد.
دكتر مهرپور:

قانون اساسى ميثاق ميان ملت و دولت و بيانگر نهادها و مناسبات سياسى، اجتماعى و اقتصادى جامعه و حقوق و آزادى‏هاى اساسى ملت و ترسيم كننده چارچوب نظام حكومتى است. طبيعتاً نظام حكومتى، كه بر مبناى قانون اساسى پذيرفته شده از سوى ملت تشكيل مى‏شود، بايد در جهت حفظ و حراست از قانون اساسى و اجراى مقررات آن همت بگمارد. قانون اساسى ممكن است از يك سو، با تصويب قوانين عادى يا دستورها و مقررات لازم‏الاجراى دولتى و از سوى ديگر، با نقض عملى مقررات آن، يا كوتاهى در فراهم كردن زمينه‏هاى اجرايى آن، مورد تجاوز قرار بگيرد. در متن قانون اساسى بسيارى از كشورها، تمهيداتى در هر دو زمينه مزبور انديشيده شده و راه‏كارهايى طراحى شده است.
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، وظيفه اول به عهده نهاد خاص و مستقلى به نام شوراى نگهبان گذاشته شده است؛ اما وظيفه دوم، يعنى مراقبت در اجراى اصول قانون اساسى و معطل و متروك نماندن آن‏ها و عدم نقض عملى آن‏ها، بر عهده رئيس‏جمهور گذاشته شده است.
اصل صدو سيزدهم قانون اساسى صراحت دارد كه رئيس‏جمهور، مسؤول اجراى قانون اساسى است: «رئيس‏جمهور، پس از مقام رهبرى، عالى‏ترين مقام رسمى كشور است و مسؤوليت اجراى قانون اساسى و رياست قوه مجريه را، جز در امورى كه مستقيماً به رهبرى مربوط مى‏شود، بر عهده دارد.» استنباط و برداشت بنده از اين اصل، اين است كه اصل صد و سيزدهم شؤونى براى رئيس‏جمهور قائل شده است؛ يعنى كسى كه با رأى مستقيم مردم، به‏عنوان رئيس‏جمهور انتخاب مى‏شود، شؤونى دارد. يك شأن او اين است كه رئيس قوه مجريه است. در اين شأن، در عرض رؤساى دو قوه ديگر است و رياست قوه مجريه را در محدوده وظايفى كه بر عهده او است، دارد و براى اعمال وظايف قوه مجريه تدبير مى‏كند. در اين شأن قانون، امورى را كه مستقيماً مربوط به رهبرى مى‏شود، استثنا كرده است؛ يعنى نحوه بيان اين اصل قانون اساسى، اين است كه برخى امورى را كه مربوط به قوه مجريه بوده، در حيطه اختيار رهبرى قرار داده است.
قانون اساسى در اصل شصتم مى‏گويد: «اعمال قوه مجريه، جز در امورى كه در اين قانون، مستقيماً بر عهده رهبرى گذارده شده، از طريق رئيس‏جمهور و وزرا است.» همين تعبير را در اصل صد و سيزدهم هم دارد: «رئيس‏جمهور، رئيس قوه مجريه است، جز در امورى كه مستقيماً به عهده رهبرى است.»
قانون اساسى دو شأن ديگر هم براى رئيس‏جمهور قائل شده است كه او را از رؤساى دو قوه ديگر متمايز مى‏كند: يكى اين‏كه بعد از رهبرى، بالاترين مقام رسمى كشور است؛ يعنى رهبرى شأن و مقام بالاتر و موقعيت خاص خودش را دارد. بعد از مقام رهبرى، بالاترين مقام رسمى كشور، رئيس‏جمهور است. معاهداتى را كه لازم باشد، امضا مى‏كند، نمايندگان دولت و حكومت ايران، در خارج از ايران، به نام رئيس‏جمهور حضور پيدا كرده و امضا مى‏كنند. رئيس‏جمهور به‏طور رسمى نمايانگر شخصيت دولت و حكومت جمهورى اسلامى ايران است كه يك سلسله تبعاتى نيز دارد.
شأن ديگر، مسؤوليت اجراى قانون اساسى است. قانون اساسى، اين شأن را جدا و در كنار و در عرض رياست قوه مجريه، براى رئيس‏جمهور قائل شده است. در اين مورد، تفكيكى هم نشده و نگفته است كه رئيس‏جمهور، چون رئيس قوه مجريه است، در حوزه مسؤوليت خودش بايد سعى كند كه قانون اساسى اجرا شود، نه. آن جدا است؛ چون رئيس قوه قضاييه نيز در حوزه مسؤوليت خود، طبعاً چنين مسؤوليتى را دارد. قوه مقننه نيز همين‏طور. اما قانون اساسى جداى از شأن رياست قوه مجريه، مسؤوليتى به عنوان رئيس‏جمهور، بر عهده او گذاشته است كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى است. به هر حال، يك وضعيت خاص و يك مسؤوليت بالاتر از عنوان رياست يك قوه و شأنى جداى از آن، مورد نظر قانون اساسى بوده است. حالا نمى‏گويم بالاتر يا پايين‏تر، حتى نمى‏گويم: امتياز، بلكه مسؤوليتى جدا به او داده است. در اين مورد، ما اصل صدوبيست‏ويكم و صدوبيست‏ودوم قانون اساسى را نيز داريم. مطابق اصل صدوبيست‏ويكم، رئيس‏جمهور در مجلس سوگند ياد مى‏كند. محتواى سوگند او، از جمله، اين است كه هم پاسدار قانون اساسى باشد و هم مذهب رسمى و هم مشخصاً از آزادى و حرمت اشخاص و حقوقى كه قانون اساسى براى ملت شناخته، حمايت كند. اصل صدوبيست‏ودوم قانون اساسى چيزى را استثنا نمى‏كند. وقتى كسى مسؤوليتى دارد، بايد پاسخ‏گو باشد. در آن‏جا مراجعى را كه رئيس‏جمهور در برابر آن‏ها پاسخ‏گو است، ذكر كرده كه در قبال وظايف و مسؤوليتى كه به‏موجب قانون اساسى يا قوانين عادى دارد، در برابر ملت، رهبر و مجلس شوراى اسلامى مسؤول است. در برابر ملت بايد پاسخ‏گو باشد و توضيح‏بدهد.
راه‏كار عملى و آثار پاسخ‏گو بودن در برابر ملت چيست؟ البته تبعاتى دارد كه طبعاً در رأيى كه مردم به رئيس‏جمهور مى‏دهند و مواردى مانند اين، متبلور مى‏شود. پاسخ‏گو بودن و مسؤول بودن در برابر مجلس و رهبر، به گونه‏هاى ديگرى متبلور مى‏شود؛ يعنى همين كه در اصل هشتاد و نهم قانون اساسى آمده كه مجلس مى‏تواند از رئيس‏جمهور سؤال كند و او را استيضاح كند. ملاحظه مى‏كنيد كه در بند دوم اين اصل مى‏گويد: اگر حداقل 13 نمايندگان مجلس هماهنگ و جمع شوند، مى‏توانند رئيس‏جمهور را در مقام اجراى وظايف مديريت قوه مجريه و اجراى امور اجرايى كشور، استيضاح كنند. رئيس‏جمهور هم بايد پاسخ و توضيح بدهد و سرانجام ممكن است رأى به عدم كفايت سياسى وى داده شود. اگر مجلس به اين ترتيب، رأى به عدم كفايت رئيس‏جمهور بدهد، به رهبرى منعكس مى‏شود. طبق آن‏چه در اصل صد و دهم قانون اساسى آمده، ممكن است پاسخ در برابر رهبرى نيز به اين‏جا منتهى شود كه رهبرى تصميم به عزل رئيس‏جمهور بگيرد. غير آن‏چه در مورد مجلس و رهبرى آمده، رئيس‏جمهور مسؤوليت ديگرى نيز از لحاظ حقوقى، در برابر دستگاه قضايى دارد؛ يعنى از لحاظ تخلف از وظايف قانونى، در ديوان‏عالى كشور به تخلفات او رسيدگى مى‏شود. مى‏دانيد كه در بند يكم اصل صد و دهم قانون اساسى چنين آمده: «از جمله اختيارات رهبرى، عزل رئيس‏جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور، پس از حكم ديوان‏عالى كشور به تخلف وى از وظايف قانونى است.» تخلف از وظايف قانونى، الزاماً ارتكاب آن‏چه به آن جرم گفته مى‏شود، نيست؛ چون اگر رئيس‏جمهور مرتكب جرمى شود كه قابل تعقيب باشد، طبق اصل صد و چهلم قانون اساسى، رسيدگى به اتهام او در دادگاه‏هاى عمومى دادگسترى است؛ اما آنچه مشخصاً بر عهده ديوان‏عالى كشور گذاشته شده است، رسيدگى به تخلفات قانونى رئيس‏جمهور است. اگر اين تخلفات اثبات هم بشود، الزاماً معنايش اين نيست كه مجازاتى در پى داشته باشد. ممكن است تخلفات سياسى باشد كه به رهبرى منعكس مى‏شود و رهبرى نيز تصميم مى‏گيرد. اصل صد و بيست و دوم قانون اساسى مسؤوليت رئيس‏جمهور را به شكل مذكور بيان مى‏كند.
شما مى‏توانيد بگوييد: از جمله وظايف رئيس‏جمهور در قانون اساسى، اجراى قانون اساسى است و ممكن است زمانى مطرح شود كه آيا رئيس‏جمهور، به اين وظيفه قانونى خود، كه طبق اصل صد و سيزدهم قانون اساسى برعهده او گذاشته شده، عمل كرده است يا نه؟ اين از جمله مواردى است كه مجلس مى‏تواند بررسى كند و تبعاتى سياسى در پى دارد. بنده معتقد به تخصيص اصل صد و سيزدهم به وسيله اصل صد و بيست و دوم نيستم؛ يعنى ما اگر بتوانيم خوب درك كنيم و تبيين كنيم، اصل صد و بيست و دوم بانحوه عمل و ميزان كارى كه رئيس‏جمهور در اجراى مسؤوليت اصل صد و سيزدهم مى‏تواند انجام دهد، منافاتى ندارد.
قانون اساسى حتى پس از بازنگرى و تغييراتى كه در بعضى از اصول آن پيش آمد، اين وظيفه و مسؤوليت را كه بر عهده رئيس‏جمهور گذاشته، كه به طور عام، اجراى قانون اساسى است، بر نداشته است.
دكتر هاشمى:

قبل از اين‏كه به پرسش شما پاسخ بدهم، مقدمه‏اى را درباره قانون اساسى و اجراى آن بيان مى‏كنم تا اهميت موضوع، راهنماى خوبى براى پاسخ باشد.
به هر حال، با توجه به تجربياتى كه داريم، نظام سياسى كشورها، اولاً يا استبدادى است و يا مردمى؛ به اصطلاح، فردسالارى يا مردم سالارى. ثانياً يا يكه‏تازى است و يا قانونى. ثالثاً يا دينى است و يا غيردينى. براى اين‏كه يك نظام، شايستگى‏هاى لازم را داشته باشد، اولاً نبايد استبدادى باشد، ثانياً نبايد بى‏حساب و كتاب و يكه‏تازانه باشد و ثالثاً نبايد مغاير عقايد مردم باشد.
در اين خصوص، قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، كه مبين امور اساسى است، بيان كننده اين سه اصل اساسى است؛ يعنى اولاً تبيين‏كننده حاكميت مردم است، ثانياً تبيين‏كننده حاكميت قانون است و ثالثاً مبين ارزش‏هاى دينى است. با اين ترتيب، در واقع، قانون اساسى ما قانونى است كه زمامدارى كشور را مقيد به اين سه اصل اساسى مى‏كند.
از سوى ديگر، بايد توجه داشته باشيم كه در همه كشورها نوعاً و در كشور ما خصوصاً، در واقع، آسيب‏هايى از اين جهات، در طول تاريخ وارد شده است؛ يعنى هم استبداد وجود داشته و هم عدم تقيد زمامداران به قانون و هم اين‏كه ناديده گرفتن ارزش‏هاى دينى به دو ترتيب: يا به اصطلاح، پشت پا زدن به اصل دين و يا سوء استفاده كردن از دين؛ يعنى به بهانه دين، رفتار ضد دينى كردن.
انقلاب اسلامى از جمله انقلاب‏هايى است كه با دلواپسى‏هاى رهبران انقلابى، هم‏چون امام خمينى و انتظارات مردم، مبين اين موضوعات اساسى است.
اما با مراجعه به تاريخ و با بقاياى آن زمينه‏هاى نامناسب تاريخى، دلواپسى درباره قانون اساسى، دلواپسىِ به‏حقى به نظر مى‏رسد و پاسدارى از قانون اساسى، در واقع، يك پاسدارى منطقى است. در همه كشورها پاسدارى از قانون‏اساسى، به وسيله قانون اساسى پيش‏بينى مى‏شود كه اين پاسدارى بر عهده دستگاه قضايى يا يك نهاد سياسى است و يا توسط يك شخصيت مورد اعتماد مردم است. در كشور ما قانون اساسى، از بين فروض بيان‏شده، بيان‏كننده قوه مؤسس است (قوه مؤسس ناظر است) يعنى آن قوه مؤسس ناظر يا آن قوه مؤسس مدون قانون اساسى بايد شأن و منزلتى بالاتر از زمامداران و كارگزاران و نيز احاطه وافى داشته باشد تا بتواند از قانون اساسى پاسدارى كند. به همين علت است كه پاسدارى از قانون اساسى، امر بسيار ظريفى، است. خصوصاً از آن‏جا كه خطاب قانون اساسى به زمامداران است و قدرت در دست زمامداران است. بنابراين، تخطى از قانون اساسى، امر سهل و ساده‏اى است. از اين‏رو، بايد قوه‏اى قدرتمند ناظر بر اجراى قانون اساسى باشد كه زمامداران از آن اطاعت و پيروى كنند. اين مقدمه را عرض كردم تا درباره مسؤوليت اجراى قانون اساسى و پرسش شما مطلبى را بيان كنم.
همان‏طور كه مى‏دانيد، مسؤوليت اجراى قانون اساسى، به‏موجوب اصل صد و سيزدهم، بر عهده رئيس‏جمهور گذاشته شده است. اين پرسش مطرح است كه چرا رئيس‏جمهور اين مسؤوليت را در اختياردارد؟
در پيش‏نويس قانون اساسى، رئيس‏جمهور، اولين مقام رسمى كشور بوده است و رهبرى به هنگام بررسى قانون اساسى، وارد قانون اساسى شد. اول اصل پنجم تأسيس شد و بعد فصل هشتم قانون اساسى و موضوعاتى كه مربوط به رهبرى است؛ يعنى در جمهورى اسلامى ايران حاكميت، حاكميت ملى به رياست رئيس‏جمهور و ديگر نهادهاى مردمى بود. از سوى ديگر، قواى سه گانه وجود داشتند؛ اما رئيس‏جمهور، رئيس كشور بود.
در همه كشورها يك نفر رئيس كشور است كه نوعاً رئيس‏جمهور است؛ يعنى رئيس‏جمهور علاوه بر اين‏كه رئيس قوه مجريه است، رئيس‏جمهور و مردم هم هست، نماد عالى كشور هم هست. رياست همه كشور را بر عهده دارد.
در كشور ما هم چنين چيزى پيش‏بينى شده بود و ما اين را از قانون اساسى فرانسه اقتباس كرده بوديم. با توجه به اين‏كه رهبر فقيد انقلاب، امام خمينى‏رحمة الله در مصاحبه‏هاى خود، در اوايل انقلاب اعلام مى‏كردند كه قصد مديريت ندارند، توجه به اين مواضعِ اوليه ايشان، در واقع، رئيس‏جمهور، به عنوان رئيس كشور و مقام عالى پيش‏بينى شده بود. با ورود رهبرى، اين اصل، با مشكلات اجرايى مواجه شد كه ما شاهد آن هستيم. به هر حال، قانون اساسى رئيس‏جمهور را پيش‏بينى كرده است. از اين رو، ضمن اين‏كه مى‏تواند نگرانى خاطر وجود داشته باشد، دست‏كم ما مى‏توانيم توجيهاتى داشته باشيم كه رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است. اصل صد و سيزدهم صريحاً اعلام مى‏كند كه رئيس‏جمهور، پس از مقام رهبرى، عالى‏ترين مقام رسمى كشور است؛ بدين اعتبار كه عالى‏ترين مقام رسمى كشور، مقام رهبرى است. از اين بابت مى‏توانيم بگوييم كه رئيس‏جمهور نفر دوم (اگر ترتيب مقامى را در نظر بگيريم) و مسؤول اجراى قانون اساسى است.
بنابراين، مى‏توانيم يك بحث جامعه‏شناختى داشته باشيم. از نظر جامعه‏شناختى بايد يك والايش سياسى در جامعه ايجاد شده باشد، به ترتيبى كه يك مقام مادون هم بتواند بر مقام مافوق نظارت بكند؛ هم‏چنان كه امام على‏عليه‏السلام يك نفر قاضى را كه منصوب كرد، همان قاضى امام على را محاكمه كرد. اشكالى هم ندارد. از اين نظر، ديگر ترتب مقامى خيلى مهم نيست. منتهى جامعه بايد يك تجربه تاريخى را طى كند تا به اين فضيلت اخلاقى - سياسى نايل شود.
كشور ما با گذر از قرن‏ها استبداد، اكنون يك نظام مردمى پيدا كرده است؛ اما بايد توجه داشته باشيم كه آن رسوب‏هاى استبدادى در اذهان همه شهروندان ايران، كم يا بيش وجود دارد. به بيان ديگر، مى‏توانيم بگوييم كه در جامعه ايران، هنوز آن والايشِ لازم و كافى پيدا نشده است. از اين رو، اصل صد و سيزدهم از نظر جامعه‏شناختى اصل معلول يا آسيب‏پذيرى است كه رئيس‏جمهور نمى‏تواند وظيفه‏اش را به‏درستى انجام بدهد.
در هر صورت، با وجود اين، مى‏گوييم: از آن‏جا كه رئيس‏جمهور، اولاً مظهر حاكميت ملى است، چون منتخب مستقيم مردم است، ثانياً مقامى عالى به نام رهبرى، او را تأييد مى‏كند و نيز به دلايل ديگر، ما خود را راضى مى‏كنيم كه رئيس‏جمهور، مناسب‏ترين شخص براى اين مسؤوليت بسيار خطير است.
دكتر هاشمى:

واقعيت اين است كه رئيس‏جمهور مسؤول يك ميثاق ملى است. اگر بخواهيم شعار هم بدهيم، مسؤول يا پاسدار خونبهاى شهيدان‏انقلاب است و بايد براى اجراى قانون اساسى، نظارت‏هاى لازم و كافى را بكند.
واقعيت اين است كه رئيس‏جمهور مسؤول يك ميثاق ملى است. اگر بخواهيم شعار هم بدهيم، مسؤول يا پاسدار خونبهاى شهيدان‏انقلاب است و بايد براى اجراى قانون اساسى، نظارت‏هاى لازم و كافى را بكند.
اصل صد و سيزدهم اصلى اساسى است كه رسماً رئيس‏جمهور را مسؤول اجراى قانون اساسى مى‏داند؛ اما اصول پشتيبان هم داريم: يكى اصل صد و بيست و يكم است، كه رئيس‏جمهور سوگند ياد مى‏كند كه پاسدار قانون اساسى و شرع باشد و ديگرى اصل صد و بيست و دوم است كه رئيس‏جمهور در مقابل ملت، در درجه اول، و رهبر و مجلس، در درجه دوم مسؤول است. از اين بابت، رئيس‏جمهور مسؤوليت بسيار خطيرى دارد؛ اما با توجه به ساختارِ شكل‏گيرى نظام، در حاكميت ملى، كه در اصل پنجاه و هفتم قانون اساسى آمده است، اين اصل به قواى حاكم در جمهورى اسلامى ايران اشاره مى‏كند كه قواى حاكم عبارت است از: قوه مقننه، قضاييه و مجريه، كه زير نظر ولايت مطلقه امر و امامت امت قراردارد.
من در فضاى موجود جامعه، اين مطلب را مطرح مى‏كنم كه اولاً رئيس‏جمهور، زير نظر رهبرى است، به عنوان رئيس قوه مجريه و بر اساس اصل پنجاه و هفتم قانون‏اساسى. از اين بابت، با توجه به همان فضاى جامعه، چنين نظارتى در عمل امكان‏پذير نيست. از آن‏جا كه رهبرى نيز وظايفش در قانون اساسى آمده، رئيس‏جمهور، در عمل نمى‏تواند به شايستگى آن نظارت لازم و كافى را انجام دهد.
* * *

: آيا در اين‏جا اشكال در اصول قانون اساسى است؟
دكتر هاشمى:

ممكن است اشكالاتى در اصول قانون اساسى باشد؛ ولى اشكال بزرگ‏تر وضع اجتماعى و سياسى جامعه مااست؛ مثلاً شورايى به نام شوراى قانون اساسى در فرانسه وجود دارد كه شوراى نگهبان ما شبيه آن است، ما از آن‏ها اقتباس كرده‏ايم. سه نفر را رئيس‏جمهور تعيين مى‏كند، سه نفر را مجلس ملى و سه نفر را مجلس سنا. با وجود اين، اين شوراى قانون اساسى بر مجلس و بر تمام نهادهاى حكومتى و بر مصوبات نظارت مى‏كند. خود رئيس‏جمهور توسط يك دادگاه عالى، كه خودش بر آن اشراف دارد، قابل محاكمه است؛ ولى رئيس‏جمهور پاسدار قانون اساسى است. اصل پنجم قانون اساسى فرانسه مى‏گويد كه «رئيس‏جمهور ضامن اجراى قانون اساسى است.» كه ما هم از آن‏ها اقتباس كرده‏ايم.
به هر حال، مى‏دانيم كه نهادهاى حاكم، متكى به هم هستند؛ يعنى به گونه‏اى است كه ما نمى‏توانيم بگوييم كه يك «ابتدايى» از آن بالا وجود دارد و ديگران به آن متكى هستند. رئيس‏جمهور اولاً منتخب مردم است، ثانياً مسؤوليت دارد، ثالثاً نفر بعدى است؛ اما اگر ما آن اخلاق سياسى شايسته را داشته باشيم، از اين نظر، اين مسؤوليت با اشكال روبه‏رو نمى‏شود. اشكال در اين‏جااست كه الآن در بعضى از دستگاه‏هايى كه به نحوى منتسب به مقام رهبرى هستند، نظارت و اِشراف عَمَلى نيست.(1) در حالى كه حضرت على(ع) در فرمان خود به مالك اشتر، از آن صحبت مى‏كند كه «چشم و گوش همه‏جا مراقبند.» يا در جاى ديگر، با تعبير «فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة» از مردم خود مى‏خواهد كه راحت و خودمانى بااو صحبت كنند.
سال گذشته و امسال، سال علوى است. اگر ما پيرو حضرت على باشيم، قاضى بايد بداند كه اگر مقام بالاترى تخلفى كرد، اين امكان قانونى و عملى براى او وجود دارد كه آن مقام را مؤاخذه كند. آيا در جامعه ما چنين امكانى وجود دارد يا نه؟
به همين علت است كه تأكيد من بيش از آن كه حقوقى باشد، جامعه‏شناختى است.
دكتر هاشمى:

هيچ‏جا گفته نشده است كه رهبر مسؤول اجراى قانون اساسى است، بلكه رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است. قانون اساسى هم اطلاق دارد.

: آقاى دكتر هاشمى! حضرت‏عالى با تحليلى كه فرموديد، مسؤوليت اجراى قانون اساسى را شامل اصول مربوط به مقام رهبرى و قواى ديگر هم دانستيد و حال آن‏كه يك تلقى اين است كه ذيل اصل صد و سيزدهم كه مى‏گويد: «جز در امورى كه مستقيماً به رهبرى مربوط مى‏شود»، اجراى قانون اساسى را هم شامل مى‏شود؛ كما اين‏كه اين احتمال نيز مطرح مى‏شود كه با توجه به اين‏كه بيش‏تر اصول قانون اساسى مربوط به قوه مجريه است، رئيس‏جمهور، مسؤول اجراى قانون اساسى در بخش اجراييات باشد. بنابراين، از باب تغليب، رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است. اين تلقى را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟
دكتر هاشمى:

من اين تفسير را قبول ندارم. از نظر اصولى «مستثنى‏منه» كلمه «الا» هميشه آن كلمه يا جمله آخراست و گمان نمى‏كنم شما نيز قبول داشته باشيد. به همين علت است كه رئيس‏جمهور، اولاً بعد از رهبرى، عالى‏ترين مقام است، ثانياً مسؤول اجراى قانون اساسى است، ثالثاً رياست قوه مجريه را جز امورى كه مربوط به رهبرى است، بر عهده دارد. قرينه هم داريم و مى‏توانيم از اصول ديگر نيز استنباط كنيم؛ از جمله، اصل شصتم قانون اساسى كه مى‏گويد: «اعمال قوه مجريه، به‏جز امورى كه در مورد مقام رهبرى است، بر عهده رئيس‏جمهور است.» پس اين استثنا صرفاً مربوط به رياست قوه مجريه است؛ يعنى قوه مجريه، دو رئيس دارد و قانون اساسى تصريح دارد كه يكى از رؤسايش مقام رهبرى است و ديگرى هم رئيس‏جمهور است؛ ولى هيچ‏جا گفته نشده است كه رهبر مسؤول اجراى قانون اساسى است، بلكه رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است. قانون اساسى هم اطلاق دارد؛ يعنى قانون اساسى عبارت است از 176 اصل كه تعدادى از اين اصول، مربوط به مقام رهبرى است. بنابراين، فكر نمى‏كنم بتوانيم مستثنا كردن رهبر را در خصوص قانون اساسى بپذيريم؛ خصوصاً اين‏كه بر اساس قراينى كه درقانون‏اساسى وجود دارد، رهبر هم تابع قانون است؛ از جمله، تابع‏قانون‏اساسى. از اين‏رو، اين مستثنامنه «الا» صرفاً رياست‏قوه‏مجريه‏است.
قسمت دوم سؤال شما نيز به نظر، سليقه‏اى مى‏رسد تا منطقى. ما يك متن حقوقى داريم به نام قانون‏اساسى. رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است كه مشتمل بر 176 اصل و 14 فصل است. بنابراين، چنين تحليلى اصولاً پذيرفته شده نيست. اگر اين‏طور باشد، گفته مى‏شد كه رئيس قوه قضاييه هم حسب‏سهم خود، مسؤول اجراى قانون اساسى‏است.
قانون اساسى براى اين‏كه به اجرا در آيد، پاسخ‏گو و ناظر لازم دارد. با توجه به اين‏كه قانون اساسى در معرض خطر و آسيب است، نياز به يك ناظم قدرتمند(در معناى منطقى) دارد، نه به معناى فيزيكى ومادى. منظور از اصل صد و سيزدهم اين بوده كه پاسدارى از قانون اساسى به عهده رئيس‏جمهور است؛ هم‏چنان كه در اصل قَسَم، رئيس‏جمهور پاسدار قانون اساسى و مذهب رسمى كشور است و از اين بابت به نظر نمى‏رسد كه چنين استثنايى پذيرفته شده باشد. قانون اساسى يك «اصطلاح» است نه يك لغت و داراى 176 اصل است كه همه قوا و همه نهادها را شامل مى‏شود.
* * *

: آيت‏اللَّه عميد! در معنايى كه حضرت‏عالى ارائه كرديد، مسؤوليت اجراى قانون اساسى بر عهده رئيس قوه مجريه گذاشته شد؛ ولى به نظر مى‏رسد اين مسؤوليت به دومين مقام رسمى كشور داده شده است نه رئيس قوه مجريه، كه هم‏عرض دو قوه ديگر است. ثانياً با تحليل شما رئيس‏جمهور فقط حضور دارد و اطلاع پيدا مى‏كند، چگونه اين را اجراى قانون اساسى مى‏شماريد؟ ثالثاً جايگاه تخلف كجا است؟ اگر رئيس‏جمهور تخلفى را در قواى ديگر ملاحظه كرد، چه وظيفه‏اى دارد؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

اما مسأله اولتان كه مى‏گوييد: اين مسؤوليت ناشى از دومين مقام رسمى كشور است، اين منافاتى ندارد با آن توصيفى كه ما داريم. ما نخواستيم بگوييم كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى، نشأت گرفته از رئيس قوه مجريه بودن است، نه، رئيس قوه مجريه به خاطر اين‏كه بعد از رهبرى، مقام اول رسمى كشور است، خواه ناخواه اين مسؤوليت را هم دارد؛ يعنى دقيقاً ما هم بر اين تأكيد داريم كه اين مسؤوليت، ناشى از همان موقعيت حساس است كه رئيس‏جمهور دارد؛ يعنى رئيس‏جمهور تعيين‏كننده است كه قانون اساسى اجرا شده يانشده‏است.
* * *

: آيا قانون تأكيدى است؟ اين عالى‏ترين مقام رسمى كشور و مسؤوليت اجراى قانون اساسى و رياست قوه مجريه؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

سه امر جدا جدااست؛ اما با صحبت ما منافاتى ندارد. جهت تعليلى فهميده نمى‏شود. اگر هم جهت تعليلى باشد، اولى نشأت‏گرفته از دو تاى دوم و سوم است.
* * *

: شما فرموديد: قانون‏گذار قيدى را كه لغو باشد، نمى‏آورد. از خودِ رياست قوه مجريه بودن، در تحليل كردن و نگاه به ساختار، فهميده مى‏شد كه دامنه قوه مجريه، خيلى گسترده است. پس اين «مسؤول اجراى قانون اساسى بودن»، قيد اضافه‏اى است كه بايد غرضى در آن باشد.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

ما يا اين سه تا مطلب را در عرض هم قرار مى‏دهيم و مى‏گوييم: رئيس‏جمهور:
1. بعد از رهبرى اولين مقام است.
2. مسؤول اجراى قانون اساسى است.
3. رئيس قوه مجريه است.
به اين تفسيرى هم كه ما كرديم، اشكالى برنمى‏گردد؛ يا جهت تعليلى مى‏گيريم و مى‏گوييم: چون عالى‏ترين مقام است، بنابراين، مسؤول اجرايى هم هست، بنابراين، رئيس قوه مجريه هم هست. اين هم منافاتى ندارد؛ چون عالى‏ترين مقام است، چون بالاترين قدرت دست او است، چون همه جا حضور دارد. بنابراين، اصلاً اجراى قانون اساسى به عملكرد رئيس‏جمهور وابسته است. ما درباره سؤال دوم گفتيم كه در مصوبات مجلس حضور دارد. حضور در مصوبات مجلس به معناى حق وتو نيست. مى‏دانيد كه در بعضى از نظام‏ها و كشورها پيش‏بينى شده كه اگر رئيس‏جمهور، مصوبات مجلس را امضا نكرد، مى‏تواند دلايل مخالفت خودش را به مجلس اطلاع بدهد و مجلس با توجه به دلايل رئيس‏جمهور، مسأله را بررسى كند كه با23 آرا، تصويب مى‏شود. به علت اعتراض رئيس‏جمهور، در بعضى كشورها اين پيش‏بينى شده است؛ ولى در قانون اساسى ما چنين چيزى نيست. امضا و توشيح رئيس‏جمهور، صرفاً تشريفاتى است؛ اما تشريفاتى است كه معنا دارد، تشريفاتى بى‏معنا نيست. تشريفاتى است كه رئيس‏جمهور همه جا حضور داشته باشد؛ همان‏طور كه در مورد مسأله بدنه نيروى انتظامى، ضابط دادگسترى هيچ‏كاره است، مجرى صرف است؛ اما حضور رئيس‏جمهور را مى‏رساند. حضور داشتن، خود، مسأله‏اى است فراتر از تشريفات. ما قبول داريم كه بيش از حضور نيست؛ اما حضور هم بى‏معنا نيست. حضور هم مى‏تواند مفيد فايده باشد.
اما در مورد تخلف، مسؤوليت‏ها الزاماً اين‏طور نيست كه ضمانت اجرا داشته باشد. خود اين، يك مسأله است كه آيا اصولاً قانون بايد ضمانت اجرا داشته باشد يا قانون بدون ضمانت اجرا هم قانون است؟ مثلاً فرض كنيد كه در حقوق بين‏الملل، اين بحث مطرح است كه آيا بر قواعد كلى حاكم بر روابط بين‏الملل، عنوان قانون صدق مى‏كند يا نه؟ چون مسائل و قواعد حقوق بين‏الملل، ضمانت اجرا ندارد، هر چند اخيراً تلاش‏هايى شده و سازمان ملل داراى نيروى صلح يا نيروى مسلحى شده است كه مثلاً جنايتكاران جنگى را به گونه‏اى محاكمه مى‏كنند؛ ولى هنوز هم گفت‏وگو هست كه آيا قواعد حقوق بين‏الملل، ضمانت اجرا دارد يا نه؟ كه اگر شخصى در اين محاكم، محكوم شد، سرانجام چه اتفاقى مى‏افتد؟ مثلاً سازمان ملل مى‏خواهد جنايتكاران جنگى را اعدام كند يا مثلاً الآن صحبتش هست كه يكى از جنايتكاران جنگى يوگسلاوى سابق،
دكتر هاشمى:

ضمانت اجراى تحقيق و تفحص، از پشت تريبون مجلس قرائت كردن و مردم را در جريان گذاشتن است. ضمانت اجراى مسؤوليت اجراى قانون اساسى رئيس‏جمهور هم عبارت از اخطار كردن‏است.
محكوم به حبس ابد بشود. اگر بخواهد سازمان ملل زندان داشته باشد، خود تبديل به يك دولت مى‏شود و اين مشكلات زيادى به دنبال دارد. اصل اين‏كه قانون بايد ضمانت اجرا داشته باشد، خود يك مسأله است. اصلاً آيا قانون اساسى ضمانت اجرا دارد؟ با يك كودتا قانون اساسى معلق مى‏شود. ضمانت اجراى قانونى، درست است جزء فروع قانون است، اما بدون ضمانت اجرا هم قانون مى‏تواند قانون باشد. ضمانت اجراى رئيس‏جمهور، اخطار است، اخطار مى‏كند. رويه نيز تا امروز همين‏طور بوده است. يك بار در زمان بنى صدر اتفاق افتاد. بنى‏صدر به قوه قضاييه اخطار كرد كه در حفظ حقوق عامه و آزادى‏ها كوتاهى مى‏كند و اگرخاطرتان باشد، شوراى عالى قضايى آن زمان هم معترض شد كه رئيس‏جمهور حق دخالت در كار شوراى عالى قضايى را ندارد و مسأله به شوراى نگهبان ارجاع شد. شوراى نگهبان هم حق را به رئيس‏جمهور داد كه وى مى‏تواند اخطار كند. بنابراين، ضمانت اجرايى كه شما دنبالش هستيد، عبارت از اخطار است كه رئيس‏جمهور اخطار مى‏كند؛ عيناً مانند تحقيق و تفحص مجلس. تحقيق و تفحص مجلس يكى از ضمانت‏هاى اجرايى نظارت مجلس است، البته نظارتى كه اسمش در قانون اساسى نيامده است. آن‏چه هست، شيوه‏هاى خاص نظارتى است كه يكى از آن‏ها تحقيق و تفحص است. خوب، بعد از تحقيق و تفحص، مجلس چه كار مى‏كند؟ بگير و ببند راه مى‏اندازد؟ نه، فقط از پشت تريبون مجلس، نتيجه تحقيق و تفحص خوانده مى‏شود. بنابراين، ضمانت اجراها مختلف است. همه، بگير و ببند نيست. ضمانت اجراى هر چيزى به تناسب خودش است. ضمانت اجراى تحقيق و تفحص، از پشت تريبون مجلس قرائت كردن و مردم را در جريان گذاشتن است. ضمانت اجراى مسؤوليت اجراى قانون اساسى رئيس‏جمهور هم عبارت از اخطار كردن‏است.
* * *

: نتيجه نظريه اول چيست؟ ظاهراً لازم است مقدارى توضيح داده شود.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

نتيجه اين شد كه براى فهم مسؤوليت اجراىِ قانون اساسى رئيس‏جمهور، بايد به سه نكته توجه كرد و بر اساس اين سه نكته، اگر كاستى باشد، در كار رئيس‏جمهور است.
من به شما حق مى‏دهم كه اين معنا مقدارى ابهام ايجاد كند؛ اما خوب، يك استدلال حقوقى است و من بر اساس اصول مختلف قانون اساسى، كه در كنار هم مى‏گذاريم، اين برداشت را مى‏كنم. برداشتى درست برعكس تفسيرى كه اكنون در جرايد و غير جرايد براى مسؤوليت اجراى قانون اساسى رئيس‏جمهور ارائه مى‏كنند و توپ را به زمين قوه مقننه و قضاييه مى‏اندازند. آن وقت رئيس‏جمهور مى‏شود داور. در حالى كه با تفسيرى كه ما مى‏كنيم درست برعكس است؛ يعنى توپِ مسؤوليت مى‏افتد توى زمين خود رئيس‏جمهور. رئيس‏جمهور اگر در حوزه مسؤوليت خود، خللى در قانون اساسى باشد، بايد ببيند كجاى كار خودش مشكل دارد. آيا آن جا كه در كار مجلس حضور داشته، ايراد داشته‏است؟ يا آن‏جا كه در كار قوه قضاييه حضور داشته است، اشكال داشته است؟ يا آن جا كه قوه مجريه هست، اشكال دارد؟ يكى از اين سه مورد هست؛ چون اگر مجلس تخلف كند، شوراى نگهبان هست، نيازى به رئيس‏جمهور نيست. اگر قوه قضاييه تخلف كند، رهبر هست كه رئيس آن‏را عزل كند و نيازى به رئيس‏جمهور نيست. اين‏ها همه را بايد در كنار هم ديد.
* * *

: نوعاً چنين است كه به خاطر تخلف از يك اصل از قانون اساسى، مقامى را عزل نمى‏كنند. عزل مرحله‏اى است كه بايد شرايط سياسى - اجتماعى اجازه دهد. پس با اين تحليل شما قانون اساسى يك كمبودى دارد.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

تخلف از اصول قانون اساسى جزئى نيست. يك تخلف از آن با صد تخلف، يكى است. شما تصور مى‏كنيد اگر كسى يك اصل قانون اساسى را زيرپا بگذارد، اين مثل گناه صغيره است. نه، اين‏طور نيست. يك اصل قانون اساسى با كل قانون اساسى هيچ تفاوتى ندارد. وقتى به يك اصل عمل نمى‏شود،اين شخص، اصلاً، صلاحيت ندارد.
* * *

: چنان كه مستحضريد، در قانون اساسى مصوب سال 1358 رئيس‏جمهور علاوه بر اين‏كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى را برعهده داشت، هماهنگ كننده قواى سه‏گانه نيز بود؛ اما در بازنگرى سال 1368 ايجاد هماهنگى، از مسؤوليت‏هاى رئيس‏جمهور حذف و به مسؤوليت‏هاى مقام رهبرى افزوده شد. چرا اين تفكيك صورت گرفت؟ آيا از مسؤوليت اجراى قانون اساسى كم شده است يا نه؟
دكتر مهرپور:

قبل از بازنگرى، قانون اساسى در اصل صد و سيزدهم، علاوه بر مسؤوليت اجراى قانون اساسى، شأن ديگرى هم براى رئيس‏جمهور قائل بود كه ظاهراً تنظيم روابط قواى سه گانه بوده است. اصل پنجاه و هفتم قبلى هم درباره قواى سه گانه مى‏گفت: «اين قوا مستقل از يكديگرند و ارتباط ميان آن‏ها به وسيله رئيس‏جمهور برقرار مى‏گردد.» در بازنگرى، هم اين عنوان از ذيل اصل پنجاه و هفتم برداشته شد و هم عنوان تنظيم روابط از اصل صد و سيزدهم و همان طور كه مى‏دانيد، تنظيم روابط در بند هفتم اصل صد و دهم قانون اساسى، در وظايف و اختيارات رهبرى آمده است: «حل اختلاف و تنظيم روابط قواى سه گانه».
عده‏اى مى‏گويند: مسؤوليت اجراى قانون اساسى و اين‏كه رئيس‏جمهورى پى‏گيرى كند كه قانون اساسى اجرا يا نقض شده يا نه، تا وقتى بود كه در قانون اساسى آمده بود كه تنظيم روابط قواى سه گانه برعهده رئيس‏جمهور است و چون اين مورد از وظايف رئيس‏جمهور برداشته شد، رئيس‏جمهور در اين زمينه مسؤوليتى ندارد. حتى گفته شده (همان‏طور كه شوراى نگهبان هم گفته) اين‏كه رئيس‏جمهور مى‏تواند به قواى ديگر اخطار بدهد، به همان زمانى مربوط مى‏شد كه او وظيفه تنظيم روابط را برعهده داشت.
استنباطى كه بنده دارم، اين است كه مسؤوليتى كه قانون اساسى برعهده رئيس‏جمهور گذاشته است، زمانى كه تنظيم روابط برعهده‏اش بود، راحت‏تر مى‏توانست آن را انجام دهد. تعبير بنده است كه قانون اساسى يك نوع شيخوخيت براى رئيس‏جمهور قائل بود. او در مورد روابط قواى سه گانه پادرميانى مى‏كرد، از اين حالت كدخدامنشى و شيخوخيت استفاده مى‏كرد و مى‏توانست تدبير بهترى بينديشد و قانون اساسى اجرا شود. اكنون اين شيخوخيت برداشته شده و به رهبرى داده شده است؛ يعنى مى‏توان گفت كه ابزارِ اجراىِ قانون اساسى از رئيس‏جمهور گرفته شده است؛ اما باز هم مسؤوليت اجراى قانون‏اساسى، به طور مطلق آمده است. اگر شما بگوييد: منظور از مسؤوليت اجراى قانون‏اساسى، با توجه به تحولاتى كه انجام شده، فقط مربوط به قوه مجريه و در همان حوزه مسؤوليت قوه مجريه است، پس بايد به رئيس قوه قضاييه هم بگويند كه مسؤول اجراى قانون اساسى است. چرا چنين تعبيرى درباره ايشان در قانون اساسى نيست؟ چرا چنين تعبيرى درباره قوه مقننه وجود ندارد؟ پس حتماً علتى داشته كه اين مورد، جزو وظايف و مسؤوليت‏هاى رئيس‏جمهور گذاشته شده است.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

همان‏طور كه مى‏دانيد، رئيس‏جمهور در قانون اساسى مصوب 1358 داراى سه مسؤوليت عمده بود: اول، مسؤوليت اجراى قوانين و به بيان ديگر، مسؤوليت دستگاه اجرايى كشور به عنوان رئيس قوه مجريه. دوم، ايجاد هماهنگى بين قوا، كه بعداً به رهبرى محول شد. علتش هم اين بود كه شوراى بازنگرى، اين تفسير را بر اين اساس انجام داد كه خواه ناخواه نظارت بر سه قوه، بر عهده رهبرى است. لازمه نظارت، ايجاد هماهنگى هم هست، نظارت و هماهنگى اصلاً تفكيك‏پذير نيست. بنابراين، كارى را كه رهبرى انجام مى‏دهد، اگر بر عهده غير رهبرى گذاشته شود، احياناً اگر لغو نباشد، ايجاد اختلال در كارها است. به اين علت، هماهنگى سه قوه، به رهبرى محول شد و از مسؤوليت‏هاى رياست جمهورى حذف گرديد. در مورد مسؤوليت اجراى قانون اساسى، چون مسأله به خوبى روشن و واضح نبود و احتمال اين‏كه با مسائل اجرايى، كه در حوزه مسؤوليت رهبرى هست، برخورد داشته باشد، تغييرى در اين مسأله داده نشد؛ چون مى‏دانيد كه همه مسؤوليت‏هايى كه رئيس‏جمهور دارد، در حقيقت، خارج از حوزه مسائل اجرايى است كه بر عهده رهبرى است؛ يعنى اين اصل، به طور كلى بر مسؤوليت‏هاى رياست جمهورى حاكم است كه هر جا قانون اساسى يك مسأله اجرايى را، از هر مقوله كه باشد، بر عهده رهبرى گذاشته، خواه ناخواه از حوزه قوه مجريه خارج مى‏شود و طبعاً از قلمرو مسؤوليت رياست جمهورى هم خارج مى‏شود؛ ولى آن‏طور كه برخى مطرح مى‏كنند كه به‏صورت غيرحقوقى است و مسؤوليت اجراى قانون اساسى را به گونه‏اى معنا مى‏كنند كه به طور طبيعى تعارض پيدا مى‏كند با مسؤوليت‏هاى اجرايى رهبرى - به ويژه كه طبق اين معنا مسؤوليت اجراى قانون اساسى با مسؤوليت‏هاى دو قوه ديگر تعارض پيدا مى‏كند - طبيعتاً لازمه‏اش اين مى‏شود كه رئيس‏جمهور نوعى مسؤوليت هماهنگى هم داشته باشد؛ يعنى نظارت بركار قوه قضاييه هم دارد. خوب، دقيقاً اين مسؤوليت رهبرى است. هم نظارت، مسؤوليت رهبرى است و هم هماهنگى.
دكتر هاشمى:

هر قوه‏اى وظيفه خاص خود را دارد. بنابراين، اگر خلط وظيفه نشود، ابتدائاً اختلاف پيش نمى‏آيد؛ اما گاهى اوقات برخى مسائل پيش مى‏آيد كه قوا به نحوى تلاقى وظيفه پيدا مى‏كنند؛ مثلاً وظيفه قوه قضاييه، تعقيب مجرمان، از جمله، فروشندگان مواد مخدر و معتادان است؛ اما از سوى ديگر، ممكن است دولت سياستى داشته باشد، فرض كنيد وزارت اطلاعات يا دستگاه حكومتى بخواهد براى كشف يك جرم، برخى صحنه‏سازى‏هاى مجرمانه را بكند؛ مثلاً عده‏اى را به عنوان قاچاق‏فروش، در جامعه قرار دهد. حالا همين قاچاق‏فروش را، كه مأمور دولت است قوه قضاييه دستگير، محاكمه و اعدام كند. اين‏جا
دكتر هاشمى:

مسؤوليت اجراى قانون اساسى، تنظيم قوا نيست، تنظيم روابط قوا در عمل است. بنابراين، مسؤول اجراى قانون اساسى، مسؤول اجراى قانون اساسى در قوه قضاييه، قوه مقننه، قوه مجريه، صدا و سيما، نهادهاى تابع رهبرى و غيره است.
اختلاف بين قوا پيش مى‏آيد. گاهى اوقات تلاقى وظايف پيش مى‏آيد و بايد يك مقامى براى حل اختلاف داشته باشيم.
قانون اساسى سال 1358 بر اساس همان بنيان‏گذارى اصلىِ پيش‏نويس قانون اساسى، كه رهبرى در آن نبود، اين وظيفه را بر عهده رئيس‏جمهور گذاشته بود. توجيهى هم داشت؛ چون رئيس‏جمهور، رئيس قوه مجريه بود، نه رئيس دولت. معمولاً رئيس اجرايى اصلى، نخست‏وزير بود. از اين رو، اگر نخست‏وزير، قوه قضاييه و مقننه اختلاف پيدا مى‏كردند، رئيس‏جمهور به عنوان نفر دوم، بالاتر بود و اين اشراف را داشت و مى‏توانست اِعمال نظارت و حل اختلاف كند و روابط را تنظيم نمايد؛ اما بعداً وقتى رئيس‏جمهور، رياست دولت را هم بر عهده گرفت، در واقع، مسؤول كامل يكى از قوا رئيس‏جمهور شد و از اين نظر، خودِ رئيس‏جمهور، به عنوان يك طرف، نمى‏تواند تنظيم كننده رابطه باشد. به همين علت، در سال 1368 اين وظيفه بر عهده مقام رهبرى قرار گرفت؛ اما ربطى به مسؤوليت اجراى قانون اساسى ندارد. مسؤوليت اجراى قانون اساسى، تنظيم قوا نيست، تنظيم روابط قوا در عمل است. بنابراين، مسؤول اجراى قانون اساسى، مسؤول اجراى قانون اساسى در قوه قضاييه، قوه مقننه، قوه مجريه، صدا و سيما، نهادهاى تابع رهبرى و غيره است. بنابراين، به نظر نمى‏رسد كه اين گرفتن تنظيم روابط قواى سه گانه از رئيس‏جمهور، موجب تخفيف يا تضعيف اين اصل شده باشد.
* * *

: پرسش بعدى درباره چگونگى اجراى قانون اساسى است. رئيس‏جمهور چگونه پى‏گيرى كند؟ آيا مى‏تواند به شكل دخالت باشد ياصرف نظارت است و يا در حد اخطار و تذكر؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

معناى ديگرى كه براى اين اصل، يعنى مسؤوليت اجراى قانون اساسى رئيس‏جمهور، مى‏شود بيان كرد، همان نظارت است. در قانون اساسى، مسأله نظارت به گونه‏هاى مختلف آمده‏است: يك نظارتِ كلانِ همه جانبه، با همين اصطلاح «ن» و «ض» و «ا» و «ر» و «ت»، كه طبق اصل پنجاه و هفتم مربوط به رهبرى است. يك نظارت كلان نيز در محدوده اجراى قوانين (آن هم با كلمه نظارت) براى قوه قضاييه وجود دارد. قوه قضاييه، نظارت بر حُسن اجراى قوانين را دارد كه بر عهده ديوان عالى كشور است؛ ولى قانون اساسى، چند نظارت بى نام و نشان هم دارد: يكى نظارت مجلس است. مجلس نظارت دارد اما بدون كلمه «ن» و «ض» و «ا» و «ر» و «ت». شما در فصل ششم قانون اساسى، كه وظايف قوه مقننه را بيان كرده، كلمه نظارت را نمى‏بينيد؛ اما استيضاح، همان نظارت است، سؤال از وزير و رئيس‏جمهور، همان نظارت است، تحقيق و تفحص همان نظارت است. پس معناى نظارت آمده، ولى كلمه نظارت نيامده است. اين هميشه منشأ اختلاف مفصلى است بين مجلس كه مى‏گويد: من حق نظارت دارم، و شوراى نگهبان كه مى‏گويد: شما حق نظارت نداريد، بلكه حق سؤال داريد، حق استيضاح داريد، حق تحقيق و تفحص داريد؛ چون اگر حق نظارت داشته باشد، از اين‏ها فراتر مى‏رود. شوراى نگهبان مى‏گويد: شماحق نظارت نداريد، بلكه حق تحقيق و تفحص داريد؛ يعنى شما حق مصاديق نظارت را داريد و بيش‏تر از اين، حقى نداريد. حق هم با شوراى نگهبان است. يكى از مواردى كه نظارت آمده، ولى كلمه نظارت نيامده، همين جااست. در اين‏جا نيز ممكن است بگوييم: اين‏كه «رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است» يعنى بر اجراى قانون اساسى نظارت دارد، نه بر قوه مقننه و قضاييه كه آن وقت با وظيفه رهبرى تعارض داشته باشد. بر دو قوه ديگر نظارت ندارد، بلكه بر اجراى قانون اساسى نظارت دارد. هر كس از قانون اساسى تخلف كند، او بايد نظارت داشته باشد و بداند.
مسأله بعدى اين است كه آيا اين نظارت، استصوابى است يا استطلاعى و يا استرجاعى؟ در قانون اساسى هم همه نوع نظارت هست. يقيناً نظارت، استصوابى نيست؛ زيرا اگر رئيس جمهور، مصوبات مجلس را امضا نكند، به‏طور خودكار مى‏رود براى اجرا. رئيس‏جمهور آراى دادگاه‏ها را چه امضا كند و چه امضا نكند، هيچ اثرى ندارد. پس استصوابى
آيت اللَّه عميد:

اين يك معناى كاملاً صحيح است كه بگوييم: رئيس‏جمهور ناظر بر اجراى قانون اساسى است به صورت نظارت استطلاعى.
نيست؛ يعنى قوه مقننه و قضاييه، در اجراى اصول قانون اساسى، منتظر تصويب رئيس‏جمهور نمى‏مانند. اين نوع نظارت، يقيناً منتفى است.
و اما استطلاعى درست است؛ چون مصوبات مجلس، براى توشيح و ابلاغ مى‏آيد زير دست رئيس‏جمهور. همه آراى دادگاه‏ها به وسيله نيروى انتظامى اجرا مى‏شود كه رئيس‏جمهور، از نظر سلسله مراتب ادارى مى‏تواند مطلع باشد، پس استطلاعى است. از اين رو، اين يك معناى كاملاً صحيح است كه بگوييم: رئيس‏جمهور ناظر بر اجراى قانون اساسى است به صورت نظارت استطلاعى.
يك نوع نظارت هم به نام استرجاعى يا ارجاعى داريم كه ناظر مى‏تواند به يك قوه بالاتر ارجاع بدهد؛ مثلاً به دادگاه. اين هم يقيناً نيست؛ چون در قانون اساسى، دادگاه قانون اساسى پيش‏بينى نشده است. اگر بگوييم: رئيس‏جمهور به قوه قضاييه ارجاع بدهد، آن وقت تفكيك قوا و استقلال قوا از بين مى‏رود. فرض كنيد نماينده مجلس از قانون اساسى تخلف كرده است، يا نمايندگان توافق كردند و مجلس را يك سال تعطيل كردند، اين خلاف قانون اساسى است، بايد حضور داشته باشند و قوانين را تصويب كنند، دست‏كم لوايح دولت را بايد بررسى كنند. تعطيلى مجلس، تعطيلى فصل ششم قانون اساسى است. خوب، رئيس‏جمهور ارجاع داد به قوه قضاييه. قوه قضاييه چه كار مى‏تواند بكند؟ پيش‏بينى نشده است. اتفاقاً نمايندگان مصونيت نيز دارند. پس نظارت استصوابى كه نيست، نظارت استرجاعى هم معنا ندارد و پيش‏بينى نشده است. فقط مى‏ماند نظارت استطلاعى.
* * *

: اين منافات دارد با آن اصل قانون اساسى كه رئيس‏جمهور را در مقابل ملت، مجلس و رهبر پاسخ‏گو مى‏داند كه اطلاق دارد و هيچ تخصيصى هم نخورده است. بنابراين، بايد در برابر همه وظايف پاسخ‏گو باشد و اين نيازمند داشتن اختياراتى است، با اين تحليلِ جناب عالى، وى ديگر نمى‏تواند پاسخ‏گو باشد؛ زيرا مى‏گويد: من مطلع شدم كه تخلف صورت گرفته است؛ اما از عهده من بيرون است. در اين صورت، چگونه به او مى‏گوييد كه در برابر ملت، مجلس و رهبر پاسخ‏گو باشد؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

كجاى قانون اساسى هست كه رئيس‏جمهور پاسخ‏گوى اجراى قانون اساسى در برابر مردم است؟
* * *

: اطلاق همين اصل.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

نه، اطلاق در حوزه مسؤوليت‏هاى اجرايى است. كارى كه دست او نيست، چه مسؤوليتى دارد؟ يك نفر كارى كرده، گردن ديگرى را كه نمى‏شود زد. «لا تزر وزارة وزر اُخرى».
* * *

: اصل صد و بيست و دوم قانون اساسى مى‏گويد: «رئيس‏جمهور در حدود اختيارات و وظايفى كه به موجب قانون اساسى و يا قوانين عادى به‏عهده دارد، در برابر ملت و رهبر و مجلس شوراى اسلامى مسؤول است.» اصل صد و سيزدهم نيز مى‏گويد: رئيس‏جمهور مجرى قانون اساسى است؛ يعنى مسؤوليت دارد و بايد پاسخ‏گو باشد.
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

شما معناى اول را مى‏فرماييد يا معناى دوم را؟ مسؤوليت نظارتى دارد كه نظارت خود را انجام مى‏دهد. همين الآن نظارتش را انجام مى‏دهد؛ همه قوانين را توشيح مى‏كند، ابلاغ هم مى‏كند، نيروى انتظامى حضور دارد و در همه آراى دادگاه‏ها، ضابط دادگسترى‏است.
* * *

: مى‏تواند پاسخ‏گو باشد؟
آيت‏اللَّه عميد زنجانى:

نظارت دارد، بله. اگر سؤال كردند، مى‏گويد: من نظارت استطلاعى داشتم، بدون اطلاع من نبوده و من مطلع بودم. در ذهن شما نظارت استصوابى است. نظارت استصوابى گفتيم كه معنا ندارد و نمى‏تواند باشد.
البته در همين محدوده مى‏تواند تذكر بدهد و اخطار كند. اين همان فلسفه نظارت استطلاعى است. اگر ما ريشه مسأله نظارت را پى‏جويى كنيم، در مسأله وصيت و وقف است؛ مثلاً فرض كنيد شخصى وصى تعيين مى‏كند، ناظر بر وصى هم تعيين مى‏كند كه ناظر بداند شما چه كار مى‏كنيد؛ فقط بداند. براى اين‏كه تذكرى بدهد. جلوى او را نمى‏تواند بگيرد؛ ولى تذكر مى‏تواند بدهد. احتمال دارد از ده تذكر، يكى مؤثر باشد. اين حق اخطار، ناشى از همين ماهيت نظارت استطلاعى است. اين كم‏ترين فايده نظارت استطلاعى است. يك فايده كلى كه دارد، اين است كه من وقتى بدانم كه ديگرى از كار من مطلع است، خود اين بازدارنده است؛ چون فلسفه نظارت، بازدارندگى است. وقتى طرف مطلع شد، اين خودش بازدارنده است. تذكر و اخطار ممكن است تنش ايجاد كند، اشكالى ندارد. اين مقدار از اثر تذكر را بايد بپذيريم. همه اين بحث‏ها به خاطر اين است كه اين جمله، در قانون اساسى هست. وقتى هست، بايد به لوازم آن هم ملتزم شد. التزام به شيئ، التزام به لوازم آن هم هست مانند تحقيق و تفحص است كه در افكار عمومى تشنج ايجاد مى‏كند. اين مقدار آثار سياسى تذكر را بايد پذيرفت؛ ولى آثار حقوقى ندارد، گرفتن و زندان و جريمه ندارد.
دكتر هاشمى:

قانون اساسى از جمله قوانينى است كه همه اصولش لازم الاجرا ولازم الاتباع است. بعضى از اصول قانون اساسى به محض تدوين و تصويب، قابل اجرا است. بعضى از اصول، عيناً قابل اجرا است؛ فرض كنيد دولت تعيين مى‏شود يا نمايندگان انتخاب مى‏شوند؛ اما بعضى از اصول، جنبه آرمانى دارد و زمان مى‏طلبد تا اجرا شود؛ مثلاً بايد همه از تحصيل رايگان استفاده كنند، همه بايد خانه داشته باشند، عدالت اين‏طور باشد، مردم اين‏طور باشند.
به همين علت، آن‏چه مورد انتظار است، اين است كه رئيس‏جمهور، اولاً از باب نظارت، مسؤول اجراى قانون اساسى است و ثانياً بايد تلاش كند تا زمينه اجراى اصول قانون اساسى را فراهم كند. رئيس‏جمهور به عنوان رئيس قوه مجريه، بايد تعقيب كند. اگر زير نظر خودش است، بايد زمينه اجرا را فراهم كند. اگر نياز به نهادهاى ديگر، از قانون‏گذارى، قضا وغيره است، بايد تدابير و تلاش‏هاى لازم را از اين به بعد لحاظ كند. در اين خصوص، در سال‏هاى 63-62 پيش نويسى تهيه شد كه خود من آن‏را نوشتم. آقاى خامنه‏اى رئيس‏جمهور بودند، از من خواستند كه كمك كنم. من پيش‏نويسى نوشتم كه به هر حال، آن زمان هم اشكالاتى وجود داشت تا اين‏كه به عنوان قانون وظايف و اختيارات رئيس‏جمهور، در تاريخ 1365/8/25 به تصويب رسيد. در آن قانون، چهار ماده وجود دارد كه ماده 13 آن، مسأله را به‏خوبى بيان مى‏كند. اين ماده مى‏گويد: «به منظور پاسدارى از قانون اساسى ايران و در اجراى اصل صد و سيزدهم قانون‏اساسى، رئيس‏جمهور از طريق نظارت، كسب اطلاع، بازرسى، پى‏گيرى، بررسى و اقدامات لازم، مسؤول اجراى قانون اساسى است».
بنابراين، رئيس‏جمهور، امكانات نظارت برايش پيش‏بينى شده كه اين مسؤوليت را بر عهده دارد؛ اما چيزى كه در قانون، بيش‏تر آمده،نقض و تخلف است؛ خصوصاً ماده 14، مسأله نقض و تخلف را بيان كرده كه رئيس‏جمهور از باب تذكر، اخطار تا تعقيب را مطرح مى‏كند؛ ولى وقتى بنا شد كسى به علت نقض قانون اساسى و تخلف محاكمه شود، ديگر رئيس‏جمهور مسؤول محاكمه نيست، قوه قضاييه است. او را به قوه قضاييه مى‏سپرد. اين است كه رئيس‏جمهور بايد سازوكارهاى لازم را داشته باشد.
نظارت هم كه گفته مى‏شود، محصور در استطلاعى و استصوابى نيست. نظارت نوع ديگرى نيز دارد. به طور كلى، نظارت استصوابى و استطلاعى، كه در فقه و در قانون هم هست، از باب مراقبت‏هايى است كه بايد در مورد «منظور» بشود. اگر ناظر خود صاحب اختيار است، آن‏چه را صواب و صلاح است، انجام بدهد. اگر صاحب اختيار نيست، ارجاع به مقام مسؤول بدهد. اين‏جا يك نظارت ديگرى وجود دارد كه نه استصوابى است نه استطلاعى، بلكه اين نظارت، انضباطى است. در نظارت انضباطى، كسى كه مسؤولش هست، اقدامات لازم را انجام مى‏دهد. نظارت قاضى استصوابى است يا استطلاعى؟ قاضى نظارت مى‏كند، بررسى مى‏كند و حكم صادر مى‏كند. چگونه؟ قانون را اجرا مى‏كند. بايد مستند و مستدل باشد. قاضى نيز در اين‏جا هر كارى نمى‏تواند انجام دهد؛ مثلاً تصميم بگيرد فلانى را اعدام كند. قاضى نمى‏تواند چنين كارى بكند. ضرورتى ندارد كه ما از اين عبارات بخواهيم استفاده بكنيم. اتفاقاً در مورد دعوايى كه بر سر نظارت استصوابى يا استطلاعى شوراى نگهبان بود، من در وزارت كشور، دو سه سال پيش سخنرانى داشتم و گفتم: نه استصوابى است، نه اطلاعى، بلكه انضباطى است. رئيس‏جمهور نظارت مى‏كند، اگر تخلف شده باشد، رئيس‏جمهور دادگاه ندارد كه محاكمه كند، به قوه قضاييه مى‏فرستد. بنابراين، اين‏جا، نه استصوابى است و نه اطلاعى. يا به بيان بهتر، يك مقدار اطلاعى است و يك مقدار انضباطى. نظارت استصوابى نيست. نظارت استصوابى اين است كه آن مقام ناظر، آن‏چه را صلاح است، در مورد منظور انجام بدهد؛ مثلاً يتيمى سرپرست ندارد، قيم دارد. براى قيم ناظر مى‏گذارند؛ يعنى قيم هر كارى نمى‏تواند بكند، نمى‏تواند مال اين بچه را همين‏طور بفروشد. به دادستانى، دادسرا و قوه قضاييه سپرده مى‏شود كه من مى‏خواهم ملك را بفروشم، بچه صغير است، نمى‏تواند خريد و فروش كند. آن‏جا بررسى مى‏كنند كه صواب و صلاح هست يا نه؟ بعد اقدام مى‏كنند.
به همين علت است كه نظارت استصوابى، بيش‏تر در فقه، در موارد قيمومت است. از طرف ديگر، ما از نظر سياسى‏اش نيز داريم. نظارت، مجلس استصوابى است. دولت مى‏خواهد يك قرارداد بين‏المللى منعقد كند، مجلس مى‏گويد: نه. اين قرار داد خلاف قانون هم نيست؛ ولى مى‏داند صلاح مملكت نيست. اين‏جا نظارت مجلس استصوابى است. در مورد قانون اساسى، نظارت استصوابى نداريم. نظارت اطلاعى ممكن است داشته باشيم؛ امايك نظارت ديگرى وجود دارد كه نظارت قانونى انضباطى است. مى‏گوييم كه رئيس‏جمهور مسؤول اجراى قانون اساسى است و يكى از ابزار كارش نظارت است. نظارت بر دستگاهى كه زير نظرش باشد به اين است كه مقام مسؤولش را عزل كند، وزير را عزل كند؛ ولى در مورد قضات، قاضى را نمى‏تواند عزل كند. در اين‏جا مى‏گويد: قاضى شما اين‏طور است. اين اطلاعات لازم را مى‏دهد، كيفر خواست را صادر مى‏كند، به دستگاه قضايى مى‏رود، دستگاه قضايى مى‏بيند تخلفاتى رخ داده است. به قاضى دادگاه انتظامى قضات مى‏سپرد و يك دادگاه كيفرى، او را محاكمه و عزلش مى‏كند.
پس رئيس‏جمهور، اين‏جا ناظرِ اجراى قانون اساسى است. اين مسائل را كشف كرده است؛ ولى در اين مورد، چون كار قضايى بر عهده ديگرى است، رئيس‏جمهور موضوع را به قوه قضاييه و دستگاه قضايى ارجاع مى‏دهد.
دكتر مهرپور:

نحوه اجراى قانون اساسى توسط رئيس‏جمهور، در قانون عادى مصوب 1365 تا حدودى بيان شده است و اين قانون مى‏تواند مقدارى اصلاح شود. در واقع مى‏تواند مقدارى اجراى مسؤوليت رئيس‏جمهور را تا حدى كه ممكن باشد، روان‏تر كند؛ مثلاً ممكن است بسيارى از موارد، يك كارِ عملىِ اجرايى به آن معنا نباشد؛ ولى به هر حال، او رئيس حكومت است و بايد به دنبال اين باشد كه در اجراى اصول قانون اساسى، لايحه تصويب كند، قانونش تنظيم شود و براى اجرا آماده باشد. آيا اين قوانين، تصويب شده است يا نه؟ اگر نشده، به وزارتخانه‏هاى مربوطه تذكر بدهد و پى‏گيرى كند كه لايحه را تنظيم كنند و براى تصويب به مجلس بدهند. بعضى از امور، نياز به امكانات دارد، نياز به قانون ندارد. حتى ممكن است قانون آن هم تصويب شده باشد و نياز ندارد كه شوراى نگهبان نظر بدهد كه خلاف قانون اساسى است يا نيست و يا تفسير كند، بلكه بايد اجرا بشود، بايد امكاناتش فراهم شود. رئيس‏جمهور بايد اقدامات لازم را در زمينه فراهم كردن امكانات صورت دهد؛ مثلاً قانون اساسى مى‏گويد: «آموزش و پرورش تا حد متوسطه بايد رايگان باشد»، اين بايد اجرا بشود، حال اگر ما قانونى خلاف اين بياوريم، شوراى نگهبان بايد نظر بدهد كه خلاف قانون اساسى است يا نه؟ حال كه قانونى خلاف آن نياورديم و يا در جهت آن بوده، اگر بخواهيم آموزش و پرورش رايگان را اجرا كنيم، درعمل، به بودجه نياز است و بودجه كافى مى‏خواهد؛ اما بودجه و امكانات نداريم. رئيس‏جمهور بايد تمهيدات و تدابير لازم را از طريقِ تصميماتى كه در هيأت وزيران گرفته مى‏شود و رهنمودهايى كه مى‏دهد، براى گرفتن بودجه كافى و مصوب از مجلس، انجام دهد و پى‏گيرى كند كه در روند اجرا قرار گيرد؛ يعنى امكاناتش فراهم شود. لازم نيست رئيس‏جمهور، خودش يك تنه وارد شود و دستور بدهد كه اين كار را بكنيد. اين مسائل در هيأت دولت مطرح مى‏شود و درباره راه‏كارها مشورت مى‏شود. مهم اين است كه در اين روند و در اين جهت قرار بگيرد. بعد مثلاً به مسأله نقض قانون اساسى مى‏پردازد. در قانون اساسى،مسؤوليت اجراى قانون‏اساسى، به طور كلى آمده است؛ ولى به جلوگيرى از نقض يا نظارت بر اين‏كه قانون اساسى نقض شده يا نه، تصريح ندارد؛ ولى در قانون عادى مصوب سال 1365، كه تأييد و لازم الاجرا شده است، با تبيين بيش‏ترى آمده است. طبيعتاً اگر جايى قانون اساسى اجرا نمى‏شود، رئيس‏جمهور مسؤوليت دارد كه قضيه را پى‏گيرى كند.
خود پى‏گيرى كردن نقض قانون‏اساسى، قانون عادى دارد، قوه قضاييه مسؤوليت دارد. سازمان بازرسى، براى نظارت بر حسن اجراى قوانين است. اگر قوانين عادى درست اجرا شود،و همه به وظايف خود عمل كنند، قانون اساسى نقض نمى‏شود.
ما مواردى داريم كه مستقيماً به حقوق مردم مربوط مى‏شود؛ يعنى مواردى است كه قانون اساسى به آن توجه داشته و در قانون اساسى ذكر شده است؛ به اين معنا كه بسيارى موارد است كه مربوط به قانون عادى
دكتر هاشمى:

در دوره آيت‏اللَّه خامنه‏اى، كه رئيس‏جمهور بود، اين كار انجام شد. اتفاقاً يك نهادى به نام نهاد قانون اساسى تأسيس شد كه من مسؤوليتش را داشتم... آيت‏اللَّه خامنه‏اى نظارت مى‏كرد، اخطار هم مى‏كرد؛ مثلاً به ديوان عالى كشور، سپاه و دولت، اخطار مى‏كرد.
است و قوانين عادى هم آن را بيان كرده است؛ اما قانون اساسى هم مشخصاً آن را ذكر كرده است؛ مانند اداره امور كشور با مشاركت مردم، تشكيل شوراها، ممنوعيت شكنجه، نحوه محاكمات و عادلانه بودن رسيدگى، كه قانون اساسى به آن‏ها توجه داشته است.
حال اگر رئيس‏جمهور به روندى برخورد كرد كه ديد اين موارد رعايت نمى‏شود و اين حقوق مردم نقض مى‏شود، با مجرمان و متهمان بدرفتارى مى‏شود يا محاكمات مطابق ضوابط قانونى برگزار نمى‏شود (اين موارد را به عنوان مثال مى‏گويم) يا در بدنه خود قوه مجريه، مواردى پيش مى‏آيد كه قانون و حقوق مردم رعايت نمى‏شود و تصميماتى گرفته مى‏شود، براى اين موارد، راه‏كارهاى قانون عادى هم ذكر شده است؛ يعنى در قانون عادى هم بدرفتارى و شكنجه متهم و مجرم، ممنوع و جرم است، مجازات دارد و رسيدگى مى‏شود. رئيس‏جمهور نبايد به اين امور بى‏اعتنا باشد. معناى اين امر، اين نيست كه مستقيماً جلوى حكم دادگاه و اجراى قانون را بگيرد يا كار ديگرى انجام دهد. البته در مواردى ممكن‏است بتواند مستقيماً اقدام كند؛ مثلاً اگر ديد كه وزيرى دستورالعملى صادر كرده و آزادى مردم را محدود كرده است، مى‏تواند وزيرش را عزل‏كند.
در مواردى كه نمى‏تواند مستقيماً اقدام كند و مربوط به قواى ديگر است، اخطار و تذكر مى‏دهد؛ مثلاً مى‏گويد:اين كارى كه شما (قوه‏قضاييه) انجام مى‏دهيد، قانون‏گذارى است، شما نمى‏توانيد قانون‏گذارى‏كنيد.
* * *

: آيا تاكنون توسط رؤساى جمهور قبلى، اين مسؤوليت انجام شده كه مؤيدى باشد براى اين‏كه مسؤوليت اجراى قانون اساسى، بر عهده رئيس‏جمهور است؟
دكتر هاشمى:

بله. در زمان بنى صدر، (البته اسنادش هست،) بعضى از نظارت‏ها شده كه شوراى نگهبان هم تأييد كرده است. در دوره آيت‏اللَّه خامنه‏اى، كه رئيس‏جمهور بود، اين كار انجام شد. اتفاقاً يك نهادى به نام نهاد قانون اساسى تأسيس شد كه من مسؤوليتش را داشتم. در زمان آقاى خامنه‏اى، من معاون حقوقى رياست جمهورى و مسؤول اجراى قانون اساسى بودم. لذا آيت‏اللَّه خامنه‏اى نظارت مى‏كرد، اخطار هم مى‏كرد؛ مثلاً به ديوان عالى كشور، سپاه و دولت، اخطار مى‏كرد. بسيارى از مواردش هم عمل مى‏شد؛ ولى آن‏جا اولاً تفاهم وجود داشت، ثانياً حضور امام بود كه در واقع، مراقب امور بود و اين، يك مقدار فضا را امن مى‏كرد و از اين بابت، امكان نظارت تا حدود زيادى وجود داشت. با وجود اين، آيت‏اللَّه خامنه‏اى هم به عنوان رئيس‏جمهور، در مواردى با محظورات عملى مواجه بود؛ ولى مسأله اين‏قدر حساس نبود.
مثلاً، سپاه يك جايى (نزديك تهران) را گرفته بود، مردمش را بيرون كرده بود و مى‏گفت: مى‏خواهيم پادگان درست كنيم. آيت‏اللَّه خامنه‏اى اخطار كرد و برگرداندند. با اخطارهايى كه مى‏كرد، عملى بود. در زمان آقاى هاشمى هم كه به طور كلى مسأله تعطيل بود. اتفاقاً در سال 1368 هنگامى كه مى‏خواستم تشكيلات نهاد را بر اساس سبك جديد تهيه كنم (قانون اساسى جديد) تدوين كننده ساختارش من بودم، اين نهاد را هم پيش‏بينى كردم، با آقاى هاشمى هم صحبت كردم، گفت: حالا بعد از جنگ است و موقعيت مناسب نيست. در زمان آقاى هاشمى اصلاً مسأله اجراى قانون اساسى به طور كلى متوقف بود. بيش‏ترين تخلفات هم صورت گرفت و تجرى‏هايى كه شد، بيش‏تر مربوط به اين دوره هشت ساله بود، حتى در خود قوه قضاييه. و الا در زمان آيت‏اللَّه خامنه‏اى به قوه قضاييه اخطار مى‏شد و اخطارها مورد توجه قرار مى‏گرفت.
در فضاى جديد، يعنى از سال 1376 به بعد، دو عامل باعث شد كه
دكتر مهرپور:

در نخستين دوره رياست جمهورى، در سال 1359 رئيس‏جمهور وقت در مورد نقض اصولى از قانون اساسى، به شوراى عالى قضايى تذكر و اخطار داد و شوراى نگهبان هم بر اين عمل صحه گذاشت.
اين موضوع با مقاومت‏هايى روبه‏رو شود: يكى فراموش شدن قانون اساسى، در زمان جنگ، عموماً و در زمان آقاى هاشمى اختصاصاً؛ يعنى به كلى قانون اساسى در معنا مورد توجه نبود.
از زمانى كه آقاى خاتمى آمد، دوباره اين اصل احيا و مطرح شد و لذا اشكال اول اين بود كه قانون اساسى تعطيل بود. در واقع، مى‏توانيم بگوييم كه اجراى قانون اساسى، در طول اين هشت سال، پينه بست. ثانياً اين نگرش جديد انتخاباتى، برخى رودرويى‏هاى سياسى را ايجاد كرد كه يكى از مظلومان اين رودرويى، خود قانون اساسى است. فرض كنيد اگر كس ديگرى رئيس‏جمهور بود يا يك ترتيب ديگرى بود، در خصوص مسؤوليت اجراى قانون اساسى، با اين بحران مواجه نبوديم. به همين علت است كه اين دوره، در واقع، يك دوره گذارى است كه اجراى قانون اساسى، يا نظارت بر اجراى قانون اساسى اصولاً با يك بحران اين چنينى روبه‏رو است.
اما در يك جمع‏بندى، در كشور ما اصل حاكميت قانون، اصلِ قاطعِ بُرنده بلامعارضى نيست. هم‏چنان كه شما مى‏بينيد، در زمان امام گفته مى‏شد كه اگر من هم تخلفى كردم، به من تذكر بدهيد؛ يعنى همان حرف حضرت على‏عليه‏السلام «فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابره». «به من بگوييد خدمت‏گزار، بهتر است تا بگوييد رهبر.»؛ بايد بعد از امام چنين روشى ادامه مى‏يافت.
صدا و سيما اصلى دارد كه در قانون اساسى است، تابع قانون است و بايد قانونمند باشد. شوراى نگهبان تفسير كرده كه صدا و سيما زير نظر سياست‏گذارى مقام رهبرى است، هيچ كس حق دخالت ندارد. به هيچ وجه مستثنا كردن رهبرى از قانون، جزو افتخارات ما محسوب نمى‏شود؛ براى اين‏كه نظام ما يك نظام جمهورى اسلامىِ مبتنىِ بر حاكميت قانون است. بنابراين،همه تابع قانون هستند. ما نمى‏توانيم فردى را مستثنا كنيم.
به اين ترتيب، با مقدمه‏اى كه عرض كردم، مى‏خواهم بگويم كه تحليل حقوقى كارى ندارد، چهار تا ماده را مى‏گذاريم جلومان و مى‏گوييم: اين اين‏طورى است، تمام شد و رفت؛ ولى شما كه كار فرهنگى انجام مى‏دهيد، نمى‏توانيد در تحليل‏هايتان واقعيت را ناديده بگيريد.
دكتر مهرپور:

بله، در نخستين دوره رياست جمهورى، در سال 1359 رئيس‏جمهور وقت در مورد نقض اصولى از قانون اساسى، به شوراى عالى قضايى تذكر و اخطار داد و شوراى نگهبان هم بر اين عمل صحه گذاشت. در دومين دوره رياست جمهورى، در سال 1360 نيز رئيس‏جمهور وقت، در پى اجراى اين وظيفه خطير خود برآمد و براى حسن اجراى اين مسؤوليت، در نظر داشت تشكيلاتى رسمى به نام واحد بازرسى ويژه، در دفتر خود ايجاد كند؛ ولى با توجه به اين‏كه طبق قانون اساسى قبل از اصلاحيه سال 1368، اختيارات اجرايى رئيس‏جمهور بسيار محدود بود، رئيس‏جمهور در اين‏باره از شوراى نگهبان استفسار كرد. شوراى نگهبان در پاسخ، ضمن تأكيد بر وظيفه رئيس‏جمهور، در اجراى قانون اساسى و لزوم انجام اقدامات لازم از سوى وى، تشكيل واحد بازرسى ويژه را با قانون اساسى مغاير دانست.
آقاى رئيس‏جمهور وقت (مقام معظم رهبرى فعلى) از اين پاسخ، قانع نشده و نامه مشروحى به شوراى نگهبان نوشتند.
سوابق امر نشان مى‏دهد كه نامه رئيس‏جمهور، در شوراى نگهبان مطرح و مورد بحث قرار گرفت؛ ولى شوراى نگهبان پاسخى مكتوب به آن نداد، بلكه مقرر شد يكى از اعضاى شورا، كه خود اين‏جانب بودم، با رياست جمهورى ملاقات كنم و نظر شورا را حضوراً تبيين نمايم. اين ملاقات و مذاكراه صورت گرفت و رئيس‏جمهورى هم ظاهراً نظر شورا را پذيرفت و تشكيل واحد بازرسى ويژه را پى‏گيرى نكرد. متأسفانه آن مذاكرات ضبط نشد و بنده هم در حال حاضر، در مورد استدلال و نظر
دكتر مهرپور:

با اصلاحات سال 1368 قانون اساسى و باز شدن دست رئيس‏جمهور در امور اجرايى و ادارى، مشكل ممنوعيت وى از تشكيل واحدهاى ادارى، زير نظر خود وى، مرتفع شد.
تفصيلى شورا حضور ذهن ندارم؛ ولى تصور مى‏كنم كه شوراى نگهبان در آن زمان، با توجه به محدوديت شديد اختيارات اجرايى و ادارى رياست جمهورى، طبق قانون اساسى سال 1358، ايجاد هرگونه سازمان و تشكيلات ادارى را به وسيله رئيس‏جمهور، با قانون اساسى سازگار نمى‏ديد و معتقد بود كه رئيس‏جمهور مى‏تواند اين وظيفه را از طريق ارگان‏هاى موجود، به‏خصوص سازمان بازرسى كل كشور انجام دهد.
با تصويب قانون تعيين حدود وظايف و اختيارات و مسؤوليت‏هاى رياست جمهورى، در سال 1365 و تأييد آن از سوى شوراى نگهبان، كه در آن به انجام بازرسى و بررسى و پى‏گيرى و نظارت رئيس‏جمهور تصريح شده، به نظر مى‏رسد تغييرى در نظر شوراى نگهبان ايجاد شده و پذيرفته باشد كه رئيس‏جمهور مى‏تواند به گونه‏اى كه خود مقتضى مى‏داند، گروهى را براى بازرسى و پى‏گيرى و نظارت در امور موضوع ماده 13 قانون مزبور مأمور كند.
طبعاً با اصلاحات سال 1368 قانون اساسى و باز شدن دست رئيس‏جمهور در امور اجرايى و ادارى، مشكل ممنوعيت وى از تشكيل واحدهاى ادارى، زير نظر خود وى، مرتفع شد.
اطلاعات جسته و گريخته غير مكتوب ما حكايت از اين دارد كه در دوران رياست جمهورى حضرت آيت‏اللَّه خامنه‏اى كميسيون‏هايى تشكيل مى‏شده و با استفاده از مشاوره برخى افراد صاحب‏نظر در زمينه ايفاى اين مسؤوليت رئيس‏جمهور، به طور موردى، افرادى براى بازرسى مأمور مى‏شدند و در مواردى هم اخطار و تذكر به بعضى از دستگاه‏ها به علت تخطى از قانون اساسى، صورت مى‏گرفته است.
در دوره رياست جمهورى آقاى هاشمى رفسنجانى، واحد بازرسى ويژه، در دفتر رياست جمهورى تشكيل شد. البته اطلاعى از فعاليت واحد مزبور، در زمينه پى‏گيرى و نظارت بر اجراى قانون اساسى در دست نيست.
سرانجام، پس از آن‏كه آقاى خاتمى به رياست جمهورى انتخاب شد، ايشان از اولين مسائل مهم مورد نظر خود را ايفاى مسؤوليت اجراى قانون اساسى، موضوع اصل صد و سيزدهم قرار داد و تصميم گرفت در حد مقدور، اين وظيفه را به نحو مطلوبى عملى كند. براى تحقق اين امر، با صاحب‏نظران مشورت‏هايى انجام داد و سرانجام، تصميم گرفت گروهى را به عنوان هيأت دعوت كند كه در زمينه‏هاى مختلف مرتبط با اين مسؤوليت رئيس‏جمهور، آن‏گونه كه در اصل صد و سيزدهم قانون اساسى و در مواد 13 تا 16 قانون تعيين حدود وظايف و اختيارات و مسؤوليت‏هاى رياست جمهورى آمده است، بحث و مطالعه و اقدام كنند و با كمك افراد مختلف، زمينه تحقق انجام اين مسؤوليت را فراهم كنند.

1. اخيراً با تأكيد مجلس شوراى اسلامى و موافقت مقام معظم رهبرى و تصويب مجمع تشخيص مصلحت، مجلس اين امكان را يافته است كه با اجازه رهبرى به تحقيق و تفحص در دستگاه‏هاى ياد شده بپردازد. «مجله حكومت اسلامى».
http://www.nezam.org/persian/magazine/020/02.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 4:51  توسط حمید  | 

مقايسه حقوقدانان شوراى نگهبان از ابتدا تاكنون

گزارش «ايران» از انتخاب ۳ حقوقدان شوراى نگهبان در مجلس هفتم
نخستين تفاهم
171225.jpg
گروه سياسى ـ جواد دليرى: مجلس هفتم، ديروز انتخابى بدون چالش داشت. انتخاب ۳حقوقدان براى عضويت در شوراى نگهبان، نخستين اقدام مجلس هفتم بود. اين انتخاب برگ جديدى از روابط ميان دونهاد مهم قانونگذار ـ مجلس و شوراى نگهبان ـ را رقم زد. اولين حركت ديروز مجلس هفتم نشان از آن داشت كه چهارسال، روابط بدون چالش با شوراى نگهبان دارد، نه مشكل رد مصوبات خواهد داشت نه زير سؤال رفتن هويتش. ديروز سه حقوقدان جديد شوراى نگهبان انتخاب شدند. محمدرضا عليزاده، غلامحسين الهام و عباس كعبى.
•••
> مقايسه حقوقدانان شوراى نگهبان از ابتدا تاكنون
۱۷چهره از ابتداى تشكيل شوراى نگهبان در سال۱۳۵۹ ، در ۶كرسى «حقوقدانان شوراى نگهبان» جلوس كرده اند. حسين مهرپور، مهدى هادوى، محسن هادوى، محمد صالحى، على آراد و گودرزافتخار جهرمى ۶حقوقدانى بودند كه ۵۹‎/۴‎/۲۹ به عضويت شوراى نگهبان درآمدند كه سه سال بعد ۶۲‎/۴‎/۲۶ سيدجلال الدين مدنى، خسرو بيژنى و حسن فاخرى به جاى مهدى هادوى و محسن هادوى، گودرز افتخار جهرمى به عضويت شوراى نگهبان درآمدند.
در دور بعدى شوراى نگهبان محمد صالحى، على آراد ۶۵‎/۴‎/۲۶ از شوراى نگهبان كنار رفتند و به جاى آنان محمدر ضا عليزاده و گودرز افتخار جهرمى (براى بار دوم) وارد شوراى نگهبان شدند.در سال۶۸ نيز، سيدجلال الدين مدنى، خسرو بيژنى از شوراى نگهبان بيرون رفتند و به جاى آنان حسن حبيبى و احمد عليزاده وارد شوراى نگهبان شدند.
در سال۷۱ پس از خروج حسين مهرپور كه تا ۵۹‎/۴‎/۲۹ در شوراى نگهبان بود، خسرو بيژنى دوباره به اين شورا بازگشت و تا سال۷۷ به عنوان حقوقدان در اين شورا عضويت داشت. در اين ســــال (۷۱‎/۴‎/۲۶) محمدرضا عباسى فرد هم عضو جديد شوراى نگهبان شد كه او تا تابستان۸۲ كه به خاطر انتخابات مجلس هفتم استعفا داد، در شوراى نگهبان ماند. در سال ۱۳۷۴ هم، حسن فاخرى از شورا بيرون رفت و به جاى او، سيدرضا زواره اى آمد. زواره اى تا تابستان ۱۳۷۵ عضو شوراى نگهبان بود اما در اين سال به علت شركت در هفتمين دوره انتخابات رياست جمهورى از عضويت شوراى نگهبان استعفا داد. وى ۷۷‎/۴‎/۲۶ مجدداً به عضويت شورا درآمد كه ديروز يك نفر به جاى او انتخاب شد.
در سال ،۸۰ حسن حبيبى، احمد عليزاده و على آراد [ كه اوايل سال ۷۶ دوباره به شوراى نگهبان بازگشته بود] از شوراى نگهبان كنار رفتند و به جاى آنان ابراهيم عزيزى، عباسعلى كدخدايى و محسن اسماعيلى وارد شوراى نگهبان شدند.
در سال جارى [۸۳‎/۴‎/۲۴] هم با پايان دوران عضويت سيدرضا زواره اى و محمدرضا عليزاده و به علت استعفاى محمدرضا عباسى فرد در تابستان ،۸۲ ديروز محمدرضا عليزاده، غلامحسين الهام و عباس كعبى به عنوان اعضاى جديد برگزيده شدند.
مقايسه تركيب اعضاى حقوقدان شوراى نگهبان و منحنى آمد و شد اشخاص در اين جايگاه نكات درخور تأملى را روشن مى كند. در اين نمودار ۲۴ ساله نه تنها چهره هاى پير و پرسابقه جاى خود را به چهره هاى جوانتر داده اند، بلكه در هر دور از انتخابات حقوقدانان شوراى نگهبان نسبت به دوره پيشين، از شمار افراد سرشناس كاسته شده و جاى آنها را افراد ناشناس گرفته است. به طور مثال در حالى كه حقوقدانان دوران اول شوراى نگهبان همگى افراد طراز اول محافل و دانشكده هاى حقوق بودند، اعضاى جديد به تازگى به گرفتن مدرك حقوق نايل آمده اند.
> اعضاى جديد حقوقدان شوراى نگهبان كيستند؟
اعضاى حقوقدان شوراى نگهبان صبح ديروز به صورت غيرعلنى سوابق اجرايى و مديريتى خودرا براى نمايندگان مجلس تشريح كردند.
نمايندگان مجلس در جلسه علنى ديروز خود، سه حقوقدان شوراى نگهبان را انتخاب كردند. در اين نشست از ۲۵۸ رأى ريخته شده به گلدانها، محمدرضا عليزاده با ۱۹۵رأى، غلامحسين الهام با ۱۷۴رأى و عباس كعبى با ۱۶۹ رأى به عنوان اعضاى جديد شوراى نگهبان انتخاب شدند. فيروز اصلانى و كريمى راد هم دو حقوقدانى بودند كه با كسب ۷۷ و ۷۴ رأى نتوانستند رأى لازم را به دست بياورند.
محمدرضا عليزاده كه رياست سازمان ثبت اسناد وابسته به قوه قضاييه را بر عهده دارد پيش از اين نيز عضو حقوقدان شوراى نگهبان بوده است. وى از سال ۱۳۶۵ تاكنون حقوقدان شوراى نگهبان بوده است. محمدرضا عليزاده ۵۳ساله و تحصيلكرده حقوق است كه اكنون هم معاون رئيس قوه قضاييه و رئيس سازمان ثبت اسناد است و هم حقوقدان شوراى نگهبان.
غلامحسين الهام دومين داوطلبى است كه ديروز از نمايندگان مجلس هفتم رأى گرفت. او يك بار در مجلس ششم براى همين سمت نامزد شده بودكه نمايندگان مجلس ششم در مرحله اول از مجموع ۲۳۸ رأى، ۲۶رأى به او دادند. او بار ديگر زمانى كه هاشمى شاهرودى به جاى عباسى فرد، الهام را به مجلس معرفى كرد از مجموع ۱۸۴رأى، چهار رأى كسب كرد. وى پيش از اين نيز به شوراى نگهبان راه يافته بود. او از سال۷۹ تاكنون به عنوان رئيس مركز تحقيقات شوراى نگهبان و از اواخر سال۸۱ پس از استعفاى ميرمحمدصادقى سخنگوى وقت قوه قضاييه با عنوان سخنگو در اين قوه مشغول به كار شد. غلامحسين الهام چندى پيش به دليل دوشغله بودنش ـ سخنگويى قوه قضاييه و شوراى نگهبان ـ مورد اعتراض قرار گرفت.
وقتى حكم الهام براى سخنگوى رئيس قوه قضاييه صادر شد به دليل مواضع منفى كه او عليه جناح اصلاحات و دولت داشت با اعتراض مجلس ششم وجبهه دوم خرداد مواجه شد تا جايى كه آنها اين انتصاب را نشانه خطر خواندند. به نظر مى آيد اكنون حضور رسمى او در شوراى نگهبان دوباره بحث انگيز شود. درماجراى انتخابات اخير الهام معترض اصلى وزارت كشور ومدافع جدى فعاليت دفاتر نظارتى بود. سومين حقوقدان شوراى نگهبان كه ديروز از مجلس رأى گرفت، حجت الاسلام عباس كعبى است . او اكنون نماينده مجلس خبرگان رهبرى از خوزستان است. كعبى فوق ليسانس حقوق دارد.
•••
اينك شوراى نگهبان سه عضو حقوقدان خود را شناخت و تا چندروز ديگر نيز ۳عضو جديد فقهاى شوراى نگهبان از سوى رهبر معظم انقلاب برگزيده خواهند شد. ناظران سياسى پيش بينى مى كنند باتوجه به تركيب سياسى مجلس هفتم، شوراى نگهبان دوران آرامى را طى خواهد كرد. اعلان همكارى مستمر از سوى شوراى نگهبان به مجلس هفتم نخستين نشانه اين امر است ، چنان كه جنتى ، رضوانى وچندحقوقدان ديگر روز شنبه به مجلس رفتند وبا هيأت رئيسه مجلس هفتم ديدار كردند، اين ديدارها هيچگاه در طول مجلس ششم اتفاق نيفتاد. از آن سو، نمايندگان مجلس هفتم هم دست همكارى پيش كشيدند، آنان درخصوص برنامه چهارم گفتند كه تمام ابهامات لايحه برنامه چهارم را رفع مى كنند تا نظرات شوراى نگهبان تأمين شود، اعتبارنامه نماينده رفسنجان را رد نكردند چون شوراى نگهبان گفت و درآخر تصميم گرفته اند كه ابهامات طرحها ولوايح را پيش از طرح در صحن علنى ، دركميسيونهاى داخلى بررسى ، مغايرت آنان را با قانون اساسى و شرع رفع كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 4:49  توسط حمید  | 

حقوق اقليت ها در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران

دكتر حسين مهرپور

روزنامه اطلاعات  آذر 1378

 همايش يك روزه اي تحت عنوان « قانون اساسي و حقوق ملت» از سوي هيأت پيگيري و نظارت بر اجراي قانون اساسي روز دوشنبه 8/9/1378 در تهران تشكيل شد. در اين همايش علاوه بر گزارشي كه در خصوص عملكرد هيأت و مسائل آن ارائه گرديد . سه سخنراني نيز تحت عناوين : حقوق متهم در قانون اساسي، اصل قانوني بودن جرم و مجازات و  حقوق اقليتها در قانون اساسي ايراد شد. نوشته حاضر يكي از اين سخنرانيهاست كه توسط آقاي دكتر حسين مهرپور ايراد گرديد.

 

باسمه تعالي

 

   شايد امروز كشور و نظام حكومتي اي وجود نداشته باشد كه همه افراد در اتباع آن از يك نژاد و قوميت بوده ، به يك زبان تكلم كنند و پيرو يك آيين و مذهب باشند . در بيشتر كشورها ، يك اكثريتي و جود دارد كه داراي تاريخ  و فرهنگ و زبان و مذهب و مليت مشترك هستند. گروههاي كوچكتري نيز وجود دارند كه ويژگيهاي قومي ، زباني و مذهبي خود را دارند و اقليت ناميده  مي شوند . مسئله رعايت حقوق اقليتها و تبعيض قائل نشدن نسبت به آنها ، از جمله اموري است كه بخصوص امروزه سخت مورد توجه وبحث نهادهاي بين المللي حقوق بشري است وتمهيداتي براي رعايت حقوق اقليت ها وتأمين همزيستي مسالمت آميز اقوام مختلف انديشيده شده است و گاه نيز جهان مخصوصاً در اين دهه اخير شاهد برخوردهاي خصمانه و خشونت بار و ويرانگر گروههاي مختلف و يا اقدام گروه اكثريت براي پاكسازي قومي اقليت بوده است. در اين نوشته ابتدا اشاره اي به تعريف و مفهوم اقليت مي شود و آنگاه ذكري از اسناد بين المللي مربوط به حقوق اقليت ها به ميان مي آيد و سرانجام موقعيت و حقوق اقليتها در قانون اساسي و نظام جمهوري اسلامي ايران مورد بررسي قرار خواهد گرفت .

 

تعريف اقليت :

 

در اينكه تعريف اقليت چيست و منظور از عنوان اقليت (MINORITY) چه مي باشد ، همواره بحث و جدل وجود داشته است. در واقع ارائه يك تعريف جامع ومانع براي اقليت دشوار است ، ولي امروزه در بحث هاي سازمان ملل مشخصه هائي براي اقليت ذكر مي شود و با آن مشخصه ها، گروهي به عنوان اقليت ناميده مي شوند . اين    مشخصه ها عبارتند از : ويژگيهاي قومي ، ملي، مذهبي يا زباني يك گروه كه با گروههاي داخل در حاكميت متفاوتند در حقيقت براي اينكه جمعيتي به عنوان اقليت شناخته شود بايد اين مشخصه ها را داشته باشد :

 

1-  از لحاظ تعداد كم باشند؛ اقليتها قاعدتاً بايد از لحاظ تعداد، كمتر از ساير اقشار جمعيت كه حكومت را در دست دارند باشند.

2-   حاكميت را در دست نداشته باشند ؛ اقليت گروهي است كه قدرت حكومت را در دست ندارند، ( اقليتي كه از لحاظ تعداد كمتر از گروههاي ديگر است و حاكميت را در دست دارد، طبعاً مصداق اقليتي كه بايد مورد حمايت قرار بگيرد محسوب نخواهد شد) .

 

3-  تفاوت نژادي، ملي، فرهنگي ، زباني و يا تفاوت مذهبي داشته باشند، اقليتها گروههايي هستند كه از لحاظ نژادي ، زباني يا مذهبي با ديگران تفاوت دارند . و البته اقليت به كساني گفته مي شوند كه اتباع يك كشور محسوب مي شوند؛ يعني افرادي كه از تبعه يك كشور از لحاظ نژاد ، زبان و يا مذهب با ديگران تفاوت دارند اقليت محسوب مي شوند(1 ). بنابراين اقليت را مي توان اينگونه تعريف كرد :

« گروهي از اتباع يك كشور كه از لحاظ ملي ، نژادي، زباني يا مذهبي از ديگر اقشار مردم متفاوت بوده، از لحاظ تعداد كمترند و قدرت حكومت را در دست ندارند.»

برخي براي تحقق مفهوم اقليت براي گروهي از اتباع يك دولت، روحيه  همبستگي و تعاون و ريشه دار بودن آنان در كشور محل اقامت يعني سابقه طولاني اقامت در كشور را داشتن، مثلاً صد سال قدمت، شرط تحقق مفهوم اقليت دانسته اند(2 ).

در ذيل مبحث مربوط به اقليت ها ، رعايت حقوق گروههايي چون مهاجرين MIGRANTS ،  پناهندگان، REFUGEES ، بومي ها INDIGENOUSPEOPLES و امثال انها نيز مطرح است. هر چند تعريف مصطلح اقليت و اجراي همه احكام خاص اقليت شامل آنها نباشد.

البته كميته حقوق بشر در تشخيص نسبتاً جديد خود در سال 1994 در رابطه با ماده 27 ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي اعلام داشته كه حق داشتن فرهنگ، زبان و مذهب فقط مربوط به اقليتهاي شناخته شده و تثبيت شده نيست . بلكه افراد متعلق به گروههاي جديد مثل گروههايي كه كارگران مهاجر راتشكيل مي دهند نيز شامل مي شود. كميته در تفسير خود شهروند بودن كشور محل اقامت را به عنوان بيش شرط برخورداري از حقوق اقليت به حساب نياورده است(3 ).

 

اسناد بين المللي مربوط به حقوق اقليتها

 

   به هر حال توجه به حقوق اقليتها از دو جهت مورد عنايت واقع شده و در اسناد بين المللي مختلف به آن پرداخته شده است: يكي از جهت رعايت حقوق و آزاديهاي اساسي و ديگري حق داشتن و حفظ هويت ملي ، قومي ، و مذهبي خود، بسياري از اسناد بين المللي و نهدهاي بين المللي كه دولت ايران هم به برخي از آنها ملحق شده، اين مهم را به عهده دارند وبه آنها  اشاره خواهيم كرد:

قبل از تشكيل سازمان ملل متحد و در زمان جامعه ملل ، پس از جنگ جهاني اول يك نظام بين المللي حمايت از اقليتها بوجود آمده بود. بدين صورت كه در معاهداتي كه بين دولتها بسته مي شد مقرر مي گرديد، دولتهايي كه در آنها اقليت هايي وجود دارند نسبت به آنها تبعيض  روا ندارند و  حق استفاده از زبان  ومذهب خود را به آنها بدهند.

جامعه ملل به عنوان ضامن اجراي اين تعهدات محسوب مي شد ويك كميت سه نفره از سوي جامعه ملل براي بررسي ادعاهاي مربوط به نقض حقوق اقليتها تشكيل شده بود(4 ) .

پس از جنگ جهاني دوم وتشكيل سازمان ملل ، اسناد مختلف به نحو عام ويا به صورت خاص مسئله رعايت حقوق اقليتها رامورد توجه قرار دادند.

درمنشور ملل متحد و اعلاميه جهاني حقوق بشر، نامي از اقليت برده نشده ولي بر تساوي همه افراد بشري وبرخورداري آنان از حقوق و آزادي هاي اساسي بدون تبعيض از حيث نژاد ، جنس ، زبان ،  يا مذهب تصريح شده است (مقدمه و مواد 155 ،13،76 منشور ملل متحد و ماده 2 اعلاميه جهاني حقوق بشر).

همين عنوان عام  وكلي درميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي و ميثاق بين المللي حقوق اقتصادي ، اجتماعي وفرهنگي مصوب سال 1966 مجمع عمومي سازمان ملل متحد نيز آمده است (ماده 2 هر دو ميثاق) . در همين راستا به كنوانسيون حقوق كودك نيز مي توان اشاره كرد كه در آن هم به رفع تبعيض از هر حيث اشاره شده است (ماده 2).

برخي از اسناد بين المللي نيز بطور مشخص و ويژه به حقوق اقليتها اختصاص دارد كه ازآن جمله مي توان اسناد زير را بر شمرد : كنواسيون محو هر گونه تبعيض نژادي ، مصوب سال 1965 مجمع عمومي ، كنوانسيون منع و مجازات ژنوسايد{genocide   نژاد كشي} (1948) ، كنوانسيون ضد تبعيض در تعليم و تربيت (يونسكو 1960) ، مقاوله نامه شماره 111 درمورد تبعيض در استخدام و اشتغال (مصوب سازمان بين المللي كار1958) ، اعلاميه محو هر نوع نابردباري و تبعيض براساس مذهب (مصوب سال 1981 مجمع عمومي ) و اعلاميه مربوط به حقوق افراد متعلق به اقليت هاي ملي ، نژادي، مذهبي، و زباني مصوب سال 1992 مجمع عمومي.

ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي علاوه بر مقرارات كلي مربوط به رعايت حقوق همه افراد بدون تبعيض از لحاظ نژاد، زبان و مذهب و مخصوصاً مواد 18،19،24،25،26، در ماده 27 مشخصاً از اقليتهاي نژادي ، مذهبي و زباني نام برده و حق برخورداري آنان را از فرهنگ و دين خاص خود به رسميت شناخته است .

همانطور كه در ابتدا اشاره شد، امروزه حقوق اقليتها از دو جهت مطرح و مورد توجه است : يكي از جهت عدم تبعيض در اعمال حقوق و آزاديهاي اساسي نسبت به آنها و ديگري از جهت حفظ هويت قومي و فرهنگي و مذهبي آنها،  بحثها و مناقشاتي هم كه در مورد تعريف اقليت و صدق عنوان اقليت بر گروههاي از افراد وجود دارد ، عمدتاً ناظر به همين شق دوم يعني شناختن و حفظ  هويت خاص آنهاست وگرنه از لحاظ عدم تبعيض و برخورداري از حقوق و آزاديهاي اساسي از لحاظ اسناد بين المللي نسبت به همه افراد بحثي وجود ندارد .

براي نمونه نقل دو ماده 26و 27 ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي كه اولي ناظر به حكم كلي رفع تبعيض    و دومي وجهه ديگر حقوق اقليتها را بيان مي نمايد، خالي از فايده نيست .

ماده26 : « كليه اشخاص در مقابل قانون متساوي هستند و بدون هيچگونه تبعيضي استحقاق حمايت بالسويه قانون را دارند . از اين لحاظ قانون بايد هر گونه تبعيض را منع و براي كليه  اشخاص حمايت موثر و متساوي عليه هر نوع تبعيض خصوصاً از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان، مذهب ، عقايد سياسي و عقايد ديگر ، اصل ومنشاء اصلي يا اجتماعي ، مكنت ، نسب يا هر   وضعيت ديگر تضمين نمايد. »

ماده 27 :« در كشورهايي كه اقليت هاي نژادي ، مذهبي، يا زباني وجود دارند اشخاص متعلق به اقليت هاي مزبور را نمي توان از اين حق محروم نمود كه مجتمعاً با ساير افراد گروه خاص خودشان از فرهنگ خاص خود متمتع شوند و به دين خود متدين بوده و بر طبق آن عمل كنند ، يا به زبان خود تكلم نمايند» . اعلاميه مربوط به حقوق افراد وابسته به اقليتها مصوب سال 1992 مجمع عمومي سازمان ملل به نحو مشخص تر و روشن تري توجه به حفظ هويت اقليتها را مشروحاً بيان كرده كه البته هنوز در سطح اعلاميه است و عنوان معاهده به خود نگرفته است.    ماده 1 اين اعلاميه مي گويد : « دولتها بايد از موجوديت و هويت اقليتهاي ملي ، نژادي، فرهنگي ، مذهبي ، زباني واقع در قلمرو خود حمايت نموده و شرايط و و ضعيت مربوط به ارتقاء رشد و هويت آنها را تشويق نمايند..»

يك نهاد خاص حقوق بشري در سازمان ملل نيز به نام كميسيون فرعي جلوگيري از تبعيض و حمايت از اقليتها از سال 1947 تاسيس شد و با تشكيل اجلاس سالانه در ژنو و داشتن برخي گروههاي كاري در زمينه حمايت از اقليتها تلاش مي كند.

 

عضويت ايران در اسناد بين المللي

 

دولت ايران نيز برخي از اين اسناد بين المللي را كه به نحوي به حقوق اقليتها وعدم اعمال تبعيض درمورد آنها پرداخته اند مورد تصويب قرار داده است وبه اجراي مفاد آنها متعهد است؛ از جمله مي توان اسناد زير را برشمرد:

 

1-  منشور ملل متحد مصوب سال 1324؛

2-  ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي و حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مصوب سال 1354؛

3-   كنوانسيون بين المللي منع و مجازات ژنوسايد مصوب 1334؛

4-  كنوانسيون بين المللي رفع تبعيض نژادي مصوب 1347؛

5-  كنوانسيون حقوق كودك مصوب سال 1372؛

6-  مقاوله نامه شماره 111 سازمان بين المللي كار مصوب سال 1343؛

7-  كنوانسيون رفع تبعيض در امر تعليمات (يونسكو) مصوب سال 1346؛

البته اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز هر چند اعلاميه است و جنبه تعهد آور معاهده را ندارد، ولي نقش و نفوذ عميق آن را در جنبه هاي مختلف مربوط به حقوق بشر و در تنظيم كنوانسيونهاي  الزام آور قابل انكار نيست و دولت ايران از امضاء كنندگان و راي دهندگان مثبت به آن بوده است.

 

قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران  و وضعيت اقليتها

 

در اينجا به بررسي اصولي از قانون اساسي كه به نحوي به حقوق اقليتها مربوط مي شود مي پردازيم تا ببينيم قانون اساسي چگونه با مسئله اقليتها برخورد كرده ودر زمينه رفع تبعيض و حفظ هويت انها چه موضعي دارد ؟

براي مطالعه بهتر موضوع از ديد قانون اساسي، بهتر است اقليتهاي ديني و غير ديني را جداگانه بررسي مي نمايم.

 

الف اقليتهاي غير ديني (نژادي ، قومي ، زباني..)

 

با اينكه در قانون اساسي نامي از اقليتهاي ملي ، قومي ، زباني.. برده نشده ولي مي توان گفت وجود آنها نيز نفي نشده ، بلكه تلويحاً به وجود آنها اشاره شده است . چنانكه در اصول 15و 19 مي توان اين اشاره را ملاحظه كرد .

قانون اساسي در رابطه با عدم تبعيض براساس زبان ، نژاد و قوميت و برخورداري يكسان همه اقوام و نژادها از حقوق و آزاديها تصريح و تاكيد دارد، اصل نوزده قانون اساسي به صراحت اعلام مي دارد :

« مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشند، از حقوق مساوي برخوردارند و رنگ ، نژاد، زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود .» و اصل بيستم مي گويد :

« همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند واز همه حقوق انساني ، سياسي ، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند.» و چنانكه مي دانيم درموازين اسلامي هيچ جائي براي تبعيض براساس نژاد ، زبان و قوميت مطرح نيست . تساوي عموم افراد ملت صرف نظر از هرگونه تعلق به اقوام و نژادها و زبانها وعدم تبعيض براساس اين معيارها را مي توان از عمومات بسياري از اصول قانون اساسي فهميد. مانند: بند 8 اصل سوم : مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي ،اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي خويش ، يا بند 9 همان اصل ، رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات عادلانه براي همه در تمام زمينه هاي مادي و معنوي ويا بند 14 همان اصل : تامين حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ايجاد امنيت قضائي عادلانه براي همه و تساوي عموم در برابر قانون . اصول مشابه ديگري در قانون اساسي وجود دارد كه نيازي به ذكر آن نيست ؛ در هيچ يك از اصول قانون اساسي و يا قوانين و مقررات عادي كه نيازي به ذكر آنها نيست؛ در هيچ يك از اصول قانون اساسي ويا قوانين و مقرارت عادي براي برخورداري از هيچ حقي يا احراز شغل و منصب و سمتي ، تعلق به قوميت يا نژاد يا زبان خاصي قيد نشده و يا وابستگان به آنها ممنوع و محروم نشده اند و فكر مي كنم بخاطر وضوح مطالب نيازي به بحث بيشتر در اين زمينه نيست .

واما در مورد به رسميت شناختن هويت افراد وابسته به اقليتهاي قومي، نژادي، وزباني.. نيز هر چند در قانون اساسي بر اين معني بخصوص تصريح نشده ولي برخي مقررات پيش بيني شده در قانون اساسي نشان دهنده اين است كه قانون اساسي براي حفظ هويت اقليتهاي مزبور نيز بي رغبت نبوده است ، چنانكه مثلاً در اصل 15 قانون اساسي آمده است: « زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است . اسناد و مكاتبات ومتون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد ولي استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات ورسانه هاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است .»

مستفاد از اين اصل ، اين است كه پيروان اقوام و زبانهاي غير فارسي (اقليت ) نه تنها در تكلم به زبان خويش آزادند بلكه مي توانند به زبانهاي مزبور نشريه داشته و آن را در مدارس تدريس نمايند و بدين طريق هويت خويش را حفظ نمايند. البته نمي توان گفت در عمل ، اين اصل به نحو مطلوب اجرا شده ولي قانون اساسي اين معني را پيش بيني نكرده است . طبق آخرين اطلاعات دريافتي از وزارت ارشاد ، حدود 15 نشريه به زبان عربي ، سه نشريه به زبان آذري، يك نشريه به زبان كردي ، چهار نشريه به زبان ارمني ، ويك نشريه به زبان آشوري منتشر مي شود والبته برخي نشريات نيز صفحاتي به زبانهاي مختلف فوق و زبان تركمن دارند .

 

ب : اقليتهاي ديني :

 

قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در دو مورد از عنوان اقليتهاي ديني نام برده است ؛ يكي در اصل 13 كه تنها اقليتهاي ديني رسمي را سه دين يهودي، مسيحي و زرتشتي ذكر مي كند و ديگري در اصل 67 كه مربوط به سوگند خوردن نمايندگان در بدو انتخاب و نخستين جلسه مجلس است كه مي گويد : نمايندگان اقليتهاي ديني با ذكر كتاب آسماني خود اداي سوگند مي كنند. در اين رابطه با اقليتهاي ديني نيز دو مسئله مربوط به تبعيض در حقوق و آزاديهاي و نيز به رسميت شناختن هويت و موجوديت آنها مطرح است. در اينجا مسئله قدري ظريف تر و نياز به بحث بيشتر دارد .

قسمت اول ـ تساوي افراد در برخورداري از حقوق وآزاديهاي اساسي و عدم تبعيض:

با ملاحظه بسياري از اصول قانون اساسي ، شايد اين ديد كلي را بتوان به دست آورد كه حقوق و آزاديهاي اساسي براي كليه شهروندان و اتباع ايراني در نظر گرفته شده و آنان در برخورداري از اين حقوق بدون توجه به وابستگي قومي ، نژادي ، زباني و حتي مذهبي مساويند. در بسياري از اصول قانون اساسي عنوان « هركس » «همه » «هر ايراني» و نظاير آن موضوع حكم قرار گرفته است . به غير از بند 8،9،14، اصل سوم و اصل 19 قانون اساسي كه قبلاً به آنها اشاره كرديم . برخي از اصول ديگر را نيز مرور مي كنيم : اصل 22 مي گويد :« حيثيت، جان، مال ،حقوق ، مسكن و شغل اشخاص مصون از تعرض است ، مگر در مواردي كه قانون تجويز كند.» طبق اصل 28 : «هركس حق دارد شغلي را كه بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومي و حقوق ديگران نيست، بر گزيند. دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون براي همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوي را براي احراز مشاغل ايجاد نمايد.»

اصل 29 برخورداري از تامين اجتماعي را حقي همگاني مي داند و دولت رامكلف مي نمايد خدمات و حمايتهاي مربوط به تامين اجتماعي را براي يك يك افراد كشور تامين كند(5).

اصل 30 مي گويد : «دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد.. »

اصل 31: داشتن مسكن متناسب با نياز را حق هر فرد و خانواده ايراني مي داند ،

طبق اصل 34 : دادخواهي حق مسلم هر فرد ايراني است و هركس مي تواند به منظور دادخواهي به دادگاههاي صالح رجوع نمايد(6 ).

طبق اصل 41 آمده است : « تابعيت كشور ايران حق مسلم هر فرد ايراني است ودولت نمي تواند از هيچ ايراني سلب تابعيت كند ، مگر به درخواست خود او يا در صورتي كه به تابعيت كشور ديگري در آيد.»

طبق اصل 32 : هيچكس را نمي توان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي كند، ودر اصل 33 همين تعبير در مورد تبعيد و اقامت اجباري به كار رفته است(7 ).

در اصل بيست و سوم نيز آمده است : تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس رانمي توان به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض ومواخذه قرار داد .

اصل 14 قانون اساسي نيز مقرر مي دارد : .. دولت جمهوري اسلامي ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غير مسلمان با اخلاق حسنه وقسط و عدل اسلامي عمل نمايند و حقوق انساني آنان را رعايت كنند..  »

ملاحظه اين اصول تصويري از قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به دست مي دهد كه در اين قانون يك سلسله حقوق اساسي از قبيل تساوي در برابر قانون ، محفوظ بودن جان و مال ومسكن ، آزادي عقيده، انتخاب شغل ، برخورداري از تامين اجتماعي ، دادخواهي ، آموزش وپرورش، برخورداري از روند عادلانه دادرسي ، داشتن تابعيت، مشاركت در اداره امور كشور و امثال اينها را براي همه افراد و اتباع كشور و شهروندان ايراني صرف نظر از هرنوع وابستگي قومي ، زباني و مذهبي به رسميت مي شناسد و جملگي بدون تبعيض از اين حقوق مي توانند بهره مند گردند .   در اينجا نقل از گفتاري از حضرت امام خميني (ره) بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران نيز كه نظر و سخنش به عنوان منبع قانوني مورد استناد قرار مي گيرد نيز خالي از فايده نيست كه در راستاي تصويري كه از اين اصول قانون اساسي به دست داديم مي باشد . ايشان در پي سئوالي كه در سال 1362 از سوي شوراي عالي قضائي درمورد نحوه اعمال مجازات در مورد غير مسلمانان ساكن ايران اعم از اهل كتاب و غير اهل كتاب به عمل آمده بود  فرمودند : كفار مزبور در پناه اسلام هستند و احكام اسلام مانند مسلمانهاي ديگر ، درباره آنها جاري است  ومحقون الدم بوده مال شان محترم است(8 ).

در عين حال بايد متذكر شد كه دشواريهايي هم در تحقق و اجراي كامل اين ديدگاه از قانون اساسي وجود دارد، زيرا نحوه انشاء اصل 19 قانون اساسي كه مي گويد :